صدای عصبی بهادر بلند شد:
_عوضی ننه اش رو به عزاش میشونم
صدای خونسرد آریا بلند شد
_بهتره آروم باشی بهادر قانون خودش حسابشون رو میرسه
_جفتشون دستگیر شدن!؟
_اون مرتیکه آره اما پدرت هنوز نه
دیگه هیچ حرفی زده نشد بهادر و آریا از اتاق خارج شدند تا کار های ترخیص من رو انجام بدند انقدر فکرم درگیر بود که حتی یادم رفته بود بپرسم چرا آریا با دیدن اینکه بهادر انقدر با من راحته و داره باهام خوب رفتار میکنه عصبی نشده بلاخره رویا خواهرش بود و بهادر شوهر خواهرش همه چیز خیلی گنگ بود و پیچیده بود.
بلاخره از بیمارستان مرخص شده بودم بهادر گفت برای اینکه مادرم نگران نباشه یه نفر رو فرستاده تا براش غذا درست کنه و بهش اطلاع داده که من امشب شیفت کاری هستم بهتر بود تا بهتر شدن حالم تو آپارتمان بهادر بمونم.
_بهادر
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد
_میخوام ازت یه سئوال بپرسم!
_بپرس
_آریا رابطه ی بین من و تو ….
دیگه ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدم و به بهادر خیره شدم که با صدای خشک و بمی جوابم رو داد:
_ بین ما رابطه ی خاصی نیست که آریا بخواد بفهمه
بعد تموم شدن حرفش از اتاق خارج شد به وضح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم لبخند تلخی روی لبهام نشست حق با بهادر بود هیچ رابطه ای بین ما وجود نداشت من فقط یه زن صیغه ای بودم چرا باید رابطه خاصی بین ما وجود داشته باشه.
با حس خیسی روی گردنم چشمهام رو باز کردم نگاه وحشت زده ام به چشمهای قرمز و تب دار بهادر افتاد یاد ترس همه ی وجودم رو پر کرد درست بود بار ها باهاش رابطه داشتم اما
اینبار حالت چشمهاش ترسناک بود و غیر عادی درست مثل اون روز داخل شرکت که بهادر بهم تجاوز کرد
_بهادر داری چیکار میکنی!؟
خش دار لب زد:
_میخوام تو رو به اوج برسونم خوشگلم!
بریده بریده گفتم:
_بهادر تو حالت خوب نیست تو رو خدا ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام صدام رو قطع کرد خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود سعی میکردم ازش جدا بشم اما زورش از من زیادتر بود و حتی یه میلیمتر هم نمیتونستم تکون بخورم

حالت چشمهاش وحشتناک شده بود با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر برو کنار تو حالت خوب نیست.
انگار صدام رو نمیشنید چون بدون توجه به من دستش به سمت شلوارم رفت و کار خودش رو انجام داد توجهی به جیغ زدن و تقلا التماس های من نکرد انگار کور شده بود و میخواست هر چ زودتر به خواسته اش برسه
وقتی کارش تموم شد با نفس نفس ازم جدا شد کنارم افتاده بود و چشمهاش رو بسته بود داشت نفس عمیق میکشید ، از شدت درد داشتم گریه میکردم که صدای خش دار و بم بهادر کنار گوشم بلند شد:
_درد داری!؟
بهش خیره شدم و میون گریه گفتم
_وحشی!
بدون توجه به حرفم دستش رو زیر شکمم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن رفتارش خیلی ضد و نقیض داشت خودش این بالا رو سرم در آورده بود حالا داشت آرومم میکرد
_چرا اذیتم میکنی !؟
با شنیدن صدام به چشمهام خیره شد و گفت:
_نمیخوام اذیتت کنم تو رابطه وحشی میشم دست خودم نیست
_اما داری اذیتم میکنی بهادر تو بهم نگفته بودی بیماری داری.
قطره اشکی روی گونم چکید بعد تموم شدن حرفم اشکم رو پاک کرد و با صدای آرومی گفت:
_ باهام راه بیا!
خیره به چشمهاش شدم ، همین الانش هم داشتم باهات راه میومدم بخاطر عشقی که نسبت بهت داشتم و همینطور قولی که بهت دادم وگرنه باید همون روز که حرفات رو شنیده بودم میزاشتم میرفتم.
_بهار
بدون اینکه جوابش رو بدم فقط بهش خیره شدم که ….

وقتی دید هیچ جوابی بهش ندادم بلند شد از اتاق رفت بیرون نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم ، صدای بسته شدن خونه اومد که نشون از رفتن بهادر میداد به سختی بلند شدم و به سمت حموم رفتم بدنم رو شستم و لباس هام رو عوض کردم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هفت صبح شده بود باید میرفتم شرکت نمیخواستم مثل آدم های افسرده یه گوشه خونه کز کنم و به اتفاق های بد
فکر کنم.
طبق معمول داشتم پرونده ای که جلوی روم گذاشته بودم رو چک میکردم که صدای ذوق زده ی نفس یکی از همکارام بلند شد:
_وای بچه ها شریک جدید کاری شرکت رو دیدید خیلی خوشگل بود آدم هوش از سرش میره
پوزخندی روی لبهام نشست اینا چقدر خوش خیال بودند با این چرت و پرت ها ذوق زده میشدند بلند شدم و پرونده رو برداشتم همونطور که سرم تو پرونده بود به سمت اتاق رئیس میرفتم که با کسی برخورد کردم و پخش زمین شدم
_آخ
در حالی که داشتم دستم رو میمالیدم عصبی بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
_مگه کوری جلوی چشمت رو نمیبینی!؟
_ببخشید!؟
پرونده رو از روی زمین برداشتم و بلند شدم عصبی سرم و بلند کردم تا حرف بار اون پسر غریبه کنم که با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید
شبیه بازیگرای خارجی بود بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
_عجب جیگیری
با دیدن لبخند روی لبهای پسره فهمیدم چ سوتی دادم سریع خودم رو جمع و جور کردم و برای پوشوندن گندی که زدم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_عین ادم حرکت کن اگه برام اتفاقی میفتاد شما جوابگو بودید!؟
ابرویی بالا انداخت و تک خنده ای کرد و گفت:
_حق باشماست معذرت میخوام بانو!
با شنیدن صداش لبخندی روی لبهام نشست عجب صدایی داشت این بشر اووفف آدم دلش میخواست درسته قورتش بده!
_بهار
با شنیدن صدای بهادر بدون اینکه نگاه از پسر روبروم بردارم گیج گفتم:
_هان
عصبی دوباره صدام زد
_بهار
با شنیدن صدای عصبی و تقریبا بلندش نگاه از پسره گرفتم به سمت بهادر برگشتم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_بله رئیس
با همون اخم های درهم بهم خیره شد و گفت:
_زود باش بیا داخل اتاق!
_چشم
نیم‌ نگاهی به پسره که هنوز داشت میخندید انداختم و پشت سر بهادر به سمت اتاقش رفتم داخل اتاق که شدم در بسته شد و بهادر گوشه اتاق من رو خفت کرد عصبی بهم خیره شد و گفت:
_به چه حقی داشتی با اون مرتیکه لاس میزدی هان!؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم
_چی داری میگی!؟
_فکر کردی ندیدم چجوری بهش خیره
شده بودی داشتی بهش نخ میدادی!؟
_بهادر تو واقعا مریضی!
_ببند دهنت و کافیه باز ببینم داری با یکی از پسر های شرکت میلاسی اون وقت که خیلی بد به حسابت برسم فعلا تا موقعی که زن صیغه ای من هستی حق نداری هرزه بازی کنی.
_ تو حق نداری من رو هرزه خطاب کنی فکر کردی همه مثل خودت هستند ، میدونی چیه خوب کاری کردم به اون پسره خیره شدم میخواستم بهش نخ بدم ازش خوشم اومده بود خیلی آقا بود اصلا حالا که اینجوریه میرم بهش پیشنهاد دوستی میدم من ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم با چشمهای گشاد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، خیلی عصبی داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت
دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما اصلا تکون نخورد وقتی خوب دق و دلیش رو روی لبهام خالی کرد ازم جدا شد!

با دیدن همون پسر دیروزیه که بدجور جلوش سوتی داده بودم لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم که صدای ریز ریز خندیدنش بلند شد سرم رو بلند کردم با دیدن لبخندش نیشم باز شد که نگاهش بهم افتاد لبخند روی لبهاش محو شد و آروم گفت:
_چقدر زیبا میخندید!
با شنیدن این حرفش سریع خودم رو جمع و جور کردم عجب پسر پرویی یکم به روش خندیدم روش وا شد ، با اخم بهش خیره شدم و اومدم از کنارش رد بشم که صداش بلند شد:
_ببخشید خانوم!
ایستادم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله!؟
_معذرت میخوام قصد بدی نداشتم!
بدون اینکه جوابش رو بدم گذاشتم رفتم با این جماعت بخوای صحبت کنی حتما دفعه بعد یه چیز دیگه بارت میکنند با غیض صورتم رو برگردوندم

#طرلان

با دیدن آقاجون بهش خیره شدم و گفتم:
_برای چی اومدید اینجا!؟
تک سرفه ای کرد و بهم خیره شد با صدای خشکی گفت:
_آریا کجاست !؟
پوزخندی کنج لبهام‌ نشست و با کنایه گفتم:
_این همه راه اومدید بپرسید آریا کجاست!؟
_نه
سئوالی و منتظر بهش خیره شدم که خیره به چشمهام گفت:
_میخوام درمورد آرمیتا باهات صحبت کنم
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_فکر نمیکنید آرمیتا جایی برای صحبت کردن نزاشته و برای من هم اصلا مهم نیست!
_آرمیتا یه اشتباهی کرده تو …
بلند شدم و خیلی جدی گفتم:
_اگه اومدید اینجا تا از اشتباهات آرمیتا صحبت کنید بهتره برید چون اصلا بحث خوبی نیست من هیچ میلی به شنیدنش ندارم
_بشین!
بدون توجه به حرفش ادامه دادم
_نمیخوام به حرفاتون گوش کنم لطف کنید از اینجا برید
خواست چیزی بگه که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم به آریا افتاد که داشت به این سمت میومد با دیدن آقاجون با اخم بهش خیره شد و گفت:
_برای چی اومدید!؟
قبل از اینکه آقاجون جوابی بهش بده گفتم:
_میخواست درمورد آرمیتا صحبت کنه!
آریا عصبی به آقاجون خیره شد و گفت:
_مگه بهتون نگفتم نمیخوام هیچ اسمی از اون پیش طرلان یا من زده بشه!؟
آقاجون ایستاد خونسرد به آریا خیره شد و گفت:
_وضعیتش رو دیدی!
_وضعیتش هر چی که باشه به من و همسرم هیچ ربطی نداره

هنوز نمیدونستم ماجرا چیه و آرمیتا تو چ حالیه که آقاجون اومده اینجا و دست به دامن ما شده ، به آریا خیره شدم و گفتم:
_آرمیتا تو چه وضعیتی هست آریا!؟
آریا با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_مثل همیشه برگشته جوری که انگار حافظه اش رو از دست داده میدونی جالبش کجاست اینجا که آرمیتا فقط یه بخشی از حافظه اش رو یادش هست که من شوهرش هستم و عاشق و معشوق هستیم!
با شنیدن این حرف آریا برای چند دقیقه بیصدا بهش خیره شدم یهو شروع کردم به بلند بلند خندیدن واقعا هم خنده دار بود
وقتی خنده ام تموم شد به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_داری شوخی میکنی دیگه درسته!؟
_نه
به سمت آقاجون برگشتم و گفتم:
_اومدید اینجا زندگی من رو خراب کنید بااون نوه ی هرزه تون زندگی من رو کم بهم ریخت که دوباره شروع کردید!؟
_دکتر هم تائید کرده آرمیتا …
عصبی حرفش رو قطع کردم و فریاد زدم:
_به من ربطی نداره دکتر چی گفته یا نگفته من نمیزارم زندگیم رو خراب کنید بهتره به فکر یه شوهر دیگه براش باشید الانم از این خونه برید بیرون همین الان!
نگاه عمیقی به من انداخت و از خونه رفت بیرون
نفس های عمیق و پی در پی میکشیدم تا آروم باشم ، صدای خش دار آریا بلند شد:
_فکر نمیکردم تب عشقت انقدر تند باشه خوشگلم!
با شنیدن این حرفش تیز به سمتش برگشتم با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خوشت اومده مثل اینکه از این وضعیت
دستش رو دور کمرم حلقه کرد من رو به سمت خودش کشید و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من جز زن خودم به هیچ زن دیگه ای حتی نگاه هم نمیکنم ، آرمیتا هم فعلا مجبوره این کلک هارو بزنه اما مطمئن باش دوباره دستش رو میشه و اینبار نمیتونه قصر در بره چون من میندازمش زندان باید تاوان پس بده تاوان کاری که باهات کار کرد و باعث شد اون هم شکنجه بشی!
_من دنبال انتقام نیستم آریا اما میخوام یه زندگی آروم کنار تو و بچه داشته باشم.
لبخند جذابی زد و گفت:
_همین الانش هم زندگی آرومی کنار من داری غیر از اینه!؟
_باز تو خودشیفته شدی آریا!
بدون توجه به حرفم لبهام رو شکار کرد که صدای گریه ی ساتین و سوگند اومد سریع ازش جدا شدم و به عقب برگشتم پرستار ساتین و سوگند رو آورده بود پایین
صدای حرصی آریا بلند شد
_چقدر این بچه حسوده!
_به باباش رفته
به سمتشون رفتم ساتین رو که داشن گریه میکرد محکم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:
_عشق مامان چطوره!؟
با شنیدن صدام دست از گریه برداشت با چشمهای درشت مظلومش بهم خیره شد و گفت:
_ماما
آریا اومد کنارم ایستاد و گفت:
_پدر سوخته رو ببین به جا اینکه اول اسم باباش رو بگه میگه مامان!
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_پسرا مامانین شما با دختر خانومت خوش باش
آریا سوگند رو بغل کرد و در حالی که قلقلکش میداد گفت:
_معلومه که با دختر گلم خوشم مگه نه عشق بابایی مگه نه زندگی بابایی!
با حسادت بهش خیره شدم و گفتم؛
_چقدرم دختر لوسش رو دوست داره!
بهم خیره شد و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شد
ازش رو برگردوندم و درحالی که همراه با ساتین به سمت سالن میرفتیم بلند گفتم:
_نخیررر!

_آریا
نگاهش رو بهم دوخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_جان
_مشکلت با بهادر حل شد !؟
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_هنوز باهاش مشکل دارم ولی بخاطر خواهرم فعلا باهاش کنار میام
لبخند محوی روی لبهام نشست پس بلاخره سر عقل اومده بود
_رویا رو دیدی !؟
_هنوز نه قراره فردا برم دیدنش!
_منم باهات میام
سرش رو تکون داد تنها ، براش خوشحال بودم آریا خواهرش رو خیلی دوست داشت حقش بود به خواهرش برسه امیدوار بودم یه زندگی عالی و خوب داشته باشه.
* * * *
#بهار

دستام به وضوح یخ زده بود رویا همسر بهادر روبروم نشسته بود و با لبخند داشت بهم نگاه میکرد حس های مختلفی بهم دست داده بود ، ترس ، شرمندگی ، عذاب ، خیلی حس بدی بود عاشق کسی باشی که خودش زن داره
و حالا زنش روبروم نشسته بود نمیتونستم بیشتر از این اونجا بشینم ، به سختی بلند شدم و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفتم:
_رئیس با من کاری ندارید مرخص بشم!؟
بهادر نیم نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و خیلی سرد گفت:
_میتونی بری!
سریع از اتاق خارج شدم دستم رو روی قلبم که داشت تند تند میزد گذاشتم
_بهار خانوم خوب هستید!؟
با شنیدن صدای آریان شریک کاری جدید شرکت سرم و بلند کردم گیج بهش خیره شدم و سری تکون دادم اومدم از کنارش رد بشم که احساس کردم سرم داره گیج میره داشتم میفتادم که حس کردم تو بغل گرمی فرود اومدم و سیاهی مطلق.
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم
نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد کمی به مخم فشار آوردم تا فهمیدم اینجا بیمارستان بود
با یاد آوری شرکت آه تلخی کشیدم که صدای آریان اومد:
_خوبی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_ممنون ، ببخشید من شما رو تو زحمت انداختم
_این چ حرفیه!
ساکت به یه گوشه خیره شده بودم که صداش باعث شد نگاهم رو به سمتش بچرخونم و بهش خیره بشم
_ تو عاشق بهادر هستی !؟
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم

قبل از اینکه بخوام جوابی بهش بدم در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهم به بهادر افتاد که با خشم نگاهش بین من و آریان در گردش بود جوری داشت نگاه میکرد انگار مچ ما دوتا رو تو بد وضعیتی گرفته
_اینجا چخبره !؟
آریان خونسرد به بهادر خیره شد و گفت:
_بهار حالش بد شد من آوردمش بیمارستان
بهادر عصبی بهش خیره شد و گفت:
_بهار خانوم!
نگاهم به آریان افتاد که خیلی خونسرد داشت به بهادر نگاه میکرد برای اینکه بیشتر از این گند نزنه گفتم:
_بهادر!
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_ حالت خوبه !؟
_آره
به سمتم اومد که صدای آریان بلند شد
_سرمش تموم بشه مرخص میشه نیاز به اومدنت نبود بهادر.
به وضوح مشت شدن دستاش رو دیدم این حالتش رو خیلی خوب میشناختم به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد تا هیچ حرفی نزنه که بعدا پشیمون بشه نفس عمیقی کشید و گفت:
_بهار رو خودم میبرم احتیاجی نیست ، لطف کردید الان میتونید برید
آریان به سمتم اومد و گفت:
_بیشتر مراقب خودتون باشید بانو!
با رفتن آریان بهادر با خشم به من خیره شد و غرید:
_ اون مرتیکه اینجا چ غلطی میکرد!؟
چشمهام گرد شد
_بهادر خودت که شنیدی چی گفت
_خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم خودم به حسابت میرسم

بهادر انقدر عصبی بود که نمیشد باهاش حرف زد ، اما مگه تقصیر من بود اون خودش همیشه دنبال یه بهونه برا دعوا بود با ایستادن ماشین نگاهم به آپارتمان افتاد متعجب به بهادر خیره شدم و گفتم:
_چرا اومدیم اینجا !؟
_باید تنبیه بشی!
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید تنبیه های بهادر خیلی ترسناک بود معلوم بود خیلی عصبیه ناچار از ماشین پیاده شدم و دنبالش به سمت خونه حرکت کردم
با ترس کنار در ایستاده بودم و به بهادر خیره شده بودم نمیدونستم چ نقشه ای تو ذهنش داره با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم:
_بهادر
نگاهش رو به صورت رنگ پریده ام دوخت و خونسرد جوابم رو داد:
_بله
با ترس آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:
_میخوای با من چیکار کنی !؟
بهم نزدیک شد خیره به چشمهام شد و لب زد:
_میخوام تنبیه بشی
به سختی گفتم:
_اما من کاری نکردم بهادر بخدا من ….
_هیش!
با قرار گرفتن دستش روی لبهام ساکت شدم ، دستش رو نوازش وار روی لبهام کشید و گفت:
_اون مرتیکه چی داشت بهت میگفت هوم !؟
_بهادر داری اشتب ….
ضربه آرومی روی دهنم زد و گفت:
_سئوال پرسیدم جواب میخوام!
چشمهام رو باز و بسته کردم گفتم:
_ازم پرسید عاشق تو هستم یا نه !؟
_تو چی جوابش رو دادی !؟
_بهادر این سئوال ها برای چی ….
اینبار با صدای تقریبا عصبی گفت:
_جواب میخوام!
با شنیدن صدای عصبیش با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_قبل از اینکه من بخوام بهش جوابی بهش بدم تو اومدی !
_اگه من نمیومدم چ جوابی بهش میدادی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه
با شنیدن این حرف من عصبی شد دستم رو گرفت و به سمت اتاق برد پرتم کرد روی تخت و با خشم بهم خیره شد و گفت :
_زود باش لخت شو!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده نالیدم:
_چی !؟
عصبی شمرده شمرده گفت:
_زود باش لخت شو!
_بهادر ….
_زود باش تا خودم دست به کار نشدم
وقتی دیدم خیلی جدی و عصبی داره حرفش رو میزنه با ترس و لرز بلند شدم و لباس هام رو بیرون آوردم حالا فقط با لباس زیر جلوش بودم
_زود باش روی تخت بخواب!

نمیدونستم چی داره تو ذهنش میگذره با ترس روی تخت خوابیدم که به سمت کمد رفت دوتا دستبند آورد و اومد به سمتم با وحشت بهش خیره شدم و گفتم:
_میخوای چیکار کنی بهادر !؟
پوزخندی بهم زد و گفت:
_چیه ترسیدی !؟
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر لطفا!
_خفه شو اون موقع که داشتی با اون مرتیکه خلوت میکردی انقدر نترسیده بودی الان که با منی میترسی آره ، چنان بلایی به سرت دربیارم هیچوقت امشب و یادت نره
دستام رو به تخت بست رفت یه چشم بند آورد و چشمهام رو بست دیگه داشت گریه ام میگرفت با قرار گرفتن یخ روی نافم لرزی به تنم افتاد که لبهاش روی قفسه ی سینم نشست بوسه ای گذاشت که باعث شد اختیارم رو از دست بدم و آهی بکشم
_هنوز زوده برای آه کشیدن از شدت لذت ، باید تا صبح برام آه و ناله کنی اونم از شدت درد نه لذت!
حرف هاش ترس داشت خیلی ترسناک شده بود واقعا حس بدی داشتم فقط دعا دعا میکردم که دست از سرم برداره و باهام کاری نداشته باشه اما اون کاری باهام کرد که بدترین تنبیه عمرم شد!
من رو به تخت بسته بود و هر بلایی خواست سر بدن من در آورد و آخرش رسید به رابطه دردناکی که باهام برقرار کرد.
مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم تموم بدنم کبود و زخمی شده بود حتی اشکی برای ریختن هم نداشتم التماس کرده بودم دست از سرم برداره اما اون خیلی سنگدل شده بود حتی دلش برای گریه های من هم نسوخت!
_بهار درد داری !؟
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده ام بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی تو یه بیمار هستی چجوری تونستی به من نزدیک بشی دلت به حال من نسوخت اون همه بلا سر من آوردی!؟

_باید تنبیه میشدی تا امشب رو هیچوقت فراموش نکنی و جرئت نکنی هیچوقت به هیچکس نزدیک بشی تا موقعی که محرم من هستی!
_من نمیتونم بخاطر ذهن بیمار تو ….
هنوز حرفم کامل نشده بود که تو دهنی محکمی زد بهم ساکت شدم و با تلخی بهش خیره شدم دیگه به کتک زدن هاش و آزار و اذیت هاش عادت کرده بودم
تهدید وار بهم خیره شد و گفت:
_دفعه بعدی زنده ات نمیزارم همچین مزخرفاتی رو از بشنوم فهمیدی!؟
ساکت بهش خیره شده بودم که اینبار بلند تر از قبل فریاد کشید:
_باتوام شنیدی !؟
_آره!

نگاه های گاه و بیگاه آریان داشت اذیتم میکرد احساس خیلی بدی نسبت بهش داشتم نمیدونستم چرا جدیدا این حس مثل خوره افتاده بود به جونم سعی میکردم تا میتونم ازش دوری کنم ، هم بخاطر احساس بدی که نسبت بهش داشتم هم بخاطر بهادر وحشی که تا یه پسر کنار من میدید
میخواست گلوم رو بدره!
امروز انقدر کارم سنگین شده بود که بدون‌ نگاه کردن به ساعت داشتم کارم رو میکردم
_بهار
با شنیدن صدای آریان سرم رو بلند کردم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_خانوم!
لبخند هیزی زد که دوست داشتم فکش رو جابجا کنم احمق عوضی
_زیاد سخت میگیرید
بدون توجه به حرفش با سردی بهش خیره شدم و گفتم:
_با من کاری دارید !؟
به سمت میز اومد وقتی دقیقا کنار میز ایستاد بهم خیره شد و با چشمهای خمارش بهم خیره شد و گفت:
_میخوام دعوتت کنم خونه ام
با لحن بدی بهش گفتم؛
_به چ مناسبت دارید من رو دعوت میکنید مگه شما کس و کاره ی منید !؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_قول میدم خوش بگذره
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم عصبی بلند شدم و خواستم چیزی بهش بگم که در اتاق باز شد
و بهادر اومد داخل اتاق نگاهش به من و آریان افتاد با چشمهای ریز شده به صورت عصبی من که بی شک قرمز شده بود خیره شد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_چیزی شده آریان !؟
آریان خونسرد نگاهش رو از من گرفت و به بهادر دوخت
_نه اومده بودم یه کاری با بهار جان داشتم!
جان! احمق میخواست بهادر عصبی کنه بندازه به جون من بهادر خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_کارتون تموم شد میتونید برید
با بیرون رفتن آریان تازه نگاهم به بهادر افتاد به سمتم اومد بهم خیره شد و پرسید:
_اون مرتیکه چی داشت زر زر میکرد !؟

بی هوا از دهنم پرید
_داشت زر مفت میزد عوضی
با دیدن نگاه بهادر فهمیدم چ گندی زدم الان باز قاطی میکرد اما برعکس تصورم خونسرد پرسید:
_چی داشت بهت میگفت !؟
میدونستم پیچوندن بهادر بی فایده است برای همین شروع کردم به تعریف کردن حرف های آریان وقتی تموم شد سرم و بلند کردم و به بهادر خیره شدم صورتش وحشتناک شده بود مشتش رو محکم کوبید روی میز و فریاد کشید؛
_گوه خورده مرتیکه بیناموس
با ترس بهش خیره شدم
_بهادر آروم باش یکی صدات رو میشنوه …
با خشم بهم خیره شد و گفت:
_ببند دهنت ساکت شو وگرنه همینجا جوری ترتیبت رو میدم هیچوقت یادت نره
وحشتناک عصبی شده بود اصلا نمیشد حتی بهش نگاه کرد خدایا از دست اینا من باید چیکار کنم یه سادیسم روانی افتاده کنارم که همیشه فکر میکنه منه بدبخت در حال خیانت کردن بهش هستم اصلا هم جواب من براش مهم نیست
همش تقصیر اون کثافط بود که هنوز چند روز نگذشته شروع کرده به گوه خوری کردن احمق چی با خودش فکر کرده

* * * *
_چیشده آریان !؟
صدای نگرانش بلند شد:
_زود باش بیا بهادر خیلی حالش بده تا خر خره مشروب خورده
نگران پرسیدم
_زود باش آدرس رو برام بفرست من همین الان میام
فقط دعا دعا میکردم حالش خوب باشه به مامان سپردم یه کار فوری تو شرکت برام پیش اومده زود میام یه تاکسی گرفتم و به آدرسی که آریان برام فرستاده بود رفتم

نگاهم به ویلا روبروم افتاد که تقریبا خارج از شهر بود اون آدرس و حالا رسیده بودم به راننده گفتم منتظر وایسته ، زنگ ویلا رو زدم که بعد از گذشت چند دقیقه با صدای تیکی باز شد داخل ویلا شدم و با عجله به سمت در ورودی حرکت کردم وقتی رسیدم در سالن باز بود داخل ویلا شدم و با صدای بلندی گفتم:
_آقا آریان آقا آری …
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستمالی از پشت سرم روی بینیم قرار گرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت خیلی زود چشمهام بسته شد.

با شنیدن صدای فریادی چشمهام رو باز کردم گیج و منگ نگاهی به اتاق نااشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا کجا بود
_هرزه ی کثافط
با شنیدن صدای فریاد بهادر نگاهم بهش افتاد با تنفر و خشم داشت بهم نگاه میکرد اما چرا ، صدای آریان از کنارم بلند شد:
_چ مرگته صدات رو انداختی رو سرت !؟
نگاهم به وضعیت خودم و آریان افتاد چشمهام گرد شد وحشت زده به بهادر خیره شدم و سرم رو به معنی اینکه من هیچ کاری نکردم تکون دادم
اما اصلا باور نمیکرد من رو لخت تو بغل اون آریان عوضی دیده بود ، اشک تو چشمهام جمع شد آریان کثافط بهم دروغ گفته بود اما چرا!
من که هیچ دشمنی باهاش نداشتم چرا اینکارو باهام کرد ، صدای بهادر که داشت از خشم میلرزید بلند شد:
_هرزه محرم من بودی صیغه من بودی اومدی زیر شریکم خوابیدی آره !؟
_داری اشتباه میکنی بهادر من هیچ کاری …
_ببر صدات و هرزه خودم دارم وضعیتت رو میبینم از همون روز اول فهمیدم داری بهش تیک میدی
_بهادر
چشمهاش سرد شد و با لحن سردی گفت:
_وسایلت رو جمع میکنی میای اون صیغه رو فسخ میکنیم و بعدش گورت رو گم میکنی.
بعدش با پوزخند نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت:
_آریان که استفاده اش رو کرد ازت فکر نمیکنم دیگه بخواد نگهت داره مثل یه تیکه اشغال پرتت میکنه بیرون
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند بهادر فکر میکرد من بهش خیانت کردم و یه هرزه ام اما نمیدونست همش یه تله بود ، با گریه به سمت آریان عوضی برگشتم و با مشت محکم کوبیدم تو سینه اش و داد زدم:
_عوضی چرا اینکارو باهام کردی مگه من چیکاره ات کرده بودم
دستام رو گرفت و عصبی غرید
_یواش یواش خانوم کوچولو مواظب حرف هایی که از دهنت میاد بیرون باش دیگه هیچ بهادری وجود نداره بخواد ازت حمایت کنه.

_ خیلی پستی چجوری تونستی با من همچین کار کثیفی بکنی هان !؟
با پوزخند به صورتم خیره شد و گفت:
_ همیشه بهترینا برای بهادر بود دوست داشتم یکبار طعم چیزی که مال اون رو بچشم ، اما نمیدونستم زدم به کاهدون و اون خودش زن داره تو هم زن صیغه ایش هستی که برای ارضای هوسش صیغه ات کرده بوده
_خیلی منفوری ازت نمیگذرم امیدوارم یه روزی به بدترین شکل ممکن تاوان اینکارت رو پس بدی
_خفه شو انقدر زر زر نکن
بلند شد شلوارش رو پوشید و گفت:
_زود باش لباسات رو بپوش بزن به چاک برای یه شب بد نبودی!
با تنفر غریدم
_عوضی
قهقه ی بلندی زد و از اتاق خارج شد حالا باید چجوری برای بهادر توضیح میدادم اون یه اتفاق بوده و من هیچ نقشی نداشتم خدایا خودت بهم کمک کن بدون اینکه هیچ بدونم بهم تجاوز کرده بود اون هم فقط بخاطر دشمنی که با بهادر داشته بود
تموم بدنم داشت درد میکرد اما هیچکدومش در برابر دردی که تو قلبم بود هیچ بود خیلی سخت بود برام حالا چجوری باید بهادر رو قانع میکردم ، بهادری که خودش بیمار بود و بدون اینکه کاری کرده باشم من رو یه هرزه میدونست بی شک الان جلوی چشمهاش یه زن خراب بودم
به سختی لباس هام رو پوشیدم و از اون خونه کذایی خارج شدم
دوست داشتم هر چ سریع تر به مقصد برسم به اولین جایی که رفتم آپارتمان بهادر بود جایی که من رو مجبور به رابطه کرده بود
داخل خونه شدم همه ی وسایل ها شکسته شده بود اوضاع خونه خیلی داغون بود دود همه جا رو برداشته بود به سرفه افتادم صدای خش دار بهادر اومد:
_بلاخره برگشتی هرزه خانوم!
با شنیدن صداش بغض کردم چقدر صداش غم داشت!
کاش هیچوقت پام رو تو اون خونه لعنتی نمیذاشتم کاش حداقل قبلش باهات تمام میگرفتم کاش ، اینجوری شاید خیلی از این اتفاق ها نمیفتاد
_بهادر من …
بلند شد با دیدن چشمهای قرمز شده اش ساکت شدم ترسناک بهم خیره شده بود

تلو تلو خوران به سمتم اومد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_تو هم مثل بقیه یه هرزه بودی!
با شنیدن این حرفش بغ کرده بهش خیره شدم من فقط برای حال بهادر نگران شده بودم رفته بودم اما اون فکر میکرد من بهش خیانت کردم من بهم تجاوز شده بود بدون اینکه خودم خبر داشته باشم همش نقشه اس از جانب اون پسره!
کشیده گفت:
_فکر کردی صیغه رو باطل میکنم بری با اون پسره لنده هور آره !؟ کور خوندی فردا عقدت میکنم میای خونه ی من از زنم مراقبت میکنی بعدش براش توله پس میندازی باید تاوان پس بدی ذره ذره نابودت میکنم.
اشکام روی گونم جاری بودند چرا ناخواسته باید تاوان پس میدادم ، تاوان کاری که من اصلا هیچ گناهی نداشتم و خودم هم به بدترین شکل ممکن داشتم عذاب میکشیدم چون بهم تجاوز شده بود
نمیتونستم به بهادر هم هیچ حرفی بزنم اون هم حق داشت من رو داخل بد وضعیتی دیده بود شاید هر کسی جای اون بود هم همین فکر رو میکرد
* * * *
فکر میکردم بهادر صیغه نامه رو فسخ میکنه اما همه چیز برعکس تصور من پیش رفت بهادر صیغه نامه رو فسخ کرد ولی من زن عقدیش شدم ، میخواست ازم انتقام بگیره بهادر پر شده بود از کینه ، اون که عاشق همسرش بود چرا پس با دیدن من کنار آریان تو اون وضع به اون حال افتاد چرا میخواست از من انتقام بگیره!
_وسایلت رو جمع کن همراه مادرت به عمارت من میاید!
_من نمیخوام بیام پیش زن تو
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد و گفت:
_فکر کردی نظر تو برام مهمه !؟
_من نمیخوام بیام اونجا!
_بهتره خفه شی تا همینجا دونه دونه دندونات رو تو دهنت خورد نکردم از این به بعد میای عمارت و برای همسر من کار میکنی میشی کلفتش باید تموم کار هاش رو انجام بدی!
_میخوای خدمتکار اجباری همسرت بشم !؟
_وطیفه ات همینه لیاقتت بیشتر از این نیس ، البته هرزه ای مثل تو لیاقت نداره خدمتکار زن من بشه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *