برای شام خوردن کنار مهبد نشستم و رهام و زنشم مقابل ما و پدر بزرگم روی صندلی که راس میز قرار داشت نشست.

با دیدن نمکدون کنار دست پدربزرگ یکمی دودل بودم حرفم بزنم یا نه که با کلی کلنجار رفتن سرم برگردوندم کنار گوش مهبد پچ زدم: 

نمک برای پدر بزرگت خطرناکها!! همینطوریش غذا خودش نمک داره.

_جمع مناسب درگوشی حرف زدن نیست!

با حرف پدربزرگ که مخاطبش من بودم مهبد از زیر میز دستم فشرد و گفت: 

معذرت میخوام پدرجون گیتا فقط نگران شما بود از نمک کنار دستتون استفاده نکنید.

با حس سنگینی نگاه‌ها روم سرم بلند کردم که تو وهله اول نگا‌م به نگاه پر تمسخر رهام افتاد…

شام توی سکوت خوردیم و دوباره برگشتیم تو سالن.

جمعشون اونقدر کسل کنند‌س که چند بار خمیازه کشیدم آخرش مهبد چپ چپ نگاه‌م کردو کنار گوشم پچ زد: چته؟ خوابت میاد؟

بدخلق لب زدم:کی میریم ساعت دو داره میشه. من فردا شیف دارم چطور صبح بیدار بشم؟

_یکم دیگه تحمل کن میریم…

نفسم فوت کردم و صاف سرجام نشستم.

 تا ببینم کی میخواد این مهمونی مسخره تموم بشه!

***

لحاف از روی بدن برهنه‌ام کنار زدم روی تخت نیمه خیز شدم با دیدن ساعت برگشتم به کنارم نگاه کردم که مهبد ندیدم.

اینطور که عقربه‌های ساعت و جای خالیش نشون می داد مهبد رفته و کسی خونه نیست.

سریع بلند شدم و یه دوش سرسری گرفتم از اینکه بیدارم نکرده بود عصبی بودم… خونه بودن حوصله‌ام سر می‌برد برعکس خیلیا محیط بیمارستان و کارم دوست داشتم..

با عجلگی لباس پوشیدم خودم رسوندم بیمارستان.

تا وقت ناهار مهبد ندیدم.

 از بچه ها شنیدم که صبحم فقط یه ساعت اول بیمارستان بوده به مریضاش سر زده و بعد با عجلگی رفته.

کنجکاو بودم که کجاست ولی اصلا دوست نداشتم زنگ بزنم بشنوم که به من ربط نداره!! 

از اولم قرار نبود کاری بهم داشته باشیم…

بعد ناهار تو ایستگاه پرستاری نشسته بودم با گوشیم بازی می کردم که صدای گریه شنیدم.

 از بازی بیرون اومدم بلند شدم با دیدن دختر 16-17 ساله ای که سردرگم دور خودش می‌چرخید نمی‌دونست چیکار کنه، سمتش رفتم برش گردوندم سمت خودم و گفتم: چیشده… اتفاقی افتاده؟؟

_نه خانم من خوبم داداشم درد داره‌… داره میمیره… توروخدا کمکش کنید‌.

بینیش بالا کشید و با خواهش نگاه‌م کرد.

_داداشت کجاست؟؟

_تو ماشین… 

_خیلی خوب… بریم بهم نشون بده داداشت.

دستم گرفت همراهش از ساختمون بیمارستان بیرون اومدمو سمت در خروجی رفتم.

با دیدن زانتیایی که کج پارک شده بود و دختره سمتش رفت سرعت قدم‌هام بیشتر کردم.

روی صندلی جلو کسی نبود پس داداشش روی صندلی عقبه.

در عقب باز کردم با دیدن کسی که روی صندلی عقب بود ماتم برد… باورم نمیشد که دارم میبینمش!

با کشیده شدن استینم به خودم اومدم گیج برگشتم که با دیدن صورت خیس اشک داره سرم تکون دادم و برگشتم سمتش… 

تمام لباس سفیدش رنگ خون گرفته و از پهلوش که دستش روش گذاشته بود فهمیدم زخم عمیقی روی پهلوش…

 دویدم سمت نگهبانی گفتم: آقا مسلم زنگ بزن بگو برانکارد بفرستن یه مورد اورژانسی داریم زود باش!!

حرفم که زدم به سرعت برگشتم سمت ماشین. 

دستش از رو پهلوش برداشتم پیراهن خونیش کنار زدم با دیدن جای زخمی که برای گلوله بود ماتم برد…

نفسم لحظه‌ای از افکاری که تو سرم زنگ زد بند اومد. 

نمی‌خواستم باور کنم چیزی که می‌بینم درست باشه. اون حالا که بعد چند سال میبینمش نمیخواستم باور کنم که تو کار خلاف وارد شده!!!

دست لرزونم جلو بینیش گرفتم، با حس نفسای مقطعیش نگران شدم…

با شنیدن صدای اومدن بچه‌ها کنار رفتم.

از ماشین بیرون آوردنش روی برانکارد گذاشتنش درحالی که سمت بیمارستان میرفتم پشت سرشون گفتم: عجله کنید روی پهلوش زخم گلوله‌س

شهاب با حرفم متعجب نگاه‌م کردو گفت: برو بگو اتاق عمل اماده کنند زود باش دختر عجله کن

سرتکون دادم دویدم وارد که شدم با مهبد رو به رو شدم که مشخص بود تازه اومده با دیدنم تو اون حال آشفته، اخم کردو گفت: چیشده؟

به سختی لب زدم: بگو اتاق عمل اماده کنند یه مورد اورژانسی داریم

به پشت سرم نگاه کردو بدون دادن جوابم رفت.

حس و حالی که داشتم نمی‌فهمیدم نیم ساعت بود که پای دیوار نشسته بودم به دستای خونیم نگاه می کردم و تو سرم یه خلا بزرگ بود که با هیچ چیزی پر نمیشد!!

رمان پرستار شیطون من

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *