ناهید با شنیدن حرف های بهادر سرش رو پایین انداخت و با گریه از اتاق خارج شد که صدای فریاد بهادر بلند شد:
_همه برید سر کارتون!
با شنیدن صداش همه پراکنده شدن و بقیه هم مشغول به کار کردن شدن که صدای بهادر مخاطبش من بودم بلند شد:
_حالت خوبه!؟
نیم نگاهی به بقیه انداختم که با اینکه داشتند مثلا روی پرونده ها کار میکردند هواسشون به ما بود به سمت بهادر برگشتم و با لحن سردی گفتم:
_ممنون از لطف شما!
نگاه عمیقی به صورت من انداخت و گفت:
_شب منتظر من باش
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه رفت با دهن باز بهش خیره شده بودم هنوز گیج منگ به رفتنش خیره شده بودم که صدای پچ پچ بقیه بلند شد
_وای این دختره با رئیس رابطه داره
صدای نوشین یکی از کارمندا بلند شد
_نه بابا رئیس ازدواج کرده مگه میشه شاید فامیلیش باشه
با شنیدن اسم ازدواج حس کردم روح از تنم خارج شد یعنی بهادر زن داشت با یاد آوری روزی که من رو ترک کرد و گفت داره ازدواج میکنه حس کردم سرم سوت کشید پس واقعا ازدواج کرده بود!

و من هنوز داشتم تو خیال زندگی میکردم بهم تجاوز کرده بود به بدترین شکل من رو نابود کرده بود و بخاطر اینکه میدونست وضعیت مالیم خوب نیست مجبورم کرده بود اینجا داخل شرکتش مشغول به کار بشم!
با وجود تموم اینا میخواد ازم سواستفاده کنه اما من نمیزارم به خواسته اش برسه من نمیزارم اون یکبار دیگه دستش به بدن من بخوره
_بهار
با شنیدن صدای نوشین از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گیج بهش خیره شدم
_هان
متعجب بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و گفتم:
_خوبم من چیزی شده!؟
_پرونده شرکت مهین تاج رو بهم بده
پرونده رو بهش دادم و سعی کردم دوباره خودم رو با کار کردن مشغول کنم وگرنه روح و روان من با فکر کردن به بعضی چیز ها به هم میریخت!

* * * * * *
_مامان چت شده تو رو خدا چشمهات رو باز کن!
با چشمهای پر از اشک به چشمهای بسته ی مامان خیره شده بودم سریع شماره اورژانس رو گرفتم بعد از گذشت نیم ساعت اومدند و مادرم به بیمارستان منتقل شد
دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید.
با استرس کنار در اتاق داشتم قدم میزدم از شدت گریه و نگرانی حالت تهوع بهم دست داده بود ، با باز شدن در اتاق سریع به سمت دکتر هجوم بردم و گفتم:
_آقای دکتر مامانم حالش چطوره!؟

بهم خیره شد و گفت:
_اوضاع قلب مادرت اصلا خوب نیست ریه هاش هم عفونت شدیدی داره هر چه زودتر باید عمل بشه وگرنه زنده موندش اصلا کار ممکنی نیست!
با چشمهای گریون و پر از درد بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_بابات کجاست!؟

با چونه لرزون شده بهش خیره شدم
_ندارم
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_حال مادرت اصلا خوب نیست سریع پول عمل رو واریز کن و درخواست رو هر چی دیر بشه به ضرر بیمار!
بعد تموم شدن حرف هاش رفت ، رفت و ندید چجوری آوار شدم روی زمین

بی هدف تو خیابون داشتم راه میرفتم پول عمل مامان زیادی سنگین بود و من این پول رو نداشتم اگه تموم عمرم رو هم کار میکردم این پول رو نمیتونستم جور کنم ، قطره اشک تلخی روی گونم چکید
با شنیدن صدای زنگ پی در پی موبایلم گیج و منگ جواب دادم:
_بله!؟
صدای سرد و خشک بهادر مثل همیشه داخل گوشی پیچید:
_کجایی!؟
انقدر حال روحیم داغون بود که بدون بحث و جدل صادقانه جوابش رو دادم:
_خیابون
صدای فریادش گوشی رو پر کرد
_این وقت شب تو خیابون چ غلطی میکنی هان!؟
با شنیدن صدای فریادش اشکام روی گونه هام جاری شدند با عصبانیت مثل خودش فریاد زدم:
_میخوای بدونی تو خیابون چ غلطی میکنم آره بکارتم رو ازم گرفتی الان آزاد آزادم اومدم تن فروشی کنم میفهمی اومدم با مرد ای تو خیابون لاس بزنم براشون ….
_خفه شو
انقدر صداش وحشتناک شده بود که بی اختیار سکوت کردم صدای نفس زدنش از پشت گوشی داشت میومد
_تو گوه میخوری بخوای همچین غلط اضافه ای بکنی خودم پارت میکنم هم تو رو هم کسی که بهت دست بزنه
_تو هیچ ….
وسط حرفم پرید و با صدای وحشتناکی گفت:
_زود باش آدرس

_تو ….
اینبار با صدای بلند تری داد زد
_زود باش آدرس رو بفرس خودم پیدات کنم جنازه ات رو میفرستم برا ننه بابات فهمیدی!؟
انقدر ترسناک شده بود که حتی از پشت گوشی هم ازش میترسیدم ، آدرس رو بهش دادم و خودم یه گوشه مثل گنجشک بارون دیده نشستم
با یاد آوری مامان حس میکردم قلبم هر لحظه در حال پاره شدن!

با گریه چشم چرخوندم که با دیدن دختری که با وضع بدی کنار خیابون ایستاده بود و معلوم بود چیکاره اس فکری تو سرم جرقه زد
اما من چجوری میتونستم همچین کاری کنم چقدر بدبخت بودم داشتم اصلا به همچین چیزی فکر میکردم با شنیدن صدای بوق بلندی سرم و بلند کردم که با دیدن ماشین بهادر کنار خودم خشک شده بهش خیره شدم
در ماشین باز شد و بهادر پایین اومد به سمتم اومد بازوم رو گرفت و بلندم کرد
_داری چیکار میکنی ولم کن!

با خشم بهم خیره شد و با صدای خشنی گفت:
_زود باش سوار شو تا همینجا زنده زنده چالت نکردم
انقدر ترسناک شده بود که زبونم بند اومد و ساکت شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم که من رو به سمت ماشینش برد در رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل در ماشین رو بست
خودش هم اومد سوار شد در ماشین رو جوری محکم بست که حس کردم خورد شد
پشت رل نشست و شروع کرد به رانندگی کردن با آرامشی که میدونستم آرامش قبل از طوفان داشت رانندگی میکرد اما اصلا برام مهم نبود فعلا فقط مادرم برام مهم بود!

_کجا داری میری نگه دار من میخوام پیاده بش …
با تو دهنی محکمی که بهم زد ساکت شد ، برای چند لحظه خشکم زد طولی نکشید که صدای فریادش ماشین رو پر کرد
_این وقت شب اونجا چه غلطی میکردی هان!؟
انقدر فشار عصبی روم بود که هیچ کنترلی روی رفتار و حرف هام نداشتم با گریه بهش خیره شدم و مثل خودش فریاد زدم:
_داشتم ج*ن*ده گی میکردم مگه خودت بهم این لقب رو ندادی مگه خودت بهم تجاوز نکردی راهش رو برام باز نکردی کردی پس منم داشتم خیلی راحت تن فروشی میک ….
با متوقف شدن یهویی ماشین و برخورد محکم سرم به شیشه جلو ماشین حرف تو دهنم ماسید گرمی خون رو بین موهام حس میکردم
بهادر من رو به سمت خودش برگردوند و با برخورد محکم دستش به صورتم بیشتر از قبل احساس گیجی میکردم با چشمهایی که داشت سیاهی میرفت بهش خیره شده بودم

_چه گوهی خوردی چی داشتی زر زر میکردی پس میخوای تن فروشی کنی پس میخوای خودت رو بفروشی میخوای همخواب غریبه ها بشی آره چرا بقیه من که هستم خودم جرت میدم جوری که اصلا نتونی راه بری پتیاره خانوم کاری میکنم مثل سگ پشیمون بشی!
با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_چیه چرا ساکت شدی تو ….
نمیدونم چی تو صورتم دید که عصبانیتش پر کشید چشمهاش پر از نگرانی شد و گفت
_بهار سرت داره خون میاد
سرم داشت گیج میرفت فقط نالیدم
_مامانم
و چشمهام بسته شد.

با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شده بودم این صدا آشنا بود صدای عصبی بهادر بود
_چرا چشمهاش رو باز نمیکنه!؟

_آروم باشید آقا بهوش میاد کم …
صدای خشن بهادر حرفش رو قطع کرد
_اگه بهوش نیاد در این بیمارستان رو تخته میکنم کاری میکنم همتون به گوه خوردن بیفتید فهمیدی!؟
_مواظب حرف زدنتون باشید آقا شما ….
_خفه شو!
انقدر لحن صحبت بهادر بود که میتونستم از پشت پلک های بسته صورت اون بیچاره ای که داشت باهاش صحبت میکرد رو تصور کنم ، آهسته چشمهام رو باز کردم ، پرستار که دختر جوونی بود میخواست چیزی بگه که با دیدن چشمهای باز من بهم اشاره کرد و گفت:
_انقدر سر و صدا کردید بفرمائید همسرتون چشمهاش رو باز کرد گفتم بهوش میاد انقدر سر و صدا و تهدید نداشت.
بهادر به سمت من برگشت با اخم های گره خورده بهم خیره شد
پرستار به سمتم اومد و بعد از چک کردن وضعیتم چند تا سئوال ازم پرسید و رفت حالا من مونده بودم و بهادری که با اخم داشت بهم نگاه میکرد
با یاد آوری وضعیت مامان سریع روی تخت نشستم
_چرا بلند شدی!؟
با چشمهایی که حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم و گفتم:
_همش تقصیر تو بود اگه مامانم چیزیش بشه میکشمت!
_چی داری میگی!؟
بدون توجه بهش سرم رو از دستم کشیدم که خون ریخت روی لباسم اما اصلا مهم نبود به سختی بلند شدم که صدای عصبی بهادر اومد:
_داری چیکار میکنی!؟
_میخوام برم
به سمتم اومد و مجبورم کرد دوباره روی تخت بشینم با صدای عصبی گفت:
_بهار من و سگ نکن نزار کاری کنم به گوه خوردن بیفتی بتمرگ سرجات!
_میخوام برم پیش مامانم دست از سرم بردار چی از جون من میخوای!؟
_اول باید دستت پانسمان بشه بعدش هر جا خواستی میبرمت
_تو رو خدا دست از سرم بردار من باید پول عمل مادرم رو جور کنم
_چی داری میگی!؟

_مامانم تو بیمارستان باید هر چه زودتر عمل بشه وگرنه میمیره قلبش مریضه! من باید پول عملش رو جور کنم حالا دست از سرم بردار لطفا
_پول عمل مادرت چقدره!؟

_پنجاه میلیون!

با نگاه نافذش بهم خیره شد و گفت:
_از کجا میخوای اون پول رو جور کنی!؟
با بغض نالیدم:
_نمیدونم اما هر طوری شده جورش میکنم حتی شده میرم تو خیابون تن فروشی میکنم تا پول عمل مادرم جور بشه من ….
_هیس ببر صدات و!
با شنیدن صدای خشمگین و تقریبا بلند بهادر ساکت شدم و بهش خیره شدم ، با خشم داشت بهم نگاه میکرد
_کافیه یکبار دیگه ببینم همچین حرفی رو به زبونت آوردی تا همینجا وسط بیمارستان زنده زنده چالت کنم میدونی که میتونم.
با شنیدن حرف هاش با وحشت و ترس بهش خیره شدم میدونستم اون هر حرفی بزنه بهش عمل میکنه همیشه بهادر وقتی عصبی میشد قیافه اش ترسناک میشد جوری که آدم ازش حساب میبرد و جرئت حرف زدن نداشت!

_همینجا بمون پرستار میاد دستت رو پانسمان میکنه بعدش میریم بیمارستان مادرت پولش رو واریز میکنم.
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد با خوشحالی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو جدی هستی یعنی بهم کمک میک ….
_کمک نه!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم که با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_شرط دارم!
_ چه شرطی!؟
به چشمهام خیره شد و با صدای خشک و خش داری گفت:
_اول وضعیت دستت بعد درموردش صحبت میکنم
و از اتاق رفت بیرون تا پرستار رو خبر کنه طولی نکشید که پرستار اومد و بعد از کمی غرغر کردن شروع کرد به پانسمان کردن دست من ، فکرم پیش مامانم بود حاضر بودم بخاطر خوب بودنش هر کاری بکنم من جز مامانم هیچکس رو نداشتم‌ یه پدر معتاد داشتم که بود و نبودش فرقی نداشت از اول زندگی من یا در حال کتک زدن من و مادرم بود یا هم پی الواتی و قمار بازی!
* * * * *

بهادر پول عمل مادرم رو پرداخت کرد و خیلی زود به اتاق عمل بردنش تموم مدت تو راهرو بیمارستان داشتم قدم میزدم دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید فقط دعا دعا میکردم مادرم سالم بیاد بیرون! جز اون هیچ پناهی نداشتم.
چهار ساعت گذشت که در اتاق عمل باز شد با ترس به سمت دکتر رفتم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم؛
_آقای دکتر مامانم ….
نتونستم دیگه چیزی بپرسم خودش از حال بد من متوجه شد لبخند خسته ای زد و گفت:
_نگران نباش دخترم عمل با موفقیت انجام شد فقط یه مدت باید تحت نظر باشه تا حالش کامل خوب بشه.
بعد تموم شدن حرفش رفت حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم از شدت خوشحالی اشکام با سرعت روی گونه هام جاری شده بودند
_بهار
با شنیدن صدای بهادر به سمتش برگشتم و بدون اینکه بفهمم دارم چ غلطی میکنم بغلش کردم

ازش جدا شدم و گفتم:
_خیلی ممنونم من نمیدونم ….
وسط حرفم پرید و گفت:
_اشکات رو پاک نکن!
با شنیدن این حرفش دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم انقدر خوشحال بودم از عمل مادرم که حد نداشت ، اشکام رو پاک کردم و با شادی به بهادر خیره شدم که صداش بلند شد:
_مادرت امشب تحت نظره باید استراحت کنی زود باش بیا
_نه من میخوام پیش مادرم ….
_بهار
انقدر صداش محکم و کوبنده بود که اصلا جای هیچ اعتراضی نذاشت همراهش از بیمارستان خارج شدیم سوار ماشین بهادر شدم نمیدونم داشت کجا میرفت برای همین متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری کجا میری خونه ما اینطرف نیست!
_میدونم
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_داری کجا میبری منو!؟
پوزخندی زد و گفت:
_ترسیدی!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_نه چرا باید بترسم اما میخوام بفهمم کجا داری من رو میبری!؟
_بهتره ساکت بشینی و در گوش من وز وز نکنی رسیدیم میفهمی.
با شنیدن این حرفش بغ کرده ساکت نشستم چقدر بی اعصاب بود البته بهادر همیشه همین بود حتی اون موقع ها هم که باهاش رابطه عاشقانه داشتم اصلا باهام خوب برخورد نمیکرد همیشه اخلاقش سگی بود و پاچه میگرفت
خیلی شکاک بود همیشه بهم شک داشت همیشه فکر میکرد من بخاطر پولش عاشقش هستم!
همیشه من رو تحقیر میکرد اما من بخاطر عشقی که نسبت بهش داشتم همیشه تحمل میکردم اما اخرش چیشد با یکی نامزد کرد و من رو مثل یه تیکه اشغال انداخت بیرون
با یاد آوری نامزدش یه فکری تو سرم جرقه زد یعنی باهاش ازدواج کرده!؟ نه غیر ممکن بود اگه ازدواج کرده تا حالا حتما همسرش رو میدیدم یا حلقه ای تو دستش بود

با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم بهادر پیاده شد من هم در رو باز کردم و پیاده شدم با دیدن آپارتمان شیک و بزرگ روبروم دهنم باز موند اینجا دیگه کجا بود!
بهادر به سمت داخل حرکت کرد من هم پشت سرش رفتم طلبقه چهارم بود خونه اش در رو باز کرد که داخل شدم همونجا کنار در ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا اومدیم اینجا!؟
_مگه نمیخواستی شرط رو بشنوی!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم لرزید نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به شرطش نداشتم اون الان هر چی میگفت من باید بدون چون و چرا قبول میکردم چون هیچ چاره ای نداشتم.

_آره
_خوب پس برو بشین!
به سمت مبل خواستم برم که صدای پی در پی زنگ در خونه اومد متعجب به بهادر خیره شدم که رفت در رو باز کرد صدای داد و بیداد داشت میومد
_خواهرم کجاست کثافط!

صدای عصبی بهادر بلند شد:
_به تو ربطی نداره زن من کجاست آریا بهتره هر چ زودتر از اینجا بری وگرنه ….
با شنیدن اسم زن از دهن بهادر حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه!

اون پسر غریبه که تا حالا فقط داشت صدای داد و بیدادش میومد دستش رو روی سینه ی بهادر گذاشت و اومد داخل خونه فریاد زد:
_رویا کجایی !؟
نگاهش به من افتاد که داشتم هاج و واج بهش نگاه میکردم اخماش رو تو هم کشید که بی اختیار از ترس یه قدم عقب رفتم که صدای دخترونه ای از پشت سرش اومد:
_آریا رویا اینجا نیست!؟
صدای خشن اون مرد که حالا فهمیده بودم اسمش آریاست بلند شد
_نه اما این مرتیکه باید امشب خواهرم رو بیاره وگرنه زنده زنده دفنش میکنم.
بهادر که تا حالا ساکت ایستاده بود و فقط داشت به حرف های آریا گوش میداد اومد به سمتش با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_چرا فکر کردی میزارم همسرم ادم بی چاک و دهنی مثل تو رو ببینه!
با عصبانیت یقه ی بهادر رو گرفت و عصبی غرید:
_مثل اینکه تو تنت میخاره عوضی!؟
بهادر همچنان با خونسردی بهش خیره بود پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_آره میخاره دستت میرسه بخارونیش!؟
اون مرد تحمل نکرد و مشت محکمی تو صورت بهادر کوبید که صدای جیغ من و اون دختره همزمان شد به سمتشون رفتم و مداخله کردم
_دارید چیکار میکنید ولش کنید!
اون مرد تیز به سمتم برگشت و با لحن بدی گفت:
_تو دیگه کی هستی!؟
با شنیدن این حرفش به من من افتادم
_من خوب من ….
صدای عصبی بهادر بلند شد:
_نیازی تو خودت رو به یه آدم غریبه معرفی کنی ، همین الان گمشو بیرون از اینجا تا جوری که لیاقتت نیست باهات رفتار نکردم تا الان هم ساکت موندم فقط بخاطر رویاست.
صدای اون دختره که تا حالا ساکت ایستاده بود بلند شد:
_ببینید آقا ما برای دعوا نیومدیم ، اومدیم خواهر اریا رویا رو ببینیم فکر نمیکنم این برای شما مشکلی داشته باشه درسته!؟
_همسر من دوست نداره این رو ببینه!
صدای فریادش بلند شد
_میکشمت عوضی
مشتش رو بالا برد که بهادر دستش رو گرفت و گفت:
_چیه با شنیدن واقعیت اینجوری از کوره در رفتی
آریا با خشم بهش خیره شد و داد زد:
_طلاق خواهرم رو ازت میگیرم نمیزارم با آدم مریضی مثل تو زندگی کنه
_اگه تونستی حتما همینکارو بکن!

اون دختره دست آریا رو گرفت و آرومش کرد اما اون لحظه ای ساکت نشد و فقط داشت داد و بیداد میکرد بهادر رو تهدید میکرد اما بهادر خیلی خونسرد تمام مدت بهش خیره شده بود با رفتنشون بهادر به سمت من برگشت و با صدای خشک و سردی گفت:
_نمیخوای شرط رو بشنوی!؟
با شنیدن این حرفش گیج بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم با دیدن اتفاقاتی که چند دقیقه قبل افتاد هنوز گیج و منگ بودم باورم نمیشد
سخت بود برام باور این همه اتفاق ، دنبال بهادر به سمت جایی که اشاره کرد رفتم روی مبل نشستم بهادر هم روبروم نشست بهم خیره شد و با صدای رسا و صافی گفت:
_میدونی که هر شرطی بزارم مجبوری قبول کنی چون تو نمیتونی پولی که بابت عمل مادرت دادم رو پرداخت کنی!
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم
_میخوام صیغه من بشی
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم درست حرفی که داخل شرکت زده بود اما اون زن داشت من نمیتونستم شرطش رو قبول کنم حتی با وجود عشقی که هنوز نسبت بهش داشتم!
_من نمیتونم شرطت رو قبول کنم.
_یا پولی که بهت دادم رو پس میدی یا شرطم رو قبول میکنی و صیغه من میشی.

_تو زن داری چرا میخوای من صیغه ات بشم هان تو چی میخوای بدست بیاری بهادر چرا همچین کاری میکنی!؟
به چشمهام خیره شد نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_ به تو ربطی نداره زیاد داری حرف میزنی چند روز بهت فرصت میدم یا پولم رو پس میاری یا صیغه ی من میشی وگرنه برات بد تموم میشه.

با شنیدن این حرفش بلند شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_دیگه نمیشناسمت بهادر خیلی عوضی شدی بهم تجاوز کردی اون هم درست موقعی که مواد مصرف کردی و اصلا تو حال خودت نبودی حالا هم از موقعیت بدی که داشتم سواستفاده کردی.
بلند شد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد
_فقط سه روز فرصت داری!
بعد گفتن این حرفش به سمت در اشاره کرد سری با تاسف براش تکون دادم و از خونه اش خارج شدم فکرش رو نمیکردم بهادر انقدر پست شده باشه!

اون خیلی وقت بود ازدواج کرده بود پس چرا داشت باز با من بازی میکرد اون که میدونست من دیوانه وار عاشقش بودم و به سختی فراموشش کردم پس چرا دوباره داشت کارش رو تکرار میکرد لعنت بهت بهادر!

#طرلان

آریا از شدت عصبانیت داشت خون خونش رو میخورد نمیتونستم چجوری آرومش کنم اون پسره بهادر نزاشت آریا خواهرش رویا رو ببینه برای همین آریا دیوونه شده بود میترسیدم کار دست خودش بده مخصوصا انقدر عصبی بود که هر کاری از دستش برمیومد
_آریا
با شنیدن صدام مثل بمب ساعتی منفجر شد
_باید میزاشتی اون مرتیکه رو جرش بدم آشغال عوضی داشت گوه اضافه میخورد باید میزاشتی زنده زنده چالش میکردم

_آروم باش آریا بلاخره خواهرت رو پیدا کردیم میدونیم حالش خوبه پس انقدر داد و بیداد نکن
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و با خشم غرید:
_نمیتونم آروم باشم میفهمی تا موقعی که با چشمهای خودم نبینم خواهرم سالم!
با ناراحتی بهش خیره شدم دیگه نمیدونستم چجوری باید آرومش کنم عمه و شوهر عمه رو درک نمیکردم چرا وقتی میدونستند بهادر همچین آدمیه که آریا بشدت ازش بیزاره دخترشون رو پنهانی و دور از چشم همه عقدش کنند و جوری وانمود کنند انگار هیچ خبری از دخترشون ندارند!
* * * *
#بهار

سه روز که بهادر بهم فرصت داده بود خیلی زود تموم شده بود امروز باید تصمیم نهایی رو بهش میگفتم ، من نه میتونستم بهش پولی رو که بهم داده پس بدم نه میتونستم صیغه بشم و پنهانی باهاش باشم حالا این وسط بلاتکلیف مونده بودم که باید چیکار کنم.
این چند روز حتی شرکت هم نیومده بودم کنار اتاق بهادر ایستادم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
بهادر پشت میزش نشسته بود بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_زود باش کارت رو بگو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من تصمیمم رو گرفتم
با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد با نگاه نافذش که تا عمق وجود آدم رو نگاه میکرد
_من نمیتونم پولی که بهم رو دادی پس بدم و هم اینکه نمیخوام صیغه ی تو بشم تو زن داری چجوری میخوای بهش خیانت کنی و با یه زن دیگه ….
ادامه دادن این حرف برام سخت بود خیلی سخت درست مثل جون کندن بود

بهادر نیم نگاهی به صورتم انداخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_زن من با صیغه شدن تو هیچ مشکلی نداره
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_همسرم از همه چیز خبر داره و هیچ مشکلی با این موضوع نداره
چجوری همسرش خبر داشت شوهرش میخواست یه زن رو صیغه کنه و هیچ مشکلی نداشت مگه میشد!
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد نگاه عمیق و پر از حرف بهم انداخت و گفت:
_دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداره
_چرا همسرت باید راضی باشه شوهرش بخواد زن صیغه کنه
_چون زن من مریض و نمیتونه نیاز هام رو برطرف کنه! منم دوست ندارم همسرم اذیت بشه برای همین تو رو صیغه میکنم تا نیاز هام رو برطرف کنی و یه توله برام پس بندازی.
با شنیدن این حرفش با درد و نفرت بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی بهادر!
پوزخندی زد و گفت:
_میدونم
خواستم عصبی از اتاقش برم بیرون که بازوم رو گرفت با چشمهای عصبی بهش خیره شدم که با همون پوزخند اعصاب خوردکنش بهم خیره شد و گفت:
_امروز ساعت سه برای خوندن صیغه آماده باش
تنها جواب من نگاه پر از تنفر بهش بود اون زن داشت و من رو وسیله ای میدید برای رفع نیازش که همسرش نمیتونست برآوردش کنه!
* * *

بلاخره صیغه محرمیت به مدت یکسال بین من و بهادر خونده شد میدونستم تو این یکسال قراره فقط عذاب نصیب من بشه صیغه عشق سابقم شده بودم کسی که خودش زن داشت و مطمئن بودم عاشقانه همسرش رو دوست داره!
چقدر سخت بود برای من ازدواج با کسی که میدونستم عاشقانه همسرش رو دوست داره و من رو فقط برای هوس خودش صیغه کرده شاید هم چون همسرش مریض بود میخواست با استفاده از من خودش رو خالی کنه و چقدر سخت بود برای یه زن که وسیله ی ارضای هوس باشه!
_امشب ساعت ده آماده باش!
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم عمیق بهش خیره شدم میخواستم یه چیزی از نگاهش بفهمم اما جز نگاه سرد و یخ زده اش هیچ چیزی نصیب من نشد.
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_امشب نمیتونم باید برم بیمارستان پیش مامانم
با شنیدن این حرف من با صدای خشک و بمی گفت:
_امشب راس ساعت ده آماده باش الان هم سوار شو میبرمت خونه ی خودم باید برای شب آماده بشی
نگاهی به سر تا پام انداخت و با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_بااین سر وضوع ادم رغبت نمیکنه بهت نزدیک بشه چ برسه باهاش معاشقه کنه.
با شنیدن این حرفش به وضوح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم باورم نمیشد داشت اینجوری با من حرف میزد
_خیلی پستی
تنها جواب من نگاه سردش بود بهادر اون موقع ها هم سرد و خشک بود شکاک بود بهم گیر میداد زیاد غیرتی میشد
اما هیچوقت اینجوری با من صحبت نکرده بود!
* * * *

#طرلان

_آریا وایستا کجا داری میری!؟
_جهنم
و محکم در رو کوبید خشک شده سر جام ایستاده بودم و به جایی که رفته بود خیره شده بودم این وضعیت کی میخواست درست بشه من دیگه تحملم داشت تموم میشه تا کی قرار بود من رفتار های زشتی که آریا باهام داشت رو تحمل کنم بخاطر خواهرش زندگیمون رو داشت به گوه میکشید!
خواهرش بود درست دوستش داشت درست اما دلیل نمیشد بخاطر خواهرش اینجوری رفتار کنه

#بهار

لباس خواب قرمز رنگ س*ک*سی پوشیده بودم و عطر خوش بویی زده بودم آرایش ملایمی انجام داده بودم و روی مبل نشسته بودم مثل عروسک خیمه شب بازی منتظر بهادر بودم
حس خیلی بدی داشتم انگار یه هرزه بودم که منتظر مشتری و این برای من خیلی سخت بود برای منی که همیشه به مادرم قول داده بودم هیچوقت پا کج نزارم
با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به بهادر افتاد که اومده بود داخل بلند شدم و به سمتش رفتم که سرش رو بلند کرد نگاهش به من افتاد خیره نگاهی به سر تا پام انداخت اخماش بشدت تو هم فرو رفت با صدای خش دار و عصبی گفت:
_این چ سر و شکلیه برای خودت درست کردی کی بهت اجازه داده این شکلی وسط خونه بگردی هان!؟
با دهن باز بهش خیره شده بودم
_بهادر حالت خوبه !؟
عصبی به سمتم اومد فکم رو تو دستش گرفت که اخمام تو هم رفت از درد نالیدم
_داری چیکار میکنی بهادر!؟
بدون توجه به حرف من فشار دستش رو بیشتر کرد و با خشم غرید:
_برای کدوم پدرسگی اینجوری آرایش کردی لباس خواب پوشیدی هان میخواستی چ غلطی بکنی!؟
به سختی جوابش رو دادم:
_برای خودت پوشیدم بهادر خودت بهم گفتی ….
عصبی فکم رو ول کرد سیلی محکمی تو گوشم زد و موهای بلندم رو بین دستاش گرفت و کشید که جیغی از شدت درد کشیدم پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_حالا حالاها باید جیغ بکشی این تازه اولشه امشب جوری جرت بدم دیگه جرئت نکنی تو خونه همچین آرایشی کنی و همچین لباسی بپوشی.
از شدت ترس زبونم بند اومده بود تا حالا هیچوقت بهادر رو این شکلی ندیده بودمش مخصوصا تا این حد عصبی و ترسناک
من رو به سمت اتاق برد پرتم کردی روی تخت و با لحن بدی گفت:
_امشب نشونت میدم عواقب گوه خوردن پشت سر من چیه
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم با گریه بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی خودت بهم گفتی برای امشب آماده باشم الان چرا ….
صدای فریاد بلندش تو اتاق پیچید
_خفه شو
با ترس بهش خیره شدم که به سمتم اومد خم شد توی صورتم و گفت:
_امشب آدمت میکنم

از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم بهادر بعد از اینکه من رو شکنجه ج*نسی کرده بود خیلی راحت چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود
از شدت عذابی که داشتم میکشیدم اصلا خواب به چشمهام نمیومد
تموم صورت و بدنم کبود شده بود بهادر رسما باز باهام یه رابطه زوری که کم از تجاوز نداشت برقرار کرد
چشمهام پر از اشک شده بود داشتم تقاص چی رو پس میدادم ، از شدت درد چشمهام خود به خود بسته شد و دیگه هیچ نفهمیدم.
* * *
با احساس دردی که تو کمرم پیچید چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد کمی به مخم فشار آوردم که تموم اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
نگاهم به جای خالی بهادر افتاد
به سختی از روی تخت بلند شدم و لباس هام رو از کمد که آویزون کرده بودم برداشتم و به سمت حموم رفتم
بعد از تقریبا یکساعت که به سختی گذشت از حموم بیرون اومدم لباس هام رو پوشیدم تموم بدنم زخم و کبود شده بود بهادر واقعا یه بیمار بود
وقتی از اتاق خارج شدم به سمت در داشتم میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم بلند شد:
_کجا بسلامتی!؟
با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم با صدای سرد و خشکی جوابش رو دادم:
_کارت باهام تموم شد دارم میرم پیش مادرم
به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_هنوزم کارم باهات تموم نشده
با شنیدن این حرفش عرق سردی روی پیشونیم نشست من از دیشب بشدت از این مرد روبروم میترسیدم!
دیشب انقدر عصبی بود و خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
که تا میتونست من رو شکنجه کرد تو رابطه و کتکم زد
چشمهام از شدت ترس داشت دو دو میزد انگار متوجه ترس من شد که پوزخندی زد و گفت:
_چیه داری میلرزی!؟
_تو یه بیماری!
_پس مواظب باش سر به سر این بیمار نزاری که برات خیلی گرون تموم میشه!

چند روز از اون روز کذایی میگذشت رفتار بهادر روز به روز داشت باهام بدتر میشد بیشتر شبیه برده اش باهام رفتار میکرد تو این چند روز انقدر ازش دلشکسته شده بودم که فقط دعا دعا میکردم هر چ زودتر از این وضعیت خلاص بشم!
_بهار
با شنیدن صدای لیلا منشی شرکت بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_رئیس گفت تو اتاق براشون چایی ببری!
متعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
_من
لیلا سری تکون داد و گفت:
_آره زود باش ببر تا رئیس باز عصبی نشده سرت داد و بیداد کنه
_باشه
این روزا رفتار بهادر انقدر باهام بد شده بود که همه ی اعضای شرکت متوجه شده بودند و برام دلسوزی میکردند وقتی چایی رو ریخت ازش گرفتم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهادر با یه پسره نشسته بود و مشغول بگو بخند بودند که با دیدن من ساکت شد با اخم بهم خیره شد که سینی رو به سمتشون بردم و چایی ها رو روی میز گذاشتم به بهادر خیره شدم و گفتم:
_با من کاری ندارید!؟
سری تکون داد و گفت:
_نه میتونی بری
از اتاق خارج شدم ولی زیر لب جد و ابادش رو بی نصیب از فحش نداشتم چرا سعی داشت تو شرکت من رو تحقیر و اذیت کنه انگار چیکاره اش کرده بودم که قصد داشت ازم انتقام بگیره انتقام چی خدا داند!
با باز شدن یهویی در شرکت جیغ خفیفی کشیدم نگاهم که به مرد آشنای روبروم افتاد ساکت شدم اون اینجا چیکار میکرد ، اون اما انقدر عصبی بود که اصلا متوجه من نشد به سمت منشی رفت
و عصبی یه چیز هایی رو داشت میگفت منشی سعی داشت اون رو آروم کنه اما انگار بی فایده بود
صدای فریادش بلند شد
_اون رئیس بی وجودت کجاست هان!؟
لیلا با شنیدن این حرفش دهنش باز شد اما خیلی زود خودش رو جمع جور کرد و گفت:
_درست صحبت کنید آقای نسبتا محترم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *