بدون اینکه توجهی به لیلا بکنه به سمت اتاق بهادر حرکت کرد صدای معترض لیلا بلند شد
_آقا کجا داری میری!؟
در اتاق بهادر رو باز کرد و داخل شد دیگه بیشتر از این منتظر نموندم ببینم دارند چیکار میکنند وقتی سینی رو تو آشپزخونه شرکت گذاشتم به سمت اتاق کار حرکت کردم صدای داد و فریاد اون پسره آریا و بهادر کل شرکت رو برداشته بود اما سعی کردم هیچ توجهی نکنم چون به من اصلا مربوط نبود!
_بهار
با شنیدن صدای ساناز به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که پرسید:
_این صدای داد و بیداد کیه چخبره!؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم
پشت میز نشستم و خودم رو با پرونده ای که روبروم بود مشغول کردم اصلا دلم نمیخواست بشینم و به حرف های مفت و بی سر تهشون گوش بدم میدونستم الان اگه بهش رو میدادم تا خود شب میخواست بشینه غیبت کنه!
* * *
_وایستا
با شنیدن صدای بهادر ایستادم و سرد بهش خیره شدم که پوزخندی تحویلم داد و عصبی گفت:
_کدوم گوری داشتی میرفتیش!؟
خونسرد جوابش رو دادم:
_دارم میرم خونه حرفیه!؟
_بمون شرکت امشب باهات کار دارم
_من نمیتونم امشب اینجا بمونم مامانم شب تنهاست اصلا حالش خوب نیست
بهادر با بیفتاوتی بهم خیره شد و گفت:
_شب دیر تر میری پیشش
_نه نمیشه!
تا خواست حرفی بزنه صدای گوشیش بلند شد نگاهی به شماره انداخت و جواب داد
_جانم!
نمیدونم پشت خطی چی بهش گفت که لبخندی زد و با لحن ملایمی که هیچوقت ازش ندیده بودم جوابش رو داد:
_چشم باشه خانومم
با شنیدن کلمه خانومم بغض کردم یعنی زنش بود داشت اینجوری باهاش حرف میزد به سختی بغضم رو فرو بردم نمیخواستم بهادر ببینه حالم خراب شده نقاب بیتفاوتی به صورتم زد درست مثل همیشه.

#طرلان

به آریا خیره شده بودم امروز عجیب آروم بود این آروم بودنش داشت من رو میترسوند انگار آرامش قبل از طوفان بود
_آریا
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_بله
_مامانت زنگ زد!
بیتفاوت لب زد
_چی میگفت!؟
متعجب از این خونسردیش جوابش رو دادم:
_برای شب دعوتمون کرد خونه اشون مثل اینکه دختر عمه ات برگشته!

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ترنج برگشته!؟
_آره فک کنم اسمش همین بود
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد برای یه لحظه خشکم بزنه بعد از این همه عصبانیت داد و بیداد داشت میخندید اون هم با شنیدن اسم ترنج دختر عمه اش که داشت برمیگشت
بهش خیره شدم و با حسادت آشکاری گفتم:
_خوشحال شدی از اینکه داره برمیگرده آره!؟
با شنیدن این حرف من نگاهش رو به چشمهام دوخت و با لحن خاصی گفت:
_خیلی زیاد!
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل حرصی شدم و نسبت به دختر عمه اس احساس تنفر میکردم کسی که آریا با شنیدن اسمش لبخند روی لبهاش نشسته بود
_حسودی نکن کوچولو
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_من حسادت نمیکنم!
_کاملا واضح داره از سرت دود میزنه بیرون
این آریا انگار قصد داشت امشب من رو روانی کنه با خشم بهش خیره شدم و آماده شدم تا با خاک یکسانش کنم که صدای خنده اش خونه رو برداشت
_دارم عصبی میشم آریا!
به سمتم اومد محکم بغلم کرد جوری که احساس میکردم استخون هام در حال شکستن هستند!
#بهار

با غصه به مامان خیره شده بودم خیلی آروم چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود خداروشکر تو این چند هفته سر و کله ی اون مرتیکه پیدا نشده بود وگرنه حتما یه بلایی سرش درمیاورم
میدونستم اون باعث حال بد مامان من شده وگرنه هیچ دلیلی داشت مامان به این وضع بیفته
مامان هم اصلا زبون باز نمیکرد بفهمم بهش چی گفته که قلب مریضش طاقت نیاورده
_بهار !؟
با شنیدن صدای زن صاحبخونه از بیرون که داشت رسما اسمم رو فریاد میزد
سریع بلند شدم و از خونه خارج شدم هیچ دلم نمیخواست مامانم با شنیدن صدای نکره اش از خواب بلند بشه
_چخبرته صدات رو انداختی بالا!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت سوتی بلند بالایی کشید و گفت:
_به به بهار خانوم
_حرفت رو بزن حوصله شنیدن زر زدن های مفت تو یکی رو ندارم دیگه.
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_اجاره خونه خیلی وقته عقب افتاده!
با دیدن لبخند بدجنس روی لبهاش همه چیز رو گرفتم

_تسویه میکنم یه چند روز دیگه حقوقم رو میگیرم
_د نشد دیگه باید هر چه زودتر اینجا رو تخلیه کنی پسرم داره داماد میشه میخوام اینجا رو برای اون آماده کنم.
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست پسرش یه معتاد بود که حتی نای تکون خوردن هم نداشت که به اون زن میداد آخه معلوم بود این زن تنها هدفش اینه ما رو بندازه بیرون
_با شوهرت صحبت میکنم ما باهاش قرارداد داریم نمیتونیم به این زودی تخلیه کنیم
با شنیدن این حرف من عصبی شد میخواست چیزی بگه که قبل از اون گفتم
_الان هم باید برم پیش مادرم فعلا!
و بهش پشت کردم به سمت خونه رفتم واقعا حوصله ی شنیدن اراجیفش رو نداشتم!
باید یه فکری هم به حال خونه میکردم میدونستم این زن دست بردار نیست همینطور اون مرد به اصطلاح پدر دست از سر ما برنمیداشت
* * * *
_میشه امروز رو بهم مرخصی بدید!؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و خونسرد پرسید
_چرا مرخصی میخوای!؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_بیرون کار دارم
اخماش رو تو هم کشید و با صدای عصبی بهم تشر زد
_درست جواب بده مرخصی میخوای کدوم گوری بری!؟
از اون جایی که میدونستم جوابش رو ندم بیشتر عصبی میشه و حاصلش جز داد و بیداد یا کتک خوردن من چیزی نیست با صدای آرومی جوابش رو دادم:
_میحوام برم دنبال خونه
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو تنگ کرد و گفت:
_خونه!
_صاحب خونه جوابم کرده میدونم همین روزاس که وسایلم بریزه تو کوچه برای همین میخوام دنبال خونه باشم حالا اجازه هست برم!؟
_نه
با شنیدن این حرفش عصبی شدم انگار قصد کوتاه اومدن رو نداشت این مردک بیشعور باید یه جوری جوابش رو میدادم وگرنه همینجوری پیش میرفت تا خواستم چیزی بهش بگم ، صدای خشک بهادر بلند شد:
_خونه ات آماده اس فردا همراه مادرت نقل مکان کنید
با شنیدن این حرفش برای چند ثانیه خشک شده بهش خیره شدم و با صدایی بهت زده گفتم:
_چی!؟

بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_زود باش راه بیفت بریم
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_کجا!؟
نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهم انداخت و گفت:
_میخوام خونه ی جدیدت رو بهت نشون بدم
_چرا میخوای برای من خونه بگیری!؟
_تا مدتی که زن من هستی هر چیزی لازم باشه برات فراهم میکنم انقدر بی غیرت نیستم بزارم زن من اینور اون ور دنبال خونه باشه‌.
میخواستم حرفی بزنم که با صدای سردی گفت:
_الان هم زود باش حرکت کن جای حرف مفت زدن
چشمهام گشاد شد پسره ی عوضی به من میگفت حرف مفت نزن انگار حرف های خودش چی بود ، با حرکت کردنش سعی کردم فعلا آروم باشم دنبالش حرکت کردم از شرکت خارج شدیم سوار ماشین مدل بالاش شدم.
بعد از سکوت طولانی بلاخره به حرف اومدم:
_من نمیخوام تو برای ما خونه پیدا کنی!
_من ازت نظر نخواستم
با شنیدن این حرفش عصبی شدم
_ببین من هی سکوت میکنم داری بدتر میکنی مگه نمیفهمی چی دارم بهت میگم!؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه جوابم رو داد
_بهتره ساکت باشی و اعصاب من رو خراب نکنی دختر جون.
ساکت شدم دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا رسیدن به مقصدی که نمیدونستم کجاست ، وقتی ماشین ایستاد صدای خشک و خش دار بهادر بلند شد
_پیاده شو
از ماشین پیاده شدم با دیدن خونه روبروم دهنم باز موند از اون خونه های قدیمی و دلنشین بود که آدم دلش باز میشد همیشه عاشق این مدل خونه ها بودم
با ذوق به سمت بهادر برگشتم و گفتم:
_چقدر اینجا قشنگه بهادر
لبخند محوی روی لبهاش نشست که به سختی دیده میشد به سمتم به چشمهام خیره شد و خش دار لب زد
_خوشت اومد
با ذوق بچگانه ای بهش خیره شدم و تند تند سرم رو تکون دادم
_آره
بهادر تک خنده ای کرد و جدی شد
_اینجا قراره تو و مادرت زندگی کنید
_اما ….
وسط حرفم پرید
_اما و اگر نداره اینجا همراه با مادرت زندگی میکنید وسیله هاش آماده اس همه چی فقط وسیله های مورد نیازتون رو بردارید.
ساکت شدم از اینجا خوشم اومده بود پس دیگه هیچ مخالفتی نکردم و با قدر دانی بهش خیره شده بودم.

_لیلا رئیس داخل اتاقشه!؟
_آره
به سمت اتاق بهادر حرکت کردم باید پرونده هایی که آماده کرده بودم رو بهش تحویل میدادم در اتاق نیمه باز بود دستم رو بالا بردم که صدای آشنای سهیل دوست صمیمی بهادر از اتاق باعث شد دستم پایین بیاد
_چرا داری باهاش بازی میکنی بهادر!؟
صدای عصبی بهادر بلند شد:
_خفه شو سهیل
_یعنی چی خفه شو بهادر تو بهار رو صیغه کردی که چی بشه تو عاشق رویا هستی تو که لحظه ای هم نمیتونی بدون اون زندگی کنی من هر لحظه شاهد عشقت نسبت بهش بودم حالا چی باعث شده دلت هوای عشق سابقت رو بکنه مگه تو خودت بهار رو ننداختی بیرون از زندگیت الان چی باعث شده اون رو صیغه کنی هان!؟
_سهیل بسه تمومش کن
_بهادر با خودت رو راست باش چرا عشق سابقت رو ….
بهادر عصبی حرفش رو قطع کرد
_واقعا میخوای بدونی چرا عشق سابقم رو صیغه کردم چون میخوام برام یه توله پس بندازه تا زن خودم رو که از شدت بیماری حال اوضاع روحی و جسمیش خوب نیست رو خوب کنم چون میخوام عشقم به آرزوش برسه یه بچه داشته باشه که بهش بگه مامان!
_به چه قیمتی به قیمت نابود کردن بهار!؟
_آره حتی به قیمت نابود کردن زندگی بهار
_داری اشتباه میکنی بهادر تو …
وحشت زده از در اتاق فاصله گرفتم دیگه نمیخواستم هیچ چیزی بشنوم سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم داخل که شدم اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند باورم نمیشد بهادر میخواست من حامله بشم تا بچه ام رو به همسرش بده
پس اون عاشق همسرش رویا بود
لبخند تلخی روی لبهام نشست تلخی به شدت زهره مار چ زود من رو یادش رفت و عاشق شد

با شنیدن حقایقی که پشت در اتاق بهادر شنیده بودم تموم حس های خوبی که ته قلبم نسبت به بهادر مونده بود از بین رفته بود حالا هیچ حسی خوبی نسبت بهش نداشتم
باورش هم برای قلب عاشق من سخت بود با تموم کار هایی که انجام میداد فحش دادن هاش کتک زدن هاش و زورگویی هاش بازم نسبت بهش یه حس هایی داشتم که همش دود شد رفت هوا!
_بهار
با شنیدن صدای لیلا از افکارم خارج شدم سرم رو بلند کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_رئیس تو اتاق منتظر پرونده هاس هنوز نبردی!؟
گیج سرم رو تکون دادم و گفتم:
_الان میبرم
پرونده هایی رو که آماده کرده بودم برداشتم نفس عمیقی کشیدم بلند شدم و به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای خش دار و خشکش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید همیشه از سیگار کشیدنش متنفر بودم دستم رو مشت کردم من دیگه نباید بهش فکر میکردم باید به خودم تلقین میکردم ازش متنفرم.
_پرونده ها رو آوردم
_بزار روی میز
پرونده ها رو روی میز گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
_با من کاری ندارید!؟
_فردا یه ماشین میفرستم دنبالتون وسایلتون رو جمع کنید!
_ممنون
_میتونی بری
از اتاق خارج شدم نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم چرا با وجود اینکه تموم واقعیت ها رو شنیده بودم با وجود اینکه سعی میکردم ازش متنفر باشم با شنیدن صداش با شنیدن یه کلمه از حرفش اگه حتی فحش هم باشه همه چیز یادم میره و باز قلب بی جنبه من شروع میکنه به تند تند زدن چرا انقدر احمقم
_بهار
با شنیدن صدای لیلا منگ بهش خیره شدم که گفت:
_حالت خوبه!؟
با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:
_خوبم ممنون!
_چرا هر چی صدات میزنم پس جواب نمیدی!؟
_معذرت میخوام نشنیدم چی گفتی!
_پرونده شرکت تابان گستر رو گذاشتم روی میزت برای سه شنبه باید آماده باشه
_باشه

همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت من و مامان به خونه ای که بهادر برای ما آماده کرده بود نقل مکان کرده بودیم این وسط یه چیز درست نبود! حال دل من هم آشوب بود درست مثل روزهایی که داشت میگذشت
هنوز هم نمیتونستم حرف های اون روز رو فراموش کنم بهادر من رو فقط یه وسیله میدید تا خواسته همسر اولش رو برآورده کنه!
_بهار
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و لبخندی زدم و گفتم:
_جان مامان!؟
_چرا انقدر ناراحتی!؟
_من ناراحت نیستم مامان
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_نمیخواد به من دروغ بگی خودم دارم حال و روزت رو میبینم
به سمتش رفتم کنارش نشستم دستاش رو تو دستم گرفتم و گفتم:
_مامان واقعا چیزیم نیست فقط درگیر یه سری مسائل کاری هستم مطمئن باش اگه چیزی بود بهت میگفتم!
مامان آه تلخی کشید و گفت:
_نمیدونم چرا اما حس میکنم حال دلت اصلا خوب نیست.
آره مامان حال دل من اصلا حال خوبی نیست کاش میتونستم خیلی راحت باهات درد و دل کنم من هیچکس رو ندارم تا باهاش حرف بزنم و بهش بگم چ دردی تو قلبم دارم تا آروم بشم.
* * * *
_چیشده !؟
_وای نمیدونی بهار امروز زن رئیس اومده شرکت الان تو اتاق رئیس انقدر خوشگل و معصوم بود چهره اش آدم عاشقش میشد درست مثل فرشته ها ….
دیگه ادامه حرف هاش رو نمیشنیدم قلبم داشت با شدت خودش رو به در و دیوار میکوبید ، تنها چیزی که داشت تو گوشم زنگ میزد این بود که همسرش اومده شرکت و الان تو اتاقش بود همون زنی که بهادر بخاطرش داشت من رو بازی میداد
همونی که بهادر بخاطرش بهم تجاوز کرده بود اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم

اومدم برم سمت اتاقم تا اون زنی که بهادر عاشقش بود رو نبینم اون زن که پنهانی صیغه شوهرش شده بودم نه میتونستم ازش متنفر باشم نه میتونستم نسبت بهش حس خوبی داشته باشم!
من حق داشتن هیچ حسی رو نداشتم بهادر سال ها پیش از من جدا شد عاشق یکی دیگه شده باهاش ازدواج کرده
این وسط من هیچ حقی نداشتم الان من فقط یه خیانت کار بودم که با وجود فهمیدن اینکه بهادر زن داره و عاشقش زنش هست صیغه بهادر بودم و پنهانی دوستش داشتم از دور عاشقش بودم هنوز نسبت بهش حس داشتم!
با باز شدن یهویی در اتاق بهادر ایستادم نگاهم به دختر جوون و خوشگل روبروم افتاد برای چند لحظه محو زیبایی صورتش شدم بهادر حق داشت
عاشق چنین زنی مثل اون بشه هیچ چیزی کم نداشت.
_سلام خوب هستید!؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، بهش خیره شدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد جوابش رو دادم:
_سلام ممنون!
لبخند دلنشینی زد و گفت:
_از کارمند های جدید شرکت هستید تا حالا ندیده بودمت
_بله!
دوست داشتم هر چ زودتر از اینجا خلاص بشم دیگه طاقت حرف زدن باهاش رو نداشتم ، صدای بهادر بلند شد:
_عزیزم خسته شدی بهتره بریم
_باشه عزیزم

با دیدن مهربونیش نسبت به همسرش داشت گریه ام میگرفت خدایا چرا داشتند اینجوری میکردند ، خداروشکر زود خداحافظی کردند رفتند سریع راهم رو به سمت سرویس بهداشتی کج کردم دوست نداشتم هیچکس شاهد گریه کردن من باشه!

* * * *
_تو چ نسبتی با بهادر داری!؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم تلخندی زدم و گفتم:
_چ فرقی به حال تو داره میخوای چی رو بفهمی منم یه بدبخت بیچاره ام چیزی از من بهت نمیرسه
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_درست جواب بده!
_با سئوال جواب کردن من هیچ چیزی بدست نمیاری من فقط یه کارمند ساده هستم که بهادر بهم میکنه من فقط ….
وسط حرفم پرید
_تو فقط یه کارمند ساده نیستی!
بهش خیره شدم میدونستم آدم احمقی نیست اما من هم نمیتونستم زندگیم رو براش تعریف کنم و بهش بگم دقیقا چ نسبتی با بهادر دارم
پوزخندی روی لبهام نشست چ نسبتی هم باهاش داشتم زن صیغه ایش بودم

_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_داشتم با کارمندت صحبت میکردم فکر نمیکنم بهت برخورده باشه!
و پوزخندی تحویلش داد که چشمهای بهادر قرمز شد و با خشم بهش خیره شد و گفت:
_باز اومدی اینجا چیکار کنی صد بار هم بیای باز حرف من همونه نمیزارم صورت رویا رو هم ببینی!
_من اصلا برای خواهرم نیومدم
بهادر چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_پس چرا اومدی اینجا!؟

آریا خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_میخوای همینجا بگم ، من مشکلی ندارم میتونم حرفم رو بزنم
بهادر اخماش تو هم فرو رفت و خش دار گفت:
_بیا داخل اتاق
با رفتن بهادر و آریا داخل اتاق به سمت لیلا برگشتم و گفتم:
_لیلا من میرم بیرون و میام باشه !؟
_باشه فقط رئیس ….
_اگه پرسید بگو یه مشکلی براش پیش اومد رفت بیرون!
چشمکی حواله اش کردم و از شرکت خارج شدم نگاهی به آدرسی که اون پدر معتادم برام فرستاده بود انداختم معلوم نبود باز چه گندی بار آورده بود که از من میخواست بهش کمک کنم همین یکبار که دلم براش سوخته بود رو میرفتم بهش کمک میکردم
اما بعدش گورش رو برای همیشه از زندگی من و مامانم گم میکرد جز دردسر هیچ چیزی نداشت به آدرس تقریبا رسیده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره بهادر دو دل بودم جوابش رو بدم یا نه اما میدونستم جوابش رو ندم بدتر سگ میشه میخواد
پاچه ام رو بگیره اتصال رو زدم که صدای فریادش تو گوشی پیچید
_کدوم گوری رفتی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و گفتم:
_درست صحبت کن
_جواب نده بهار بگو کدوم گورستونی رفتی وگرنه خودم پیدات کنم بد بلایی سرت درمیارم
از اونجایی که حوصله ی شنیدن داد و بیدادش رو نداشتم تموم ماجرا رو بهش گفتم و آدرس رو براش فرستادم زنگ خونه رو زدم که در باز شد متعجب شدم اما بدون اینکه به روی خودم بیارم داخل خونه شدم
بابای من اینجا چیکار داشت آخه!
داشتم حرکت میکردم که ضربه محکمی از پشت خورد تو سرم آخی گفتم و چشمهام سیاهی رفت ….
بااحساس سر درد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد اینجا دیگه کجا بود من اینجا چیکار میکردم به مخم فشار آوردم که فهمیدم من برای کمک به اون اومده بودم اما یکی از پشت بهم ضربه زد هنوز داشتم ماجرا رو تجزیه و تحلیل میکردم که در اتاق باز شد با دیدن مرد غریبه مسنی که روبروم بود متعجب سرجام نشستم و گفتم:
_تو کی هستی من رو چرا آوردی اینجا!؟
لبخند کریحی زد که دندون های زردش رو به نمایش گذاشت و گفت:
_شوهر آینده ات
عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی روانی من رو آوردی اینجا اراجیف سر هم کنی اصلا تو کدوم خری هستی که من نمیشناسمت چی از جون من میخوای!؟

بهم نزدیک شد با همون لبخند زشت روی لبهاش بهم خیره شد و گفت:
_بابات تو قمار تو رو باخته به من قراره زن من بشی عروسکم!
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه شکه شدم اما خیلی زود همه چیز دستیگرم شد ، انگار گول خورده بودم همه حرف های اون مفنگی یه نقشه بود تا من بیام اینجا لعنتی با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_ببین اون مردک هر غلطی که کرده و هر قولی که بهت داده همش دروغ من اصلا با تو ازدواج نمیکنم
در حالی که از روی اون تخت کذایی بلند میشدم گفتم:
_الان هم برو کنار میخوام از اینجا برم
بعد تموم شدن این حرفم اومدم رد بشم که بازوم رو گرفت عصبی فریاد زدم:
_به من دست نزن مرتیکه ی کث ….
با تو دهنی محکمی که بهم زد خفه خون گرفتم با خشم بهش خیره شدم که چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و داد زد:
_سلیطه آدمت میکنم هار شدی داری زبون درازی میکنی آره
با تنفر بهش خیره شدم و گفتم
_عوضی لاشخور!
_الان نشونت میدم لاشخور کیه
و قبل از اینکه بفهمم میخواد چ غلطی بکنه من رو پرت کرد روی تخت و خودش هم به سمتم اومد روم خیمه زد که وحشت زده بهش خیره شدم
_گمشو عوضی داری ….
دوباره سیلی محکمی تو صورتم زد که حس کردم گوشم زنگ زد گیج و منگ شدم لبهای کثیفش که روی گردنم نشست شروع کردم به تقلا کردن و جیغ داد زدن
اما انگار قرار نبود هیچکس صدای من رو بشنوه
با چشمهای قرمز شده از شدت ش*هوت بهم خیره شد و خمار گفت:
_داد نزن عروسکم اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه!

دستش که به سمت شلوارم رفت مرگ روی جلوی چشمهام دیدم تموم بدنم داشت میلرزید چشمهام رو بستم که صدای باز شدن در اتاق اومد و صدای داد و بیدادی که سنگینی اون مرد از روم برداشته شد با ترس چشمهام رو باز کردم آریا و بهادر اون مرد رو به باد کتک گرفته بودند
با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادند
_میکشمت مرتیکه بیناموس میخواستی به بهار من دست بزنی آره کثافط زنده ات نمیزارم
صدای عصبی آریا بلند شد
_زنگ زدم پلیس الان میاد ولش کن بهادر اینو بسپار به من هواست به بهار باشه
بهادر با شنیدن این حرف آریا لگد محکمی به اون مرد زد و به سمتم اومد با دیدن بدن برهنه من کتکش رو در آورد و تنم کرد با صدای خش دار شده گفت:
_اون آشغال اذیتت کرد!؟
با گریه نالیدم:
_اگه به موقع نمیومدی اون میخواست بهم تجاوز کنه اون میخواست …
با خشونت خاصی بغلم کرد جنون وار در گوشم زمزمه کرد
_هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد مطمئن باش نمیزاشتم چیزیت بشه خودم اون کثافط رو میکشم آروم باش نلرز بهارم
انقدر نوازشم کرد که چشمهام بسته شد و تو دنیا بیخبری فرو رفتم.
با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم بهادر کنار تخت ایستاده بود و داشت با آریا صحبت میکرد که چشمش به من افتاد ساکت شد به سمتم اومد و گفت:
_بهار خوبی!؟
با شنیدن این حرفش تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد و لرزه ای بهم افتاد با ترس به بهادر خیره شدم که بدون توجه به حضور آریا من رو محکم بغل کرد و گفت:
_هیش آروم باش
_بهادر اون …
_هیس آروم باش همه چیز تموم شد دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته
ازم جدا شد با چشمهای آرامش بخشش بهم خیره شد و گفت:
_بهم اعتماد کن بهار من نمیزارم تو هیچ آسیبی ببینی!
با شنیدن این حرفش عجیب بود اما آروم شدم ، با تک سرفه ای که آریا کرد بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_بله
آریا بدون توجه بهش به من خیره شد و گفت:
_چرا اون موقع رفته بودی اونجا !؟
نگاهم به بهادر افتاد که اون هم سئوالی بهم خیره شده بود اب دهنم رو با ترس فرو بردم و با صدای لرزونی گفتم:
_بابام ازم خواست برم پیشش میگفت تو دردسر افتاده برای آخرین بار بهش کمک کنم منم رفتم اما نمیدونم چیشد یکی بیهوشم کرد
_و اون مرد!؟
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم
_بابام تو قمار من رو بهش باخته بود و قرار بود باهاش ازدواج کنم یه قرار الکی بین خودشون من هیچوقت به اون قولی ندادم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *