با عصبانیت سرش فریاد زدم:

– هرزه منم یا تو که با اینکه نامزد داشتی همش چشمت دنبال من بود؟! من‌که ازت متنفر بودم تو بزور باهام ازدواج کردی الان هم از هم طلاق گرفیتم حق این‌که سرم داد بزنی، تحقیرم کنی یا روم غیرتی بشی‌رو نداری. فقط یک بار دیگه ببینم بهم تهمت می‌زنی ازت شکایت می‌کنم. تو خیلی غیرتی هستی سر زن خودت غیرتی شو برو رو بچه ها خودت غیرتی شو نه یه غریبه.

– بچه هام؟! منو فاطمه اصلا تو یه اتاق نمی‌خوابیم تو حرف از بچه میزنی؟ هه.

– به من چه که تو یه اتاق می‌خوابی یا نه. حیف من‌که…

دیگه ادامه ندادم.

– حیف تو که چی؟

-هیچی وللش بای.

بعد هم سریع از خونه رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم. حالم خیلی بد بود. با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم نمی‌دونستم کجا دارم میرم بی‌هدف و با سرعت زیاد رانندگی می‌کردم گوشیم همش زنگ می‌خورد بدون نگاه کردن به گوشی خاموشش کردم. اهنگ غمگین داشت پخش می‌شد منم همراه آهنگ گریه می‌کردم.  به من گفت هرزه من‌که عاشقش بودم به غیر از اون به کس دیگه ای فکر نمی‌کردم اگه می‌خواستم بد باشم خیلی راحت می‌تونستم ولی اینکار رو نکردم؛  اگه قبلا اون کار ها رو انجام می‌دادم

بخاطر لجبازی و رو کم کنی بود. داشتم با خودم حرف می‌زدم و گریه می‌کردم که با صدای بوق ماشینی فرمون رو کج کردم و رفتم تو دره.
– آخ.
سرم خورد به فرمون ماشین و دیگه هیچی نفهمیدم.
***
رضا
از دست خودم عصبانی بودم چرا نمی‌تونم در برابر نازنین بی‌تفاوت باشم؟ این‌همه تحقیرم می‌کنه ولی من دیونه وار عاشق‌شم و روز به روز به شدتش اضافه میشه. با عصبانیت رفتم داخل و به فاطمه گفتم:
– مانتوت رو بپوش بریم.
– اما…
اجازه حرف زدن بهش رو ندادم و دستش رو کشیدم و پرتش کردم تو اتاق و گفتم:
– تا پنج دقیقه دیگه اگه مانتوت رو پوشیدی که هیچ اگه نپوشیدی من می‌رم باید خودت بیای.
***
نازنین
با سوزش دستم چشمام رو باز کردم که نور مستقیم خورد تو چشمم. چشمام رو بستم و بعد دوباره باز کردم که دیدم پسر جونی با روپوش سفید با لبخند داره نگام می‌کنه وقتی دید چشمام بازه گفت:
– چه عجب خانم خواب‌آلود از خواب بیدار شدن، دوماه دیگه هم می‌خوابیدی. اسمت چیه؟
– مگه چقدر اینجام؟
– دوماه و سه روز. نگفتی اسمت چیه؟
– دوماه؟! اسمم… نمیدونم.
دکتر با مهربونی گفت:
-اشکال نداره یادت میاد بر اثر ضربه ای که به سرت خورده احتمال میدادیم حافظت رو از دست داده باشی.
صورتم به خارش افتاد دستم رو بلند کردم و نزدیک صورتم بردم که دستم به پارچه ای برخورد کرد گفتم رو صورتم انگار یه چیزیه ها.
– تو تصادف صورتت ضرب دیده عملش کردیم. خارش صورتت هم اثر عمله نباید بخارونی.
با صدای دکتر نگاهی بهش انداختم و گفتم:
– چهرم عوض شده؟
– چیزی معلوم نیست.
– تا کی باید باشه؟
– امشب بازش می کنیم.
– اها.
دیگه چیزی نگفتم که دکتر رفت. دکتر گفت تصادف کردم با کی و برای چی تصادف کردم؟ هرچی بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم برای همین تصمیم گرفتم بخوابم.
– خب اماده ای؟
با استرس به پرستار که اومده بود باند صورتم رو باز کنه گفتم:
– اره.
پرستار اروم، اروم شروع به باز کردن کرد.
– خب تمام شد اینم از ایینه می تونی خودت رو ببینی.
– چقدر خوشگل شدم. قبلا هم اینقدر خوشگل بودم؟
– اره عزیزم خیلی خوشگل بودی حتی بیشتر از الانت.
– خانوادم کجاست؟ چرا نمیان ملاقاتم؟
– متاسفانه ماشینت به همراه وسایلت اتیش گرفتن اقای دکتر فقط تونستن شما رو نجات بدن.
– اقای دکتر؟
– اره همون که صبح تو اتاقت بود. مثل اینکه داشته از اونجا رد میشده که ماشینش خراب میشه دنبال یه نفر واسه کمک می گشته که تو رو پیدا می کنه شانس اوردی زود از ماشین بیرون اوردت وگرنه تو هم  همراه ماشینت اتیش گرفته بودی تا تو رو داخل ماشین میزاره دوباره استارت میزنه که ماشین روشن میشه. خدا خیلی دوست داشته که اقای دکتر رو سر راحت قرار داده. عزیزم من برم کار دارم بعد میام بهت سر میزنم.
– باشه.
وقتی اسم خدا رو اورد یه ارامش خاصی وارد بدنم شد و باعث شد تا راحت بخوابم. صبح با سر و صدای زیاد بیدار شدم. اه اینجا چقدر سرو صداست نمیزارن ادم دو دقیقه بخوابه.
– سلام خانوم خوا الو. خوبی؟ غرغرات تموم شد؟
با صدای دکتر چشمام رو باز کردم و بهش گفتم:
– سلام. مرسی خوبم.
– خدارو شکر چند روز دیگه مرخص میشی.
– من نمی تونم طاقت بیارم همین امروز باید مرخصم کنی اگه نکنی فرار می کنم.
دکتر با خنده گفت:
– فرض کن مرخص شدی کجا می‌خوای بری؟
با حرف دکتر یاد قراموشیم افتادم راست می‌گفت من چیزیی یادم نیس کجا برم؟ پیش کی؟ دکتر که دید رفتم تو فکر با لبخند مهربونی که فکر کنم از چهرش جدا نشدنی بود گفت:
– نگران نباش بالاخره حافظت رو بدست میاری اگه از بیمارستان خسته شدی می‌برمت خونمون مادرم و خواهرم هم  هستن. مطمئنم با سارا دوست های خوبی میشین. بعد از… اون خیلی تنهاست مطمئنم با اومدن تو دوباره مثل سابق میشه.
با دقت به حرف خای دکتر گوش کردم من اونا رو نمیشناختم از کجا معلوم دروغ نگفته باشه؟ شاید بخواد من رو ببره و بلایی سرم بیاره. نه نمی‌تونه . دودل بودم نمی‌دونستم کدوم کار درسته برم یا نه؟ دکتر که متوجه دودلی من شده لود گفت:
– چند روز فکر کن بعد بگو. نگران هیچی هم نباش. امروز میگم مادرم و سارا بیان پیشت. من دیگه میرم چیزی نیاز داشتی بگو خداحافظ.
– خداحافظ.
بعد از رفتن دکتر کلی فکر کردم و آخرم به نتیجه ای نرسیدم. پرستار اومد و یه آرام بخش تو سرمم زد که بخواب رفتم. با حس نوازش های دستی چشمام رو باز کردم که زنی ۴۵-۵۰ ساله رو دیدم که با لبخند داشتم سرم رو نوازش می‌کرد.
– بیدار شدی عزیزم؟
نه هنوز خوابم چه سوالیه آخه. با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
– من مادر آرمانم.
با چشم های گرد شده گفتم:
– آرمان کیه؟
با لبخند گفت:
– دکترت.
– آها.
پس آرمان هم به مادرش رفته که همش لبخند میزنه. انگار لبخند یه جزء جدا نشدنی از چهره مادر و پسر بود. با لبخند گفتم:
– خوشبختم.
– آرمان همه چیز رو برام تعریف کرده خوشحال میشم تا بخاطر اوردن حافظت بیای پیش ما.
– ممنونم.
– بدون تعارف میگم آرمان که همش شیفته سارا هم بعد از اون اتفاق افسرده شده شاید با اومدن تو این بچه هم مثل قبل شد.
مگه چه اتفاقی. افتاده که همشون می‌گن اون اتفاق راستش کنجکاو شدم که این خانواده رو بیشتر بشناسم برای همین گفتم:
– باشه.
مادر آرمان خیلی خوشحال شد و پیشونیم رو بوسید وقتی پیشونیم رو بوسید یه حس آرامشی به سراسر وجودم سرازیر شد.

19 پاسخ به “پسر شیطان /پارت بیست و هفت”

  1. سلام ببخشید چی شد!؟
    نازنین حافظشو از دست داد!؟
    وای بدبخت نشیمممم!!!!
    نکنه رضا رو کلا یادش بره بره عاشق یکی دیگه شهههههه!!!!!!

  2. چرا رمان این جوری شده من تا بارداری نازنین خوندم که با رضا تویه خونه قبول میکنه زندگی کنه اما همچین چیزی نبود که تصادف و…

      1. سلام…نازنین دوباره باردار میشه اونم بدون اینکه رضا بفهمه میخواست که بچه شو سقط کنه سارا به رضا اطلاع میده و… اینجا اصلا رمانو تغییر دادن نازنین اصلا تصادفی نداره اسم رمان بچه بسیجیه ….من دارم میخونم چون اصلا بااون فرق داره …

  3. ببخشید شما خودتون هم این رمان هارو میخونید!؟
    بعد نمیشه از نویسنده بپرسید که بعدش چی میشه که یکم تو نظرات بنویسید!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *