بالاخره این چند روز با کلی دلتنگی گذشت و تونستیم فسقلی رو خونه بیاریم 

به قول رضا همه چیش شبیه من بود تک تک اعضای صورتش حتی سفیدی تنش مثل خودم بود 

اما وقتی چشماشو برا اولین بار دیدم از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم 

مردمک چشماش درست همرنگ رضا بود 

حالا یه کپی سایز کوچیک دیگه هم از چشمای رضا روداشتم و میتونستم در نبود رضا با خیال راحت بهشون خیره بشم

اسمشو گذاشتیم امیرعلی 

چند روزی گذشته بود و رضا مرتب میومد وساعت ها پیشمون میموند

یه سری وسایل واسه امیرعلی لازم داشتیم که رضا دیشب همه رو خریده بود 

ولی چون صبح زود دیرش شده بود نتونست بیاره وبهم بده به جاش از من خواست که برم و ازخونشون  بردارمش 

منم چون حوصله ی دیدن فاطمه وبحث باهاش رو نداشتم از ساره خواستم که بره وواسم بیاره 

ساره هم که برای دیدن امیرعلی کوچولو پر پر میزد واسه همین از خدا خواسته قبول کرد 

هنوز یه ساعتی نمیشد که بهش گفته بود دیدم داره زنگ میزنه دستای کوچیک امیرعلی رو که داشت تو بغلم شیر میخورد رها کردم وگوشی رو برداشتم 

-بله ساره ! اوف یه کار بهت سپردمااا نگو که نرفتی ؟!

با صدای اروم وضعیفی گفت 

-نه …چیزه خنگ خدا !!! نازی اگه بگم چی شده کپ میکنی !

-ببینم اتفاقی واسه فاطمه افتاده؟!

– نه گیج نازی باورت نمیشه ؟!

-بنال دیگه ساره اهه !!

-باشه ..باشه ولی پاشو بیا اینجا…

-ساره مینالی یا نه ؟! 

-نازی داییت اینجاست! 

شوکه شدم 

دایی؟! 

دیگه چی میخواد اخه ! نکنه فهمیده که بچم به دنیا اومده؟! 

نه بابا چه ربطی داره اخه من که دیگه واسشون مهم نیست ای بابا 

عقلم اصلا به هیچی قد نمیداد 

با صدای ساره از فکر بیرون اومدم 

-مردی ؟ نازی ؟ هوییی چت شد؟

-اون اونجا چیکار داره ساره اخه نکنه با رضا کار داره ؟!

-نازی تو پاشو بیا اینجا رضا که نیست خنگ من فکر کنم قضیه خیلی پیچیدست !!

ابرویی بالا انداختم وبا تعجب گفتم 

-نه بابا !چی میگی ساره زده به سرت؟!

-حالا از من گفتنه من که فکر میکنم یه چیزایی هست که خبرنداریم ازشون 

نکنه فاطمه ی بیشور ایندفعه نقشه ی جدیدی ریخته؟! 

شایدم میخواد برای نقشش از دایی استفاده کنه؟

نگاهی به امیرعلی کوچولو انداختم که با ناز خوابش برده بود 

بوس کوچولوی روی پیشونیش زدم وگفتم 

-ساره همونجا باش جم نخور تا بیام !

گوشی رو پرت کردم وامیرعلی رو روی تخت گذاشتم 

و از مانتو واینا هرچی دستمو اومد نگاه به تیپ واینا نکردم سریع پوشیدم 

باید بفهمم که دیگه چه غلطی میخوان بکنن!

امیرعلی رو به حاج خانم سپردم وسریع یه تاکسی گرفتم وجلوی خونه ی فاطمه اینا پیاده شدم 

میخواستم دستمو روی زنگ بزارم که ساره یکی پس سرم زد و کشیدتم کنار

چشمامو گرد کردم وگفتم

-چه غلطی کردی تو الان؟! 

-هیس بابا خفه داشتی زنگ میزدی احمق !

-خب اخه مخ فندقی باید درو باز کنن که بریم تو یا نه؟!

-میدونستم گند میزنی تو واسه همین اومدم جلوی در تا خراب کاری نکنی 

بابا موقعی که من اومدم دیدم داییت با عجله خودشو چپوند تو اپارتمان اینقدر هول بود که در باز موند 

در بازه نمیخواد بزنگی !

نفسی کشیدم وگفتم 

-خیلی خب بریم ببینیم چه خبراست 

اروم اروم پله هارو بالا میرفتیم که یه پای ساره لیز خورد ونزدیک بود بیوفته که یکی زدم بهش گفتم 

-خاک تو سرت کوری ؟ ببین میتونی اینجا تابلومون کنی تو!!

اپارتمان اینقدر خلوت بود انگار خاک مرده ریخته بود 

نه رفت وامدی نه صدایی چیزی !!

جلوی واحدشون که رسیدیم 

من گوش راستمو ساره گوش چپشو با هم روی در گذاشتیم …

با صدای زنگ گوشیم یکی به سرم کوبیدم وسریع تو جیبم قطعش کردم که دیدم ساره چینی به دماغش داد و ریز خندید 

یکم از در فاصله گرفتم که دیدم رضاست 

سریع یکی از پیان های اماده رو براش فرستادم که الان نمیتونم بهت زنگ میزنم واینا بعد گوشی رو رو بیصدا گذاشتم و انداختم تو جیبم 

دستمو واسه ساره به معنای چی شد تکون دادم که ابرویی بالا انداخت ولبهاشو پایین کشید 

یعنی فعلا هیچی …

پوفی کشیدم ودوباره خودمو به در چسبوندم 

یعنی داشتم دیونه میشدم اخه داییی من الان با اون فاطمه ی عوضی چه سر وسری دارن اخه …

الان از چی حرف میزنن یعنی 

ای خدااا !

بچمم به دنیا اومد اما اینا دست بردار نیستن !

پنج دقیقه ای گذشته بود وهیچ صدایی نمیومد یعنی کپیدن اخه پ چرا جیکشون درنمیاد 

ساره که همچین رفته بود تو در که انگار حالا صدایی هم میومد 

یکی به پاش کوبیدم که به چشمام نگاه کرد واروم گفتم

– تا کی اینجا اخه صبر کنیم زیر پامون سبز شد ساره بزار زنگ بزنیم ببینیم چه خبریه اخه …

-نه نازی یکم دیگه وایسا الان معلوم میشه ..

پامو با حرص زمین کوبیدم وگفتم 

-بیشور اگه یه طرف دیگه نشسته باشن که صداشون نمیاد 

اگه امیرعلی بیدار شه چی ؟! من باید برگردم خونه !

-هیسسس نازی لال شو دودیقه نمیمیری که…

صبرم  تموم شد دستمو بالا بردم که به در بکوبم ساره دستمو کشید 

توی کشمش بودیم که یهو جیغ فاطمه بلند شد

-تو حق نداری این کارو کنی محسن ! من بهت اجازه نمیدم!

-چرا …چرا اتفاقا همه باس بدونن تا کی؟ هان؟!

-برو گمشو بیرون محسن ! فقط برو 

منو ساره با چشمای گرد بهم خیره شده بودیم !

یعنی چی ؟! از چی حرف میزدن این اب زیرکاه ها !

دخل فاطمه با دایی محسن چی بود !

دستمو روی زنگ گذاشتم ومیخواستم فشار بدم که ساره دوباره دستمو کشید 

-خنگ خدا اگه در بزنی دیگه هیچی نمیفهمیم بزار بدونیم چیه ماجرا!!

با صدای بلند شکسته شدن چیزی هر دومون به طرف در برگشتیم 

بعد صدای دایی بلند شد که میغرید

-هر غلطی میخوای بکنی بکن فاطمه … 

اینقدر اینجا میمونم تا رضا بیاد!!!

-گفتم برو بیرون محسن حق نداری اینکارو کنی !

من نمیزارم !

-تو هیچ حقی نداری …منم که تعیین تکلیف میکنم !

با صدای رضا منو ساره هرجفتمون ترسیدیم 

-چه خبره ؟! اینجا چیکار میکنید؟!

نگاهی به صورت رنگ پریدم کرد وادامه داد

-حاج خانم گفت که رفتی وسایل رو بیاری زنگم میزنمم که جواب نمیدی 

نمیگی نگرانت میشم اخه ،فکر کردم باز با فاطمه حرفت شده !!

اب دهنمو قورت دادم ومیخواستم دهنمو باز کنم که در خونه یهو باز شد 

حالا دایی و فاطمه هر دو توی چهارچوب وایساده بودن 

رضا که حسابی شوکه شده بود نگاهش فقط بین فاطمه ومحسن میچرخید 

ولی دایی محسن وفاطمه از دیدن همه ی ما شوکه شده بودن 

فاطمه که قیافه ی ماتم زده به خودش گرفته بود سریع خودشو جمع وجور کرد وبا لکنت گفت 

-سس…سلاام رضااا…

رضا درحالی که یه ابروشو بالا انداخته بود دستشو بالا برد وبا صدای محکمی گفت 

-هیسسس 

اینجا چه خبره؟

دایی محسن میخواست حرف بزنه که رضا سریع از یقش گرفت وبه دیوار کوبید و عصبی عصبی غرید

-تو خونه ی من چه غلطی میکردی عوضی ؟! هوم؟! 

دست روی بازوی رضا گذاشتم وگفتم 

-رضا وایسا توضیح بده …بزار ببینیم چی شده اروم باش 

محکم دستشو از زیر دستم کشید وگفت 

-تو عقب وایسا ببینیم اینجا چه خبره !

خون جلوی چشمای رنگیشو گرفته بود یعنی واسه خاطر فاطمه؟!

اون که میگفت هیچ علاقه ای بهش نداره !یکم سست شدم که ساره منو عقب کشید وکنار گوشم گفت 

-نازی تو دخالت نکن ! 

با سیلی اول که به صورت دایی محسن خورد سریع زبون باز کرد 

– اون بچه واسه منه رضااا!

منو ساره هر جفتمون هین بلندی کشیدیم که فاطمه از حال رفت 

رضا که شوکه شده بود چند قدمی عقب رفت و دوباره گلاویز شدن 

دلم به فاطمه سوخت درحالی که نباید میسوخت 

یعنی اون به واسطه ی دایی به رضا خیانت کرده بود 

اما باردار بود واسه همین به کمک ساره روی تخت گذاشتیمش 

دعوای رضا ومحسن همچنان ادامه داشت 

تا اینکه همسایه هاجداشون کردن دایی محسنو سریع رد کردن که بره 

جو خونه ساکت ساکت بود کسی حتی جیکشم درنمیومد 

حاج خانم وحاج بابا امیرعلی رو هم با خودشون اورده بودن 

وقتی فاطمه به هوش اومد رضا به طرفش یورش برد که حاج بابا جلوشو گرفت 

-میکشمت هرزه ی خیابونی !

هیچ حرفی نداشت فقط یه گوشه خودشو جمع کرده بود و گریه میکرد ..

سریع گوشیشو بیرون کشید وعصبی عصبی شماره ی محسنو گرفت 

-بیا ورش دار ببر !

گوشیشو پرت کرد و از لباس فاطمه گرفت 

-تو خیلی کثیف تر از اونی بودی که فکرشو میکردم

..برو دعا کن که بارداری و نمیتونم دست روت بلند کنم 

وگرنه همینجا چالت میکردم 

خنده ی هیستریکی کرد وادامه داد 

-اتفاقا خوب شد ،منم میخواستم طلاقت بدم حالا هم بهتر !!!

فاطمه که دیونه شده بود از جاش بلند شد وغرید 

-همش تقصیر تو واون دختره ی کثافته !

با سیلی که تو گوشش خورد اروم نشست 

-حرف دهنتو بفهم عوضی نازی از گل پاکتره 

حالا الان بعد این همه مدت فهمیدم که چرا عاشق تو بیشور نشدم …خدارو شکر که نشدم !!!

تو لیاقت نداشتی که …ذاتت خیلی خوب رو شد برا همه !

صدای در بلند شد دایی محسن ومامان داخل شدن 

با دیدن مامان اشک تو چشمم نشست چقدر دلم براش تنگ شده بود 

مثل اینکه مامانم متوجه ی اشتباهش شده بود سرشو پایین انداخت

رضا با حرص دست فاطمه گرفت وجلوی محسن پرت کرد 

-بگیرش زن وبچه تو بزار توله ش به دنیا بیاد سه سوت طلاقش میدم …تا اون موقع هم بردار ببرش تا ریختشو نبینم …وگرنه کار دست هرجفتتون میدم 

فاطمه که حسابی باخته بود هیچی نگفت 

گفت حرفی هم نداشت خب! فقط رفتنی به چشمام زل زد وگفت

-همش تقصیر توعه لعنتی ! اینکه رضا رو وزندگیمو ازدست دادم همش تقصیر توست !

پوزخندی زدم وگفتم 

-برو بابا من هرچی باشم خائن نیستم اون موقع که با دایی من اره؟ باید فکر اینجاهاشو میکردی 

حیف اون شناسنامه ی رضا که اسم تو توش رفته ….

که اونم به زودی درمیاد 

نگاه پراز نفرتشو گرفت وبا دایی محسن رفتن 

مامان نزدیکم شد بغض کرده بود 

الان منم یه مادر بودم میدونستم براش سخته …

امیرعلی رو به دست ساره دادم و به طرفش رفتم ومحکم بغلش کردم 

اولین اشکش که روی شونم افتاد گفت 

-ببخش منو دخترم …

-نه مامان تو منو ببخش اگه بد بودم …

وقتی که اروم شدیم از بغل هم بیرون اومدیم که دیدم با ذوق وشوق به امیرعلی خیره شده 

دستشو گرفتم ونزدیک تر بردم

-مامان جون نمیخوای نوه تو ببینی ؟! 

با خنده امیرعلی رو بغل کرد و بوسید

-ماشالا هزار ماشالا …چه گل پسری..

حالا رضا هم یکم اروم تر شده بود وبا حاج خانم  و حاج بابا نشسته بودن 

مامان امیرعلی رو توس بغل رضا گذاشت و گفت 

-پسرم من از تو وحاج خانم وحاج اقا معذرت میخوام…نمیدونم چیکار باید کنم ..خیلی درحقتون بدی شده …محسن روسیاهم کرد! شرمنده شدم بخدا!

رضا از جاش بلند شد واروم گفت 

-نه مادر این چه حرفیه شما چیکار کنید اخه؟! 

مگه برادرتون بچه ست وعقلش نمیرسه !!

گناه اونارو شما چرا باس تاوانشو بدین!!.

وقتی اون هرزه رو طلاق بدم بلافاصله اسم نازنین رو میبرم تو شناسنامم شما هم فکر هیچی رو نکنید 

من اصلا به یه ورمم نیست که اون هرزه چیکار کرده 

چون هیچ وقت به چشم زن خودم بهش نگاه نکردم هیچ حسی بهش نداشتم 

خودمم شک کرده بودم از بارداری یهویش ولی خداروشکر که دست خیلی ها رو شد و ماسربلند!!

تو این یه ماه تا موقعی که فاطمه زایمان کنه و طلاق بگیرن با رضا تموم وسایل خونه رو عوض کردیم

قول دادیم این سری یه شروع خوب وهمیشگی داشته باشیم

با سلیقه تک تک وسایل خونه رو خریدیم وچیدیم
ساره هم تو درست کردن اتاق امیرعلی خیلی کمکم کرد

در طول این جریان های خرید واینا امیرعلی رو پیش مامان یا حاج خانم میزاشتیم

بالاخره روزی که باید از اول میومد اومد
فاطمه بعد چند هفته زایمان کرده بود و توی ده روز با طلاق توافقی از رضا جدا شده بود..

نگاهی به مانتو وشلوار سفید رنگم انداختم وکفش های صورتی ملایمم با شالم ست شده بودن

عوض روزهایی که ارایش نکرده بودم ویه جا باهم دراومدم

داشتم موهای فر شدمو یه طرف میریختم که در باز شد
رضا وامیرعلی با هم داخل شدن
رضا کت وشلوار مشکی جذابی پوشیده بود وپیراهن صورتی کمرنگ با لباس مردونه ی کوچیک امیرعلی ست کرده بودن

من فدای این دو تا چشم رنگی بشم اخه اینقدر ناز شدن …!

نگاهی به سرتاپام انداخت وبا لذت گفت

-به به چه خانم شیک و مامان جذابی !!
پشت چشمی نازک کردم وگفتم
-بعله ما اینیم دیگه !!
امیرعلی رو بغلم کردم ومحکم بوسیدمش
که حاج خانم وحاج بابا وساره و مامان هم رسیدن

همه خوشتیپ کرده بودن …
امروز روزی بود که اسمم توی شناسنامه ی رضا میرفت

چشمای همه برق میزد وهمه خوشحال بودن

حاج خانم سریع نزدیکم شد محکم گونمو بوسید
-چه عروس نازی داریم ما حاج اقا !

وقتی از محضر دراومدیم خیلی خوشحال بودم تو بغلم امیرعلی ثمره ی عشقم و کنارم رضا بود
دیگه از این بهترم مگه میشد!

سوار ماشین شدیم وهمه راه افتادیم که وسط راه یهو رضا مسیرو عوض کرد

متعجب بهش خیره شدم وگفتم
-اشتباه نرفتی راه خونه اینطرفی نیستااا!!
-کی گفته من میخوام عروسمو ببرم خونه؟!

چشمک شیطونی زد وگفت
-میخوام ماه عسلی که هیچ وقت نشد رو با هم بریم
یه مسافرت چند روزه …

نگاهی به امیرعلی انداختم که خیلی ناز خوابیده بود
یکی به بازوش کوبیدم وگفتم

-اخه عقل کل کی با بچه میره ماه عسل که ما دومیش باشیم ؟!

خندید وگفت
-ما دیگه ! نترس کوچولومون حالیش نیست هنو فقط میخوابه!!!

داشتم ریز میخندیم که گوشی زنگ خورد ساره بود یاخدا

رو اسپیکر گذاشتم که جیغ محکمی زد
-کدوم گوری رفتین نازی ؟! ما میخواستیم جشن بگیریم !تا دوتا فوش نثارت نکردم برگردینااا!!

-دهنتو ببند ساره خانواده اینجا نشسته عه زشته دختر گنده از این حرفا نمیزنه که!!!

هینی کشید وگفت
-باز رو اسپیکر گذاشتی توعه میمون !!
خندیدم وبلند گفت
-بعلهههه خانم

-زشت نچسب هرجفتتون گمشید ولی برگردینا یه شام تپل میندازمتون حالا خوش خوشنتونه هیچی نمیگم !!!

گوشی رو که قطع کردم وگازشو گرفتیم
پیش به سوی زندگی !

((ای ان که روح عشق را در من
دمیده ای مرا درصحنه ی زندگی
هیچگاه تنهایم نزار !!
پا به پای این عشق همراهم بمان
تا نفس بر سینه دارم عشقت را
نیز زنده نگه میدارم . ))

[ پایان ]

7 پاسخ به “رمان پسر شیطان پارت آخر(اصلاح شده)”

  1. سلام الان که این رمان تموم شد میشه
    رمان دلشوره ؛بوسه با طعم خون از ک.شاهینفر
    رمان حاکم؛تباهکار؛دستان از فرشته تات شهدوست
    رمان سلبریتی؛هفت خط از گیسو خزان
    خواهشابزارید

  2. تموم شد!؟
    مطمعنید!؟
    ولی هنوز که اسمشون تو شناسنامه ی هم نرفته که!
    ولی اگه اخرشه خوب تموم شد…
    نازنین و رضا حق هم بودن…

  3. واااای خیلی رمان قشنگی بود .

    عالی بود خداروشکر که به هم رسیدن .

    ممنون رویا جون بابت رمان های خوبی که تو سایت میزارید 🙂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *