_ بهادر لطفا اینکارو باهام نکن چرا من رو عقد کردی صیغه نامه رو باطل میکردی مگه نگفتی من هرزه ام مگه نمیگی هرزه ای مثل من لیاقت نداره حتی خدمتکار زن تو باشه پس دست از سرم بردار بزار برم
بی هوا مشت محکمی تو صورتم کوبید که اخی گفتم و پرت شدم روی زمین دستم رو روی صورتم گذاشتم و با بهت بهش خیره شدم انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت و گفت:
_مواظب حرف هات باش داری بیشتر از کپنت حرف میزنی حالیته نه !؟
تنها یک کلمه تونستم بگم
_خیلی پستی بهادر
با پوزخندی که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت:
_بدتر از اینا درانتظارت باید تاوان خیانتت رو به من پس بدی
چشمهام رو با درد به چشمهاش دوختم بی رحم سنگدل چجوری باور میکنی من با خواسته خودم و برای رابطه با اون کثافط به اونجا رفته باشم چرا حتی شده یکبار نمیپرسی چرا ازم نمیخوای دلیل رفتنم به اونجا رو بهت بگم ، با باز شدن یهویی در اتاق سرم به سمت در چرخید آریان بود نگاهی به من و بهادر انداخت دوباره بهم خیره شد و گفت:
_چرا صورتت کبود شده !؟
با تنفر بهش خیره شدم هر بلایی سرم میومد تقصیر این کثافط بود ، صدای خونسرد بهادر بلند شد
_به تو هیچ ربطی نداره زود باش کارت و بگو گورت رو گم کن
آریان با پوزخند بهش خیره شد و گفت:
_اتفاقا خیلی بهم ربط داره!
قبل از اینکه بهادر بخواد حرفی بزنه به سختی از روی زمین بلند شدم با نفرت خشم به آریان خیره شدم و غریدم:
_تو که به خواسته ات رسیدی دیگه چی میخوای چرا دست از سر من برنمیداری !؟
نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_میخوام صیغه من بشی!
چشمهام گرد شد از وقاحت کلامش چجوری میتونست انقدر وقیح باشه هنوز تو بهت حرفش بودم که بهادر به سمتش حمله ور شد یقه اش رو گرفت و محکم به دیوار کوبندش و گفت:
_ کافیه یکبار دیگه اسم زن من رو به دهن کثیفت بیاری تا کاری باهات بکنم که به گوه خوردن بیفتی
آریان بهت زده گفت:
_زنت !؟
بهادر عربده کشید:
_آره زن من زن عقدی من حرومزاده
در اتاق رو باز کرد اشاره ای بهش کرد و گفت:
_زود باش بزن به چاک!
آریان که انگار هنوز تو بهت بود تکون نخورد از سر جاش که بهادر بازوش رو گرفت و پرتش کرد بیرون از اتاق و فریاد زد:
_دیگه هیچوقت پات رو تو شرکت من نزار!
بعدش در اتاق رو محکم بست که دستم رو روی قلبم گذاشتم تیز به سمتم برگشت و گفت:
_خوب داشتی از خودت ادا درمیاوردی اما فکر نکن من خر میشم و باور میکنم.
بعد تموم شدن حرفش عصبی چنگی تو موهاش زد عادتش بود همیشه موقع عصبانیت اینکارو انجام بده نفس عمیقی کشید به سمتم برگشت و گفت:
_زود باش الانم راه بیفت راننده پایین منتظرته میری وسایل خودت و مادرت رو جمع میکنی!
_بهادر مامانم از هیچی خبر نداره اون مریض حالا که میخوای من تاوان بدم از من انتقام بگیری باشه هر کاری دوست داری باهام انجام بده فقط مادرم رو وارد این ماجرا نکن.
_برای مادرت خدمتکار میگیریم تو هم بهش بگو باید بری مسافرت کاری مدام و همیشه نیستی وسایلت رو جمع کن
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی زدم حداقلش خوب بود مادرم چیزی از این ماجرا نمیفهمید وگرنه معلوم نبود چجوری میخواست دووم بیاره
_ممنون
_ بخاطر تو اینکارو نکردم میدونی که از زجر کشیدنت لذت میبرم.

نگاهی به عمارت روبروم انداختم قرار بود اینجا زندگی کنم از امروز میدونستم هیچ اتفاق خوبی در انتظارم نیست اما چاره ای نداشتم من الان زن بهادر بودم و هر کاری اون میگفت بدون چون و چرا باید انجام میدادم ، حتی اگه عاشق بهادر هم نبودم و فقط اسمش تو شناسنامه ام بود بازم برام این لحظه سخت بود که بیام و خدمتکار زن اولش بشم.
داخل خونه شدم خدمتکار که یه زن جوون بود به سمتم اومد و راهنماییم کرد داخل سالن رویا همسر بهادر خیلی شیک نشسته بود و داشت قهوه اش رو میخورد
هیچ اثری از بیماری تو صورتش نبود
_سلام
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و فقط سرش رو تکون داد و گفت:
_تو خدمتکار جدید هستی !؟
_بله خانوم
_سحر!
همون زن به سمتش اومد و گفت:
_بله خانوم
رویا به من اشاره کرد و با یه لحن بدی گفت:
_اینو ببر سر و شکلش رو درست کن بهش یه لباس درست حسابی بده بعدش تموم کارهایی که باید انجام بده و قوانین خونه رو بهش بگو
_چشم خانوم
_میتونید برید
باورم نمیشد اون رویا مهربون داخل شرکت که همسر بهادر بود همچین شخصیتی داشته باشه رفتارش باهام خیلی زشت و زننده بود اما چ توقعی میشد داشت من فقط خدمتکار این خونه بودم نه دوستش یا فامیلش که باهام گرم برخورد بکنه ، بهادر انگار تصمیم داشت من رو حسابی زجرکش کنه و انتقامش رو بگیره پس باید با همه اینا کنار میومدم.
داشتم ظرف هارو جابجا میکردم امشب گویا مهمون داشتند نمیدونم چیشد ظرف از دستم سر خورد افتاد شکست نگاه وحشت زده ی سحر روی تیکه های شکسته های ظرف افتاد میخواستم برم یه وسیله بیارم جمعشون کنم که صدای عصبی رویا تو آشپزخونه پیچیده شد:
_کدوم احمقی ظرف من و شکسته !؟
صدای لرزون سحر بلند شد
_خانوم …
متعجب به رویا خیره شدم و گفتم:
_خانوم اشتباهی از دست من سر خورد معذرت میخوام
_بی عرضه میدونی اون ظرفی که شکستی عتیقه بود میدونی اصلا قیمتش چقدره تموم عمرت رو کار کنی نمیتونی پولش رو بدی ، بهادر با چ منطقی یه دختر احمق دست و پا چلفتی مثل تو رو استخدام کرده گمشو همه ی اینارو تمیز کن تا بعدا به حسابت برسم.
با بهت به رفتنش خیره شده بودم یعنی بخاطر یه ظرف این همه عصبی شده بود و داشت من رو تحقیر میکرد!
_هواست رو جمع کن چرا خانوم رو عصبی میکنی آخه شانس آوردی اخراج نشدی
تو دلم گفتم کاش من رو اخراج کنه از این جهنم برم بیرون

مهمون امشب داداش رویا آریا و همسرش طرلان بود آریا با دیدن من فقط با اخم بهم نگاه کرد اما طرلان با دلسوزی بهم خیره شده بود انگار میدونست چ زجری رو دارم تحمل میکنم صدای رویا بلند شد:
_به چی خیره شدی زود باش پذیرایی کن
سرم رو تکون دادم و مشغول پذیرایی شدم وقتی کارم تموم شد صدای بهادر که من رو مخاطب قرار داد بلند شد
_میتونی بری کافیه!
سری تکون دادم و از سالن خارج شدم تموم کار هارو انجام داده بودم دلم کمی هوای آزاد میخواست زیادی خفه شده بود اون خونه تو حیاط نشسته بودم که صدای پایی از پشت سرم اومد و کسی کنارم نشست به سمتش برگشتم آریا بود
_چرا اومدی تو این خونه !؟
_مجبور شدم!
به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_تا وقتی خودت نخوای هیچ اجباری در کار نیست.
آه تلخی کشیدم و گفتم:
_تا وقتی جای من نباشی درک نمیکنی ، میخوای به خواهرت بگی !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی رو باید به خواهرم بگم!؟
_اینکه من و بهادر …
_رابطه ی بین تو و بهادر اصلا برای من مهم نیست تنها چیزی که به من مربوط خواهرم هست تو هم نباید پات رو میزاشتی تو این خونه خیلی اشتباه بزرگی کردی
_بهادر من رو آورده میخواد ازم انتقام بگیره میخواد اون و همسرش رو کنار هم ببینم زجر بکشم!
_دوستش داری !؟
_دوست داشتن برای حسی که نسبت بهش دارم خیلی کم
_میدونی بهادر بیماره!
_خیلی وقته میدونستم با تموم اینا دوستش داشتم من و بهادر گذشته ی خوبی داشتیم حیف که خراب شد ، آینده ای هم که سر راه هم قراره گرفتیم هم خیلی اوضاعش داغون.
یه کارت به سمتم گرفت و گفت:
_هر موقع هر مشکلی داشتی باهام تماس بگیر به عنوان یه دوست!
شماره رو از دستش گرفتم و گفتم:
_چرا میخوای به من کمک میکنی !؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_نمیدونم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد به سمت خونه رفت نگاهی به شماره ای که داخل دستم بود انداختم آریا! چرا میخواست به من کمک کنه این مرد مرموز بهادر شوهر خواهرش بود ، هیچ حس بدی هم نسبت بهش نداشتم برعکس به آدم آرامش خاطر میداد

صبح زود آماده شدم برای رفتن به شرکت بهادر با دیدن سر و وضع من نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت؛
_کجا شال و کلاه کردی !؟
_شرکت!
پوزخندی زد و گفت:
_انگار یادت رفته از این به بعد قراره اینجا به عنوان خدمتکار مشغول به کار باشی نه شرکت
چشمهام گرد شد
_تو چی داری میگی بهادر من رو آوردی اینجا کلفتی همسرت رو بکنم گفتم باشه اما اینکه الان داری بهم میگی حق اومدن به شرکت رو ندارم چیه چرا داری اینجوری میکنی !؟
به سمتم اومد بهم خیره شد و گفت:
_لیاقت بیشتر از این رو نداری ، الان هم گمشو برو لباست و عوض کن خونه رو تمیز کن و برای عشقم یه نهار خوب آماده کن
پوزخندی به قیافه ی مات زده ی من زد و گذاشت رفت باورم نمیشد داشت باهام اینجوری رفتار میکرد حتی از رفتن به شرکت هم محروم شده بود اون هم بخاطر انتقام من تا کی باید تاوان پس میدادم یکبار بخاطر کار های بابام یکبار بخاطر کار هایی آریانی که هیچ شناختی ازش نداشتم و فقط یک روز اومده بود شرکت و قصدش فقط و فقط انتقام از بهادر بود.
آریا همراه یه پسر که اسمش آرسین بود اومده بود دیدن رویا مشغول پذیرایی ازشون شده بودم اما این وسط تنها یک چیز من رو اذیت میکرد رفتار تحقیر کننده و توهین آمیز رویا چجوری میتونست انقدر لحن صحبتش بد باشه!
_ درست کارت رو انجام بده دست و پاچلفتی!
طاقتم سر اومد با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_نظرتون چیه شما به جای من کار کنید!؟
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد و گفت:
_مثل اینکه خیلی دوست داری اخراج بشی !؟
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم
_مشتاق نیستم خدمتکار آدمی مثل شما باشم که حتی طرز صحبت کردن با بقیه رو بلد نیست
چشمهاش گشاد شد فکرش رو نمیکرد خدمتکارش جوابش رو بده با غضب بهم خیره شد و گفت:
_وسایلت رو جمع کن و زود گورت رو از اینجا گم کن
لبخندی زدم و گفتم:
_حتما!
صدای آریا بلند شد
_رویا زیادی باهاش بد برخورد کردی الان هم اینکه داری اخراجش میکنی اصلا کار درستی نیست بهادر اصلا از اینکارت خوشش نمیاد اون برای راحتی تو اینو استخدام کرده
_یعنی چی داداش چون بهادر اینو استخدام کرده من باید نگهش دارم تا از حدش بیشتر پیش بره و جواب من رو بده
_تو برده میخوای نه خدمتکار!
با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت:
_تو خفه!
_حتی نمیتونی درست صحبت کنی لحن صحبت کردنت قشنگ شخصیتت رو مشخص میکنه.
در مقابل چشمهای عصبیش به سمت اتاق حرکت کردم تا وسایلم رو جمع کنم از ته قلبم خوشحال بودم که من رو اخراج کرده بود این همه یه بهانه بود برای خلاص شدن از این خونه و آدماش البته من هیچوقت فکرش رو نمیکردم همسر بهادر رویا همچین شخصیتی داشته باشه داخل شرکت که خیلی متین و خانوم با آدم برخورد میکرد
جوری که من اصلا الان باورم نمیشد این همون رویا باشه.
چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین داشتم به سمت در خروج میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم اومد:
_کجا !؟
با شنیدن صداش به عقب برگشتم دقیقا پشت سرم ایستاده بود و با اخم داشت بهم نگاه میکرد ، خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_ اخراج شدم
_اون وقت با اجازه کی اخراج شدی !؟
قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم رویا اومد و گفت:
_من اخراجش کردم بهادر!

بهادر با اخم بهش خیره شد که رویا به حرف اومد:
_ زبونش زیادی دراز بود برای همین اخراج شد از کار کردنش هم خوشم نمیومد من …
بهادر به رویا خیره شد و گفت:
_اون با من قرارداد داره و تا پایان قراردادش همینجا میمونه هیچکس حق نداره اخراجش کنه ، اما بابت زبون درازیش!
به سمت من برگشت نگاهش رو بهم دوخت و ادامه داد
_هیچکس حق نداره با زن من بد حرف بزنه تو که یه خدمتکار بیشتر نیستی کافیه دفعه بعدی ببینم یا بشنوم پات رو از گلیمت دراز کردی تا یه بلایی سرت دربیارم که هیچوقت فراموش نکنی چجوری باید با خانوم من صحبت کنی.
رویا با غرور و نگاه تحقیر آمیزی بهم نگاه میکرد ، نگاهم رو ازش گرفتم و به بهادر دوختم و گفتم:
_ من خدمتکار شما هستم نه برده خانومتون هر کاری از جمله نظافت و آشپزی که لازم باشه انجام داده اما چون خدمتکار هستم دلیل نمیشه خانوم شما به من توهین کنه ، شما به من هیچ لطفی نمیکنید که حق داشته باشید هر جوری دلتون خواست باهام صحبت کنید من بابت پولی که قراره از شما بگیرم دارم براتون کار میکنم اما انگار شما و خانومتون اشتباه متوجه شدید.
بهادر با اخم بهم خیره شد که صدای آریا اومد
_حق با بهار رویا باهاش رفتار درستی نداشت.
رویا با بهت به آریا خیره شد و گفت:
_داداش
آریا خونسرد بهش خیره شد بهادر به سمت من برگشت و گفت:
_برو اتاقت و بعدش به کارات برس نمیخوام اتفاق های امروز دیگه تکرار بشه.
با رفتن بهادر رویا هم نگاه پر از تنفری بهم انداخت و دنبالش رفت که صدای آریا بلند شد
_زیاد خوشحال نباش تو هیچوقت نمیتونی از اینجا بری!
با شنیدن این حرفش نگاهم و بهش دوختم و گفتم:
_بلاخره یه روز که از اینجا آزاد میشم یه روز که بهادر خسته میشه از انتقام گرفتن
_امیدوارم
دیگه منتظر ادامه حرفش واینستادم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم داخل اتاق که شدم پام رو محکم به زمین کوبیدم لعنتی انگار نمیشد من از این جهنم خارج بشم تا چند روز پیش یه زندگی خوب داشتم همه چیز خراب شد کاش میشد به عقب برگشت و خیلی چیز ها رو درست کرد.
رویا با ترس بهم خیره شد و گفت:
_ به هیچ عنوان در خونه رو باز نکنید فهمیدی !؟
متعجب به صورت ترسیده اش خیره شدم صدای پی در پی زنگ در خونه هم داشت میومد
_با توام !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه فهمیدم
خودش سریع به سمت اتاقش رفت هاج و واج ایستاده بودم یعنی چیشده بود این همه سر و صدا بخاطر چی بود چرا بهم گفت به هیچ عنوان در خونه رو باز نکنم با شنیدن صدای شکستن در پنجره وحشت زده به سنگ بزرگی که وسط خونه پرت شده بود خیره شده بود
سریع به سمت تلفن رفتم و شماره بهادر رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صداش بلند شد
_بله !؟
با ترس گفتم
_بهادر کجایی !؟
با شنیدن صدای من انگار ترس و وحشتم رو حس کرد از لرزش صدام
_ چیشده !؟
_ یکی مدارم داره زنگ در خونه رو میزنه رویا گفت در رو باز نکنید الان یه سنگ پرت شد داخل خونه انگار اومده تو خونه هر کی هست
صدای عصبی بهادر بلند شد
_اصلا از خونه خارج نشید فهمیدی !؟
_آره
_من الان میرسم
گوشی رو قطع کردم که صدای رویا اومد
_به بهادر خبر دادی !؟
_آره
هنوز ترس و وحشت تو چشمهاش مشخص بود یعنی بخاطر این آدم هایی که سنگ پرت کرده بودند بود!

با اومدن بهادر رویا سریع به سمتش رفت بهادر محکم بغلش کرد و سعی داشت آرومش کنه اما چرا! صدای پر از ترس رویا بلند شد:
_میدونم آدمای معین هستند بهادر بلاخره پیدام کرد حالا دست از سرم برنمیداره میخواد انتقام نصفه اش رو بگیره
صدای عصبی بهادر بلند شد
_گوه خورده مرتیکه عوضی رو جرش میدم بهت نزدیک بشه آروم باش نلرز
اینا از چی داشتند حرف میزدند اصلا معین کی بود چرا میخواست به رویا صدمه بزنه هنوز گیج داشتم بهشون نگاه میکردم که صدای بهادر من رو به خودم آورد
_زود باش براش آب قند بیار
_باشه
سریع به سمت آشپزخونه حرکت کردم و یه لیوان آب قند درست کردم برای رویا بردم وقتی بهادر بهش داد حالش بهتر شده بود کمی انگار با رفتن بهادر و رویا به سمت طبقه بالا من یه جارو برداشتم تا برم شیشه هارو که شکسته بود جمع کنم ، وقتی همه رو جمع کردم صدای بهادر از پشت سرم اومد:
_ بهار
به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم
_تو آدمایی که داشتند سنگ پرت میکردند رو دیدی!؟
_نه اصلا من کنار رویا بودم
بهادر سرش رو تکون داد و گفت:
_ حق ندارید از خونه خارج بشید فهمیدید !؟
_آره
بهادر سوئیچ ماشینش رو برداشت و از خونه رفت بیرون یعنی اون آدما کی بودند چ دشمنی با رویا داشتند که اونقدر ترسیده بود سئوال های زیادی داشت تو مخم رژه میرفت اما میدونستم فعلا هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم پس بهتر بود منتظر بمونم.
* * * * * *
#طرلان

نمیدونم بهادر چی به آریا گفت که صورتش از خشم قرمز شد و فریاد کشید:
_میکشمش مرتیکه عوضی چجوری جرئت کرده دوباره به خواهر من نزدیک بشه کثافط!
با شنیدن این حرفش سریع به سمتش رفتم و گفتم:
_آریا چیشده !؟
به سمتم برگشت با چشم هاش که شده بود کاسه خون بهم خیره شد و گفت:
_اون معین بیناموس آدم فرستاده خونه خواهرم
بهت زده داد زدم
_ چی !!!
صدای عصبی بهادر که مخاطبش آریا بود بلند شد
_همش تقصیر تو اگه تو انقدر سر و صدا نمیکردی هیچکس نمیفهمید رویا کجاست
آریا عصبی یقه ی بهادر رو گرفت و با خشم بهش توپید
_ همش تقصیر تو پدر مادر منه که خواهرم رو مجبور کردید زن تو بشه ، اون رویا اصلا رویای چند سال پیش نبود خیلی عوض شده همشم تقصیر تو
بهادر عصبی بهش خیره شد و گفت:
_اگه بخاطر تو بهش آسیبی برسه مطمئن باش زنده ات نمیزارم
_منم تو رو زنده نمیزارم
_بسه!
با شنیدن صدای فریاد من جفتشون ساکت شدم با عصبانیت بهشون خیره شدم و گفتم
_الان همدیگر رو بکشید هم هیچ فایده ای نداره باید یه راه چاره پیدا کنید نه اینکه مثل سگ و گربه به جون هم بیفتید
بهادر پوزخندی زد و گفت:
_این میتونه چاره پیدا کنه این فقط بلده قلدری کنه
آریا هم متقابلا پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_ حداقلش مثل تو نیستم یهو قاطی کنم همه چیز رو به هم بریزم
دوباره میخواستند دعوا رو شروع کنند خدایا چرا با هم کنار نمیومدند این دوتا!
_ بابا!
با شنیدن صدای سوگند به سمتش چرخیدم داشت با قدم های شل و ولش به سمت آریا میومد دلم براش ضعف رفت تازه یاد گرفته بود حرف بزنه و همش میگفت بابا اما آرتین برعکس سوگند فقط میگفت ماما که باعث میشد آریا حرص بخوره ، آریا قبل از من به سمتش رفت محکم بغلش کرد و بوسه ای روی گونه ی تپلش کاشت و گفت:
_عشق بابا چجوری اومدی پایین
سوگند طبق معمول یه صدا های نامفهومی از خودش در آورد
_بچه داری آریا !؟
با شنیدن صدای بهادر متعجب بهش خیره شدم یعنی نمیدونست
_آره
بهادر به سمت آریا رفت و سوگند رو ازش گرفت یه جوری خاصی داشت به سوگند نگاه میکرد ، صدای آریا بلند شد
_ اذیتش نکن!
بهادر بهش خیره شد و گفت:
_ کی رو !؟
_همونی که بخاطرش حاضر شدی ریسک کنی!

بعد از رفتن بهادر سوگند و آرتین رو به شیلا خدمتکاری که آریا استخدام کرده بود سپردم و به سمت آریا که داخل سالن نشسته بود حرکت کردم کنارش نشستم و گفتم:
_آریا
به سمتم برگشت بهم خیره شد و لب زد
_جان
_معذرت میخوام
_تو چرا داری معذرت خواهی میکنی !؟
_چون من باعث شدم معین راهش به پای خونه زندگی شما باز بشه و الان این مشکلات …
وسط حرفم پرید و گفت:
_ تو هیچوقت هیچ مشکلی برای من درست نکردی پس این افکار مزخرف رو بریز دور فهمیدی !؟
_آره
_میخوام به بهار کمک کنم
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم باز چ نقشه ای تو سرش بود
_آریا باز چ نقشه ای ریختی یعنی چی میخوام به بهار کمک کنم میدونی بین بهار و بهادر یه رابطه ای هست ، بهادر شوهر خواهرت
به چشمهام خیره شد و گفت:
_خواهرم عاشق بهادر نیست ، بهادر هم فقط یه حس وابستگی و احساس مسئولیت نسبت بهش داره ، بهادر عاشق بهار این رو هر احمقی ببینه میفهمه درضمن بهار زن عقدی بهادر
_ چی !!!!!
آریا بیتفاوت بهم خیره شد و گفت:
_ نمیخوام هیچکدوم از این حرف ها رو کسی بفهمه
_آریا رویا خواهرته داری باهاش بازی میکنی هواست هست!؟
_برعکس دارم زندگیش رو درست میکنم اما اول باید چند تا مسئله رو حل کنم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد که بهش خیره شدم و گفتم:
_کجا داری میری !؟
_دیدن آرمیتا
با شنیدن این حرفش عصبی بلند شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_حق نداری بری دیدن اون عفریته!
_بهتره آروم باشی
عصبی بلند شدم بهش خیره شدم و گفتم
_میخوای بری دیدنش که چی بشه به یاد گذشته باهاش لاس بزنی دل بدی قلوه بگیری !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_حسودیت شده خوشگلم !؟
_آره حسودیم شده دوست دارم جفتتون رو خفه کنم مشکلی هست !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_نه عزیزم من هیچ مشکلی ندارم
با خشم رو بهش توپیدم
_داری دیوونم میکنی آریا
دستش رو دور کمرم حلقه کرد من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_نمیزارم خانوم خوشگلم از حسودی دیوونه بشه
با حرص بهش خیره شدم و گفتم
_آریا وای به حالت بری دیدن اون عجوزه اون وقت که …
_فقط میخوام بفهمم نقشه ی جدیدش چیه
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم
_یعنی چی !؟
_میدونی آرمیتا همیشه با یه هدف خاصی وارد این خونه میشه و هر وقت هم میاد یه مشکل جدید درست میشه
کمی به مخم فشار آوردم حق با آریا بود همیشه با اومدن آرمیتا یه اتفاق خیلی بد میفتاد به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_حق با تو ولی ….
_ولی و اما نداره ، من باید بفهمم قصدش اینبار چیه این رو هم خوب میدونم که آرمیتا هنوز با سعید خوش و بش داره
متفکر بهش خیره شدم و گفتم
_حتی اگه با فکر به اینکه یه نقشه ی جدید داشته باشه اومده باشه به این راحتی نمیشه فهمید ذهنش رو خوند پس تو چجوری میخوای بفهمی !؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو هنوز من رو دست کم گرفتی من حتما تو مدت زمان خیلی کوتاه هر قصدی داشته باشه رو میفهمم.

 

با دیدن نگاه غضبناک بهادر سرم رو پایین انداختم نمیدونستم چرا داره اینجوری من رو نگاه میکنه انگار کار بدی انجام داده باشم گیج سر جام ایستاده بودم که یهو به سمتم حمله ور شد و قبل از اینکه بتونم چیزی درک کنم یقه ام رو تو دستش گرفت و گفت:
_ کثافط حرومزاده!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد اون به چ حقی داشت به من میگفت حرومزاده برای یه لحظه همه چیز یادم رفت اینکه کجا هستم و برای چی مثل خودش با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_حرومزاده امثال تو هستند نه من
یقه ام رو ول کرد و سیلی محکمی خوابوند تو گوشم دستم رو روی صورتم گذاشتم و با بهت بهش خیره شدم چرا بی دلیل داشت به من فحش میداد و سیلی میزد مگه چیکارش کرده بودم
_ از کجا عصبی هستی که داری دق و دلیت رو با فحش دادن و کتک زدن من خالی میکنی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد ایستاد بهم خیره شد و گفت:
_هر اتفاق بدی که میفته همش بخاطر وجود منحوس تو
با شنیدن این حرفش بغض کردم به سختی بغضم رو فرو بردم و گفتم:
_ اگه هر اتفاقی که میفته و من هیچ دخالتی ندارم و هیچ ربطی به من نداره بخاطر وجود منحوس منه پس بزار من برم من حتی یه لحظه هم دوست ندارم کنار تو و زنت زندگی کنم کنار شما دوتا که پر از عقده هستید
با شنیدن حرف های من انگار بیشتر از قبل عصبی شد که با خشم بهم خیره شد و گفت:
_این و آویزه ی گوشت کن تو همیشه اسیر دست منی هیچوقت نمیتونی از دست من خلاص بشی و بری پی هرزه بازیات!
_هرزه تویی که باوجود همسری که داشتی به من تجاوز کردی و بعدش از موقعیت مالی من سواستفاده کردی و مجبورم کردی صیغه ات بشم نه من
با شنیدن حرف های من انگار نتونست خودش رو کنترل کنه که عصبی فریاد زد
_میکشمت تو رو میفهمی میکشمت
خواست به سمتم بیاد که صدای رویا اومد
_بهادر !!!
با شنیدن صدای رویا چشمهام از شدت ترس هیجان بسته شد تند تند داشت خودش رو میکوبید ، چشمهام رو باز کردم بهادر عصبی دستی لای موهاش کشید نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_گمشو داخل اتاق نمیخوام جلوی چشمم باشی.
با شنیدن این حرفش نگاهی به رویا انداختم و سریع به سمت اتاق خودم رفتم ، یعنی رویا همه ی حرف هامون رو شنیده بود نه غیرممکن بود شنیده باشه ، اگه شنیده بود اینجوری آروم واینمیستاد با زدن این حرف ها داشتم خودم رو آروم میکردم فقط!

رویا چیزی نفهمیده بود و بهادر انگار بهش گفته بود من کار هام رو درست انجام ندادم بخاطر اون داشته سرم داد و بیداد میکرده دلم برای مادرم تنگ شده بود میخواستم ببینمش برای همین به سمت بهادر که همراه رویا تو سالن نشسته بود رفتم و گفتم:
_ببخشید!
با شنیدن صدام بهادر بدون اینکه سرش رو بلند کنه سرد گفت:
_ میشنوم !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_میخوای یه روز مرخصی بگیرم
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد و گفت:
_اجازه نداری
با شنیدن این حرفش با التماس بهش خیره شدم و گفتم
_میخوام برم دیدن مادرم لطفا!
نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_فردا رو میتونی بری
با شنیدن این حرفش از خوشحالی چشمهام برق زد با شادی بهش خیره شدم و گفتم:
_ممنون!
خواستم به سمت اتاقم برم که صدای تلفنم بلند شد متعجب به شماره ناشناس خیره شدم و جواب دادم:
_بله بفرمائید
_خانوم کوچولو چطوری شوهرت حالش چطوره !؟
با شنیدن این حرفش متعجب گفتم:
_آقا اشتباه تماس گرفتید
_به اون بهادر هفت خط بگو خیلی بد تاوان میدی اولین شروع تجاوز به عشقت بهار بود دومین شروع چی میتونه باشه بنظرت …
با شنیدن این حرفش حس کردم مغزم سوت کشید تلفن از دستم افتاد حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه ، صدای نگران رویا و بهادر اومد
_چیشده بهار پشت خط کی بود
تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم آخرین لحظه
_تجاوز من ….
و سیاهی مطلق ….
با احساس سر درد عمیق چشمهام رو باز کردم داخل اتاق خودم بودم و هیچکس نبود ناله ای از سر درد کردم روی تخت نشستم کمی به مخم فشار آوردم که یاد تماسی که باهام گرفته شد افتاد یعنی اون تجاوز فقط بخاطر انتقام از بهادر بود سرم داشت منفجر میشد تحمل هضمش رو نداشتم با باز شدن در اتاق نگاهم به بهادر افتاد به سمتم اومد و با صدای خشک و خش داری پرسید:
_حالت خوبه !؟
به صورتش خیره شدم و گفتم
_چرا باید بخاطر تو به من تجاوز بشه
با شنیدن این حرف من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_ چی !؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_نمیدونم یه مرد غریبه باهام تماس گرفت گفت اولین شروع برای انتقام تجاوز به عشقت بوده! آریان به من تجاوز کرد درسته من عشقت نیستم اما من …
وسط حرفم پرید و گفت:
_یواش یواش تو چی داری میگی !؟
تموم ماجرا رو براش تعریف کردم عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_مثل سگ داری دروغ میگی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ منظورت چیه !؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_همش یه نقشه اس میخواستی جوری فیلم بازی کنی انگار اون صحنه ی خیانتت یه تجاوز بوده که همش بخاطر منه آره هرزه
با شنیدن این حرفش ناباور بهش خیره شدم چجوری میتونست همچین چیزی بگه
_واقعا یه مریضی!
پوزخندی زد و گفت:
_من اصلا مریض نیستم اما مطمئن باش گول حرف های امثال تو رو نمیخورم الان هم زود این مسخره بازی رو تمومش میکنی و میری به کارت میرسی
با بهت به مسیر رفتنش خیره شده بود چجوری میتونست اینجوری باهام رفتار کنه من هیچ دروغی بهش نگفته بودم

از اتاق خارج شدم میدونستم اون تلفن بی ربط به بهادر نیست جون خودم اصلا واسم ارزش نداشت خیالم بابت مامانم راحت بود میدونستم بهادر مواظبش هست ، خود بهادر هم یه عشق داشت که عاشقانه همدیگرو دوست داشتند نمیزاشتم هیچ اتفاقی برای بهادر و رویا بیفته به سمت حیاط رفتم و شماره آریا رو گرفتم طولی نکشید که صداش بلند شد
_بله بفرمائید !؟
_سلام
بعد از چند ثانیه صداش پیچید
_بهار تویی !؟
_آره
_خوبی چیزی شده باهام تماس گرفتی !؟
_راستش یه موضوعی هست که میخواستم باهات درموردش صحبت کنم
_ چی !؟
تموم صحبت های اون تلفن مشکوک رو بهش گفتم که پرسید:
_به بهادر درمورد این ماجرا چیزی گفتی !؟
_آره بهش گفتم اما اصلا حرفم و باور نکرد اون فکر میکنه من فقط برای توجیه خودم همچین چیزی رو از خودم ساختم
_هر تماسی باهات گرفته شد من رو درمیون بزار نمیزارم هیچ اتفاقی بیفته
_باشه چیزی شد بهت خبر میدم
بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم نفسم رو کلافه بیرون دادم دلشوره عجیبی داشتم و میدونستم بی مورد نیست کاش هیچ اتفاق بدی نیفته من یکی که اصلا تحمل یه اتفاق بد جدید رو نداشتم نمیدونستم بهادر و رویا با کی مشکل داشتند که تا این حد ازشون متنفر بود و برای انتقام گرفتن دست به همچین بازی های کثیفی میزد
_بهار
با شنیدن صدای یهویی بهار دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه چرا اینجا ایستادی !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_ ممنون!
واقعا هم تعجب کرده بودم رویا اصلا باهام رفتار درستی نداشت و اینکه الان اومده بود حال من رو پرسیده بود خیلی عجیب بود خواست چیزی بگه اما انگار پشیمون شد
_رویا زود باش دیرمون شد!
با شنیدن صدای بهادر نگاهی بهم انداخت و رفت با رفتنشون به سمت خونه رفتم روی مبل نشیمن نشستم و به فکر فرو رفتم ….
* * * * *
تقریبا نیمه شب بود که بهادر و رویا اومدند اما چ اومدنی سر و صورت بهادر کبود و خونی شده بود انگار دعوا کرده بود رویا هم داشت گریه میکرد خواستم برم سمتش که صدای دادش بلند شد:
_مگه بهت هشدار نداده بودم با اون مرتیکه صحبت نکنی هان !؟
صدای گرفته اش بلند شد:
_ بهادر من
_ تو چی هان میخواستی چیکار کنی برای چی بهش نزدیک شدی میخواستی چ غلطی بکنی همه ی این دردسرا فقط بخاطر تو اون وقت نمیخوای دست از کارات برداری؟!
با گریه نالید
_بهادر بخدا قسم من باهاش صحبت نکردم خودش اومد سمتم
_گوه خورده!

گیج و منگ بهشون خیره شده بودم یعنی داشتند درمورد کی صحبت میکردند چرا بهادر انقدر عصبی بود
_بهت گفته بودم نمیخوام اطراف اون یارو ببینمت گفته بودم یا نه !؟
با گریه داد زد
_گفته بودی اما من بهش نزدیک نشدم بهادر به جون تو قسم بهش نزدیک نشدم خودش اومد سمتم چرا باید به تو دروغ بگم آخه چرا باید برم سمتش مگه کرم دارم بعد از اون همه بدبختی و مصیبت
بهادر به سمتش رفت خشن بغلش کرد و گفت:
_گریه نکن
_بهادر من هیچوقت بهت خیانت نمیکنم مطمئن باش حتی اگه هیچ حسی بینمون نباشه من همیشه بهت وفادار میمونم تا موقعی که اسمم داخل شناسنامه ات هست
گیج شده بودم مخصوصا با شنیدن حرف های رویا مگه میشد هیچ حسی بینشون نباشه من خودم شنیدم بهادر داشت داخل شرکت از عشقش نسبت به همسرش رویا میگفت از اینکه من رو فقط برای این صیغه کرده که حامله بشم و بچه ام رو بده رویا چون اون نمیتونه حامله بشه پس اون حرف ها برای چی بود خدایا چ اتفاقی داره میفته
_تو اونجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن صدای بهادر از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_من اینجا نشسته بودم که شما اومدید و …
وسط حرفم پرید و گفت:
_فالگوش ایستادی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_نه من اصلا فالگوش واینستادم وقتی شما رو تو این وضعیت دیدم میخواس …
دستش رو بالا برد و گفت:
_نمیخواد دیگه بیشتر از این چیزی رو توضیح بدی
ساکت بهشون خیره شدم که صدای گرفته ی رویا بلند شد
_زود باش وسایل پانسمان رو بیار
_باشه
به سمت آشپزخونه رفتم و وسایل پانسمان رو برداشتم و به سمت سالن رفتم رویا کنار بهادر نشسته بود و داشت زخمش رو عوض میکرد احساس کردم با دیدن رویا و بهادر کنار هم قلبم داره میسوزه ، نمیخواستم بیشتر از این با دیدن دوتاشون کنار هم ناراحت بشم بلاخره رویا زن اولش بود و عشقش عشق دومی که مطمئن بودم از عشق اولش قوی تره. وسایل پانسمان رو به رویا دادم و خودم به سمت اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی فقط استراحت کنم.
با احساس خیسی گردنم چشمهام رو باز کردم با دیدن بهادر وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم؛
_داری چیکار میکنی !؟
صدای خش دار و خمارش کنار گوشم بلند شد:
_میخوام با همسرم باشم
با ترس بهش خیره شدم و گفتم
_بهادر لطفا برو کنار یکی میاد ما رو تو این وضعیت میبینه خیلی بد میشه
_هیش هیچکس قرار نیست داخل اتاق بیاد
_اما …
با قرار گرفتن لبهاش حرف توی دهنم ماسید ، دهنش داشت بوی گند الکل میداد معلوم بود مست کرده و اصلا حالت عادی نداره خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود وقتی دستش زیر لباسم رفت دستش رو گرفتم و گفتم:
_بهادر تو مستی لطفا!
خمار بهم خیره شد و کشیده گفت:
_من مست نیستم
_بهادر
_جووون بهادر
با شنیدن این حرفش قلبم لرزید مگه میشد عاشق باشی و در برابر حرف های عشقت خودت رو کنترل کنی
صدای اهسته اش بلند شد
_میخوام امشب یه جوری بهت حال بدم بری فضا!
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_بهادر لطفا اینجوری نکن!
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_چجوریییی
با درموندگی بهش خیره شدم و نالیدم
_بهادر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *