پسر شیطون

?رمان Fix?

 

غلتی سر جای گرمو نرمم زدم و بالشتمو بغل

گرفتم و یک خمیازه ای کشیدم که فکر کنم دهنم

اندازه دهن خدیجه خانم -همسایه قبلیمون که

همین دیروز بالاخره بعد از دو سال اصباب کشی

کرد و از این کوچه رفت باز شد

هر چی براتون بگم کم گفتم تو این دو سال زهشت

ما نداشتیم از دست این خدیجه خانم و عروسای

هزار دنگ درارش

واقعا یکم که نه زیادی نا عادلانس حالا کاش یه

دختر نوجوون اینطور سلیته بازی در میاورد سریع

هزار جور صفحه پشت سرش میزاشتن که آره

دختره خرابه و اهل شه!!

واقعا که خاک تو سرشون کنن با این طرز فکرشون

لبهء شرتکمو که تو نا کجا آبادم گیر کرده بودو مرتب کردم و چشامو روی هم گذاشتم

+پووووف نازنین احمق کپ مرگتو بزار نکنه به سرو صداهای خدیجه خانوم عادت کردی که نمیتونی بخوابی؟!!

با صدای وجدان حرص درارم با عصبانیت بلند شدم و سیخ نشستم روی جام وباصدای بلند شروع کردم به حرف زدن

-تو همین تو یه خاک بر سر کی شوهر میکنی تا من از دست تو نجات پیدا کنم!!

ندای درونم‌:

+خوبه خوبه کم شعر بگو و بگیر بخواب چون اصلا معلوم نیست همسایه بعدی به خوبیه خدیجه خانوم باشه! من تنهات میزارم عزیزم بابابابای .

دهن کجی کردم به ندای درونم و از تختم اومدم

پایین و دمپای های خز دارمو پام کردم و به سمت آینه رفتم

نگاهی تو آینه به خودم انداختم و با دیدن موهام ناخود اگاه شروع کردم به خوندن آیت الکرسی

بعداز راست و ریست کردن خودم بوسی تو آینه برای خودم فرستادم اما با تصویری که تو اینه دیدم زدم زیره خنده

و دار و ندارمو که از نیم تنه سفید رنگم زده بود بیرون دادم تو و از اتاق خارج شدم

 

وارد آشپزخانه که شدم با ندیدن مامان

برگه کوچکی که به یخچال چسبونده بود توجهمو به

خودش جلب کرد. این عادت همیشگی مامان بود همیشه

وقتی می خواست جایی بره، حتی اگه با زبونش هم اطلاع

میداد بازم برام یادداشت میزاشت. امان از دست تو

مامان که همیشه خدا منو جای خره نداشتت به حساب میاری!!!

برگه چسب خورده رو کندم و با لبخندی که همیشه از محبت های فراوان مامان روی لبام نقش می بست شروع کردم به خوندن

+نازنین مادر فدات بشه من رفتم خونه داییت. مثل اینکه زن دایت یکم کسالت داره من رفتم برای ناهار سوپی چیزی براش بپزم، اگر گرسنت شد دلمه تو یخچال هست گرم کن بخور. راستی مادر، همسایه جدید فکر کنم یکی از آشناهای داییت باشه حواست باشه فکر های شیطانی و پلید رو از سرت بریزی بیرون، چون خودت دایی محسن تو خیلی خوب میشناسی که وقتی عصبانی میشه ،چه شکلی میشه!

با خوندن و تمام شدن یادداشت مامان با عصبانیت چشمامو روی هم فشار دادم و با حرص برگه رو پاره کردم. طوری پارش کردم که فکر کنم اثری ازش نموند!

من میدونستم، میدونستم که دایی محسن آخر زهر خودشو میریزه!

بد اخلاق عبوس… منو باش که فکر میکردم اگه ازدواج کنه و از پیش ما بره دیگه از دستش راحت میشیم…

دایی محسن خیلی مرد خوب و مهربونیه، اما به شدت غیرتی و متعصبه تا اونجایی که خودم خودمو میشناسم همیشه خدا دایی محسن به طرز پوشش و همه چیز گیر میداد بر عکس مژده و لادن که اصلا به اون ها گیر نمیداد . اگر من اگرمن این همسایه جدید رو از اینجا فراریش ندادم اسمم نازنین نیست!

خوبه والا لابد اگه بخوایم آب هم بخوریم بدوبدو میرن به دایی محسن گذارش میدن. نه عزیزم این خبرا توش نیست، من این اجازه رو نمیدم و این که دایی محسن کووووووور خوندی بلکه من بمیرم بزارم بپا برام بزاری!

قری به کمرم دادم و عصبی رفتم سمته گوشیم
شماره ساره رو گرفتم ک صدای تخمیش پیچید توگوشم

_ها نازی
چه مرگته باز

_دسته خر و ها نازی
تو فهم شعور نداری کسکش

_کسکش ننته بنال بینم سرم درد میکنه اعصابم ندارم

_گونخور امادع شو میام دنبالت بریم بیرون با بقیه بچه هام هماهنگ کن

_ولک…..

میدونستم میخواد بپیچونه ک گوشی و قطع کردم

ی دوش سریع گرفتم و به اندامه کشیدم نگاه کردم
سینه هایی ک کوچیک و معمولی بود ولی خوش فرم و سفت
کمره باریک و رون های توپول با باسن گرد

موهامو دادم پشته گوشم و سته یشمیمو تنم کردم

سمته کمد مانتوهام رفتم و ی مانتو صورتی کمرنگ تنم کردم

شال مشکی و شلوار جین مشکی
کیف و کفش صورتیمو برداشتم

با لبخند رفتم بیرون
سواره ۲۰۶ سفیدم شدم

وضعیت مالی خیلی خوبی نداشتیم ولی بابا قبله مرگش باهزارتا بدبختی ی خونه و ی ماشین خرید

سیستم ماشین و روشن کردم دستامو قر دادمو با اهنگ خوندم

رسیدم به خونه ساره اینا ک دیدم خوشتیپ تر از خودم بیرون وایستاده و داره با گوشیش ور میره

سرمو اوردم بیرون و تقریبا داد زدم
_شبی چند خوشگله

با تعجب سرشو اورد بالا ک تا دید منم دندون قرچه ایی کرد
_کصافت خفه شو اشغال فک کردی من مثل توام

لپشو کشیدم و سرمستانه خندیدم
_حرص نخور جیگرم دوشب با من بیا راه میوفتی

با تعجب نگام کرد و محکم زد تو سرم
_خاک برسرت کسکش ی جوری حرف میزنی انگار واقعا اینکاره ایی

خندیدمو دور زدم
_بده باهات شوخی میکنم گاگول
برج زهره مار

_اصلا حوصله ندارم نازی هیچی
تورو خدا پیچ نشو

_چه مرگته خب

_هیچی همینجوری از صبح اعصابم خورده

_الکی الکی ساره ؟

_اره

سرمو تکون دادمو حرفی نزدم وقتی نمیخواست حرفی بزنه واقعا نمیزد بعدا باید از زیره زبونش بکشم بیرون

از میدان پیچیدمو برگشتم سمته ساره
_با لیدا و زهرا هماهنگ کردی؟!

_اره برو

سرمو تکون دادمو پامو رو پدال گاز فشاردادم
زهرا و لیدا هردو خونه هاشون بغل هم بود
به سره کوچه ک رسیدیم دیدم پیاده اروم اروم دارن میان

کرمم گرفته بود اونارم اذیت کنم اصلا حواسشون به مانبود و ساره هم ک کلا امروز فارق از همه بدک نبود همشون تو ی شک برن

وقتی رسیدم پشتشون دستمو گذاشتم رو بوق ک ترسیده برگشتن عقب
ساره یکی زد پس کلم

_خجالت بکش نازنین
کی میخوایی ادم شی تو احمق

خندیدم ک از پشت موهام کشیده شد
_نازنین الهی بمیری کسکشِ خر
قلبم ریخت

_نکن زهرا درد گرفت ای ای

_دسته خر و اه اه

لیدا باحرص داشت اینارو میگفت

_باشه باشه ببخشید فقط ولکن موهامو وحشی

موهامو ول کرد و درکمال ارامش تکیه داد به صندلیش

چیزی نگفتم و بغل پارک لاله نگهداشتم
_بریزین بیرون کسکشااااا

لیدا پشته چشمی نازک کرد و پیاده شد دخترام پشت سرش

ماشین و خاموش کردم و رفتم تو پارک
کم و کان ادم تو پارک بود ک بیشتر دختر پسر خودنمایی میکرد
روی نیمکت نشستیم ک با دیدن بچه ایی ک داشت شیر شکلات میخواد لب و لوچم اویزون شد

ساره ک فهمید چی چشممو گرفت خندید و از بازوم اویزون شد
_پاشو پاشو بریم برات بخرم شکمو

خندیدمو و گونشو بوسیدم
_اخ ک تو چقدر عشقی عنینه خانوم

_دخترا نمیایین بریم؟

لیدا لبخندی زد و به ساره گفت
_ن عشقم بخرین بیارین

_نوکره ننت اصغر سیاه

_نازی خفه

همینجوری ک فحش میدادیم بهم و بلند بلند میخندیدم
با صدای تته پته ی کسی برگشتیم عقب

اوه اوه
نگاهی به لباس فرمش انداختم
صورت خوشگل و بی نقصش بیشتر از هرچیزی خودنمایی میکرد و دل میبرد ولی تته پته کردنش تو ذوق میزد

دخترا سریع خندشونو خوردن و شالشونو درست کردن ولی من تخس خیره شدم تو چشمای خوشرنگش

_چیزی شده اقا؟!

_چ…چرا بلن….بلند میخن‌‌…..میخندین

اینو ک گفت زدم زیره خنده ک با اخم وحشتانکش خندمو جنع و جور کردم

_ببخشید برادر بسیجی حواسمون نبود

_بل….بلبلی ممن….ممنوع

دوباره خواستم بزنم زیره خنده ک ساره منو کشید عقب و جلوم وایستاد

_عذرمیخوام تکرار نمیشه

کنارش زدمو بغلش وایستادم
_ماکاری نکردیم ولی
واسه چی عذرخواهی میکنی

عمیقا نگاهه چشمام کرد
میتونم اعتراف کنم تاحالا پسری به لین جذابی ندیده بودم
ولی لکنت زبون داشت و این خیلی تو ذوق میزد

ی پسر بسیجی با این چشمای خوشگل و جذاب و لکنت زبون

بی اراده لب زدم
_چه چشمای خوشگلی

با این حرفم با تعجب سرشو اورد بالا و نگاهم کرد

نگاهه خیره ی دخترارو ک دید سرشو انداخت پایین و لپاش قرمز شد گل انداخت

قدمی به سمتش برداشتم ک ساره از پشت لباسمو کشید
_نشو شیطان رجیم به نرو تو جلد پسره مردم نازی
شرمیشه برامون
سره جدت بتمرگ پسره همسایتون نیست ک بخوایی حالشو جا بیاری
این پسره بسیجیه شر میشه برامون بیا بریم

ساره حرف میزد ولی من تماما حواسم به اون دوگوی ابی خوشرنگش بود
ساره میگفت و اخطار میداد ولی من فقط فقط حواسم پی این میوه ممنوعه بود

دوباره ی قدم رفتم جلو ک هل کرده عقب
_ج….جلو…. نیا

ولی من مثله پروها قصد صرف نظر کردن نداشتم
_با…..باتو….باتوام
ن….نیا…..جلو …..تو…..تونا….نامحر….نامحرمی

با تعحب نگاش کردم
این منگل بود واقعا یا خودشو زده به منگلیت

یهو ساره اومد جلوم وایساد و با ارنج کوبید تو پهلوم
_ازتون معذرت میخوام اقا دوستم حالش خوش نیست میشه ما بریم؟

سری تکون داد و روشو گرفت ساره و لیدا دستمو کشیدن ولی منم هنو محو تماشای چشماش بودم

با پشت گردنی ک خوردم با اخم برگشتم روبرو
_چته
_اسکل دوساعته خیره شدی به پسره چه مرگته
هول نبودیا

_گوه نخور انقد ساره
چشماشو دیدی؟

_خو ک چی مبارک ننه باباش

بحث با این منگلا بیخود بود چیزی نگفتم و بی حوصله تا غروب باهاشون ولگردی کردم تو پارک

ساعتو ک دیدم محکم کوبیدم تو سرم
_بچه ها بدبخت شدم ساعتو
مامانم الان سکته میکنه
دایی بدتر پدرمو درمیاره

سریع بچه هارو رسوندم و رفتم خونه ک دیدم مامان نیومده نفس عمیقی کشیدم و خواستم بپرم رو تخت بخوابم ک با زنگ گوشیم با حالت گریه از جام بلند شدم

با دیدنه شماره دایی اخمام رفت توهم
_بله دایی

_کی اومدی خونه

خواستم بگم به تو چه گوسفند ک سریع کوبیدم تو دهنم

_خیلی وقته دایی بله؟ مامان چرا نیومده هنو؟

_پاشو بیا اینجا مهمون داریم اراسته بیا نازنین و پوشیده

_کی قراره بیاد دایی؟
_همون دوستم ک گفتم
همسایه جدید

کلافه نفسمو رها کردم
لعنت بشین همتون ایشالله
_باشه خداحافظ
_خداحافظ

تونیک گلبهی رنگمو ک تا کمی بالای زانوم بود پوشیدم و شلوار جین مشکیمو تنم کردم

موهای بلندمو شونه کردم ک تا پایین باسنم بود و پیزی ک تو نگاهه اول هرکسی بهش دقت میکرد موهام بود

بافتمش و کش موهای عروسکیمو بالا و پایینش بستم

خط چشمی کشیدم فقط رو خط مژه ام بود و خیلی دیده نمیشه
مژه های بلندمو ریمل زدم و رژ لب اجریمو زدم ک دایی بهم گیر نده

مانتوی ابی نفتیمو تنم کردم و ادکلنمو زدم سواد ماشین شدم

با رسیدن به خونه دایی نفس عمیقی کشیدم و قفل فرمون زدم پیاده شدم

نفس عمیقی کشیدم شالمو دادم جلوتر و لبه ی مانتومو بهم نزدیک کردم و زنگ و زدم

طبق حدسم دایی اومد جلو در
نگاهه خیره ایی به لباس تو تنم انداخت
_برگشت موهاتو از پشت بدم تو مانتوت
_سلام دایی
وایسا برسم چشم

عصبی نفسشو رها کرد و موهامو داد تو مانتوم
_خانواده متعصبی هستن نازنین بی ادبی نمیکنیا
_باشه دایی باشه

پاهامو کوبیدم زمین و پشته دایی راه افتادم با دیدنه کفشای اسپرت چرمی ک دیدم پقی زده زیره خنده

از کفشاشون مشخص بود ک چه تیپ خانواده ایین

رفتیم تو خونه ک به محض اینکه سرمو اوردم بالا با دوچشم خوشرنگ اشنا مواجه شدم

همینجوری وایستاده بودم وسط خونه ک با کشیدن دستم توسط دایی چشم ازش گرفتم

پس این همون همسایه جدیده
همون پسره بسیجیه

نگاهی به جمعشون انداختم چادری ک سرشون کرده بودن و صورت کوچولویی ک از زیره چادر معلوم بود

مامان لبخندی زد
_خوش اومدی دخترم
همسایه جدیدمون هستن عزیزم
اقا رضا و نامزدش فاطمه خانوم

با حرص به دختره نگاه کردم
چهره سفید و خوشگلی داشت وقتی نگام کرد روشو برگردوند اقا رضاهم ک اصلا

بعدهم به تربیت بقیه اعضا خانواده رو
_اینم دخترم نازنین

رضا ی پوزخند زد و سرشو انداخت پایین

با حرص نگاهمو ازش گرفتم و کنار مامان نشستم
مامان با لبخند استکان چایی رو گذاشت جلوم و اروم لب زد

_انقد اخم نکن بچه ابروم رفت الان فک میکنن بخاطره اوناست

شونه ایی بالا انداختم
_به جهنم فکر کنن مامان حوصله ندارم اصلا

چاییمو خوردم ک اقا رضا از جاش بلند شد
برگشت سمته دایی
_محسن جان کجا برم برای نماز

به چشمای ابیش خیره شدم
پف لعنت بشی تو

دایی بردش بالا و خودش اومد پایین
_حاج خانوم اگه میخوایین شمام بفرمایین بالا

حاج خانوم سرشو تکون داد و چیزی نگفت
تا دیدم سره همه گرمه و از همه مهمتر دایی نیست بلند شدم به بهانه ی لباس عوض کردن رفتم بالا

اروم دره اتاق و باز کردم ک دیدم رضا داره سجده میکنه

پشتش قرار گرفتم و صبر کردم تا نمازش تموم شه اما انگار قصد تموم کردن نداشت

کلافه کوبیدم رو شونش
_هوی تمومش کن دیگه
با تواما
اقا رضا
هوی پسر بسیجی منگل
نبینم به داییم از داستان پارک چیزی بگیا
گفتی نگفتی
فهمیدی؟!

خواستم بیام بیرون ک دستمو کشید
محکم کوبید زیره گوشم

با بهت خیره شدم بهش
_توچیکار کردی

نفس عمیق کشیدم و دستمو از دستش کشیدم بیرون
_باتوام میگم چه گوهی خوردی

تهدید وار دستشو اورد بالا
_س…. ساک.‌….ساکت با…..باش

_کصافت بی همه چیز تو به چه دلیلی زدی تو صورته من

جیغ خفه ایی تو صورتش کشیدم
_هاااااا

با چندش روشو ازم گرفت
انگار ک چندش ترین موجوده زندگیش و داره میبینه

با حرص کوبیدم تو شکمش
_چیه چرا اونجوری میکنی از خودت
حالا خوبه لکنت زبون داری و انقد قیافه میایی
اگه نداشتی خداروهم بنده نبودی
اه اه

از بغلش رد شدم و بهش تنه زدم
رفتم تو دستشویی
الهی دستات قلم بشه به حق ابوالفضل

صورتم متورم و قرمز شده بود بغض کرده از دستشویی اومدم بیرون ک با دایی سینه به سینه شدم

نفسمو با ترس رها کردم
اومد جلو و با تعجب به صورتم نگاه کرد
_نازنین صورتت چیشده؟

دستمو گذاشتم روش و با ترس لب زدم
_هیچی دایی در خورد تو صورتم

دستش اومد سمته صورتم ک رضا از اتاق اومد بیرون

دایی رفت سمتش و باهم رفتن پایین
کاش این مجلس مضحک زودتر تموم شه

شام تو سکوت و ارامش و اخم های رضا خورده شد

خیره به صورتش بودم ک نامزدش چیزی زمزمه وار دره گوشش گفت

رضا با عصبانیت از جاش بلند شد
_ما….. دیگ….دیگه…. بری…بریم مح..س…س..ن …جان
…لطف….کرد…کردی دادا….داداش

دایی از جاش بلند شد
_عه عه سره شبه بمونید رضا این چه اومدن چه رفتنه

بابای رضا پیش دستی کرد
_نه محسن جان مرسی پسرم همه چیز عالی بود
باید بریم زودتر وسایل و با حاج خانوم جمع کنیم باباجان مرسی از محبتت

مامان رفت جلو با نامزد و مامان رضا روبوسی کرد ولی من عقب وایستادمو فقط به ی خداحافظی سرسری بسنده کردم
سرم درحاله انفجار بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *