_ زود باش خودت رو جمع و جور کن
با شنیدن صداش بهش خیره شدم خیلی وحشی و حریص شده بود دیشب هیچوقت تا حالا این شکلی نشده بود بلند شد شلوارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون معلوم بود دیشب مست کرده بود چون اصلا حالت عادی نداشت و از بوی گند الکل دهنش معلوم بود ، بلند شدم به سمت حموم رفتم.
با دیدن بهادر که داشت گونه ی رویا رو میبوسید حس بدی بهم دست داد چرا نمیتونستم با این قضیه کنار بیام سرم رو پایین انداختم که صدای بهادر بلند شد
_بهار
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_برو آماده شو امروز تو شرکت باید باشی یه سری از کارا رو انجام بدی
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد کار کردن تو شرکت خیلی بهتر از کار کردن تو این خونه بود که تمام وقت باید نیش و کنایه های رویا رو تحمل میکردی
سریع به سمت اتاقم رفتم و اماده شدم از اتاق خارج شدم داخل سالن منتظر نشسته بود
_من آماده ام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد نگاهی به سر تا پام انداخت و بلند شد راه افتاد پشت سرش حرکت کردم سوار ماشین شدیم تموم مدت هیچکدوم اصلا هیچ حرفی نمیزدیم بلاخره صداش بلند شد:
_دور اطراف کارمند های مرد شرکت اصلا نمیچرخی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه من هرزه ام !؟
ماشین ایستاد به سمتم چرخید نگاه سردی بهم انداخت و گفت:
_نیستی !؟
چشمهام گرد شد توقع نداشتم اینجوری باهام برخورد بشه اون داشت بهم میگفت یه هرزه ام چجوری انقدر راحت میتونست دل من رو بشکنه! سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم پوزخندی روی لبهام نشست
_پشیمون میشی بهادر
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا باید پشیمون بشم مگه کار بدی انجام دادم !؟
با شنیدن این حرفش فقط ساکت بهش خیره شده بودم اون چ میدونست با حرف هاش داره با قلب شکسته ی من چیکار میکنه هیچ جوابی بهش ندادم از ماشین پیاده شدم و به داخل شرکت رفتم صدای باز شدن ماشین اومد که نشون میداد اون هم پیاده شده سوار آسانسور که شدم بهادر هم اومد دکمه رو زد سرم رو پایین انداخته بودم
_اون موقع که داشتی هرزه گی میکردی باید فکر اینجاش رو میکردی!
_داری قلبم رو میشکنی بهادر هواست هست !؟
پوزخندی زد و گفت:
_چیه حقیقت تلخ برات درد داره!

_ یه روزی پشیمون میشی بابت تموم حرف هایی که بهم زدی اما اون روز من هیچوقت تو رو نمیبخشم مطمئن باش بابت امروز پشیمون میشی
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد نگاه عمیقی بهم انداخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_ لخت و پاتیل تو بغل اون بیناموس بودی داشتی بهم خیانت میکردی تا صبح زیرش بودی بهش حال دادی حالا من باید پشیمون بشم
به چشمهاش که حالا از شدت خشم قرمز شده بود خیره شدم و گفتم:
_من هیچوقت با هیچکس هیچ رابطه ای نداشتم اون کثافط هم یه عوضی مثل تو بود که اون شب بهم تجاوز کرد من هیچ رابطه ی عاشقانه ای باهاش نداشتم اگه اون شب به اون آدرس لعنتی که فرستاد رفتم فقط و فقط بخاطر این بود که اون بهم زنگ زد گفت تو حالت خوب نیست من بخاطر تو اومدم میفهمی اصلا نمیدونستم قضیه از چ قراره
با عصبانیت فریاد زد
_مثل سگ داری دروغ میگی فکر کردی من این چرندیاتت رو باور میکنم
به چشمهاش خیره شدم
_باور کنی یا نکنی اصلا مهم نیست مهم اینه من خودم میدونم هیچوقت همچین کار های کثیفی انجام ندادم تو هم بهتره دست برداری از این انتقام مسخره و من رو طلاق بدی من نمیخوام زن آدم روان پریشی مثل تو باشم
مشتش رو محکم کنارم کوبید که چون غیر منتظره بود این حرکتش جیغ خفیفی کشیدم و با چشمهای گرد شده از ترس بهش خیره شدم چشمهای قرمز شده اش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_دیگه هیچوقت همچین مزخرفاتی رو تکرار نکن فهمیدی ؟! من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم تا موقعی که موهات هم رنگ دندونات بشه زن من باقی میمونی باید باشی ببینی خوشبختی من رو با همسرم و زجر بکشی
_از زجر کشیدن من خوشحال میشی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_خیلی زیاد زجر کشیدن تو باعث لذت من میشه.
_من تا آخر عمرم هم که همسرت باشم هیچوقت تو رو نمیبخشم بهادر و تو یه روزی پشیمون میشی از کار هایی که با من انجام دادی نمیزارم حتی یه آب خوش هم از گلوت پایین بره از امروز من هم مثل خودت میشم سنگدل بیرحم و دنبال انتقام گرفتن.
قهقه ی بلندی زد درست مثل دیوونه ها فقط داشت میخندید وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا خودت رو چی فرض کردی کوچولو فکر کردی میتونی از من انتقام بگیری !؟
_ نیاز نیست من انتقام بگیرم به مرور خودت از خودت انتقام میگیری
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_زیادی رویایی داری فکر میکنی خانوم کوچولو!
_ تو هم زیادی خودت رو دست بالا گرفتی رئیس مواظب کارمند کوچولو باش همین کارمند کوچولو بدجوری بهت ضربه میزنه
با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_عرضه ی اینکارا رو نداری آخه جوجه!
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_میبینیم رئیس!
با ایستادن اسانسور بهادر از من فاصله گرفت جفتمون پیاده شدیم داخل شرکت شدم که نگاهم به آریان افتاد با تعجب بهش خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد آخرین باری که دیده بودمش موقعی بود که بهادر پرتش کرده بود بیرون
با دیدن من لبخند مسخره ای زد و گفت:
_سلام بهار خانومممم
خانومش رو یه جوری کشیده گفت که دوست داشتم محکم یه کشیده بخوابونم تو صورتش پسره ی کثافط نگاهم به بهادر افتاد که با خونسردی داشت بهش نگاه میکرد عجیب بود که نه عصبی شده بود نه چیزی و خیلی خنثی داشت بهش نگاه میکرد

بدون توجه به صورت کریحش به سمت اتاق کار خودم رفتم و بعد از احوالپرسی ساده مشغول انجام دادن کارهایی که بهادر بهم سپرده بود شدم انقدر سرم گرم کار شده بود که اصلا خبری از اطراف خودم نداشتم
_بهار
با شنیدن صدای آریا سرم و بلند کردم و متعجب بهش خیره شدم اون اینجا چیکار داشت سئوالم رو به زبون آوردم
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_من باید این سئوال رو بپرسم ازت
_من و بهادر آورد تا کار هایی که عقب مونده داخل شرکت رو انجام بدم
آریا سری تکون داد که صدای آریان از پشت سرش اومد:
_کیس جدید پیدا کردی انگار
با شنیدن این حرفش دستام از عصبانیت مشت شد پسره ی عوضی چی داشت میگفت دوست داشتم با مشت بکوبم دهنش اما اصلا این بشر هم لیاقت نداشت باهاش هم صحبت بشم آریا بهش خیره شد و گفت:
_کدوم احمقی هستی که به خودت اجازه میدی با این لحن صحبت کنی !؟
آریان نگاهش رو به آریا دوخت و با لحن مضحکی گفت:
_تو فک کن معشوقه ای سابقه اش!
با شنیدن این حرفش به سمتش حمله ور شدم و عصبی فریاد زدم:
_خفه شو عوضی چی داری برای خودت تلاوت میکنی.
اما قبل از اینکه حرکتی کنم آریا جلوی من رو گرفت و صدای خونسردی گفت:
_آروم باش دیگه نمیخواد به این بحث ادامه بدی
بعدش به سمت آریان برگشت بهش خیره شد و با جدیت گفت:
_زود باش تو هم بزن به چاک تا همین وسط ندادم پارت کنند احمق
آریان با خشم به آریا خیره شد و گفت:
_مثلا میخوای چ گوهی بخوری !؟
آریا به چشمهاش خیره شد و گفت:
_یه جوری حسابت رو میرسم که جدوآبادت فراموش نکنند فهمیدی عوضی یا یه جور دیگه حالیت کنم
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی بهادر اومد:
_چخبره اینجا !؟
آریا در حالی که داشت به آریان نگاه میکرد گفت:
_این آقا پسر رو جمعش کن هر چ زودتر باید بزنه به چاک زیادی داره کسشعر تلاوت میکنه حس لات های سر چاله میدون رو داره
بهادر با اخم به سمتمون اومد به آریان خیره شد و گفت:
_برگرد سر کارت بهت هشدار داده بودم شر درست نکن
آریان نگاه پر از نفرتش رو حواله ی صورت آریا کرد و گذاشت رفت با رفتنش صدای عصبی بهادر بلند شد:
_باز چ گندی زدی هان !؟
مخاطبش من بودم سرم رو بلند کردم به چشمهای عصبیش خیره شدم اما قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم صدای آریا بلند شد:
_بهار هیچ کار بدی انجام نداده اون پسره ی احمق خودش شروع کرد میشناسیش!؟
بهادر بهش خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_آره خیلی خوب میشناسمش
آریا اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_غیرتت چجوری اجازه میده اون الدنگ هر کسشعری بار زنت کنه حالا هر چند زنت قراردادی باشه اما اسمش تو شناسنامه تو و زنت محسوب میشه نباید عین یه سیب زمینی برخورد کنی
بهادر با شنیدن این حرف آریا بیشتر از قبل عصبی شد اما اصلا هیچ حرفی نزد من هم انقدر حالم بد شده بود که توان حرف زدن نداشتم ، بهادر با خشم غرید:
_درست صحبت کن
_چیه خوشت نیومد !؟

بهادر با خشم بهش خیره شد و فریاد زد:
_تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن زن خودمه به خودم مربوط چجوری باهاش رفتار کنم فهمیدی !؟
آریا با تاسف بهش خیره شد نیشخندی زد و گفت:
_مگه بی کس و کاره هر جوری دلت خواست باهاش رفتار کنی نمیخوای این اخلاق گندت رو عوض کنی !؟
بهادر بدون توجه به حضور من با عصبانیت به آریا خیره شد و گفت:
_آره بیکس و کاره صنمش به تو چیه هی داری میپرسی !؟
آریا خیلی خونسرد به سمت بهادر اومد و گفت:
_دیگه حق نداری باهاش هر جوری دلت خواست صحبت کنی بهار بی کس و کار نیست من مثل یه داداش پشتش هستم و نمیزارم یکی مثل اذیتش کنه
بهادر قهقه ی بلندی زد و گفت:
_از کی تا حالا تو داداش بهار شدی نکنه دلت براش میسوزه !؟
آریا خیره به بهادر سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_تو هیچوقت قرار نیست آدم بشی تو …
_بسه
با شنیدن صدای من جفتشون ساکت شدند به چشمهای پر از اشک به بهادر خیره شدم و گفتم:
_اگه توهین و تحقیرهات تموم شد از اتاق برو بیرون.
اخماش به طرز بدی تو هم رفت اما هیچ ترسی نداشتم از این نگاهش اون هر چی از دهنش در اومد بار من کرد ، آره بی کس و کار بودم که اون اینجوری باهام رفتار میکرد اگه کس و کار داشتم اون به خودش جرئت نمیداد با این لحن با من صحبت کنه
بهادر نگاه عصبی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش روی زمین افتادم و اشکام روی صورتم جاری شدند به هق هق افتاده بودم آریا کنارم نشست صداش بلند شد:
_بهار
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم تو نگاهش هیچ حس ترحم و دلسوزی نبود فقط با مهربونی و آرامش داشت بهم نگاه میکرد بی اختیار خودم رو به سمتش کشیدم و محکم بغلش کردم و با گریه نالیدم:
_خیلی بی کس و کارم که اون به خودش اجازه میده اینجوری من رو تحقیر کنه ، اما منه احمق چرا هنوز مثل دیوونه ها عاشقشم
دستش رو به پشتم کشید و گفت:
_هیس آروم باش گریه نکن هیچکس ارزش نداره بخاطرش گریه کنی حتی اگه اون شخص بهادر باشه میفهمی !؟
_قلبم داره آتیش میگیره از درون دارم میسوزم
من رو از خودش جدا کرد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_چرا بخاطر آدمی که تو رو به این حال و روز انداخت داری اشک میریزی فکر میکنی اشک ریختن تو برای اون مهمه !؟
پوزخندی زد و ادامه داد:
_اگه مهم بود اشک تو رو اینجوری درنمیاورد بهتره در مقابلش قوی باشی
_من نمیتونم قوی باشم من عاشقش هستم!
_عاشق باش اما نزار هیچکس بخاطر این ضعفت تحقیرت کنه و اشکت رو دربیاره میفهمی !؟
_بهادر همیشه با من اینجوری بود اما بخاطر اون آریان کثافط باهام بیشتر لج شد اون آریان بهم تجاوز کرد اما جوری برنامه ریخته بود که انگار من با میل خودم باهاش بودم و رابطه داشتم.
گریه نزاشت بیشتر ادامه بدم با یاد آوری اون روز خیلی عذاب میکشیدم هنوز که هنوز نگاه اون روزش تو ذهن من هست و نمیتونم فراموش کنم!
_آریان بهت تجاوز کرد همین پسره که الان اومده بود !؟
_آره
چشمهاش از عصبانیت قرمز شد و با خشم غرید:
_حرومزاده میکشمش چجوری جرئت کرده
با دیدن صورت عصبی آریا برای ثانیه متعجب شدم اون یه غریبه بود چرا تا این حد عصبی شده بود برای من! اگه زن نداشت بهش شک میکردم شاید عاشقم باشه اما میدونستم چقدر عاشقانه همسرش رو دوست داره
_آریان با بهادر مشکل داره
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_از کجا میدونی اینو !؟
_همون تماسی که باهام شد گفت این تجاوز بخاطر بهادر بوده اما بهادر باور نکرد چون فکر میکنه من خودم کرم داشتم با آریان رابطه برقرار کردم
_حساب اون کثافط رو خودم میرسم به وقتش سعی کن به هیچ عنوان دوباره گولش رو نخوری و تا میتونی ازش دوری کنی فهمیدی !؟
_آره
_اشکات رو پاک کن!

به صورتش خیره شدم و گفتم:
_چرا به من کمک میکنی و سعی میکنی آرومم کنی ، میدونی که من دارم به خواهرت خیانت میکنم با شوهرش رابطه دارم چرا با وجود دونستن همه ی اینا باز هم به من کمک میکنی !؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو اگه تو این شرایط قرار نمیگرفتی هیچوقت به خواهر من خیانت نمیکردی درضمن بهادر لیاقت خواهر من رو نداره و حتما یه روزی باید خواهرم رو طلاق بده اگه آدم شد که میزارم باهاش بمونی اما اگه نشد طلاق تو رو هم ازش میگیرم.
چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی یعنی چی ….
_چخبره اینجا تو چرا هنوز اینجایی !؟
با شنیدن صدای بهادر حرفم نصفه موند نگاهم و بهش دوختم که با خشم داشت به من و آریا نگاه میکرد وضعیت زیاد مناسبی هم نداشتیم آریا بلند شد دستش رو به سمتم دراز کرد که دستم رو تو دستش گذاشتم و با کمکش بلند شدم که صدای عصبی بهادر اومد:
_ دستش رو ول کن تا جفت دستات رو خورد نکردم
با شنیدن این حرفش سریع دست آریا رو ول کردم و با ترس بهش خیره شدم چشمهاش از شدت خشم داشت برق میزد آریا خیلی خونسرد بهم خیره شد و گفت:
_بعدا میبینمت بهار
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با رفتنش صدای عصبی بهادر که من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_کیس بعدیت آریاست آره میخوای اون رو تور کنی!؟
چشمهام رو به چشمهاش دوختم و با صدایی که سعی میکردم هیج لرزشی نداشته باشه گفتم:
_چجوری میتونی انقدر راحت به من تهمت بزنی تو فکر کردی کی هستی یه شوهر موقت هستی فوقش انقدر خودت رو دست بالانگیر که میتونی هر جوری دلت خواست با من رفتار کنی
پوزخندی زد و گفت:
_من هر جوری دلم بخواد باهات صحبت میکنم ، درضمن فکر آریا رو از سرت بنداز بیرون اون خودش زن داره و عاشق همسرش امثال تو نمیتونن اون رو تور کنن
با تنفر به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا مریضی باید بری خودت رو نشون روانشناس بدی فهمیدی !؟
به سمتم اومد و خیره به چشمهاش با صدای سرد و خشکی گفت:
_سعی کن سر به سر این مریض نزاری چون خیلی برات گرون تموم میشه بازی با غیرت من عواقب خیلی بدی داره
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_دیگه کاری مونده باهام نکرده باشی !؟
_آره خیلی کارا مونده!
مثل خودش پوزخندی زدم و گفتم:
_دیگه هیچ ترسی ازت ندارم حداقل الان ندارم پس فکر نکن میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی

به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی بهت انقدر جرئت داده که از من هیچ ترسی نداشته باشی و با گستاخی حرف بزنی هان !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_من نه گستاخ هستم نه چیزی اما دیدم با سکوت کردن من میخوای هر روز هر لحظه و هر ثانیه به اذیت کردن ادامه بدی من تحمل نیش و کنایه هات تحقیرهات رو ندارم حالا که انقدر از متنفری پس چرا من رو عقد کردی طلاقم بده خودت و من رو خلاص کن!
با شنیدن این حرفم انگار دیوونه شد چشمهاش برق بدی زد به سمتم اومد محکم دستم رو تو دستش گرفت و عصبی بهم خیره شد با خشم غرید:
_مواظب حرف هایی که میزنی باش کوچولو وگرنه برات گرون تموم میشه!
نمیدونم این جرئت رو از کجا آورده بودم بهش خیره شدم و گفتم:
_جز تهدید کردن کار دیگه ای هم بلدی !؟
با شنیدن این حرف من نیشخندی زد و گفت:
_نکنه بخاطر آریا انقدر جسور شد خوب گوشت و باز کن ببین چی بهت میگم بچه جون فکر آریا رو از سرت بنداز بیرون اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه درضمن بابت زبون درازی امروزت یه تنبیه خیلی بد در انتظارت!
بدون اینکه اعتنایی به حرفش بکنم گفتم:
_میخوام برم پیش مادرم
_فعلا اجازه نداری پیش مادرت پس دهنت رو ببند کارت رو درست انجام بده.
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم لعنتی میخواست با ندیدن مادرم ازم انتقام بگیره دوست داشتم برم داد و فریاد راه بندازم اما مگه با داد و فریاد چیزی درست میشد نه پس بهتر بود مثل همیشه سکوت کنم
* * * * *
به رویا که داشت با غیض بهم نگاه میکرد خیره شدم و متعجب از طرز نگاهش گفتم:
_چیزی شده خانوم !؟
_تو با بهادر چ صنمی داری !؟
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه مات و مبهوت بهش خیره شدم به من من افتادم
_من …
وسط حرفم پرید و گفت:
_من من نکن جواب من رو بده تو با شوهر من چ صنمی داری هان !؟
قبل از اینکه بخوام بهش جوابی بدم صدای بهادر بلند شد:
_خرج بیمارستان مادرش رو دادم و بهش کمک کردم ارتباط خاصی نداریم ، برای چی داری این سئوالات رو میپرسی !؟
با شنیدن صداش نفسم رو آسوده بیرون دادم خداروشکر اومده بود وگرنه من نمیدونستم چ جوابی بهش بدم.
_چون هم تو و هم این دختره مشکوک هستید!
بهادر به رویا خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_میخوای بگی من با خدمتکار خونه ریختم رو هم آره !؟
رویا با پرویی بهش خیره شد و گفت:
_آره
بهادر پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_اونوقت دلیلی داری برای این حرفت یا ساخته ی ذهن مریضته !؟
رویا به بهادر خیره شد و گفت:
_لباس زیر این دختره و لباس زیر تو!
_منظورت چیه !؟
رویا با چشمهای دریده بهش خیره شد و گفت:
_لباس زیرت تو اتاق این دختر خدمتکار بود دلیل از این واضح تر !؟
بهادر مکث کرد بعد از چند ثانیه شروع کرد به بلند خندیدن وقتی خنده اش تموم شد جدی شد به رویا خیره شد و گفت:
_با دیدن لباس زیر من مطمئن شدی با هم ارتباط داریم آره !؟
رویا بهش خیره شد و گفت:
_اگه رابطه ای بینتون وجود نداشت لباس زیرت تو اتاق این چیکار میکرد صحبت ها و نگاه های مشکوکی که بینتون رد و بدل میشه!
بهادر عصبی به سمتش رفت و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_خوب گوش کن رویا تا الان سر خیلی کارهات چیزی بهت نگفتم و چیزی ازت نپرسیدم در حالی که میدونی اگه همون آدم سابق بودم دهنت رو سرویس میکردم پس سعی نکن باز از من همون آدم سابق بسازی بااین کسشعراتی که داری تلاوت میکنی برای خودت فهمیدی!؟
رویا ترسیده سرش رو تکون داد و گفت:
_آره

بهادر عصبی بهش خیره شد و گفت:
_الان از جلو چشمهام برو نمیخوام بهت چیزی بگم که بعدا پشیمون بشم!
رویا سریع رفت با رفتن رویا من هم اومدم برم که بازوم رو گرفت و با صدای خش دار شده از عصبانیت گفت:
_تو کجا وایستا ببینم
ایستادم بهش خیره شدم که داشت با غیض بهم نگاه میکرد با ترس نگاهم رو ازش گرفتم که صدای داداش بلند شد:
_به من نگاه کن ببینم
با شنیدن صدای دادش بهش خیره شدم که به سمتم اومد با غضب بهم خیره شد و گفت:
_چی به رویا گفته بودی انقدر عصبی شده بود هان ؟!
_من هیچی بهش نگفته بودم
بی هوا یقه ی لباسم رو گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_وای به حالت کاری کرده باشی زن من به چیزی شک کرده باشه اون وقت که تو رو به فاک میدم کاری میکنم باهات که همیشه تا اسمم میاد تن و بدنت به لرزش بیفته فهمیدی !؟
با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره
یقه ام رو ول کرد و گفت؛
_گمشو از جلو چشمهام تا یه بلایی سرت درنیاوردم.
با شنیدن این حرفش سریع از سالن خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم که رویا رو تو راهرو دیدم به سمتم اومد و گفت:
_فکر نکن با شنیدن حرف های بهادر و دوتا داد و بیدادش بیخیال این ماجرا میشم من تا ته توی این ماجرا رو درنیارم بیخیال نمیشم میدونم یه ارتباطی بین تو و بهادر هست وای به حال اون روزی که بفهمم کاری باهات میکنم از زنده موندنت پشیمون بشی من آدمی نیستم که جا بزنم بعد از اون همه مصیبتی که داشتم نمیزارم یه هرزه مثل تو زندگی من رو خراب کنه.
فقط ساکت بهش خیره شده بودم هیچ جوابی نداشتم بهش بدم من مقصر بودم و بهش خیانت کرده بودم با شوهرش رابطه داشتم حالا چجوری باید از خودم دفاع کنم
با تنفر به چشمهام خیره شد و ادامه داد:
_نمیتونی زندگیت رو روی زندگی من بنا کنی هرزه!
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت چشمهام رو روی هم فشار دادم چقدر سخت بود حتی قدرت اینکه از خودم دفاع کنم رو هم نداشتم.
_چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن صدای بهادر به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_واقعیت!
عمیق به چشمهام خیره شد داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم به سختی نگاه ازش گرفتم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم سخت بود تحمل بودن کنار بهادر مخصوصا با شنیدن حرف های رویا اما مگه من مقصر بودم من ازش خواسته بودم باهام باشه! همش یه اجبار بود.
* * * * *
_چرا تنها نشستی !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم پوزخندی زدم و گفتم:
_مثل اینکه یادت رفته من یه خدمتکار هستم یه خدمتکار بین مهمونی اقا و خانوم خونه چیکار میتونه داشته باشه !؟
متفکر بهم خیره شد و گفت:
_تو زن بهادر هستی
با شنیدن این حرفش یاد حرف های رویا افتادم حس بدی بهم دست داد نگاه از آریا گرفتم و گفتم:
_دیگه بهم یاد آوری نکن!
_چرا !؟
_چون عذاب میکشم از اینکه زن بهادر هستم یه زن دوم که برای انتقام گرفتن باهاش ازدواج کرده ، اولش وقتی حالت عادی نداشت بهم تجاوز کرد بعدش بخاطر عمل مادرم مجبور شدم صیغه اش بشم شنیدم اتفاقی من رو یه وسیله دیده تا براش یه توله پس بندازم چرا چون زنش مریض ، بعدش هم با یه توطئه کثیف شدم خائن که من رو عقد کرد آورد اینجا تا انتقام بگیره حس خیلی بدی دارم!
_مقصر هیچکدومشون تو نیستی
پوزخند تلخی روی لبهام نشست
_من مقصر نیستم اما واقعیت چیزی هست که داره اتفاق میفته و هیچکس نمیبینه همه فقط فکر میکنند حق با خودشون الان بهادر فکر میکنه حق با خودشه و تموم چیزایی که خودش میبینه واقعیه اما در صورتی که اینجوری نیست!

آریا بهم خیره شد و با صدای صاف و رسایی گفت:
_ذهنت رو اصلا درگیر این چیزا نکن رویا هم واقعیت ها رو بشنوه حق رو به تو میده تو داخل هیچکدوم از اینا مقصر نیستی الانم نمیخواد اینجا بشینی زانوی غم بغل بگیری پاشو برو اتاقت!
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_شما برید من بعد شما میرم
سری تکون داد بلند شد رفت با رفتنش نفسم رو آه مانند بیرون دادم واقعا سخت بود شنیدن یه سری حرف ها و چقدر درد داشت بعضی واقعیت ها چی میشد هر چ زودتر بهادر از این انتقام مسخره دست برمیداشت و میذاشت من برم دنبال یه زندگی بهتر همراه مادرم.
_آریا چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن صدای بهادر سرم و بلند کردم دقیقا کنارم ایستاده بود و داشت بهم نگاه میکرد نگاه ازش گرفتم و به آسمون خیره شدم و گفتم:
_چیزی نمیگفت که بهت ربطی داشته باشه
صدای پوزخندش به وضوح شنیده شد
_بهت گفته بودم ازش دور باش اما تو نشستی داری باهاش صحبت میکنی پشیمون میشی!
داشت تهدید میکرد من رو با شنیدن این حرفش بلند شدم روبروش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_من هیچ ترسی ازت ندارم بهادر خسته نشدی از اینکه هر روز داری من رو تهدید میکنی !؟
عمیق به چشمهام خیره شد و گفت:
_ از آریا دور باش!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم با صدایی که نمیتونستم کنترلش کنم گفتم:
_بسه دیگه یعنی چی تو باید برای زندگی من تصمیم بگیری واقعا فکر کردی کی هستی داری بد میری روی مخ و اعصاب من نمیتونم بیشتر از این رفتار زننده ات رو تحمل کنم جوری داری حرف میزنی انگار من میخوام پختک بشم روی زندگی آریا و یه هرزه ام …
_نیستی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نگاهم رو به چشمهاش دوختم حس کردم نفسم رفت واقعا سخت بود خیلی سخت شنیدن این حرف از زبونش به سختی لب باز کردم:
_خیلی پستی!
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و با صدای خونسردی گفت:
_بهتره حرفام رو جدی بگیری
عصبی بازوم رو از دستش کشیدم و به سمت خونه رفتم تند تند نفس میکشیدم میخواستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم یه آدم چقدر میتونست پست باشه اون یه زمان عشق سابق من بود حالا اینجوری راحت داشت من رو قضاوت میکرد
داخل اتاقم که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشند
همونجا کنار در سر خوردم بهادر چرا انقدر از متنفری که حاضر میشی قلبم رو به درد بیاری.
* * * * *
قراره شده بود دوباره برگردم شرکت و کار کنم از این اوضاع خیلی راضی بودم حداقل اینجوری مجبور نبودم تیکه و کنایه های رویا رو تحمل کنم
_بهار !؟
با شنیدن صدای آریان عصبی سر بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_من فامیلی دارم تو به چه حقی به خودت اجازه میدی من رو به اسم کوچیک صدا کنی هان !؟
پوزخندی زد و گفت:
_نمیخواا انقدر ادا تنگارو دربیاری من میشناسمت مثل …
وسط حرفش پریدم
_مثل اینکه یادت رفته با چ نقشه ی کثیفی من رو به خونت کشیدی بیهوشم کردی بهم تجاوز کردی و بعدش جوری وانمود کردی انگارمن باهاش رابطه داشتم.
_باکره نبودی پس نمیخواد ادا دربیاری بیهوش هم نبودی باهام رابطه برقرار میکردی یه دختر فقیر بیکس و کاری که با رئیس همخواب میشه پس ادای ادمای خوب رو درنیار من که میدونم هرزه تویی
_عوضی فکر کردی همه مثل خودت هستند!؟

پوزخند زشتی زد و گفت:
_میخوای بهم بگی هرزه نیستی آره پس بکارتت کجا بود نکنه دختر بودی آره پس من اولین مردی بودم که باهاش بودی هوم!؟
_من صیغه بهادر بودم اون شوهر من بود محرم من بود اما تو چی یه آدم پست و کثیف بودی که بخاطر انتقام گرفتن از بهادر من رو بازیچه کردی و به دروغ من رو به اون ویلایی کذایی کشوندی و بعد اینکه من رو بیهوش کردی بهم تجاوز کردی تو یه آدم پست و منفوری آدم نمیدونه چجوری باهات صحبت کنه حتی میدونی چیه ارزش تف انداختن هم نداری.
عصبی شد خواست به سمتم بیاد که صدای آریا اومد:
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای آریا سرجاش ایستاد و نفس عمیقی کشید انگار داشت خودش رو کنترل میکرد تا چیزی بهم نگه ، به سمت آریا برگشت و عصبی گفت:
_مگه مفتشی !؟
آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_درست صحبت کن بچه جون با بزرگترت که حرف میزنی اول ببین چی به دهنت میاد انگار تنت بدجور میخاره!
آریان پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_آره تنم میخاره بدجور هم میخاره میخوای چ غلطی بکنی !؟
_میخوای برات یه جوری بخارونمش تا عمر داری فراموش نکنی
قبل از اینکه دعوایی بشه یا آریا چیزی بگه گفتم:
_آریا نمیخواد باهاش دهن به دهن بشی اصلا ارزش نداره
بعدش به سمت آریان برگشتم و گفتم:
_حرف هایی که باید رو شنیدم الان لطف کن از اتاق من خیلی محترمانه برو بیرون نمیخوام باهات دهن به دهن بشم.
نگاه عصبی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش نفسم رو عصبی بیرون دادم که صدای آریا باعث شد به سمتش برگردم
_جان !؟
_این پسره اینجا چی میخواست !؟
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_این پسره جز زخم زبون و تازه کردن کاری که باهام کرده هیچ کار دیگه نمیتونه داشته باشم فقط میدونی از یه چیزی خیلی زیاد متعجب هستم!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی !؟
_اینکه بهادر من رو با این پسر تو تخت دید اما من رو عقد کرد اون پسر رو دوباره آورده شرکت دلیلش چی میتونه باشه !؟ اون بهادری که من میشناختم نباید انقدر خونسرد رفتار میکرد باید من رو همراه اون پسره زنده زنده چال میکرد.
_شاید میخواد انتقام بگیره

_اون فقط حرفش اینه میخواد انتقام بگیره اما من مطمئن هستم حتی قصد اینکارو هم نداره نمیدونم چ هدفی داره اما هر چی هست اصلا حس خوبی نداره از این وضعیت هم زیاد خسته شدم هر روز باید با این پسره بحث کنم اون هم بحث های تکراری و بی اساس!
آریا به چشمهام خیره شد و گفت:
_میخوای بیای شرکت من کار کنی !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه میشه اصلا !؟
سری تکون داد و گفت:
_آره چرا نشه !؟
_یعنی بهادر میزاره من بیام شرکت شما کار کنم !؟
_باهاش صحبت میکنم اگه دوست داشته باشی خوب نظرت چیه !؟
چشمهام برق زد این خیلی عالی بود اینجوری میتونستم از شر اون پسره آریان راحت بشم به آریا خیره شدم و گفتم:
_میام!
آریا لبخندی زد و به سمت اتاق بهادر رفت روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم اگه بهادر میزاشت من از اینجا برم خیلی عالی میشد من اصلا نمیتونستم اینجا دووم بیارم مخصوصا با وجود آریان اون داشت روی زخم من نمک میپاشید و هر روز جلوی چشمهام رژه میرفت
_میخوای بری شرکت آریا کار کنی آره !؟
نفس حبس شده ام رو با شنیدن این حرفش بیرون فرستادم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_درسته من نمیخوام اینجا کار کنم آریا بهم پیشنهاد کار داد میخوام برم شرکت اون کار کنم
از روی صندلیش بلند شد و خیره به چشمهای پر از ترس من شد پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_اون وقت چی باعث شده فکر کنی من بهت این اجازه رو میدم که بری پیش آریا کار کنی !؟
با شنیدن این حرفش تموم امید و اعتماد به نفسی که تا چند ثانیه پیش داشتم پر کشید من که میدونستم بهادر به هیچ عنوان نمیزاره برم پس چرا به آریا گفتم باهاش موافق هستم حالا جز دردسر چیزی نصیب من نمیشد!
_جواب من رو ندادی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم انقدر تو افکار خودم غرق شده بودم که اصلا متوجه نشده بودم اومده کنارم ایستاده بهش خیره شدم و با ترس گفتم:
_من …
به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو چی !؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هیچ ترسی تو صدام و نگاهم نباشه به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_من نمیخوام اینجا کار کنم اون با وجود آریان شاید تو حرف های من رو باور نکنی و فقط این رو بگی که برای تبرئه خودم دارم اینجوری رفتار میکنم اما من نمیتونم اینجا تو این شرکت کار کنم مخصوصا باوجود آریان.

 

خیلی خونسرد بود و همین خونسردی و آروم بودن بیش از حدش داشت من رو میترسوند
_هیچ لزومی نداره تو شرکت کار کنی میتونی به کار کردنت تو خونه ادامه بدی تازه اون شغل بیشتر بهت میومد خدمتکاری!
داشت با تمسخر بهم نگاه میکرد چجوری میتونستم در مقابل این نگاهش ساکت باشم و سکوت کنم با صدای گرفته ای گفتم:
_من نه میخوام به عنوان خدمتکار مشغول به کار باشم نه میخوام به عنوان یه کارمند تو این شرکت کار کنم.
_تو نمیتونی برای زندگیت تصمیم بگیری!
_اون وقت میشه بدونم چرا نمیتونم !؟
_چون تو خیلی وقته حق این انتخاب رو از دست دادی یادت که نرفته !؟
_تو نمیتونی با من اینکارو بکنی من به اجبار زن تو شدم فکر کردی چون زن تو شدم هر کاری دلت خواست میتونی انجام بدی !؟
_نه بابا میبینم خیلی پرو شدی و داری برای خودت کسشعر تلاوت میکنی زن من شدی و حالا مجبوری من هر چی بهت میگم بدون چون و چرا قبول کنی حتی اگه بهت گفتم بمیر باید بمیری
محکم به چشمهاش خیره شدم
_من میخوام ازت طلاق بگیرم!
بعد تموم شدن این حرف من سیلی محکمی بود که تو دهنم کوبیده شد طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس کردم
_کافیه یکبار دیگه ببینم اسم طلاق رو آوردی تا زندگیت رو به آتیش بکشم
به سختی لب باز کردم
_تو نمیتونی باهام اینجوری مثل برده ات رفتار کنی فهمیدی من ازت جدا میشم من حاضر نیستم تموم عمرم رو با یه روانی زندگی کنم
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و فریاد زد:
_ببند دهنت و دختره ی سلیطه!
چشمهاش قرمز شده بود حالت نگاهش خیلی وحشتناک شده بود ازش ترسیده بودم
انگشت تهدیدش رو جلوم گرفت و گفت:
_ببین فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون موهات هم رنگ دندونات بشه هم من دست از سرت برنمیدارم
_میخوای تا آخر عمر اسیر دستت باشم !؟
_نه!
لبخند وحشتناکی زد و گفت:
_یه توله سگ که کاشتم تو شکمت اونوقت میفهمی چجوری باید اسیر باشی
با شنیدن این حرفش وحشت کردم نمیدونم چی تو نگاهم دید که سرش رو آورد و پایین گوشم و گفت:
_امشب آماده باش قشنگم قراره حامله ات کنم

تصمیم خودم رو گرفته بودم بیشتر از این نمیخواستم عذاب بکشم مخصوصا با بدنیا آوردن بچه ای که بیگناه باشه من نمیخواستم از بهادر حامله بشم ، شماره آریا رو گرفتم بعد از خوردن چند بوق صداش پیچید:
_بفرمائید
یکم این پا اون پا کردم اما بلاخره دلم رو به دریا زدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_منم بهار!
با شنیدن این حرف من بلافاصله صداش دوباره بلند شد
_چیزی شده بهار نکنه بهادر اذیتت کرده !؟
بدون توجه به این حرفش با صدای محکم گفتم:
_میخوام بهم کمک کنی
_چه کمکی !؟
نفس عمیقی کشیدم مطمئن نبودم از تصمیمی که گرفتم اما میتونستم امتحانش کنم و این بهترین فرصت بود آریا میتونست به من کمک کنه
_میخوام فرار کنم
برای چند دقیقه هیچ صدایی نیومد بلاخره صدای سرد آریا بلند شد:
_مطمئنی !؟
_آره
_من بهت کمک میکنم امروز راس ساعت هشت شب میام دنبالت تموم مدارک لازمت رو آماده کن.
_ممنون آریا
و بعدش گوشی رو قطع کردم نمیدونستم چجوری داشتم بهش اعتماد میکردم اما چاره ای هم جز اینکار نداشتم بهادر واقعا ترسناک بود و با من مثل برده اش رفتار میکرد من نمیتونستم این همه درد رو تحمل کنم خیالم بابت مادرم راحت بود میدونستم آریا هست و همینطور بهادر ، بهادر هر چقدر با من رفتارش بد بود با مادرم رفتارش خوب بود.
ساعت هفت به بهانه مریضی از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رفتم تموم مدارکم رو تو یه کیف ریختم حتی رویا هم داخل خونه نبود و من خداروشکر میکردم.
نگاهی به ساعت انداختم هشت شب بود سریع از خونه خارج شدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد:
_بله
صدای آریا تو گوشی پیچید
_یه ماشین سیاه چند قدم جلوتر ایستاده زود باش بیا
_باشه
نگاهی به روبروم انداختم با دیدن ماشین سریع به سمتش رفتم تقه ای زدم که در ماشین باز شد سریع در رو باز کردم و داخل شدم که صدای آریا اومد
_خوبی !؟
با صورت بشدت رنگ پریده بهش خیره شدم و گفتم:
_نه زیاد
ماشین راه افتاد
_بهادر ببینه نیستی دنیا رو به آتیش میکشه
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست
_اون از من بیزاره حتما خیلی خوشحال میشه از شر من راحت بشه
_اگه میخواست از شرت راحت بشه عقدت نمیکرد
راست میگفت حق باهاش بود اما بهادر هم نه بخاطر عشق یا دوست داشتن بلکه بخاطر انتقام گرفتن من رو عقد کرد.

با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم صدای سرد و خشک آریا بلند شد:
_پیاده شو
با شنیدن این حرفش پیاده شدم داخل عمارت بودیم یه عمارت قدیمی که کاملا از سر و وضعش مشخص بود نمیدونم چرا اما خوف کردم از ترس نگاهم و به آریا دوختم و گفتم:
_اینجا کجاست !؟
به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_ترسیدی !؟
با دیدن چشمهاش حس آرامش عجیبی بهم دست داد با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
_بهادر اولین جایی که بره خونه ی منه بعد از نبود تو پس یه مدت اینجا میمونی وقتی آبا از آسیاب افتاد میفرستمت بری خارج از کشور اونجا دوستای زیادی دارم همه چیز رو برات محیا میکنم بعدش تو یه فرصت مناسب هم طلاقت رو از بهادر بگیر
_مادرم!
با شنیدن این حرفم عمیق به چشمهام خیره شد و گفت:
_نگران مادرت نباش من هواسم هست و همینطور بهادر!
_نمیدونم چجوری این لطفت رو جبران کنم
_اصلا نیاز به جبران نیست!
#بهادر

به سمت اتاق بهار رفت امروز بیش از حد باهاش تند رفتار کرده بود اما حق رو به خودش میداد بهار حق نداشت تو شرکت آریا کار کنه چجوری میتونست بهار ازش دور بشه! حتی با دیدن صحنه ی خیانت بهار هم نتونسته بود اون رو از دست بده این وسط نمیدونست چی درسته چی غلط!
_بهادر
با شنیدن صدای رویا ایستاد به سمتش برگشت به چشمهاش خیره شد این زن رو دوست داشت اما نه به عنوان زن یا عشق فقط حس برادرانه نسبت بهش داشت اگه بخاطر اصرار پدر خودش نبود هیچوقت حاضر نمیشد با رویا ازدواج کنه و بهار رو از دست بده اما اون همیشه نسبت به پدرش احترام خاصی قائل بود که نمیتونست حرف هاش رو زیر پا بزاره اون رویا رو عقد کرد تا بتونه ازش محافظت کنه در مقابل همه چیز هایی که تهدیدش میکرد
_بله !؟
رویا با ترس بهش خیره شد نمیدونست چجوری این موضوع رو بهش بگه داشت این پا و اون پا میکرد که بهادر کلافه بهش خیره شد و محکم گفت:
_رویا !؟
رویا با شنیدن صدای بهادر نفس عمیقی کشید چشمهاش رو باز و بسته کرد گفت:
_بهار رفته!
بهادر تکون شدیدی خورد و گفت:
_چی !؟
رویا با ترس بهش خیره شد میدونست بهادر عاشقانه بهار رو دوست داره اون از گذشته و همه چیز بهادر خبر داشت بهادر هیچ چیزی رو ازش مخفی نمیکرد اون دوتا به عنوان دوتا دوست بهترین دوست و راز دار هم بودند
_رویا باتوام چی گفتی زود باش دهن باز کن !؟
_بهار نیست رفته سر شب اومدم اتاقش دیدم نیست یه نامه گذاشته رفته
نامه رو به سمت بهادر گرفت بهادر نامه رو از دست رویا گرفت باز کرد و شروع کرد به خوندن با دیدن چیز هایی که داشت میخوند چشمهاش هر لحظه گشاد میشد نفسش داشت تند میشد وقتی تموم شد برگه رو تو دستش مچاله کرد و عربده ای کشید

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *