گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم
مهران نگاهی بهم کرد با چشم های ریز شده گفت : کی بود چی شده!؟؟
با حالت هیجانی گفتم :
نرجس اومده باید برم سویچ ماشین رو بده بهم..

با حالت سوالی گفت : نرجس!؟؟
نرجس دیگه کیه..
کلافه گفتم : نرجس هم خوابگاهی من بود
الان اینجاست حتما مشکلی براش پیش اومده
باید برم بده سویچ رو ترمیناله
ازش جاش بلند شد و نگاه ماتی به همه جا کرد
نمی دونست باید چکار کنه..

-سویچ همین جاها بود صبر کن..
پیداش کنم
پوفی کشیدم :وای مهران منتظره باید بریم زود باش..
سری رو تکون داد و باشه ای گفت..

-باشه
-تا تو پیداش کنی منم برم اماده شم.
-برو عزیزم..

****

ماشین رو نگه داشت..
منم نگاهی به اطراف کردم و با نفس حبس شده گفتم :
کجاست نرجس.
همینطور داشتم نگاه می کردم به اطراف
که انگشت اشاره ای
مهران به جلو کرد : اون دختره ای که روی نیمکت نشسته نیست!؟؟
به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم..
دیدم اره یه دختره اس از ماشین پیاده شدم و رفتم
سمت نیم کت‌…

نرجس با اشک همه چیز رو تعریف کرده بود
از بلایی که سرش اومده بود ناخوش شده بودم..
اشکان چه عوضی بود که این همه بلا سر اینو‌اون اورده بود..

نرجس صدای گریه اش بلند شد
مهران با ابرو اشاره کرد که برم سمتش..
خودم رو کشیدم سمتش و دستی گذاشتم روی صورتش عمیق فشار داد..
دستش رو پس زدم و اشک هاش‌ رو با دستم پاک کردم
با لبخند غمگین شده گفتم : هیس اروم باش دختر
چی شده که اینکارا رو می کنی!؟؟
اشکان رو سر جاش می نشونم اصلا نگران نباش باشه!؟؟

با چشم های سرخ شده بهم نگاه کرد

-من حامله ام..
اون پرده ای که از من گرفته بود
رو قبول نداشت چه برسه به این بچه
بابام بفهمه منو می کشه..
اشکان عوضی.
حس و حالش رو خوب درک می کردم….خودمم این بلا سرم‌اومده بود اما مهران ادم بود اشکان چی

مهران منو ول نکرده بود ولی اشکان نرجس روول کرده بود
صدای گریه اش به حدی بود که دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم ته زمین…

و هیچ کاری نکنم..

این دختر مظلوم بود بهم کمک کرده بود
همه جا دستم رو گرفته بود
خوب بود که منم دستش رو بگیرم و کمکش کنم.

حالم اصلا خوب نیست داشتم بالا می اوردم..
مهران از جاش بلند شد
رفت سمت اشپزخونه منم تنها حرفی زدم این بود

-گریه نکن اشکان رو می شونیم سرجاش..

****
اشکان

با دیدن شماره ای که روی گوشیم افتاد چشم هام گرد شد
این دختره دیوونه بود بعد چند ماه چرا زنگ زده بود!؟؟
گوشی رو جواب ندادم دوباره شروع کرد به خوردن..

از حرکت ایستادم عصبی شدم گوشی رو چنگ زدم
وگوشی رو گذاشتم دم گوشم با صدای خفه ای گفتم : بله!؟؟

صدای مهراوه توی گوشی پیچید..
-الو زهر مار پسره ی
عوضی زنا کار..
بگو کدوم گوری هستی …
اخمی کردم قلبم داشت بد تو سینه می زد
چرا از گوشی نرجس زنگ زده بود!؟؟
نمی فهمیدم چخبره..

با چشم های عصبی شده گفتم : برای چی زنگ زدی
اصلا گوشی نرجس پیش تو چکار می کنه…
-اه نرجس پس می شناسیش..
یادت می یاد چه بلایی سرش اوردی
کشوندیش خوندنت و باهاش
خوابیدی اره..
مگه میشد فراموش کرد با اخم های تو هم رفته گفتم :
از چی داری حرف می زنی
سرم رو انداختم و لبام رو گذاشتم روی هم
و با شدت فشار دادم..

-از چی حرف می زنم!؟؟
خوب می فهمی که از چی حرف می زنم..
دارم از نرجس و بلایی که سرش اوردی حرف می زنم
اخه نامرد رو کاری که کرده بودی می موندی..
این چه کارا بود که انجام دادی حال بهم زن ‌.
لااقل مرد باش پای کارت باش نطفه ی حرومت توی شکمشه..
عوضی..
باید کاری که کردی وایسی..

حس کردم اشتباه شنیدم با چشم های گرده گفتم :
چی داری می گی من فقط‌یبار با اون خوابیدم
اون یه همون یبار حامله شد!؟
– اره حامله شده همون یبار کار خودش رو کرده..
باید باهات حرف بزنیم بیا به ادرسی که می گم..
-برای چی باید بیام!؟؟
اون بچه برای من نیست باوا معلوم نیست که
باکی خوابیده
این غلط رو انجام داده
حالا می ندازه گردن من بگو با هرکی خوابیدی برو یقه ی همون رو بگیر.
-خوب اومده یقه ی تورو بگیره دیگه..
تو باهاش خوابیدی..
-من نخوابیدم
– اشکان خوابیدی خودت گفتی انکار نکن
به ادرسی که می دم بیا
-من نمی یام…
-می یای همین که گفتم…

از اینکه داشت بهم دستور می داد عصبی شدم
چشم هام رو روی هم فشار دادم و گفتم :
داری به من دستور می دی!؟؟
من جایی نمی یام مهراوه کاری بهت ندارم
توام کاری به من نداشته باش
اوکیه!؟؟
بخوای پا رو دمم بذاری من می دونم با تو کاری می کنم خون گیره کنی به
ملا..
-تو غلط می کنی
خیله خوب نمی یای من نرجس رو می برم
پیش عمه..
همه چی رو می گم عمه همه چی رو بفهمه
برای ابروش هم شده تورو مجبور می کنه که کاری رو که می خوای انجام بدی ‌.

اینو گفت و بعد گوشی رو قطع کرد
منم حرصی شروع کردم
توی گوشی داد زدن :الو…الووو..
هیچ صدایی نیومد..
عصبی گوشی رو برداشتم وپرت کردم
سمت دیوار..

گوشی به دیوار برخورد کرد
با صدای بدی شکست..
حالم اصلا خوب نبود لبام رو گذاشتم روی هم
و با شدت فشار دادم…
دختره ی عوصییی می دونستم باهاش چکار کنم..

فقط می رفت پیش مامان من می دونستم با اون..

****

همه چیز گذشت و مهراوه نرجس رو همینکه
که گوشی رو قطع کرد
برد پیش عمه اش‌‌

شهرزاد نگاهی به مهراوه کرد و با پشت چشم نازک کردن گفت :خوش اومدی.
دخترم می خواستم پاگشا دعوتت کنم…
نگاهی به نرجس کرد نرجس سرش رو پایین انداخت..

شهزاد با چشم های ریز شده گفت :
این خانم خوشگل کیه دخترم!؟؟

 

نیشخندی زدم با کنایه گفتم :
عمه ایشون دوست من و عروس اینده ی شما هستن..
عمه ابروهاش بالا پرید با تعجب گفت :
عروس اینده ی من!؟
خندیدم عمه حالت نگاهش سوالی بود..

-بله عمه عروس ایینده ی شما..
نرجس هم خواب گاهی من بود زمانی که
من گم شدم با اشکان اشنا شد
عمه خودش رو کشید جلو..

-اشکان چیزی به من نگفته در مورد این خانم..
خوب الان چی شده همو می خوان!؟؟
با چشم های
عصبی لب زدم : ادامه ی داستان رو گوش کن عمه
عمه سری تکون داد و باشه ای گفت
منم شروع کردم به تعریف کردن..

هرچی تعریف می کردم صورت عمه پر از بهت و ناباوری میشد
تا اینکه چشم هاش رو روی هم گذاشت..
بعد یهو با صدای خفه ای گفت : باورم
نمیشه
اشکان این کار رو کرده باشه..
لبخند عمیقی زدم و گفتم : حالا که شده عمه..
این حاملگی وقتی پیش اومد که نرجس ترمیم کرده بود
که مثلا دختر بشه اما الان ببین چی شده…
حامله شده اشکان پی کاری رو کرده نمی گیره..
میگه این بچه از من نیست..
عمه زود گفت : خوب بچم راست می گه شاید این کارو نکرده باشه
از کجا معلوم این بچه برای بچه ی من باشه
شاید این دختر داره دروغ می گه.

حالم از این زن و پسرش بد شد
سرم رو بلندکردم کردم و عمیق شده بهش نگاه کردم
حالت تهوع بهم دست داده بود..
قلبم عین چی تو سینه می زد کمی خودم رو کشیدم جلو
و با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم..

-خانم من از گل پاک ترم اگه بچه برای کس دیگه ای بود
چرا دو روز نشده از رابطه با پسر شما برم
ترمیم اره!؟؟
من این بچه رو می خوام نگه دارم از پسر شما هم
برای تجاوز شکایت می کنم نمی ذارم الکی برای خودش بچرخه..

لبخند محوی زدم نرجس خوب جواب عمه رو داده بود
نقطه ضعف عمه بی ابرویی بود
همه جا خودش بالا برده بود و از بی ابرویی
متنفر بود..اب دهنش رو قورت داد ‌.
اشک از چشم هاش همینطور می اومد ‌.

خودم رو کشیدم جلو و دستی روی شونه هام
قرار دادم…با چشم های گریون شده بهش نگاه کردم ‌.
-اروم باش عزیز دلم….
همون شکایت می کنی..
راحت به حقت می رسی من کمکت می کنم..

عمه با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد..

-چی چی رو شکایت کنی دختر من عمه ی توام..
برگشتم سمت عمه‌.
-ببخشید عمه ولی من سمت حق هستم
شما بااینکه پسر خودتون رو می شناسید
ولی بازم ازش طرفداری می کنید ما نمی تونیم این وسط یه بچه ی
بی گناه رو بکشیم‌..
بین این همه حرف زدن یه حس محکم زد
توی صورتم و گفت :
مگه تو نکشتی مگه تو یه بی گناه رو نکشتی هاااان!
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم ‌…

داشتم حالی به حالی میشدم قفسه ی سینه ام عین چی بالا و پایین میشد ‌..
اب دهنم رو قورت دادم و خودم رو کشیدم جلو..
انگشت اشاره ای سمتش کردم و گفتم : من‌‌
نشد ادامه بدم حالم بد بود…دستی گذاشتم روی قلبم و با شدت فشار دادم…

نرجس برگشت سمتم با نگرانی بهم زل زد..
-خوبی!!؟خوب بودم!؟؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : خوبم..
عمه با نیشخند بهم نگاه کرد ‌.

خلاصه گذشت بعد اینکه عمه خبر دار شد
چندی نگذشت که از ترس اینکه
نرجس بره شکایت کنه ‌ و خبر کاری رو که اشکان کرده بود توی خانواده بپیچه و اشکان به درد سر بیوفته
اشکان رو مجبور کرد که بره خواستگاری نرجس..
نرجس هم قبول کرد و با هم عقد کردن..

عقد و عروسی باهم بود
خسته وارد خونه شدم عروسی تازه تموم شده بود
منم جون نداشتم که حتی راه برم.
اب دهنم رو با شدت قورت دادم

کیفم رو انداختم روی مبل و حالت زاری به خودم دادم
خواستم بشینم که دستی دورکمرم حلقه شد
مهران بود کامل منو سمت خودش برگردوند..

با چشم های زوم شده گفت : خیلی وقته به من نرسیدی هان
چشم هام رو گذاشتم روی هم ..

-مهران..
مهران سرش رو توی گردنم فرو کرد
عمیق خودش رو بهم فشار داد..

-نمی تونم..
باید بهم برسی برگشتم سمتش
دستم رو دور گردنم فرو کردم و عمیق شده
بهش نگاه کردم
لبخند عمیقی بهش زدم و گفتم :
دوستت دارم..
خندید نوک دماغم ‌رو بوسید.

-اوممم منم دوستت دارم
بریم برای عملیات بچه سازی بریم!!؟
سرم رو تند تند تکون دادم
و گفتم : اره ‌.
خندید و خودش رو کشید جلو
لباش رو گذاشت روی لبام..

 

باور کن دنیا دو روز است

و ما هم رهگذری هستیم

در این طلوع و غروب مهربان باش

و با تمام عشق زندگی را احساس کن

شاید فردا دنیا باشد ولی ما نباشیم !!

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *