رویا با ترس به بهادر خیره شده بود جرئت نداشت چیزی بگه بهادر خیلی وحشتناک شده بود درست مثل همون شبی که فهمیده بود بهار بهش خیانت کرده!
_گوه خورده رفته زنده اش نمیزارم اون حق نداره جایی بره اون مال منههههه!!!!
صدای لرزون که سعی داشت بهادر رو آروم کنه بلند شد:
_اون که بدون مادرش نمیتونه جایی بره حتما رفته پیش مادرش آروم باش بهادر
بهادر با شنیدن این حرف رویا سریع به سمت پایین رفت باید هر چ زودتر بهار رو پیدا میکرد بهار حق نداشت اون رو ترک کنه و جایی بره اون حق نداشت!
* * * * *
همه جا رو گشته بود اما هیچ اثری از بهار نبود به تنها کسی که شک داشت بهش کمک کرده باشه آریا بود چون تو این مدت فقط اون سعی میکرد به بهارش نزدیک بشه! عصبی داشت قدم میزد که صدای آریا از پشت سرش اومد:
_چخبره چرا انقدر عصبی !؟
با شنیدن صدای آریا تیز به سمتش برگشت با خشم بهش خیره شد دوست داشت گردنش رو خورد کنه از لای دندونای چفت شده اش غرید:
_بهار کجاست !؟

آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_زن تو اون وقت از من میپرسی !؟
بهادر به سمتش حمله ور شد یقه اش رو تو دستش گرفت و گفت:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت دارم میگم نمیتونی از دست من در بری باید بهم بگی زن من کجاست من که میدونم تو فراریش دادی.
آریا هم مثل خودش عصبی شد و میخواست تموم دق و دلی این سال هایی که بخاطر خواهرش زجر کشیده بود رو سر بهادر خالی کنه و بیخبر از اینکه بهادر چ کمک هایی به خواهرش کرده ، دست بهادر رو از یقش جدا کرد و عصبی فریاد زد:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی انقدر عرضه نداشتی که زنت از دستت فرار کرده حالا نشستی یقه ی من رو گرفتی که زنت کجاست !؟

بهادر با چشمهاش خشمگینش بهش خیره شده بود دوست داشت آریا رو تا سر حد مرگ کتک بزنه اما فقط بخاطر رویا داشت خودش رو کنترل میکرد دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی آریا گرفت و گفت:
_بخاطر انتقام از من میخوای همسرم رو فراری بدی اما اصلا راه خوبی رو انتخاب نکردی آریا بد تاوان اینکارت رو پس میدی.

آریا پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_دیوونه شدی انگار رسما زده به سرت زن تو رو چرا باید من فراری بدم راه های زیادی هست که میتونم باهاش انتقام بگیرم ببین خودت چ غلطی کردی همسرت از دستت فرار کرده.

بهادر با شنیدن حرف های آریا بیشتر از قبل عصبی شد با خشم بهش خیره شد انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوی آریا گرفت و گفت:
_فقط کافیه بفهمم تو بهار رو فراری دادی اون وقت زندگیت رو جهنم کنم آریا بدون سر این موضوع با هیچکس شوخی ندارم.
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت پوزخند عصبی روی لبهای آریا نشست بهادر واقعا یه روانی بود اما به این راحتی حاضر نمیشد جای بهار رو بهش بگه اصلا قصد نداشت جای بهار رو بهش بگه اون میخواست بهار رو بفرسته از اینجا بره به هیچ عنوان حاضر نبود بهار بیشتر از این تحقیر بشه و عذاب بکشه درسته اول از نزدیک شدن به بهار قصدش فقط و فقط انتقام گرفتن از بهادر بود اما وقتی زندگی بهار رو فهمید دید چجوری باهاش رفتار میشه دل سنگش آب شد دست از انتقام گرفتن برداشت و فقط میخواست به بهار کمک کنه اون دختر زیادی معصوم بود باید طعم خوشبختی رو میچشید!
_داداش
با شنیدن صدای رویا به سمت خواهرش برگشت و بهش خیره شد میدونست حتی خواهرش هم خوشبخت نیست آخه مگه میشد با مردی مثل بهادر خوشبخت شد یه مرد شکاک و روانی!
_جان
_تو میدونی بهار کجاست !؟
آریا با شنیدن این حرف از زبون خواهرش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی !؟
رویا با شنیدن این حرف آریا نفسش رو با ناراحتی بیرون فرستاد و گفت:
_من از همه چیز خبر دارم آریا تو واقعا جای بهار رو میدونی !؟
آریا اخماش رو تو هم کشید
_یعنی تموم این مدت میدونستی شوهرت یه زن دیگه رو عقد کرده !؟
رویا چشمهاش رو از چشمهای عصبی و سرزنشگر آریا دزدید و گفت:
_آره میدونستم
_اون وقت تموم این مدت سکوت کردی و گذاشتی اون احمق لاشی تو رو بازی بده آره !؟
_آریا اونطور که فکر میکنی نیست …
آریا عصبی بازوش رو گرفت و فریاد زد:
_به من نگاه کن ببینم
رویا با شنیدن صدای فریاد آریا ترسیده بهش خیره شد آریا انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود و هیچ چیزی رو نمیدید
_تو چجوری تونستی بزاری شوهرت با یه زن دیگه باشه و اون دختر بیچاره رو انقدر اذیت کنه هان !؟
رویا با گریه به آریا خیره شد دیگه تحمل نداشت سکوت کنه با گریه فریاد زد:
_چون بهادر عاشق بهار بفهم!

آریا تکون شدیدی خورد به خواهرش خیره شد و گفت:
_پس تو چی تو عاشقش نیستی !؟
رویا قاطع و محکم گفت:
_نه من عاشق بهادر نیستم اون برای من فقط یه دوست خوب که همیشه هوام رو داشته و بهم کمک کرده میدونی بهادر چرا از عشقش نسبت به بهار دست کشید فقط بخاطر من چون باباش بهش گفت به من کمک کنه من رو عقد کنه چون تنها کسی که میتونست از من مواظبت کنه بهادر بود.
آریا با شنیدن حرف های خواهرش داشت دیوونه میشید چیزهایی داشت میشنید که سخت بود درکش یعنی واقعیت داشت بهادر و رویا عین زن و شوهر نبودند و مثل دوتا دوست بودند
بهادر حامی خواهرش بود بهش کمک کرده کلافه دستی داخل موهاش کشید به رویا خیره شد و گفت:
_داری دروغ میگی نه میخوای بهادر رو تبرئه کنی !؟
رویا سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_همش مثل واقعیت!
آریا بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه فضای خونه براش سنگین شده بود بدون توجه به صدا زدن های رویا از خونه خارج شد و سوار ماشین شد نمیدونست مقصدش کجاست اما فقط میخواست بره تا به یه جایی برسه
حالا باید با بهار چیکار میکرد بهار خیلی زیاد رنج کشیده بود اون دختر معصوم بیگناه بود حتی اگه بهادر به خواهرش کمک کرده باشه اون نمیتونست بهار رو فدا کنه!
نگاهش به عمارت افتاد از ماشین پیاده شد باید از خود بهار میپرسید چی میخواد این بهترین کار ممکن بود.
نگاهش به بهار افتاد که روی کاناپه نشسته بود و انگار اصلا تو این دنیا نبود اسمش رو صدا زد:
_بهار
بهار با شنیدن صدای آریا از افکارش خارج شد بهش خیره شد و گفت:
_جان ببخشید هواسم نبود
آریا به سمتش رفت و روی مبل کناریش نشست شقیقه اش رو محکم فشار داد تو این چند ساعت فشار زیادی بهش وارد شده بود
_تو واقعا میخوای بری !؟
بهار با شنیدن این حرف آریا تعجب کرد چرا داشت این سئوال رو میپرسید اما فقط به آریا خیره شد و گفت:
_آره
آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_امروز بهادر رو دیدم!
با شنیدن این حرف آریا رنگ از صورت بهار پرید آریا خودش رو لعنت کرد که داره این چیزا رو به بهار میگه و باعث ترسش میشه اما جز این هم چاره ای نداشت باید میدید تصمیم بهار چیه نباید کاری انجام میداد که بعدا پشیمون بشه
_بهادر عاشقته داشت دیوونه میشد به منم شک کرده!
بهار با ترس بهش خیره شد و با صدایی که حالا از شدت ترس لرزون شده بود گفت:
_تو بهش چیزی گفتی !؟
_نه

بهار با شنیدن این حرف نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_میخوام بدونم واقعا قصدت رفتن نمیخوام بعدا پشیمون بشی خوب فکرات رو کردی !؟
بهار به صورت آریا خیره شد و گفت:
_آره میخوام برم دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم بهادر باهام مثل یه برده رفتار میکنه اگه تا به امروز تحمل کردم فقط بخاطر مادرم بود که حتی حق دیدن مادرم رو هم ازم گرفت میدونم به مادرم صدمه ای نمیرسونه و مواظبش هست ، من میخوام برم برای یکبار هم شده آزاد باشم!
آریا با شنیدن حرف های بهار دلش به درد اومد چجوری میتونست بزنه زیر حرفش بلند شد که صدای بهار از پشت سرش بلند شد:
_میخوای به بهادر بگی من اینجا هستم !؟
آریا به سمتش برگشت بهش خیره شد و گفت:
_نه
بهار لبخندی بهش زد و گفت:
_ممنون
آریا از عمارت خارج شد تنها جایی که میتونست الان آرومش کنه خونه ی خودش بود کنار همسرش و بچه هاش تقریبا یکساعت طول کشید تا رسید
طرلان با دیدن حال و روز آریا بچه هارو به پرستار سپرد و خودش به سمت آریا رفت کنارش نشست و با نگرانی بهش خیره شد و گفت:
_چیزی شده آریا چرا انقدر داغونی !؟
آریا چشمهای قرمز شده اش رو به طرلان دوخت و خش دار گفت:
_خیلی داغونم طرلان بین دو راهی گیر کردم نمیدونم باید چیکار کنم
طرلان به چشمهای خسته و داغون آریا خیره شد یعنی چی باعث شده بود شوهرش تا این حد داغون بشه
_چی باعث شده اینجوری بشی !؟
آریا به چشمهاش خیره شد و گفت:
_بهار!
طرلان بهت زده بهش خیره شد که آریا چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت:
_اون دختر خیلی معصوم دست کمک به سمتم دراز کرده از طرفی بهادر هم حامی خواهرم بوده بخاطر اون عشقش رو ترک کرده تا بهش کمک کنه این وسط بین دو راهی گیر کردم که باید چیکار کنم
طرلان با شنیدن حرف های آریا بهش خیره شد و گفت:
_بهار بهش کمک کن!
آریا لبخند خسته ای زد و گفت:
_همین قصد رو داشتم اما بهادر …
_بهادر اگه واقعا عاشق باشه خودش بهار رو پیدا میکنه باید یه مدت از هم دور باشند تا خیلی چیزا درست بشه.
_حق با تو!
طرلان بهش خیره شد و گفت:
_بهتره بری استراحت کنی با این حال و روزی که داری اصلا نمیتونی درست تصمیم بگیری

بهادر خسته و عصبی گوشه خیابون نشسته بود نمیدونست دیگه باید کجا رو دنبال بهار بگرده اما داشت به این باور میرسید که بهار واقعا ترکش کرده تا حالا هیچوقت گریه نکرده بود غرورش بهش این اجازه رو نمیداد حتی موقعی که عشقش رو نسبت به بهار نادیده گرفت و برای کمک به رویا باهاش ازدواج کرد
حتی وقتی که بهار بهش خیانت کرد و با اون آریان عوضی خوابید به خودش اجازه نداد گریه کنه اما الان از ته قلبش دوست داشت گریه کنه بخاطر حال و روزی که داشت بخاطر اینکه بهار اینبار ترکش کرده بود یعنی انقدر آدم پست و نامردی شده بود که نتونسته بود تحملش کنه !؟ اما اون حق داشت از بهار عصبی باشه حتی اگه بهش توهین کنه تحقیرش کنه بهار بهش خیانت کرده وقتی محرمش بود با آریان رابطه برقرار کرده بود!
با شنیدن صدای زنگ موبایلش که پی در پی داشت زنگ میخورد عصبی تماس رو برقرار کرد و داد زد:
_بله
صدای گرفته ی آریان بلند شد:
_معذرت میخوام بهادر!
بهادر با شنیدن این حرف آریان فکر کرد بهار پیش اونه عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس بهار کجاست هان !؟
آریان متعجب از پشت خط گفت:
_من نمیدونم بهار کجاست تو از چی داری صحبت میکنی !؟
بهادر عصبی بلند تر از قبل فریاد کشید:
_گوه خوردی نمیدونی پس چرا زنگ زدی معذرت خواهی میکنی هان !؟
_من برای اون شب زنگ زده بودم
بهادر با شنیدن این حرف آریان سکوت کرد نفس عمیقی کشید سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با صدای آرومی گفت:
_کدوم شب !؟
_اون شب من به بهار تجاوز کردم
و تموم اتفاقات اون شب رو تعریف کرد از دشمنیش با بهادر گفت و ازش طلب حلالیت کرد بهادر با شنیدن حرف هاش داشت تند تند نفس میکشید گوشی رو محکم پرت کرد روی زمین که خورد و خاکشیر شد عربده اش خیابون رو پر کرد داشت نفس کم میاورد چجوری تونسته بود به عشقش شک کنه یعنی بهارش بیگناه بود بهارش زجر کشیده بود و اون تموم مدت داشت بیشتر زجرش میداد چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد دوست داشت گردن اون عوضی رو خورد کنه! باید بهار رو پیدا میکرد به هر قیمتی که شده!
* * * * *
#بهار
#چند_سال_بعد

خسته از راه رفتن زیاد ایستادم امروز قرار بود بعد از گذشت شش سال آریا رو ببینم قرار بود بیاد کاندا برای یه جلسه کاری ، تو این شش سال خیلی چیزا تغیر کرده بود من به کمک آریا اومده بودم کاندا و داشتم زندگی میکردم داخل یه شرکت برام کار پیدا کرده بود و کلاس زبان رفته بودم و راحت میتونستم صحبت کنم.
خیلی زیاد دلتنگ مادرم و بهادر میشدم اما میدونستم بی فایده اس چون نمیتونم برگردم تو این سال ها هیچ خبری از بهادر نداشتم

با دیدن آریا به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم تو این سال ها مثل یه برادر هوای من رو داشت و تو این شهر غربت داشت بهم کمک میکرد حالا داشتم بعد چند سال میدیدمش دوباره ، ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی دلتنگت شده بودم
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_منم همینطور خانوم کوچولو
_حال مامانم چطوره !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد نفس عمیقی کشید و گفت:
_نه زیاد
با شنیدن این حرفش بغض کرده بهش خیره شدم که دستی تو موهاش کشید و گفت:
_حال بهادر هم زیاد روبراه نیست
_اون با همسرش خوشه نیازی به من نداره فقط میخواست برای انتقام کنارش باشم همین
به چشمهام خیره شد و گفت:
_داری اشتباه میکنی بهار خیلی چیزا عوض شده
_نمیخوام درمورد بهادر چیزی بشنوم فقط داغ دل من تازه میشه با شنیدن چیزی درموردش
آریا سکوت کرد بهم خیره شد
_نمیخوای برگردی !؟
_نه
_انگاری خیلی به اینجا وابسته شدی که حتی نمیتونی دل بکنی
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_نه ایران بهتره ، حال طرلان چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_حالش خوبه اما بخاطر سفر کاری من یکم ترش کرده باهام سرسنگین شده طاقت دوری من و نداره
_قدرش رو بدون مثل طرلان پیدا نمیشه!
* * * * *
_کارن چیشده رئیس چرا انقدر عصبیه !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_یه قرارداد مهم تو ایران داشتیم که کنسل شده و ضرر هنگفتی به شرکت وارد شده رئیس میخواد هر چ سریع تر دو نفر رو بفرسته برن ایران تا درمورد مشکل صحبت کنند
_چرا خودش نمیره !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عاقل اندر سهیفی بهم انداخت و گفت:
_چون رئیس اینجا فقط همین یه شرکت نیست که داره اداره میکنه و کلی کار داره ، آخه اینم سئوال میپرسی بهار !؟
لبخندی تحویلش دادم که صدای منشی الیزابت بلند شد
_بهار کارن زود برید اتاق رئیس با جفتتون کار داره
با شنیدن این حرفش من و کارن به سمت اتاقش رفتیم رئیس با عصبانیت داشت با تلفن حرف میزد انگار قضیه خیلی جدی بود که رئیس تا این حد عصبی شده بود وقتی تلفن رو قطع کرد به سمت ما دوتا برگشت و خیلی جدی گفت:
_جفتتون برای فردا آماده باشید
من و کارن متعجب به هم خیره شدیم یعنی چی چرا باید برای فردا آماده میشدیم کارن به رئیس خیره شد و گفت:
_چیزی شده !؟
_باید شما دوتا به عنوان نماینده شرکت برید ایران

با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم ایستاد من نمیتونستم برم ایران اگه بهادر میفهمید یا من رو میدید فاتحه ام خونده بود اومدم اعتراض کنم که صدای جدی و محکم رئیس بلند شد:
_هیچ اعتراضی هم قبول نیست برید بیرون
ناامید همراه کارن از اتاق خارج شدیم صدای کارن بلند شد:
_چرا ناراحتی بهار !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_تو که از وضع من خبر داری پس چرا داری میپرسی ؟!
_شاید اصلا بهادر رو ندیدی ما که فقط قراره به عنوان نماینده بریم و برگردیم پس انقدر نمیخواد خودت رو ناراحت کنی
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_میخوام با رئیس صحبت کنم ببینم میشه کنسل بشه من به ایران …
وسط حرفم پرید و گفت:
_رئیس انقدر اعصابش خورده که مطمئن باش بری همچین حرفی بزنی درجا اخراجت میکنه!
کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_پس میگی چیکار کنم بیام ایران تا بهادر من رو ببینه و مجبورم کنه دوباره برده جنسیش بشم تا هر روز من رو شکنجه کنه !؟
انقدر عصبی شده بودم که نمیدونستم دارم همه ی حرف هام رو با فریاد میزنم کارن بهم خیره شد و گفت:
_آروم باش بهار چرا انقدر عصبی شدی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_معذرت میخوام!
بعد تموم شدن حرفم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت بیرون از شرکت رفتم فضای شرکت داشت حالم رو بهم میزد بیشتر از این نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم.
شماره آریا رو گرفتم باید باهاش صحبت میکردم بعد از خوردن چند تا بوق صدای سخته و کلافه اش پیچیده شد:
_جان
_حالت خوبه آریا صدات چرا گرفته اس !؟
_دارم برمیگردم ایران طرلان بیمارستان
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد:
_طرلان چش شده !؟
_نمیدونم حالش زیاد مساعد نبوده مثل اینکه حالش بهم خورده من بعدا باهات تماس میگیرم باید سوار هواپیما بشم
_باشه مواظب خودت باش خبری شد بهم زنگ بزن
_باشه
و صدای بوق بود که پیچیده شد آریا خودش به اندازه کافی درگیری داشت من هم داشتم بیشتر میکردم درگیری هاش.

اومده بودیم ایران و قرار بود امروز بریم شرکتی که قرارداد رو لغو کرده بود همه چیز خیلی زود داشت پیش میرفت نمیدونستم چرا انقدر استرس دارم و حس بدی داشتم ، صدای کارن بلند شد:
_چته چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_نمیدونم احساس بدی دارم فکر میکنم قراره اتفاق بدی بیفته
به چشمهام خیره شد و با آرامش گفت:
_نگران نباش چیزی نمیشه همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه ما هم برمیگردیم کاندا
لبخندی زدم و گفتم:
_خدا کنه!
با باز شدن در اتاق جفتمون با لبخند بلند شدیم که صدای سرد و خشک آشنایی پیچید:
_خوش اومدید!
با شنیدن صداش حس کردم قلبم داره تند تند میزنه جرئت اینکه به سمتش برگردم رو نداشتم کارن داشت باهاش صحبت میکرد اما من حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم با شک سرم رو بلند کردم خودش بود خیلی عوض شده بود موهاش بلند تر از گذشته شده بود و ریش گذاشته بود که خیلی جذاب ترش کرده بود ، مردونه تر از گذشته شده بود
_خانوم حالتون خوبه !؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم و بهش خیره شدم چرا نگاهش انقدر سرد بود ، یعنی من رو نشناخته بود اما غیر ممکن بود من رو نشناسه!
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای کارن از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_خوبم!
جفتمون نشستیم و بهش خیره شدیم نمیدونم چی داشتند میگفتند وقتی جلسه تموم شد کارن بلند شد باهاش دست منم بلند شدم کارن بهم خیره شد و گفت:
_میرم با رئیس تماس بگیرم چند دقیقه همینجا منتظر من باش
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم من نمیخواستم با بهادر تنها باشم اما کارن بدون اینکه به من نگاه کنه رفت سرم و پایین انداختم که صدای خشک و سرد بهادر بلند شد:
_کارمند فراری چ عجب بعد این همه سال از کاندا برگشتی!
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم و بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چجوری جرئت کردی بعد از گذشت این همه سال برگردی !؟

نمیخواستم جلوش خودم رو ببازم بهش خیره شدم و با صدای سردی گفتم:
_جرئت نمیخواد برگشتن من ترسی از هیچکس ندارم
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مطمئنی !؟
با جسارت بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
پوزخندی کنج لبهاش نشست نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته تو هنوز زن منی و من میتونم خیلی راحت ممنوع الخروجت کنم مخصوصا به این عنوان که چند سال فرار کردی بدون اینکه من بهت اجازه داده باشم.
و با لبخند مسخره ای بهم خیره شد ، میدونستم رنگ از صورتم پریده و تنها چیزی که الان دیده میشد تو چهره ام ترس بود
_تو شوهر من نیستی
با شنیدن این حرف من فکر میکردم عصبی بشه اما نشد برعکس گذشته خیلی خونسرد و آروم بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود بهم خیره شد و بیتفاوت گفت:
_اما شناسنامه ات یه چیزی دیگه میگه!
دوست داشتم با شنیدن این حرفش عق بزنم ، حق داشت من هنوز زنش بودم اما خودم این رو قبول نداشتم اون فقط و فقط یه اجبار بود عقدی که از ته قلب نباشه باطله
_اون عقد از نظر من باطل چون من اصلا راضی نبودم ، الان هم برگشتم و میخوام ازت طلاق بگیرم
_باشه درخواست طلاقت رو آماده کن.
از اینکه خیلی راحت قبول کرده بود من رو طلاق بده تعجب کردم این بهادر هیچ شباهتی به بهادر چند سال قبل نداشت انگار یکی دیگه شده بود
هم ناراحت شده بودم از اینکه خیلی راحت قبول کرده میخواد من رو طلاق بده هم عصبی هضمش یکم سخت بود
با اومدن کارن نشد چیزی بگم دیگه ، کارن به بهادر خیره شد و گفت:
_رئیس از پیشنهادتون استقبال کرد و گفت باهاتون تماس میگیره
نمیدونستم داشتند درمورد چی صحبت میکردند چون من تموم مدت جلسه اصلا هواسم سرجاش نبود
کارن از بهادر خداحافظی کرد و جفتمون از شرکت خارج شدیم به سمت هتل رفتیم به سمت کارن برگشتم و گفتم:
_کی قراره برگردیم !؟
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_بهار تو انگار اصلا حالت خوب نیست
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چرا اینو میگی !؟
_مگه تو مدت جلسه اصلا نفهمیدی چی داشتیم میگفتیم !؟
_نه
با تاسف سری تکون داد و گفت:
_قراره یه مدت اینجا باشیم و با شرکت همکاری کنیم ما دوتا …
وسط حرفش پریدم و بهت زده داد زدم:
_ چی !!!!!!!؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داد میزنی انگار واقعا عقلت رو از دست دادی!
یعنی قرار بود یه مدت ایران بمونیم و ما دوتا به عنوان نماینده با شرکت بهادر همکاری کنیم اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم من از بهادر فراری بودم چجوری میتونستم.
* * * * * *
با حسادت به بهادر و دختری که ازش آویزون شده بود خیره شده بودم دوست داشتم گردن دختره و بهادر رو با هم خورد کنم ببین چجوری داشتند لاس میزدند خون داشت خونم رو میخورد نفس عمیقی کشیدم اصلا به من چ هر غلطی دوست داشتند بکنند من که دیگه عاشق بهادر نبودم تازه اون خودش زن داشت رویا اون وقت با بقیه میلاسید!
_بهار
با شنیدن صدای آشنای آریا نگاه از اون دوتا گرفتم و بهش خیره شدم چشمهام برق زد با شادی بهش خیره شدم
_آریا
به سمتش رفتم و بدون اینکه متوجه باشم داخل شرکت هستیم به سمتش رفتم محکم بغلش کردم که صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
_نگفتی داری میای ایران !؟
ازش جدا شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_میخواستم بهت بگم اما تو داشتی میومدی ایران ، راستی حال طرلان چطوره !؟
_خوبه حامله اس
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد

با شادی یهش خیره شدم و گفتم:
_وای باورم نمیشه یعنی من دارم عمه میشم دوباره !؟
آریا با دیدن ذوق من لبخند محوی زد و گفت:
_آره
_انگار شما دوتا خیلی وقته با هم درارتباط هستید!
با شنیدن این حرف بهادر حس کردم رنگ از صورتم پرید با ترس و وحشت به آریا خیره شدم که با آرامش چشمهام رو باز و بسته کرد به سمت بهادر که کنار یه دختر غریبه ایستاد بود برگشت با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_مگه میشه از خواهرم خبر نداشته باشم !؟
پوزخندی روی لبهای بهادر نشست با تمسخر گفت:
_خواهرت !؟
آریا خیره به چشمهاش شد و گفت:
_فکر نمیکنم کر باشی بهادر
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست به سمت آریا اومد حالا روبروش ایستاده بود با صدای سردی گفت:
_این کارت بی جواب نمیمونه میدونی درسته !؟
آریا دستش رو روی شونه ی بهادر گذاشت و گفت:
_میدونم ولی به هیچ عنوان نمیزارم دوباره به بهار نزدیک بشی و اذیتش کنی اینبار من مقابلت هستم بهادر نگاه نمیکنم به چیزی کافیه ببینم داری اذیتش میکنی چشمهام رو روی همه چیز میبندم و کاری که نباید رو انجام میدم.
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست و ساکت بهش خیره شد این سکوت و لبخند بهادر داشت من رو میترسوند ، بهادر به سمت اتاقش رفت که به آریا خیره شدم و با ترس گفتم:
_چرا باهاش دهن به دهن شدی حتما یه بلایی سرت درمیاره اگه چیزیت بشه من جواب طرلان رو چی بدم چیک …
آریا وسط حرفم پرید و محکم گفت:
_بهار
ساکت شدم به چشمهاش خیره شدم که با آرامش گفت:
_به من اعتماد کن و اصلا از چیزی ترس نداشته باش فهمیدی من خودم همه جوره هواسم بهت هست!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اما من نگران تو هستم آریا میترسم برات اتفاقی بیفته
_اگه بهم اعتماد داری از چیزی نترس ، بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مطمئن باش آسیبی به من نمیرسونه
با شنیدن این حرفش متعجب شدم چرا داشت میگفت بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مگه چقدر عوض شده بود که آریا داشت اینو میگفت!
_کجا میمونی !؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم
_هتل
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_تا وقتی من هستم چرا باید تو هتل بمونی کارت تو شرکت تموم شد میری وسایلت رو برمیداری میای خونه
_اما …
_اما و اگر هم نداره میدونی که من فقط یکبار حرفم رو تکرار میکنم.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم آریا هر چی بگه بهش عمل میکنه پس بهتر بود دیگه اعتراض نکنم چون بی فایده بود.
* * * * * *
با لبخند به طرلان خیره شدم و گفتم:
_چقدر آریا نگرانت شده بود نمیدونی با چ حالی بخاطر تو داشت میومد
طرلان لبخند شیطونی روی لبهاش نشست و گفت:
_میدونم چقدر عاشق منه و طاقت دوریم رو نداره بلاخره اون بخاطر بدست آوردن من خیلی تلاش کرده مگه نه !؟
آریا خونسرد بهش خیره شد و ریلکس گفت:
_نه
طرلان چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_نه
آریا نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_زیادی داشتی اغراق میکردی
طرلان با شنیدن این حرفش لب برچید درست مثل بچه ها ، با دیدن حرکاتش خنده ام گرفته بود آریا با دیدن این حرکتش بلند شد اومد کنارش نشست و گفت:
_خانومم ازم ناراحت شده
طرلان با حرص به سمتش برگشت و گفت:
_همیشه همینجوری بودی گند اخلای زورگو مغرور خودخواه!
آریا ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_جدی !؟
_آره
_اگه من خودخواه مغرور گنداخلاق بودم پس تو چرا باهام ازدواج کردی !؟
_چون بهم تجاوز کردی مجبور شدم
با شنیدن این حرف طرلان چشمهام گرد شد نگاهم به آریا افتاد که با اخم وحشتناکی داشت به طرلان نگاه میکرد انگار توقع نداشت همچین حرفی بزنه ، حتی خود طرلان هم شکه شده بود آریا عصبی بلند شد رفت که طرلان محکم روی دهنش کوبید و گفت:
_گند زدم
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی ناراحت شد!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهایی که حالا پر از اشک بود بهم خیره شد و گفت:
_نمیدونم چرا اینو بهش گفتم بخدا قصدم این نبود ناراحت یا عصبیش کنم فقط یهویی از دهنم در رفت.

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_پاشو برو از دلش دربیار
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_چی !؟
_زود باش پاشو برو باهاش صحبت کن از دلش دربیار تو ناراحتش کردی پس وظیفه ات بری باهاش صحبت کنی از دلش دربیاری نمیخوای که تو شوهر رو ناراحت کنی یکی دیگه آرومش کنه هوم !؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_غلط کردند بخوان به شوهر من نزدیک بشند خودم چشمهاشون رو از حدقه درمیارم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد به سمت بیرون رفت پیش آریا با لبخند به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای جیغ ساتین و سوگند اومد به سمتشون برگشتم جفتشون چقدر بزرگ شده بودند خیلی وقت بود ندیده بودم شون
_بچه ها
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند و متعجب با چشمهای گرد شده بهم خیره شدند انگار از حضور من تعجب کرده بودند چون تا حالا من رو ندیده بودند
_بیاید اینجا ببینم
ساتین با اخم بهم خیره شد و گفت:
_بابام گفته با غریبه ها حرف نزنیم
بعدش دست خواهرش رو گرفت و گفت:
_مگه نه !؟
سوگند خیلی بامزه سرش رو تکون داد که دلم برای جفتشون ضعف رفت چقدر شیرین و دلربا بودند آدم دوست داشت لپاشون رو گاز بگیره بس تپل بودند
_اما من عمه ی شما هستم.
_پس چرا ما شما رو تا حالا ندیدیم !؟
_چون من یه مدت اینجا نبودم خوشگلا حالا بیاید اینجا ببینم
تا سوگند خواست بیاد سمتم ساتین جلوش رو گرفت و خیره به من گفت:
_از کجا معلوم شما راست بگید !؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن این بچه با سن کمش چقدر باهوش بود ساتین شبیه آریا بود مغرور و حاضر جواب معلوم بود سوگند برعکس داداشش ساده و معصوم بود شبیه طرلان بود
_به چی داری میخندی !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش چرخیدم و گفتم:
_پسرت خیلی شبیه تو آریا میدونستی
لبخند محوی زد و گفت:
_آره
صدای حرصی طرلان بلند شد:
_نخیر پسرم به من رفته الکی نمیخواد به این اعتماد بنفس کاذب بدی همینجوریش پدر من و در آورده حالا با شنیدن این حرف بدتر اعصاب ما رو بگا میده.
آریا بهش خیره شد و گفت:
_هنوز از دستت عصبیم!
طرلان بهش خیره شد و انگار هواسش نیست که ماها هم هستیم بیخیال گفت:
_به تخممم
_طرلان !!!
با شنیدن صدای محکم آریا با ناله بهش خیره شد و مظلوم گفت:
_بخدا از دهنم پرید
آریا با اخم همچنان بهش خیره شده بود
_صدبار بهت گفته بودم جلوی بچه ها درست صحبت کن اما تو اصلا هواست به حرف زدنت نیست!
بعدش به سمت بچه ها رفت و گفت:
_بچه ها عمه رو دیدید !؟
ساتین نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_واقعا عمه است !؟
آریا لبخندی زد و گفت:
_آره
ساتین و سوگند اومدند به سمتم جفتشون شروع کردند به شیرین زبونی همونجا چند تا ماچ آبدار ازشون گرفتم ، صدای آریا بلند شد:
_بچه ها وقت شام زود باشید برید دست و صورتتون رو بشورید بیاید
همزمان گفتند:
_چشم بابا
آریا هم دنبالشون رفت که صدای ناراحت طرلان بلند شد:
_دوباره گند زدم
به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نترس شب از دلش دربیار!
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_بی تربیت
با نیش باز بهش خیره شدم و گفتم:
_نیستم

با دیدن برگه شکایت نامه حس کردم رنگ از صورتم پرید باورم نمیشد بهادر به این زودی اقدام کرده و از من شکایت کرده بود هنوز بهت زده به برگه شکایت خیره شده بودم که صدای آریا از پشت سرم اومد:
_بهار چرا نمیای داخل چیشده کی دم در بود !؟
وقتی صدایی ازم نشنید به سمتم اومد حتی قدرت جواب دادن بهش رو هم نداشتم اون هم وقتی دید من مات و مبهوت به برگه ای که داخل دستم بود خیره شدم برگه رو از دستم گرفت وقتی کامل خوند عصبی شد با خشم مشتش رو تو دیوار کوبید و فریاد زد:
_میکشمت عوضی!
با شنیدن صدای فریاد آریا به خودم اومدم نباید اون عصبی میشد طرلان حامله بود و تو این دوران بشدت حساس هیجان براش سم بود و من شده بودم عامل هیجان داخل خونه
_آریا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_اون پدرسگ هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگر اینکه از روی جنازه ی من رد بشه.
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_ببین آریا اصلا مهم نیست اون شکایت کرده من به زودی از اینجا میریم ازش طلاق میگیرم اون و بزاری هر کاری دوست داره انجام بده
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_میدونم با من لج کرده وگرنه شکایت نمیکرد
_اون از اول قصدش همین بوده پس صرفا فقط تو رو بهانه قرار داده بزار ببینم قراره تا کجا پیش بره منم بعد تموم شدن این دادگاه میرم دادخواست طلاق میدم.
_اون تو رو طلاق نمیده!
پوزخندی کنج لبهام نشست و گفتم:
_چرا مگه میخواد حرمسرا راه بندازه چند تا چند تا اون خودش زن داره رویا مثل اینکه یادت رفته آریا!
آریا با شنیدن این حرف من عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_رویا از بهادر طلاق گرفته
با شنیدن این حرفش برای چند دقیقه شکه بهش خیره شدم چی داشتم میشنیدم رویا و بهادر طلاق گرفته بودند اما چرا !؟مگه اونا عاشق هم نبودند
سئوالم رو به زبون آوردم:
_چرا طلاق مگه بهادر عاشق رویا نبود !؟
_نه
با شنیدن این حرف آریا کلافه تر از قبل بهش خیره شدم و گفتم:
_میشه واضح حرف بزنی آریا من اصلا نمیفهمم حرفات رو!
نفس عمیقی کشید و گفت:
_رویا و بهادر فقط یه ازدواج قراردادی داشتند بهادر بخاطر محافظت از رویا باهاش ازدواج کرده برای همین وقتی دیدند خطری نیست اونا تصمیم به طلاق توافقی گرفتند تمام این سال ها مثل دوتا دوست با هم زندگی کردند.
با شنیدن این حرف آریا چشمهام گرد شد باورم نمیشد چیز هایی رو که داشتم میشنیدم خیلی سخت بود درک این حرف ها به سختی لب باز کردم و گفتم:
_اما من خودم شنیدم بهادر داشت از عشقش نسبت به رویا میگفت حتی من شنیدم بخاطر بچه من رو صیغه کرده بود چون رویا مریض و حتی دلیل جدا شدنش از من هم این بوده که نمیتونسته عصبانیتش رو کنترل کنه بهم مدام شک داشته اما دوباره عاشق رویا شده من همه ی اینارو خودم شنیدم!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_همش دروغ بوده
دهنم از تعجب باز مونده بود انگار بین یه بازی بودم که تازه داشتم حقیقت هارو میفهمیدم دوست داشتم یه جا تنها باشم و فقط به چیزهایی که تو این مدت اتفاق افتاده بود فکر کنم ، نگاهم رو به آریا دوختم و گفتم:
_دیگه چی رو به من دروغ گفته !؟
_باید از خودش بپرسی نه من!
نفس عمیقی کشیدم باید این بغض لعنتی رو کنترل میکردم اما مگه میشد آریا به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و گفت:
_گریه نکن لعنتی!
_اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم آریا خیلی حس بدی دارم میفهمی !؟

من رو از خودش جدا کرد به چشمهام خیره شد و با صدای سرد و خشکی گفت:
_هیش گریه نکن بهار آروم باش من همه چیز رو حل میکنم با کمک هم درست میکنیم باشه!؟
_حس میکنم دارم خفه میشم آریا نمیتونم کنترل کنم خودم رو حس بدی که مثل خوره افتاده به جونم میفهمی !؟
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
_اول آروم باش تموم سئوال هایی که داری رو از خودش بپرس اون برات حتما توضیح میده!
با شنیدن این حرفش میون گریه تلخندی زدم و گفتم:
_اون هیچوقت چیزی رو برای من توضیح نمیده اصلا میدونم اینبار هم مثل همیشه است پس چ نیازی هست من سئوال بپرسم وقتی خودش هیچ اهمیتی به من نداده و اصلا براش ذره ای مهم نبوده.
آریا با شنیدن این حرف من سکوت کرد و عمیق به چشمهام خیره شد میدونست حق با منه و دارم تموم حقیقت هارو بهش میگم اما چرا با وجود اینکه خودم داشتم حقیقت هارو میگفتم هنوز هم حس بدی داشتم حسی مثل مرگ!
_چیشده !؟
با شنیدن صدای طرلان سریع اشکام رو پاک کردم نمیخواستم اون من رو این شکلی ببینه و نگران بشه اصلا برای وضعیتش هیجان ناراحتی خوب نبود درست مثل سم بود این حس ها.
_چیزی نشده!
با شنیدن این حرف آریا اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_بچه گول میزنی آریا ببین صورتش چ قرمز شده معلومه گریه کرده
انگار طرلان زرنگ تر از این حرف ها بود ، طرلان به سمت من اومد و گفت:
_تو بگو چیشده !؟
نمیتونستم لب باز کنم وگرنه دوباره به گریه میفتادم صدای آریا بلند شد:
_واقعیت هارو فهمیده برای همین داره گریه میکنه!
با شنیدن این حرف آریا چشم غره ای بهش رفت به سمت من برگشت و گفت:
_ببین بهار درسته یه سری چیزا رو بهت نگفته و تو الان بخاطر اونا دلت شکسته ناراحت شدی اما بنظر من بهادر برای همه کار هاش یه دلیلی داشته
با شنیدن این حرفش بلاخره سکوت من شکسته شد
_چ دلیلی میتونست داشته باشه اون ….
ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم طرلان انگار فهمید چون به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_آروم باش بهار چیزی نشده درست میشه تو من رو داری آریا رو داری چرا انقدر خودت و اذیت میکنی !؟
ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_عاشقش بودم خیلی زیاد!
با شنیدن این حرف من ساکت شد فقط عمیق و طولانی به چشمهاش خیره شد میدونست آدم عاشق چقدر دلشکسته میشه چقدر ناراحت میشه!
_الان رویا کجاست !؟
با شنیدن این حرف من آریا به چشمهام خیره شد و گفت:
_با آرسین ازدواج کرد اما دارند طلاق میگیرن!
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم بهت زده یعنی رویا دوباره ازدواج کرده بود و الان داشت طلاق میگرفت
_طلاق چرا !؟
آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_چون آرسین عاشق خواهرم آرام و الان میخواد جدا بشه با آرام ازدواج کنه
دستاش مشت شد عصبی شد از نفس عمیقی که کشید مشخص بود به سمت بیرون رفت متعجب به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای طرلان بلند شد:
_زیاد تعجب نکن عصبی شد غیرتش اجازه نمیده راحت بتونه صحبت کنه
به سمتش چرخیدم و گفتم:
_چرا عصبی شد !؟
_آرسین و رویا به اجبار ازدواج کردند رویا باردار شد اما بخاطر آرام بچش سقط شد خیلی سختی کشید ، اینجور که مشخص شد رویا عاشق آرسین شده آرسین هم همینطور اما آرام ….
ساکت شد نفسش رو پر حرص بیرون داد و گفت:
_آرام خیلی عوض شده اصلا معلوم نیست چش شده

با شنیدن حرف های طرلان بیشتر از قبل شوکه میشدم چیز هایی داشتم میشنیدم که هضم این حرف ها برای من خیلی سخت بود نفس عمیقی کشیدم و به سمت خونه رفتم داخل اتاق شدم و در رو بستم باید تنها با خودم داخل اتاق خلوت میکردم و به روز های گذشته فکر میکردم.
* * *
_خانوم شما همینجا تشریف داشته باشید
با شنیدن این حرف بهادر داخل اتاق ایستادم وقتی اتاق خالی شد به سمتم اومد و گفت:
_شکایت نامه بدستت رسید !؟
سرد بهش خیره شدم و با صدای سرد و خشکی گفتم:
_آره رسید
پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_قراره به زودی برگردی پیش شوهرت دیگه نمیتونی فرار کنی
خونسرد بهش خیره شدم
_قراره دادخواست طلاق بدم من حاضر نیستم با آدمی مثل تو زندگی کنم
بهادر با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا فکر کردی من زنی مثل تو رو برای زندگی میخوام !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم متعجب بهش خیره شدم وقتی نگاه منگ و سئوالی من رو دید لبخندی زد و گفت:
_زنی مثل تو فقط لیاقتش اینه که زجرکش بشه تو حتی لیاقت اینو نداری تخت من رو گرم کنی.
با شنیدن این حرفش حس کردم برای لحظه ای قلبم ایستاد چجوری میتونست اینجوری با من صحبت کنه
این مرد واقعا یه روزی عاشق من بود !؟ شک داشتم اگه این مرد حتی روزی عاشق من هم بود به خودش اجازه نمیداد اینجوری باهام صحبت کنه حداقل بخاطر اون روز هایی که گذشت.
حرمت یه سری روزا رو نگه میداشت.
لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم:
_هنوز هم عوض نشدی همون ادم پر از کینه هستی اما اینبار منفور هم شدی حداقل برای من.
بهادر به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا فکر کردی برام مهمه همچین چیزی !؟
_نه!
به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_فقط سه روز فرصت داری تا خودت برگردی وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه!
_داری من و تهدید میکنی !؟
با شنیدن این حرف من عمیق به چشمهام خیره شد
_هر جور دوست داری فکر کنی
_شنیدم از رویا جدا شدی !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مطمئن باش دلیلش تو نیستی!
_میدونم
و به چشمهاش خیره شدم تا حداقل شاید چیزی بفهمم اما اون چشمهاش سرد سرد بود اصلا هیچ اثری از عشق تنفر هیچ چیزی نبود کاش حداقل میفهمیدم برای چی انقدر من رو اذیت میکنه
با شنیدن صدای در اتاق بهادر از من فاصله گرفت و گفت:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و همون دختره اومد داخل اتاق از بازوی بهادر آویزون شد!

با حسادت نگاهم رو ازشون گرفتم و سرد گفتم:
_با من کاری ندارید !؟
بهادر بدون اینکه نگاهش رو از دختره بگیره گفت:
_نه میتونی بری
با حرص از اتاق خارج شدم نشسته بود با اون دختره ی عوضی لاس میزد اون وقت به من که میرسید عین سگ پاچه میگرفت پسره ی عوضی زیر لب داشتم غرغر میکردم از شدت حرص که صدای آریا اومد:
_چته داری غرغر میکنی !؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم بهش خیره شدم و متعجب گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
_اومدم دیدن بهادر کجاست !؟
با شنیدن اسم بهادر باز کفری شدم و بدون اینکه بتونم خودم رو کنترل کنم با حرص گفتم:
_در حال لاس زدن به دوست دختر جدیدش
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد که تازه فهمیدم دارم چی میگم ، تک سرفه ای کردم و گفتم:
_چیزه من ….
با دیدن صورت خندونش ساکت شدم و با حرص رو بهش غریدم:
_نخند آریا خوشت میاد من حرصی بشم !؟
_آخه خیلی بامزه شدی کوچولو
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم:
_من برم به کار هام برسم وگرنه شک ندارم دیوونه میشم بین شماها
_حالا آروم باش بگو ببینم چیشده انقدر حرصی شدی !؟
_میخواستی چی بشه اون بهادر عوضی به من که میرسه ترش میکنه عین سگ پاچه میگیره اما تا دوست دخترش اومد داخل اتاق کلن محو شد تو افق
_تو چرا حرص میخوری !؟
_من اصلا حرص نمیخورم فقط فقط ….
دنبال کلمه ای میگشتم تا حرفم رو کامل کنم که صدای آریا بلند شد:
_فقط حسودیت شد درسته !؟
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم چی داشت میگفت برای خودش با صدای گرفته ای گفتم:
_چی داری میگی !؟
آریا با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_تو حسودیت شد چون بهادر به یه دختر دیگه توجه نشون داد رفتارت حرکاتت فقط داره ازش حسادت میباره
با شنیدن این حرفش برای دفاع از خودم گفتم:
_اصلا بااین حرفت موافق نیستم چون من هیچ علاقه ای نسبت به اون پسره خودخواه مغرور ندارم.
_تو که راست میگی
با شنیدن این حرفش چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم:
_من باید برم سر کارم اگه با اون بیشعور خودخواه کار داری برو اتاق خودش
بعدش راهم رو کج کردم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق شدم در رو محکم بستم که کارن از جاش پرید و گفت:
_چخبرته دختر یواش!
بدون توجه به حرفش روی میز نشستم و خواستم کارم رو انجام بدم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم کلافه بلند شدم که صدای کارن بلند شد:
_بهار حالت خوبه !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیدونم!
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نمیدونی و اینجوری عصبی کلافه ای !؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *