با حرص به سمت تختم رفتم وپتو روم کشیدم وزیر لب گفتم 

-این چند هفته که گذشت این یه ماه واندی هم میگذره و ازت طلاق میگیرم 

پرید رو تخت وکنار گوشم گفت 

-ماجرای بزک نمیر بهار میاده دیگه نه؟! 

-تو حالا صبر کن میبینی خودت!

-شاید این جمعه بیاید شاید!!

پروعه مغرور حالا چون تو شناسنامه زنشم فکر کرده دیگه چه خبره !

صبح زود از خواب پریدم و با  ناباوری دیدم رو بازوهای لخت کامیار افتادم و همچین سرمو بین بازوهاش حبس کرده بود

که موهای سینش نزدیک بود تو حلقم بره دستمو روی سینش گذاشتم و همین طوری که هلش میدادم 

خیلی ناراحت ومعذب گفتم 

-پاشو کامیار اهه این چه وضع خوابیدن ؟! 

پاشو خفه شدم 

-بگیر بخواب جوجه !

-کامیار بهت میگم دستاتو باز کن لاقل پاشم کلاس دارم 

-رئیس اون خراب شده اینجا کپیده اونوقت تو دنبال خط چهارم ادیداسی بگیر بخواب دیگه اوف 

با کلافگی یکم تکون خوردم ولی فایده نداشت 

دستاش سنگین بود از قصد هم سنگین تر کرده بود بیشور 

منم نامردی نکردم دستمو دراز کردم ولیوان ابی که کنار تخت بود وبرداشتم و یهو رو سرش خالی کردم …

به سرعت ازم جدا شد وبا لبخند و خوشحالی از تخت پایین پریدم 

-خیلی نامردی نگار ! دیونه شدم تو خواب 

-تقصیر خودته میخواستی بزاری بلند شم تا اینطوری نشه 

-عهه باشههه وقتی از این به بعد شبها همینجا مجبورت کردم بخوابی حالیت میشه !!

-هه برو بابا دیشبم بهت ابانس دادم از این خبرا نیستااا تا صبح بوی گند عرق میدادی 

-پس بو هم میکردی ؟! 

اصلا بحث با این بشر بیفایده بود با حرص راهمو گرفتم وبیرون رفتم 

بعد خوردن صبحونه سریع اماده شدم که دیدم اونم اماده شد و جلو تر از من از در بیرون زد 

دیدم سوار ماشینش شد وروشنش کرد با خوشحالی به سمت ماشینش رفتم تا میخواستم درو باز کنم گازشو گرفت ورفت 

بی فرهنگ بدبخت ! اصلا با تاکسی میرم 

انگار حالا هرروز که با تاکسی میرم مردم که الان بمیرم 

سریع پریدم وتاکسی گرفتم 

توی تاکسی تموم حواسم به کاراو حرفای خودم وکامیار بود ، کامیار دیگه مثل سابق نبود نرم تر شده بود یکمم از غرورش کنار رفته بود 

وقتی به اموزشگاه رسیدم هنوز نیومده بود .. پس این کجا مونده  اون که زودتر از من راه افتاد ….

شونه هامو بالا انداختم وبی تفاوت به سمت خانم نیک پی رفتم 

تا منو دید با خوشحالی از جاش بلند شد وگفت

-اووه خوبه تشریف اوردین بالاخره

با نگرانی لب زدم 

-مگه چی شده خانم نیک پی ؟! اتفاقی افتاده؟! 

-نه نه فقط وکیل اقای نامدار تشریف اوردن الان خیلی وقته منتظر شما هستن گفتن شما یا اقای نامدار هر کدومتون اومد برید دفتر کاردارن باهاتون

به سرعت وارد دفتر شدم وبعد سلام و احول پرسی گفتم 

-خب چیزی شده اگه هست به منم بگین .!

-راستش اومدم بگم که تموم کارهای تقسیم مال واموال رو انجام دادم !

 

از ته دل لبخند عمیقی زدم که ادامه داد 

-‌الان دیگه به طور قانونی هر چی سهم شما واقای نامدار هستن مشخص شده …

از ته دلم خوشحال شدم …. واسه همین گوشی رو از کیفم بیرون کشیدم تا به کامیارم بگم 

یه بوق دوبوق  سه بوق ولی جواب نداد 

دوباره گرفتم بازم جواب نداد 

ای بابا پس این کجا موند اخه ..اون که زودتر ازمن 

راه افتاد تازه من با تاکسی اومدم ..

با وکیل خدافظی کردم و رفت دفترو از خانم نیک پی گرفتم وسر کلاس رفتم …

اینسری بچه ها پیشرفت چشمگیری داشتن واسه همین درس جدیدی رو بهشون یاد دادم 

اخرین دانشجو هم که رفت با انرژی از جام بلند شدم  دفترو به خانم نیک‌پی دادم 

از کامیار سراغی گرفتم که گفت از صبح نیومده 

شاخ دراوردم پس این بشر کجا مونده از صبح کدوم قبرستونی رفته ؟!

 

اصلا همون بهتر که نیست کمتر ببینمش تا حالم خراب نشه امروز …

ته دلم دلشوره افتاد !! اما اهمیت ندادم دیگه کارهای ارث وورثه تموم شد وبالاخره میتونستم از شرش راحت بشم 

تاکسی گرفتم و واسه اینکه خبر رو به بقیه بگم خونه ی خاله اینا رفتم …

(کامیار)

  صبح که از خونه اونجوری بیرون زدم وبا خودم نبردمش سردرد گرفتم …

دور زدم که برگردم وبرش دارم که این غرور لعنتی مانعم شد ..

توی راه بودم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن اسم وکیلم سریع وصل کردم 

وقتی که گفت تموم کارهای تقسیم ارث رو انجام داده 

دلم اشوب شد … با بیحوصلگی گوشی رو قطع کردم وجلوی داشتبرد پرتش کردم 

حالا نگار حتما پاشو توی یه کفش میکنه که طلاق میخواد …

دلم نمیخواست طلاقش بدم … کنار نگار بهترین و متفاوت ترین حس رو داشتم ولی لعنت به منی که 

غرورم هیچ وقت نزاشت احساسمو بیان کنم …

 

در کنار لجبازی هاش و اخلاق های تندش بهش احساس خاصی داشتم 

طوری که به هیچ دختری این حسو نداشتم ..

توی همین فکرا بودم که ماشین روبه رو که از فرعی دراومد رو ندیدم فقط لحظه ی اخر یادمه که سرم با شدت به شیشه کوبیده شد و دیگه هیچی نفهمیدم 

(نگار ) 

دور هم جمع شده بودیم و که بهارم از مدرسه اومد

و به جمعون اضافه شد ..

با گفتن خبری که داشتم هیچ کدومشون خوشحال نشدن 

فکر کنم تنها کسی که شاد بود از ته دلم من بودم …

با لبخند رو به خاله گفتم 

-خب دیگه خاله جون کارهای تقسیم ارثم انجام شد…

دیگه کم کم کارهای طلاقم راه بندازیم که راحت شیم ما ….

-واا خاله چه عجله ایه حالا بزار مهر ازدواجتون خشک بشه بعد طلاق طلاق راه بندازین !!!

-ولی منو کامیار قرارمون همین بود شما هم باید قبول کنید !

کامیار خودشم هیچ میلی به ادامه نداره دیگه جدا شیم هر کی بره پی زندگیش و راحت بشیم

-اصلا کامیار خودش کجاست ؟چرا اون نیومده پس؟! 

-والا صبح باهم از خونه بیرون زدیم ولی اقا حتی اموزشگاهم نیومدن کلا بیخبرم ازش…

شوهر خاله با نگرانی گفت 

-خب بهش زنگ میزدی دخترم کامیار امکان نداره اموزشگاه نره 

-زنگ زدم ولی جواب نداد لابد کار داره دیگه 

شوهر خاله هم شروع کرد به زنگ زدن چند بار پشت سر هم گوشیشو گرفت ولی بازم خبری ازش نبود 

کم کم خودمم داشتم نگرانش میشدم

اصلا چرا نگرانش شدم؟! نمیدونم!

سریع خودمو توی اتاق انداختم وبه تک تک دوستایی که میشناختم و شماره هاشونو با کیانا پیدا کردم و زنگ زدیم 

ولی اونام خبری نداشتن حتی به طلا هم زنگ زدیم 

اونم بی خبر بود …

ته دلم یه جوری شده بود !

چرا کامیار برام مهم شده بود چرا اینقدر دلواپسش بودم ! 

کم کم به علاقه ای که ازش درونم شکل گرفته بود یقین کردم

برای اینکه جلب توجه نشه به سمت پذیرایی راه افتادم

با صدای زنگ تلفن خونه همه ی نگاه ها روی تلفن ثابت موند  

من نزدیک تر بودم واسه همین سریع تلفنو جواب دادم 

-بله بفرمایین؟! 

بله …من همسرشم … بفرمایین 

با شنیدن جمله ای که گفت شوکه شدم … همونجا خشکم زد 

باورم نمیشد میگفت کامیار تصادف کرده …

بهار با دیدن وضعیتم سریع گوشی رو از دستم و با پرسیدن اسم بیمارستان واینا سریع قطع کرد ومنو روی مبل نشوند 

مثل دیونه ها سریع از جام بلند شدم وهمگی بیمارستان رفتیم 

خاله تا اونجا گوله گوله اشک میریخت اما من فقط مات مونده بودم …

حالا الان تک تک حرفاش توی ذهنم میومد …لجبازی هاش حتی غد بازی هاش …باورم نمیشد که کامیار تصادف کرده …

یعنی الان حالش در چه وضعیه ؟! 

ای خدااا من چرا اینطوری شدم !چرا کسی که تا دیروز فکرم میکردم برام هیچ اهمتی نداره الان یهو 

برام مهم شده بود …

وقتی بیمارستان رسیدیم سریع به طرف پذیرش دویدم و اسم کامیار رو دادم …

اصلا حواسم به بقیه نبود به سمت اسانسور پا تیز کردم 

وقتی دیدم ظرفیتش پره ودرحال حرکته به سمت پله ها رفتم ودوتایکی بالا رفتم 

همینطور که نفس نفس میزدم بالای پله ها رسیدم سریع خودمو به دکترش رسوندم وبریده بریده پرسیدم 

-اقا.. اقای ..اقای دکتر …وضعیت هم‌‌‌…همسرم …چه طوره ؟! 

همسرم ؟ دیگه از واژه هایی که ناخواسته به زبونم میومد ومیگفتم هیچ تعجبی نمیکردم ..

-حالشون که باید بگم …باید قوی باشید خانم نامدار…

ای خدا این چی میگفت ؟ قوی باشم ؟یعنی چی ؟! 

خاله وبقیه با گریه وزاری بهم ملحق شدن 

با صدای بلندتری گفتم 

-اقای دکتر میگین چی شده یا نه؟! 

-بله اروم باشید لطفا ، اروم باشید ….

باید بگم متاسفانه … متاسفانه اقای نامدار کما رفتن …

با شنیدن کلمه ی کما همونجا سقوط کردم …که بهار به دادم رسید ومنو توی بغلش گرفت

3 پاسخ به “رما ارباب عمارت/پارت بیست و شش”

  1. حساسه حساسه حساسههههه
    رما جون خواهشان یه مدتی به نویسنده ها بگو زود بنویسن
    الان تمام رمان ها حساس شدن!
    (فک کنم من معتاد رمان شدم!اصلا یه شب نخونم خوابم نمیبره!)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *