جیغه خفه‌ای کشیدم و کمرم چسبیدم که از برخورد به کف اتاق درد گرفته بود.

لعنت به من چرا حواسم به خودم نیست!! 

ارتفاع این تخت لعنتی چرا بلنده اینقدر؟ 

کف اتاق از سنگ درست کردن مگه!!

_چیشد؟ خوبی؟

دست از غر زدن تو دلم برداشتم و سر بلند کردم به مهبد که از بالا تخت زل زده بود بهم نگاه کردم و با چهره درهم گفتم: فکر کنم شکست.

خندیدو گفت: بعید می‌دونم. 

از رو تخت پایین اومد و گفت: زبونت اگه کوتاه کنی این بلاها سرت نمیاد.

چپ چپ نگاه‌ش کردم، دست انداخت زیر بدنم با وجود مخالفتم از رو زمین بلندم کرد، روی تخت گذاشتم و کنارم دراز کشید و گفت: حالا ساکت بمون بزار بخوابم. 

دلم برا لحن خسته‌ش سوخت… بیچاره چند ساعت رانندگی کرده بود و نیاز داشت بخوابه و حقش نبود اذیتش کنم.

_باشه.

یه تای ابروش بالا انداخت و سرش رو بالشت گذاشت.

فکر کنم یکم کوتاه اومدنم براش عجیب بود که همچین نگاه کرد.

 ولی خوب دلم سوخت براش که بیخیال اذیت کردنش شدم‌ وگرنه که از تلافی نمی‌گذرم!

کمرم و شکمم درد می‌کرد یکم ماساژ دادمشون تا کم کم خوابم گرفت و خوابم برد.

××××

کش و قوسی به تنم دادم دنبال ساعت تو اتاق گشتم تا ببینم ساعت چنده، اما انگار اتاقشون با ساعت آشنایتی نداشت.

 نیمه خیز شدم گوشی از رو میز عسلی کنار تخت برداشتم و دکمه پاور زدم با دیدن ساعت که هشت صبح نشون می‌داد پوفی کشیدم. 

مطمئن بودم که حالا چون بیدار شدم دیگه نمی تونم بخوابم.

رمز گوشی زدم و پیامی که برام اومده بودو باز کردم با خوندن متن پیام خیلی سریع سرجام نشستم.

اینکه شهلا گفته بود تو اولین فرصت باهاش تماس بگیرم عجیب نبود ولی ساعت ارسال پیامش که پنج صبح نشون می داد عجیب بود!

یه لحظه ته دلم ترس افتاد که نکنه اتفاقی برای بابا اینا افتاده باشه.

 از تخت سریع بیرون اومدم. 

لباسم طوری نبود که بتونم برم تو راهرو حرف بزنم پس رفتم تو سرویس بهداشتی و سریع دکمه تماس لمس کردم.

تماس اول بدون اینکه جوابی بگیرم قطع شد هنوز دوساعت تا تموم شدن شیفتش مونده بود پس نمی‌تونست رفته باشه خونه، الان خواب باشه.

یک بار دیگ شمارش گرفتم، از جواب دادنش داشتم ناامید می‌شدم که تماس وصل شد‌.

_گیتا!!

_چیزی شده؟

_نه.

با شنیدن جوابش نفسم بیرون دادم دستم لبه‌ی روشویی گذاشتم و گفتم: خدا نکشتت اول صبحی پیامت دیدم ترس برم داشت که نکنه اتفاق بدی افتاده باشه‌.

از شنیدن صدای باز و بسته شدن در متوجه شدم که وارد فضای بسته‌تری شده که صدا‌هام  کمتر شده.

_بیین اتفاق بدی نیوفتاده ولی یچیزی می خوام بپرسم.

چشم ریز کردم خیره به تصویرم تو آیینه گفتم: چی؟

_اون مرد که تیر خورده بود یادت؟

بدون حرفی منتظر ادامه حرفش شدم. اونم که انگار تایید یا رد من براش اهمیتی نداشت ادامه داد: از من خواست که بتونه تو ببینه… اسم و فامیلیت پرسید دیشب کلی خواهش کرد که من بهت بگم.

_تو چی گفتی؟

ضربه‌ای که به در سرویس خورد مانع شنیدن جواب شهلا شد. 

شیر آب باز کردم و بلند گفتم: صبر کن یه چند دقیقه.

_اون تو داری با تلفن حرف میزنی؟

_با صبر آشنایت نداری؟ اگه خیلی ضروری یه سرویس تو راهرو هست!

و گوشی رو گوشم گذاشتم گفتم: بعد حرف میزنیم.

_گیتا داری چیکار میکنی؟

سوالش هیچ به مزاقم خوش نیومد. حس یه آدم خطاکار سوالش بهم داد.

با جدیت گفتم: بعد حرف میزنیم.

انگشتم رو قسمت قرمز رنگ کشیدم.

 حین شستن صورتم فکر کردم که چطور متوجه من شده!! 

اصلا چطور منو یادش نرفته که با یه لحظه دیدنم شناخته منو!!

سرم بلند کردم چشمم از آیینه به تصویر صورت خیس آبم افتاد… یادم اومد که حوله با خودم ندارم‌.

با ضربه‌ای که به در سرویس بهداشتی خورد، شیر آب بستم و گفتم: اومدم… چه عجله‌ای داری!

درو باز کردم حین برداشتن حوله‌ از رو شونه‌اش گفتم: اینجا فقط همین یدونه داره؟

حوله رو صورتم کشیدم که صورتش درهم رفت و گفت: نه. با کی داشتی حرف می‌زدی؟

یه تای ابرو بالا انداختم و حوله گذاشتم رو شونه‌ش از چهارچوب در سرویس بیرون اومدم و خودم به نفهمیدن زدم.

چرخید از تو چمدون که هنوز فرصت نکرده بودم لباساش توی کمد بزارم حوله دیگه‌ای برداشت و گفت: این وقت صبح با کی داشتی یواشکی حرف می‌زدی؟

دست به سینه مقابلش قرار گرفتم نگاه به صورت اخمالوش کردم و گفتم: این سوالا یعنی چی؟ من باید در مورد تماسام به تو توضیح بدم؟  

_از اینکه هر بار دلایلم برات توضیح بدم خوشت میاد؟

شونه بالا انداختم و گفتم: نه اصلا! فقط اینکه یکی مثل بازپرسا برای هرچیزی ازم جواب بخواد، بدم میاد… من بابام ازم نمی‌پرسه بعد تو …

دستهام بالا آوردم و کلافه ادامه دادم:

 ببین قرار نبود تو زندگی هم دیگه، دخالت کنیم.

خم شد تو صورتم و با جدیتی که خشکم کرد گفت: دو بار به روت خندیدم دور برت نداره!

توی زندگیم حکم مخزن جوجه کشی داری پس وقتی ازت سوال میکنم درست جواب بده تا حرفی نشنوی که نمی‌خوای…

با حرفش از خشم وجودم داغ شد…

 لب باز کردم هرچیزی که لیاقش بود بارش کنم که دستش بالا آوردو چهارتا انگشتش رو لبم گذاشت و گفت: 

 وقتی می‌پرسم برای اینکه نمی‌خوام تا وقتی بامنی پای کس دیگه‌ای درمیون باشه. پس خیال برت نداره که چیزی این وسط هست که با شرایط از پیش تعیین شده نمی خونه!!

2 پاسخ به “پرستار شیطان من/پارت بیست و هشت”

    1. عزیزم نویسنده این رمان بخاطره مشغلشون زود‌زود نمیتونن پارتگذاری کنن و چون نمیخاییم نصفه بمونه ۳/۴روز یبار پارت میدن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *