نازنین 

تو اتاق نشسته بودم وبه ساده لوحی خودم ماتم گرفته بودم 

باید کم کم بپذیرم که توی زندگی رضا هیچ جایی ندارم 

و دیگه شانسی برای زندگی و خوشبختی با رضا نیست 

با شنیدن صدای ساره بیرون از اتاق مثل بچه های دوساله ذوق زده شدم سریع از اتاق بیرون اومدم و

پریدم بغلش 

-مامان کوچولوی ما چه طوره ؟! 

-نمک نریز بیا بریم تو اتاقم باهات کار دارم 

بعد از سلام وروبوسی با حاج خانم تو اتاقم کشیدمشو درو بستم 

-خب بگو؟! 

-چیرو 

-همونی که جلوی حاج خانم نتونستیش بگی و مثل حناق گیر کرده تو اون گلوت !

لبخند کم جونی زدم و ادامه دادم 

-دلت خوشه بابا تو هم از بدبختیام بگم بت؟

-نه از اقا رضا جونت بگو ببینم به کجاها رسیدین !

-ول کن ساره توروخدا ، اون که به هیچ جاشم نیست من تو چه حالیم 

-نه بابا نکنه کلاغ ها بهت خبر دادن

بغضم گرفت سعی میکردم که بغضمو مخفی کنمو به ساره نگم ولی نمیشد 

خیلی وقته با ساره دوست بودم کافی بود به چشمام نگاه کنه تا تهش میرفت 

سریع کنارم نشست و بغلم کرد

-ببینمت چت شده تو دختر!!

 اولین اشکم که افتاد زبونمم باز شد

-میخواستی چی بشه ساره ؟! 

انصافا این حق منه که اینطوری عاشق بشم بعدش رها 

ساره گناهم چی بود که همه طردم کردن !!

ساره رضا منو نمیخواد از اولشم نمیخواست فقط واسه هوس میومد سمتم 

-هیششش نازی دیگه اینقدرا هم نامردی نکن دیگه !

عصبی شدم 

اخه ساره از کجا میدونست من چی کشیدم که اینطوری طرفداریشم میکرد 

اگه چیزایی که من دیدم رو میدید بازم اینطوری میگفت؟! 

از جام بلند شدم و غریدم 

-کم چرت بگو ساره حالا طرف اون عوضی رو میگیری توهم؟! 

دیشب اومده اینجا میگه تنها زنش منم ،منو بوسید ،ساره باهاش خوابیدم 

-خاک عالم تو سرت نازنین خب اینا که خوبه بدبخت!

-اره خوب بود !

صب که رفتم بیدارش کنم دیدم داره با اون ایکبیری حرف میزنه بعدش گفت میره دانشگاه تعقیبش کردم دیدم رفت پیش فاطمه جونش 

توراه هم کلی براش وسایل خرید ساره 

ساره الکی خودمو امید میدادم که رضا دوستم داره

شاید واقعا این همه سال فاطمه رو دوست داشته ومن خودمو گول میزدم 

اشک هام بیشتر شدن 

-اروم باش نازی شاید اشتباه فهمیدی من میدونم رضا از ته دلش تورو میخواد

-برو بابا با همینا خودمونو اسگل کردیم رفته 

در اتاقم زده شد سریع گوشه ی تخت پشت به در نشستم واشکامو پاک کردم 

نمیخواستم کسی اشک هامو ببینه 

حاج خانم اومد تو ‌و گفت 

-نازنین جان عزیزم اومدم بگم که واسه شام رضا گفته همگی بریم خونشون 

یکه خورده سریع برگشتم به طرفش و گفتم

-چی ؟!

 من برم خونه ی رضا؟! 

به چه مناسبت ؟! 

-نمیدونم مادر ولی گفت حتما تو هم باشی !

پوزخندی زدم

-لابد عفریته خانم میخواست خوشبختیشونو تو چشمم کنه 

محکم گفتم 

-من نمیام حاج خانم شما برین !

-ولی مادر …

نگام به ساره افتاد که با دهنی باز بهم خیره شده بود 

 

چشمامو براش گرد کردم وادامه دادم 

-ولی نداره حاج خانم بیام اونجا که خودمو سکه ی یه پول کنم 

نوچ بیشتر از این نمیزارم تحقیرم کنن!

-خودت میدونی مادر ولی اون رضایی که من میشناسمش عمرا بزاره تو اینجا بمونی 

با خنده از اتاق بیرون رفت 

ساره یکی به دستم کوبید و گفت 

-تو دیونه شدی نازی ؟یعنی چی که نمیری ؟! 

-احمق نشو ساره ،من که اون عفریته رو نشناسم باید بمیرم ،هه! لابد الانم کلی نقشه کشیده که چه طوری از بالا تا پایین خرابم کنه بیشور !

-خب تو هم نزار نازی !

– زده به سرت؟! 

-نه احمق جون اون با این کارش میخواد خوشبختی که وجود نداره رو ثابت کنه 

تو هم داری کمکش میکنی بدبخت 

پاشو برو و تظاهر کن که به ت *خمتم نیست دختر 

خوشگل کن وبرو بدبختیشو ثابت کن 

در ضمن حال اون رضا هم سرجاش میاد 

حرف بدی هم نمیزد ساره 

باید هم به اون چشم سفید نشون میدادم که ازش سر ترم 

و هم به اون رضا که لیاقتش همون زنه نه مثل من 

نقشه ای که کشیدم مو لای درزش نمیرفت 

بعد از رفتن ساره حاج خانم و حاج بابا رو هم فرستادم که خونه رضا برن 

میخواستم ببینم رضا میاد دنبالم یا نه!!

میگن کسی که بچش پسر باشه تو بارداری خوشگل میشه واین واسه من کاملا صدق میکرد 

خوشگل شده بودم ولی بازم ارایش کردم و موهامم اتو مو کشیدم لباس مشکی براقی هم پوشیدم که قشنگ خودنمایی میکرد 

منتظر تو خونه نشسته بودم ولی هیچ خبری نشد 

یه ساعتی گذشته بود و کم کم داشتم نا امید میشدم 

از طرفی هم حس کنجکاوی بدجور از تو منو میخورد 

ای خدا حالا چیکار کنم ای کاش باهاشون میرفتمااا !

نه نه اصلا همون بهتر که نرفتم 

ای بابا حسابی کلافه شدم 

پاشدم یکم اتاق رو بالا و پایین کردم که دیدم زنگ در خورد 

قلبم وایساد 

خدایا اومد رضا اومده منو ببره 

از ته دلم لبخند عمیقی زدم 

یکم خونسردیمو حفظ کردم ویه گوشه بی تفاوت نشستم که دیدم رضا با کلیدی که از مادرش گرفته بود 

درو باز کرد وداخل شد 

با دیدنش چشم غره ای رفتم ورو ازش گرفتم که گفت

3 پاسخ به “رمان پسر شیطان پارت سی و هفت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *