رضا

رفتم بالا که دیدم فاطمه یه گوشه نشسته
مامان بابا هم تو اتاقن
_خیلی کارت زشت بود فاطمه خیلی
_میشه سریعتر ازدواج کنیم رضا
خواهش میکنم
من یه زنم چرا درکم نمیکنی اون دختره داره زندگیشو رو خرابه زندگی من میسازه
این انصافه؟!
کجای دنیا گفتن اینکار انصافه؟

_منکه گفتم طلاقت میدم خودت نخواستی فاطمه
توخودت این جهنمو انتخاب کردی

_اره منه احمق قبول کردم چون فکرشم نمیکردم اون دختر به این زودی به همین راحتی تو وجودت رخنه کنه
اون یه شیطانه یه شیطان

_بسه دیگه بس کن
با خانوادت حرف میزنم میریم محضربرای عقد بعدشم یه جشن خانوادگی توخونه
توام که قراره همینجا پیش خودمون زندگی کنی
جهاز احتیاجی نیست بیاری فقط لباست

سرشو تکون داد و چیزی نگفت گوشیم زنگ خورد که دیدم محسن
محسن چیکارم داشت

گوشی و که جواب دادم صدای خستش پیچید توگوشم
_بیا پایین داداش کارت دارم
_الان میام اتفاقی افتاده؟
_نه

گوشی و قطع کردم رفتم پایین که دیدم محسن نشسته کنار حوض باهاش دست دادمو کنارش نشستم
_جانم
_میدونی که خواهره من همین یه دخترو داره
ارزو داره واسه نازنین جهاز داره اماده میکنه
ازت میخوام خونه مستقل بگیری منم کمکت میکنم
مراسمتونم باید توی تالار باشه

نفسمو کلافه دادم بیرون
_باشه داداش
_خانوادت مخالفتی ندارن؟!
_نه تابع تصمیم منن
فقط اول مراسم ازدواجمو باید بافاطمه بگیرم بعد نازنین
_هرجور صلاح خودته

نازنین

جلو ایینه وایستادمو دستی توموهام کشیدم
برگشتم سمته ساره
خداروشکر روحیه اش خیلی بهتر بود

بادیدنم زهرخندی زد
_توواقعا میخوایی بری مراسم هووت؟!

شونه ایی بالا انداختم
_چرا نرم؟!
اتفاقا میخوام برم خودمو به همه نشون بدم
_احمق نشو نازنین
فقط خودتو سبک میکنی
_اشتباه نکن ساره
شاید از دیده بقیه سبک شم اما حاج خانوم اینا کلی دورمم میگردن

سرشو تکون داد و رژلبش و کشید رو لبش
_باشه پس بریم؟!

نگاهی به ساعت انداختم
اول باید میرفتیم محضر واسه عقد بعدشم خونه
_بریم عزیزم
لباسامونو تنمون کردیم و رفتیم بیرون مامان و دایی باخاله طاهره باهم میومدن

سوار ماشین شدیمو ظبط و تا ته زیادکردم
_خیلی خنگی نازنین خیلی

خندیدم
_چرا؟! چون دارم مراسم شوهرم؟!
برو بابا من اصلا اونو شوهر نمیدونم که بخوام حرف بخورم

سرشو باتاسف تکون داد و چیزی نگفت
به بدبختی بعد از یه ساعت باکلی کوچه پس کوچه رد کردن رسیدیم به محضر

مانتومو تکون دادم همین که رفتیم تو اتاق عقد همه برگشتن سمتم
فاطمه با نفرت روشو برگردوند و رضا باتعجب خیره شد بهم

بقیه سوالی نگام کردن ک حاج خانوم باافتخار اشاره کرد بهم
_عروسم هستن

همه باتعجب خیره شدن بهم که سرمو انداختم پایین
صدای پچ پچ همه بلند شد

رو صندلی نشستم که ارنج ساره فرو رفت تو پهلوم
_خبره مرگت چقد گفتم نیاییم؟!
ها ببین شدیم سکه ی پول همه بد دارن نگامون میکنن

شونه ایی بالا انداختم
_ولکن ساره تموم میشه میریم دیگه

خطبه عقد که خونده شد با مهریه ۱۴ سکه و ی جلد قران جواب بله داده شد و همه دست زدن

دست زدمو رفتم جلو تبریک گفتم
فاطمه روشو گرفت اما حاج خانوم بغلم کرد
_مرسی دخترم رو سفیدم کردی به همه نشون دادی چقد خانومی

_ مرسی حاج خانوم
کادومو گرفتم جلو ی فاطمه و رضا پلاک اسم فاطمه و رضا رو براشون خریده بودم

رضا از دستم گرفت و تشکر کرد فاطمه باکینه کادورو از رضا گرفت
همه داشتن مارو فقط نگاه میکردن
بقیه به نوبت اومدن جلو و کادوهاشونو دادن

خانواده ی فاطمه چنان با نفرت بهم نگاه میکردن که مطمعن بودم به خونم تشنه هستن

همه راهی خونه مهمونی خشکی بود
نه کسی میرقصید نه اهنگی گذاشته شده بود

فقط دف میزدن و مولودی میخوندن
نمیدونم وقتی فاطمه بفهمه من تو تالار عروسی میگیرم خدامیدونه که چه واکنشی نشون بده

بالاخره مراسم تموم شد خواستیم بریم خونه که رضا دستمو کشید و باخودش منو برد پشته خونه تو حیاط
_چرا جوری وانمود میکنی که انگار برات مهم نیست؟!

لبخندی زدمو کمی نزدیکش شدم
دستمو گذاشتم رو سینش
_چون واقعا برام مهم نیست
زندگی شخصی توعه
منم مهمون چند ماهه زندگیتم پس الان مهم نیست اصلا

رضا

باورم نمیشد این دختر تا این حد بی تفاوت باشه وقتی اومد مراسم عقد کم مونده بود از تعجب دهنم باز بمونه وقتیم که درکمال ارامش کادو رو داد و تبریک گفت از شدت عصبانیت درحال انفجار بودم

الانم که با وقاحت تموم جلوم وایستاده بود و اینو می گفت
واقعا فک کرده بود من طلاقش میدم هه

_اینجوری جلوم قدعلم نکن نازنین
منو ننداز رو دنده لج
_بیوفتی رو دنده لج چی میشه؟!
چه غلطی میخوایی بکنی؟!

عصبی دست کشیدم توموهام
_بس کن بس کن

خواست دوباره جواب بده که تو ی تصمیم انی لبامو گذاشتم رو لباش و دندونم و فشار دادم

وقتی طمع گس خون و حس کردم با لذت کشیدم عقب
_دیگه پا رو دمم نزار

باحرص دستشو کشید رو لباش
_ازت متنفرم
فهمیدی؟!

خندیدم و بیخیال شونه ایی بالا انداختم
_به درک
_احمق لج دربیار
_نظره لطفته

جیغ خفه ایی کشید و پاشو کوبید زمین
_یکی طلبت تا تلافی کنم
_برو بابا

زبونمو کشیدم رو لبام چه طعم خوبی داشت
فاطمه رو مبل منتظرم نشسته بود
مامان اینا رفته بودن و مارو تنها گذاشتن

فاطمه روبروم ایستاد
لبخنده بی جونی زدمو خواستم برم تو دستشویی که دستشو کشید رو لبامو با لذت بوسیوقتی دید باهاش همراهی نمیکنم بیشتر خودشو بهم چسبوند و مردونگیمو ازشلوار فشار داد

خواستم پسش بزنم که باعصبانیت ازم جدا شد
_من لازم دارم
من احتیاج دارم باید ار*ضام کنی

باتعجب بهش نگاه کردم توی مغزم همچین چیزی نمی گنجید
این واقعا فاطمه بود که اینجوری بی مهابا داشت حرفشو میزد

تعجبمو که دید لباس عروسشو دراورد و لخت عیور جلوم وایستاد
نفسمو کلافه دادم بیرون که خودش دکمه پیراهنمو باز کرد و چسبید بهم
دوباره شروع به بوسیدنم کرد

میخواست چیو ثابت کنه واقعا
چرا داشت به زور کاری میکرد که باهاش رابطه برقرار کنم

هلش دادم رو مبل و کمربندمو دراوردم
شلوارمو بیرون کشیدم و بدون هیچ ملایمتی و بوسیدنی ی ضرب واردش کردم

جیغ بلندی کشید که دستمو گذاشتم رو دهنش و محکم خودمو بهش کوبوندم

مگه این خواسته خودش نبود بالاخره بعد از نیم ساعت ار*ضا شدمو کنار کشیدم

با گریه ازکنارم بلند شد و خواست بره حموم که دستشو کشیدم
_ولم کن وحشی
_مگ همینو نمیخواستی
_نه نه
من رابطه عاشقونه میخواستم اما تو به بدترین شکل ممکن منو کشتی رضا اونم دوبار
دیگه داری خستم میکنی

رومو گردوندمو نفس عمیقی کشیدم
چرا احساس سبکی نمیکردم چرا هنوزم بدنه نازنین جلوم بود

لعنت بهت

نازنین

با انزجار دست کشیدم رو لبام
حیوونه چندش
واقعا حالیش نمیشه که من حالم بهم میخوره ازش

ساره رو تخت نشسته بود و باگریه داشت تایپ میکرد
باترس دویدم سمتش
_چیه ساره چیه
جون به لبم کردی

_امیرحسین فهمید نازی فهمید
رفته جلو دره خونه عموهم گفته اون خرابه فلان فلان کلی چرت و پرت گفته
اخه بگو چیکارکنم من

خواستم حرف بزنم که دقیق شد تو صورتم
_لبت چیشده نازنین
_کصافت حیوون صفت به زور بوسیدتم

سرشو تکون داد و خودشو انداخت رو تخت
_امیرحسین گفت صیغمونو باطل کنیم
گفت خانوادم گفتن دیگه نمیخوانت
دیگه براشون ارزشی نداری نه خودت نه مامان

_توچی گفتی
_هیچی کلا نزاشت حرف بزنم یک کلمه گفتم حلالت نمیکنم
مامانم نفهمه نازنین

_بالاخره که چی ساره
_هیچی

یهو خندید و گوشیشو گرفت سمتم
_اینو ببین

نگاهم افتاد به عکس لباس خواب س.سی ک از نت گرفته بود
_اینو واسه تو دیدم
هدیه من به شما
_خفه شو

بشکونه محکمی از بازوش گرفتم که خندش شدید تر شد
_مشخصه وحشی دوست داره ببین لباتو چیکار کرده
_ببند دهنتو ساره مثلا داشتی گریه میکردی

_جان تو نمیشه لبات خیلی خنده داره اخه برو لباتو ببین

پاشدم جلو ایینه وایستادم
لبام هم متورم شده بود هم کبوده کبود
_این پسره اسکل لال
چقد وحشیه ساره

بالاخره تو یه چشم بهم زدن تاریخ عقدمون رسید
هیچ شور و شوقی نداشتم میتونم بگم ساره جنب و جوشش ازمن بیشتر بود و انگار ذوق اون بیشتر بود

فاطمه رو چند روزی بود ندیده بودم و حدالمکان از خونه بیرون نمیومد

رضا دائم جلو چشمم رژه میرفت و لجمو درمیاورد
مانتو سفیده بلندی با شلوار گشادی تنم گردم و شال صدفی رنگمو ک پایینش همه با شکوفه های گلبهی کار شده بود و انداختم سرم و طره ایی از موهای فرشدمو دادم بیرون

یه بار دیگه رژلب قرمزمو کشیدم رو لبام و فرچه ی رژگونمو مالیدم به گونم

ساره دستی زد و با لبخند خیره ی من شد
_عجب عروسکی شدی لیدی

برو بابایی نثارش کردم و خندیدم
حلقه ی گلمو انداختم دستمو رفتم بیرون ک دایی با تحسین نگام کرد
_توبا رضا بیا

نفسمو کلافه دادم بیرون و چیزی نگفتم
رضا کت شلوار مشکی به تن اومد بیرون که فاطمه پشت سرش تند تند اومد و بازوشو گرفت

بادیدنم باکینه بهم نگاه کرد رومو ازش گرفتم و نگاهه کوتاهی به رضا انداختم
چقد خوشتیپ شده بود

فاطمه رفت جلو نشست منم از حرصم ساره رو صدا کردم سوار ماشینم شدم و با سرعت از بغلشون رد شدم

_دختره ی پاپتی دیگه خیلی داره پارو دمم میزاره ساره
_جوووون دمتم قشنگه جیگر

ی دونه اروم زدم رو فرمون
_اخ خفه فقط

هردو خندیدیم جلو محضر نگهداشتم خودم انتخابش کرده بودم خیلی شیک و لوکس بود رضاهم چیزی نگفت

وارد محضر شدم که باد خنک صورتمو نوازش کرد
پشته سره ما همه اومدن
فاطمه دوباره وز وزش شروع شد
_چرا محضر من پایین شهر بود رضا؟! اونم انقد داغون
چرا مال این‌….

نزاشتم حرفشو ادامه بده برگشتم سمتش و لبخندی زدم
_خود کرده را تدبیر نیست جانم

اینو گفتم پوسته لبشو جویید چیزی نگفت

رضا

نازنین با اون لباسا حسابی خوشگل بود و دلبرتر و لوند تر از هروقته دیگه ایی بود

وقتی به فاطمه اون حرف و زد خیلی سعی کردم جلو خندمو بگیرم
خطبه عقد که خونده شد و جواب بله داده شد باخیال راحت قران و بستم برگشتم سمتش

بدون هیچ و حالتی نگاهم کرد که خم شدم و پیشونیشو بوسیدم همه دست زدن

طولانی خیره شد تو چشمام
چرانمیتونستم ازش بگذرم همه از اتاق عقد رفتن بیرون
طره ایی از موهای فرشدشو دادم کنار
_خوشگل شدی

دستمو پس زد
_خوشگل بودم دیگم بمن دست نزن دفعه ی اول و اخرت باشه فهمیدی؟!

زل زدم تو چشماش
_یادت که نرفته خانم؟!

چشماشو ریز کرد
_چیو
_از امروز وظیفت تمکین شوهرته
_جانم؟!

شروع کرد به خندیدن مثل دیوونه ها
_چته
_وای خیلی خنده دار بود

لپمو کشید
_چقد نمکی شدی امروز تو

دستشو گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش
پرحرارت و خشن لباشو به دندون گرفتم
هرکاری میکرد که خودشو ازم بکشه عقب نزاشتم

یهو در باز شد و فاطمه مات و مبهوت خیره ی من شد
نازنین درکسری از ثانیه خودشو کشید جلو و شروع کرد به بوسیدنم

ناخوداگاه چشمام بسته شد و کمرشو گرفتم

9 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت یازده”

  1. میشه لطف کنید و یکممممممممممممممم زودددددددددددد تر پارت بزارید و شورشو ر نیارین
    یعنی چی اخه
    رسمن داری ماه یه پار پارت میزارین
    یکمم حوقق ما و احترام خودتون رو نگه دارین

  2. 😂😂😂😂😂😂واااای من خودم چادری ام پاک رمانه گند زد به افکارم
    خداخیر بده نویسندشو کلی روحیم داغون بود می خونم و هی می زنم زیر خنده دمتون گرمممم😂😂😂😂😂

  3. واااای من خودم چادری ام پاک رمانه گند زد به افکارم
    خداخیر بده نویسندشو کلی روحیم داغون بود می خونم و هی می زنم زیر خنده دمتون گرمممم😂😂😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *