صداش بغض داشت سرم رو بلند کردم و به کردی خیره شدم که برای من نماد اقتدار و بزرگی بود باورش برام سخت بود که این مرد اینطوری بغض داره ولی به روی خودش نمی یاره..

عصا رو که داشت توی دستش می فشرد شروع کرد توی دستش فشردن
ترسیدم اتفاقی براش بیوفته از جام بلند شدم..شونه اش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم…

صورتش از شدت حرص سرخ شده بود خودم رو کشیدم سمتش با چشم های گرد شده گفتم : خوبی!!؟؟اروم باش اقا بزرگ..

نیشخندی زد و منو سمت عقب هل داد خواستم بالا بیارم لبام رو گذاشتم روی هم..

از این حرکت اقا بزرگ جا خوردم می خواستم ارومش کنم..
-من خوبم پسر سعی نکن اسم مریضی روی من بذاری من مرگ عشقم رو بیست ساله که دارم تحمل می کنم پس مرگ پسرم هم می تونم این چیز زیادی نیست..

سریع به حالت اولش برگشته بود باورم نمیشد چقد این مرد می تونست مغرور باشه…دستی به سینه زد و با صدای بلند گفت : منو ببین پسرم اومدم بگم من بدتر از توام درد دارم رنج دارم اما به روی خودم نمی یارم توام باید اینطوری باشی
نباید به روی خودت بیاری پسرم باید قوی باشی می فهمی!؟؟قوی باید باشی…
اگه قوی نباشی از بین می ری نفر بعدی خودت از بین می ری اگه می خوای از بین بری ضعیف باش..

نگاه عصبی بهم انداخت سرم رو پایین انداختم و گفتم : من ضعیف نیستم پدر بزرگ…من…

نشد که ادامه بدم پدر برزگ نگاه خیره ای بهم انداخت..
پدر بزرگ خندید و با خنده خودش رو کشیده بود به جلو….

– اره پسرم همینه تو باید دووم بیاری نباید شکست بخوری..
زن خانواده نباید نقطه ضعف تو باشه…

****
مهراوه

چند روزی گذشته بود توی این چند روز بابا مرخص شده بود می تونست حرف بزنه اما کم..
منم خیلی نمی رفتم سراغش تا حالش بدتر شه…داشتم پذیرایی رو تمیز می کردم که فاطمه از در اومد داخل..

مستقیم اومد سمت من بهم که رسید نفسش رو بیرون داد و شروع کرد به نفس کشیدن…خودش رو کشید جلو..

-سلام..
-سلام چیزی شده ؟؟؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد در عین حال اطراف رو هم نگاه کرد ‌..

-اماده شو باید بریم جایی‌..
با تعجب گفتم : کجا باید بریم!؟
فاطمه با نفس حبس شده گفت : باید بریم پیش ستاره..
چرا اروم حرف می زد ستاره کی بود!!
تک ابرویی بالا انداختم و گفتم : ستاره کیه!؟

فاطمه نفسی عمیقی کشید و گفت : ستاره دوستمه دکتر زنان می خوان ترمیتت کنه امروز رو باید چکت کنه
لباس بپوش بریم
نگاهی به طبقه بالا کردم با انگشت اشاره گفتم : مامان بابا تنهان اونا رو چکار کنیم!؟؟

فاطمه نگاه چپ چپی بهم کرد و بعد مچ دستم رو چنگ زد و منو دنبال خودش کشید..
-مامان بابا تنها نیستن دوتاشون هستن بیا بریم وقت نداریم الکی حرف می زنی‌..

بعد منو کشون کشون دنبال خودش برد..سمت پله ها..

****

ستاره خانم نگاهی به من کرد و گفت : چند سالته!؟؟
چشم هام رو گذاشتم روی هم و لب زدم : من ۱۹…
نفس عمیقی کشید و گفت : هیچی از پرده ات نمونده..بهت بد تجاوز کردن‌.

از این حرفش خجالت کشیدم سرم رو پایین انداختم و گفتم : اره چند بار تجاوز کرده زور اینکه از خودم دفاع کنم رو نداشتم
-خدا لعنت کنه این طورمرد ها رو..
بخوای می تونی ترمیم کنی ولی خیلی سخته…درد می کشی بغض به گلوم چنگ انداخته بود…
سرم رو پایین انداختم و لبام رو از هم باز کردم با لب های فشرده شده گفتم : می خوام انجام بدی…
-باشه پس یه نوبت می دم برای اخر هفته…

باشه ای گفتم از روی تخت بلند شدم..
فاطمه و دوستش شروع کردن به حرف زدن و بحث کردن

خلاصه اخر هفته شد و من وفاطمه دوباره روونه ی مطب شدیم قبلش به مامان گفتم جریان مطب رو ولی جریان حاملگی رو نگفتم هنوز به اون موضوع که فکر می کنم قلبم درد می یاد..

مامان خوشحال شد و گفت این کار خوبیه اصلا گذشته رو به روی من نیورده بود و من چقدر حالم خوب بود برای این کار….با فاطمه رفتیم مطب ستاره

ستاره ما رو که دید ازش جاش بلندشد

احوال پرسی کردیم و قرار شد من برم و روی تخت بخوابم..روی تخت خوابیدم حالم اصلا خوب نبود لبم رو زیر دندون فرستادم و شروع کردم به جویدن…

بلاخره ستاره کار خودش رو شروع کرد و من فهمیدم درد واقعی یعنی چی…

**

روی تخت خوابیدم از درد داشتم می مردم مامان اومد بالا سرم شروع کرد به چک کردن من…نگرانی از سر و روم می بارید…

-خوبی دخترم!؟؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : نه مامان درد دارم

مامان نگاه زاری بهم انداخت کنارم نشست دستم رو گرفت و‌عمیق فشار داد حالت تهوع بهم دست داده بود…

-مامان..
مامان موهام رو کنار زد و گفت : جان دل مامان ‌..

با نوازش های مامان به خواب عمیقی فرو رفتم و نفهمیدم کی چی شد چشم هام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم..

راوی

سه هفته گذشت توی این سه هفته اتفاقات جالبی افتاد و یکیش این بود که مهران و پدر بزرگش خونه ی
مهراوه رو پیدا کنن مهراوه وقتی دید
مهران اومده ترسید

مهران خواست واکنش شدید نشون بده ولی پدر بزرگش نذاشت
برخلاف همیشه که خیلی کینه ای بود این دفعه نداشت مهران راه رو اشتباه بره….
مهران رو به هرزوری بود راضی کرد..
اشکان خان با
پدر مهراوه که حالش بهتر شده بود
حرف زد…
از همه چی گفت و قرار شد از مهراوه مثل همون روز اولی که
قرار بود خواستگاری کنه خواستگاری کرد …

الان هم مهران و مهراوه توی یه اتاق نشسته بودن و داشتن حرف می زدن..

دوتاشون کینه ای بهم زل زده بودن.
مهراوه خیلی عصبی بود
خودش رو کشید جلو و با لب های فشرده شده گفت : برای چی اومدی اینجا من از دست تو فرار نکردم
که هرجا رسید دنبالم بیای…
گمشو هر جا بودی برای چی اومدی اینجا..

از جاش بلند شد مهرداد عصبانیت کل وجودش رو گرفت
چونه ی مهراوه رو گرفت توی دستش و محکم فشار داد
با دندون های ساییده شده گفت : من گم شم!؟ اره می خوای بلایی سرت بیارم تا مرغ های اسمون به حالت گریه کنن اره!!؟
می خوای!؟؟

مهراوه از ترس حرف زدنش رو قطع کرد از فشاری که
مهران به چونه اش اورده بود باعث شده بود صورت مهراوه توی هم بره و ناله ای سر بده

از اینکه جواب نداد مهراه حرصی شد چشم هاش رو گذاشت
روی هم و با شدت فشار داد..
با داد توی صورت مهراوه گفت :حرف بزن لعنتی چرا حرف نمی زنی هوم!؟.
می خوای کاری کنم به غلط کردن بیوفتی
مهراوه چشم هاش رو باز کرد نگاه پر از تنفری بهش انداخت و گفت : بیشتر این!؟؟ زندگی من لجن هست ته ته خط سیاهی ام می خوای منو تهدید کنی!!؟
کار ساز نیست…

هر دو زندگی هم رو نابود کرده بودن همو دوست داشتن اما
نفرت سدی بزرگتر بود مهران نگاهی به چشم های مظلوم
مهراوه انداخت به یک باره تموم خشمش فروکش کرد اون چشم های قهوه ای رنگ مات دل هرکس رو زیر و رو می کرد
خودش رو نزدیک اورد و با چشم های لوچ شده ‌…

-نمی تونی بااین چشم ها خرم کنی
در حقیقت خر شده بود و داشت به زبون می اورد..
مهراوه حرصی سرش رو چرخوند و گفت :دست های کثیفت رو بهم زن داری حالم رو بهم می زنی..
مهران عصبی شد دوباره این دختر حریف زبونش نمیشد
خم شد و لباش رو گذاشتم روی لباش و شروع کردم به خوردن و بوسیدن لباش..
با شدت و حرص این کارو می کرد مهراوه

حس دل تنگی به سراغش اومد دستش رو جلو برد
و توی موهاش فرو برد شروع کرد توی سرش دست کشیدن..
و همراهی کردن مهران همراهی کردن مهراوه. رو که دید اشتیاقش بیشتر شد.
دستش رو گرفت و بلندش کرد
شدت بوسش بیشتر شد عمیق به خودش فشار می داد
قفسه ی سینه اش بالا و پایین شده بود..

تکیه اش داد به دیوارشدت بوسه اش بیشتر شد
خودش رو فاصله داد و گفت : ازت نمیشه دست کشید
لعنتی لباش هم فشرده شد روی هم
دستی روی دستش گذاشت و گفت : می سوزه مهران برو کنار

مهراوه

مهران کنار رفت و نگاه عمیقی بههم انداخت از خجالت سرم را پایین انداختم و اصلا نمی دونستم چی شد که باعث شده بود مهران رو ببوسیم منو اون که تویی جبهه بودیم و واکنش شدید نشون می‌دادیم…
نمیدونم چی شد که دوتامون اختیار از دست دادیم و شروع کردیم به بوسیدن همدیگه…

آروم دم گوشم خندید و گفت : می‌بینم که همراهی کردن هم بلدی عین قبل برج زهرمار نیستی فقط آخوناله کنی…
با یادآوری گذشته اخمام را کشیدم توی هم چرا گذشته رو آورده بود و وسط نگاه اخم الویی بهش کردم و گفتم :
نمیدونم شاید از سر نیاز بوده این بوسه رو فراموش کن حالا برو کنار می خوام رد بشم..

دستم رو زدم به قفسه سینه اش و به عقب روندمش…
با اخم های درهم و رهم شروع کردم به حرف زدن…

– مهران من علاقه لی به تو ندارم فرار کردن من از اونجا برای این بود که خودم را نجات بدم الان اومدی خواستگاری حق اینو دارم که انتخاب کنم…نمیخوام باهات باشم دوست ندارم… از اینجا برو به پدربزرگتم بگو از اینجا بره کاریشم به پدر و مادرم هم نباشه اونا به اندازه کافی زجر کشیدن نمیخوام از دستشون بدم..

مهران خندید دستی توی جیب هایش کرد و دو قدم به سمتم برداشت سرش را کج کرد و گفت : الان تو منو نمیخوای!؟؟
به قلبم رجوع کردم خواستم ببینم واقعا دوسش ندارم… پس این همه دلتنگی برای چی بود !!؟
کمی بیشتر مکث کردم!؟؟
حسم رو درک کردم من دوسش داشتم ولی غرورم اجازه نمی‌داد که حرف بزنم پس دروغ گفتن ادامه دادم..

– نه من دوست ندارم گفتم که…
هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که مهران سمتم قدم برداشت شونه ام رو گرفت و محکم منو به دیوار کوبید صورتم از درد جمع شد و ناله ای سر دادم…

با دندون های کلید شده گفت :

– ببین منو تو همین الان داشتی منو می بوسیدیم پس دروغ نگو تو همه چیت برای منه خودت کل بدنت کل زندگیت برای منه الکی وقت منو نگیر الان میریم پایین و با زبون خوش و مثل بچه آدم میگی که قبول کردی زن من بشی

کلافه بهش نگاه کردم رنگ نگاهش ادم رو ذوب می کرد
سرم رو انداختم پایین و دندونام روی هم ساییدم..
می خواستم به اندازه مرگ بزنم و خون بالا بیارن..
این چشم ها داشت با من جادو می کرد واقعا داشت چه
می کرد..
سرم رو انداختم پایین و به شدت تکون دادم.به عقب هلش دادم و گفتم : برو عقب ببینم برو عقب..

شونه ام رو فشار داد با اون چشم های زوم شده گفت : باتوام مهراوه می ری پایین
همین حرف ها رو می زنی
حالت زاری به خودم دادم…
-نمی خوام تو خیلی منو اذیت کردی
نمی خوام ببینمت از اینجا برو خواهش می کنم
-می رم با تو..

قلبم فشرده شد تک تک کارهاش یادم اومد
با لب های فشرده شده گفتم :من چطور به تو اعتماد کنم!؟
تو کل اعتماد منو از بین بردی من چطور به تو اعتماد کنم!!؟
چطوری بیام باتو تو باکرگی منو از من گرفتی
من دوباره رفتم ترمیم من اینو هیچ وقت فراموش نمی کنم
لطفا لطفا اینقدر منو اذیت نکن
دست از سرم بردار خواهش می کنم
اشک همینطور از چشم هام می اومد..
می خواستم بالا بیارم..

-من قول دم می دم همه چیز رو جبران می کنم
تو فقط بهم فرصت بده..
چیو می خواست جبران کنه!؟؟
با شدت پسش زدم…

-چیو می خوای جبران کنی!؟
هان!؟؟ حرف بزن بگو چی می خوای جبران کنی دخترگی که گرفتی
ارزویی که به باد دادی مادر و پدری که ناامید کردی ازم
درسی که خراب کردی
ابرویی که بردی بچه ای که سقط کردم
کدوم رو می خوای جبران کنی هان
حرف بزن…
با چشم های گرد شده بهم زل زد

با چشمهای گرد شده بهم زل زد..
خودش رو کشید جلو و با چشم های ریز شده گفت :
تو بچه سقط کردی مگه حامله بودی!؟؟
نیشخندی زدم بدون اینکه هیچ ترسی داشته باشم سرم رو تکون دادم و گفتم : آره….

خندید یهو عصبی شد و سمتم قدم برداشت چونم رو توی دستش گرفت و فشار داد
با دندون های رو هم اومده گفت :
تو بچه ی منو سقط کردی !؟؟چرا…چرا این کارو کردی!؟

از درد چونه ام چشمام رو گذاشتم روی هم و گفتم :
آره سقطش کردم چون یه حروم زاده اس بود یه حروم زاده مثل خودت که تموم زندگیم رو خراب کرد..
سرم روبه چپ و راست تکون دادم و گفتم : یه حروم زاده یه حروم زاده مثل خودت…

همینطور داشتم بهش میگفتم حروم زاده که دستش رو بالا آورد و محکم کوبید تو صورتم با شدت به عقب پرت شدم قفسه سینه ام عین چی بالا و پایین شد…

– عوضی مادر من عین گل پاک بود به مادر من میگی حروم زاده آشغال عوضی…
غلط کردی بچم رو سقط کردی به چه جرأتی این کار را انجام داده اره!؟؟
حال به هم زن عوضی..

دست روی گونه هام فشار دادم و گفتم :
گمشو از اتاقم بیرون من هر کار دوست داشته باشم انجام میدم این کار به نفع خودم بود این حروم زاده رو نگه میداشتم برای کی و چی ، باعث این شد که بابام سکته کنه..

مهرداد ناباور روی زمین نشست و دستی به صورتش کشید : باغم گفت هر کیو که داشتم از دست دادم… بابام مامانم رو زنم‌رو بچه ام رو حالا تو هم یه بچه دیگه رو از من گرفتی یعنی اینقدر بی رحمی من که اومده بودم صبر میکردی عروسی میکردیم..

نیشخندی از این حرفاش زدم و سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به نفس کشیدن..
حالم بد میشد چقدر خوب میتونه نقش بازی کنه و بگه که خانواده دوسته..

ریلکس دستی به صندلی زدم و خودم رو تکیه دادم بهش در همون حال گفتم :
از اینجا برو منم این کار رو کردم برای خودم بود برای این کارو کردم..
اون بچه آبروی منو میبرد بابام وقتی شنیدم چه بلایی سر من آوردی سکته کرد اگه از وجود اون بچه می فهمید می مرد از اینجا برو…..

با تنفر نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم که یهو به در کوبیده شدم صورتم از درد جمع شد این دفعه درد روی گونه هام پیچیده بود چرا دست از سرم بر نمی داشت..

-من جایی نمیرم توهم برای منی الان که رفتیم پایین همه چی رو برای بابات تعریف می کنم چه غلطی کردی..

حس ترس توی بدنم افتاد خودم رو تکون دادم و با التماس گفتم : عوضی این کارو نکن بابای من تازه از بیمارستان مرخص شده و کمی حالش خوب این حرف رو بفهمه و میمیرم ازت متنفرم….

از پشت بهم چسبید و خودش را به هم فشار می داد..
نیشخند دم گوشم زد و گفت : از چی میترسی نکنه از اینکه بفهمه ازم حامله بودی آره ، من به بابات میگم یا اینکه اگه بابات برات مهمه باید با من ازدواج ی کنی …

اشکام شرشر روی گونم می ریخت با عجز گفتم : چی از جونم میخوای؟

– من جونت رو و خودت رو می خوام و بچه ای که ازم گرفتی…

***

با زور مهران و به خاطر بابا مجبور شدم که قبول کنم با مهران عوضی عقد رسمی می کنم..

همه چیز خیلی سریع پیشرفت و من الان توی آرایشگاه بودم …
فاطمه اول غرغر کرد اما بعدش براش عادی شد..
آرایشگر ازم فاصله گرفت و با دقت به هم خیره شد با مهربونی گفت : وای دختر تو چقدر خوشگل شدی

از این تعریف خوشم اومد اما به روی خودم نسوردم
از ته ته قلبم خوشحال بودم از اینکه دارم
زن مهران میشم اما خودم رو کنترل کردم تا این خوشحالی رو نمایان نکنم
این پسره نزده می رقصه چه برسه
به اینکه بخوام خودمو هم نمایان کنم.

دستی روی قفسه ی سینه ام قرار دادم و از جام بلند شدم…
ارایشگر چند دقیقه دیگه باهام ور رفت و شروع کرد
به راه رفتن…سمت ایینه رفتم خواستم خودم رو ببینم که فاطمه سد راهم شد
دست هاش رو باز کرد و گفت :عاعا کجا می خوای بری!!؟
برو بشین ببینم ‌…سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم…

-می خوام خودم رو ببینم برو کنار…
سرش رو تکون و گفت : نچ نچ نمیشه
برو بشین..
اخم غلیظی کردم…
-چرا اون وقت!؟
-چون اون شوهر نکبتت باید بهت نگاه کنه قبل از تو….
از این رسم و رسوم های الکی حرصی میشدم …
با حرص پسش زدم و شروع کردم به راه رفتن…
اون روپوش سفید رو برداشتم و نگاهی به خودم انداختم باورم نمیشد این زن تو ایینه من باشم
چقدر فرق کرده بودم ارایشم زنونه شده بود….
دستم رو اوردم جلو و روی صورتم کشیدم…

ارایشگر اومد پشت سرم منو تکونی داد و گفت : دختر نباید دست بزنی
بااین حرفش
دستم کنار رفت…
نفس عمیقی کشیدم و ببخشیدی زیر لب گفتم : ببخشید.
سرش رو به حالت چپ و راست تکون داد و گفت :اشکال نداره….
بیا بشین تاجت رو با تور پشت سرت رو درست کنم
که الاناست می یاد دوماد…
باشه ای گفتم و کمر خم شده ام رو شروع کردم به حرکت دادن..

همه چی گذشت من و مهران به عقد هم در اومدیم
مهران قرار شد بیاد رشت و ادامه ی کارش رواینجا
بگذرونه شب زفاف نداشتیم چون پریود بودم

اونم چقدر حرص خورد چندان فرقی نمی کرد وقتی من یه بار زن شده بودم…

اون شب هم گذشت و ما دقیق یک ماه بعدش وارد. رابطه شدیم..
چند ماه بعدم فاطمه با علی عروسی گرفتن

منم شب عروسی فاطمه فهمیدم که حامله ام..
اشکان هم اومده بود رشت از اینکه من ازدواج کرده بودم

خیلی حرصی بود ولی بااین حال باید تحمل کرد.
ماجرا زمانی جالب شد که قضیه ی نرجس هم بین خانواده پیچید
درست دوهفته از عروسیمون نگذشته بود
که گوشی که نرجس بهم داده بود
زنگ خورد
من تا اون موقع هیچ زنگ گوشی رو جواب نمی دادم نمی دونم اون شب چی شد
که جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم..

-الو
صدای نرجس توی گوشی پیچید..

-سلام مهراوه خوبی منم نرجس..
چشم هام براق شد
با لبخند گفتم : سلام اره عزیزم خوبم…تو خوبی کجایی..
چشم هاش رو گذاشت روی هم و بزور گفت : من
رشتم چشم هام گرد شد باچشم های گرد شده گفتم : چییییی!؟
دروغ تورشتی!؟؟
سرم رو تکون دادم و گفتم : اره من رشتم..
میشه بیای دنبالم جایی رو نمی شناسم
هول برم داشت با حول گفتم : اره عزیزم چرا که نه فقط ادرس بگو.
بعد ادرس رو داد به خودم اومدم و گفتم : دارم می یام..
همونجا باش..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *