رضا

 

بعد از نیم ساعت اراسته و مرتب اومد بیرون با رژلب قرمز

 

پشت چشمی واسم نازک کرد  خواست بره بیرون که دستشو گرفتم

خم شدم از رو میزعسلی بغلم دستمال و برداشتمو قبل اینکه به خودش بياد محکم کشیدم رو لباش

 

خواست حرف بزنه که دستشو کشیدم بردمش تو اشپزخونه

_اول میز و تمیز کن بعد میریم

 

زد تو سینمو با عصبانیت تو صورتم جیغ کشید

_روانیِ احمق ولم کن ببینم

مگه نوکر اوردی خبره مرگت؟!

واسه چی رژلبمو پاک کردی الان میرم پررنگ تر میزنم

 

دستمو تکیه دادم به میز

_امتحانش ضرر نداره اما هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

 

پرو تر  و مصمم تر از قبل خواست بره تو اتاق که پشت سرش رفتم رو تخت نشستم

_مانتوی تنتم عوض کن خیلی تنگ و کوتاهه

 

از رو میز ارایشش شیشه ادکلن و گرفت خواست پرت کنه سمتم که پاشدم رفتم کنار

 

تو کسری از ثانیه تمام لوازم ارایششو پرت کردم زمین و با پا رفتم روش

 

چون کفش پام بود اکثرا شکستن

چشماش دو دو میزد و قدرت تکلم نداشت

 

خم شدم ادکلناشو برداشتم و رفتم تو اشپزخونه انداختم تو سطل اشغال

 

با لبخند برگشتم تو اتاق

_قبل اینکه لباساتم پاره شه بهتره عوضش کنی

من بی غیرت  نیستم که تو…تو هرگوهی دلت خواست بخوری فهمیدی؟!

الانم برو اون گوهایی که مالیدی به صورتتو بشورش سریع

نازنین

 

دیگه واقعا داشت خیلی فراتر از حدش میرفت

تو اوج ریلکسی مانتومو دراوردم و دستمو کشیدم رو صورتم

_من جایی نمیام

تشریفتو ببر خودت دیگه هم به پرو پای من نپیچ

 

عصبی خواست بیاد سمتم که لیوان و از رو میز برداشتم و محکم کوبیدمش زمین

ی تیکه شیشه رو برداشتم و گذاشتم رو دستم

 

_ی قدم بیایی جلو ارواح خاک بابام رگمو میزنم

 

مردمک چشماش لرزید  و رفت عقب

_باشه باشه اروم باش

 

جیغ  کشیدم

_ گمشو بیرون

فقط از جلو چشمام برو گمشو

 

سرشو تکون داد و رفت بیرون با گریه شیشه ی دستمو انداختم زمین و پاهامو تو شکمم جمع کردم

 

از ته دل واسه بی کسیه خودم زار زدم

ی ساعتی همونجوری اشک ریختم بالاخره بلند شدم برم تو اتاق که یهو پام رفت رو خورده شیشه

 

نگاهی به پام انداختمو و اهمیتی به خون پام ندادم

لنگ لنگ رفتم تو اشپزخونه و اب خنک خوردم

واقعا احتیاج داشتم از دستش برم ی جایی که سالها و سالیان گم و گور شم

 

باصدای گوشیم قدمی برداشتم سمته اتاق که دلم ضعف رفت

زخم کف پام عمیق بود هنوز خونش بند نیومده بود

 

با دیدن شماره ساره با گریه و بغض اشکاری جواب دادم

_به به عروس خانوم دیشب حجله چطور بود؟!

 

بی توجه به لحن شوخش نالیدم

_فقط بیا ساره

 

گوشی و قطع کردمو خودمو رو تخت انداختم

دره خونه باز شد و بوی عطره ساره پیچید تو مشامم

قبلا بهش کلید داده بودم با دیدنه خونه کیفشو انداخت  و سراسیمه اومد تو اتاقم

 

نمیدونم چی تو صورتم دید که با ترس اومد نزدیکمو قبل اینکه حرفی بزنه از حال رفتم

ساره

 

باترس چندباری تکونش دادم

_نازنین

تروخدا ی چیزی بگو

 

خواستم ی ذره رو تخت جابه جاش کنم ک بادیدنه خون کف پاش نزدیک بود سکته کنم

 

پاش به طرزه وحشتناکی بریده بود و خونریزیش  شدید بود

نگاهی به خونه بهم ریخته انداختم صد در صد با رضا دعواش شده بود

 

شماره رضارو گرفتم  همین که گفت بله عصبی داد زدم

_خیلی بی غیرتی

_چی میگی ساره؟

_نازنین از حال رفته وضعیت پاش خیلی بده

_پاش !؟ چیشده پاش !؟

دِ حرف بزن لعنتی

_فقط بیا تو خراب شدت همین

 

این و گفتم گوشی و قطع کردم

شالمو از سرم دراوردم و پیچیدم دوره پاش

دویدم تو اشپزخونه و اب قند درست کردم به زور چندقلپی دادم بهش

 

که صدای نالش بلند شد

_دردت بجونم چیشده؟

این چه وضعیه ها؟

دعواتون شده؟ اره؟ پات چرا اونجوری شده نازنین

 

دستشو به معنای سکوت اورد بالا

_تروخدا ساره چیزی نگو من….

 

خواست ادامه حرفشو بزنه که رضا سراسیمه اومد تو اتاق

 

به آنی نازنین نیم خیزشد رو تخت و اباژور و کشید پرت کرد سمته رضا

_گمشو بیرون

فقط گمشو بیرون

 

باترس برگشتم سمته رضا که ببینم خورده تو صورتش یانه ولی خوشبختانه روزمین چندقدم اون سمت تر افتاده بود

 

_اقا رضا تروخدا برو بیرون حالش خوب نیست

 

کلافه سری تکون داد و رفت بیرون تو پذیرایی رو مبل نشست

مسکن به نازنین دادم که بالاخره خوابش برد

 

اروم پتورو کشیدم روش و از اتاق اومدم بیرون

_نمیخوایی بگی چرا دعواتون شد؟

 

_همش لجبازی میکنه ساره ی بارباهام راه نمیاد چه توقعی داری ازم ها؟

 

_بسه رضا بسه تو چرا به چه حقی اونجوری میکنه تو میدونی اگ حامد بفهمه چه بلایی سرت میاره

 

_ساره هرچی باهاش مراعات میکنم بدتر میکنه تو بگو چیکارکنم من اخه

_دوستت نداره رضا وقتی دوستت نداره میخوایی چیکارکنی

 

_من ابرشو خریدم ساره با اون ابرو ریزی که کرد کی میرفت سراغش وگرنه ها؟

 

_انقد بهش گیرنده  رضا بدتر

از این خودتو از چشمش ننداز

تو از روزه اول نازنین و همینجوری  دیدی و پذیرفتی حالا این بازیات واسه چیه ها؟

 

_اون موقع مجرد بود الان متاهله سعی کن اینو بهش بفهمونی

_برده نیست که فقط متاهله توباید اینو بفهمی

 

کلافه بلند شد نگاهی به اطراف انداخت

_میشه کمک کنی خونه رو تمیز کنیم تا نازنین خوابه؟!

 

سری تکون دادمو شروع کردم  به تمیز کردن خونه

ی ساعتی طول کشید تا خونه رو تمیزکنیم چایی دم کردم و اب پرتقال گرفتم رفتم سراغ نازنین

 

چنددفعه ایی تکونش دادم تا هوشیار تر شد

_خوبی دردت بجونم

نیمچه لبخندی زد و سری تکون داد

_بهترم

_اب پرتقالتو بخور حالت جا بیاد

 

کمی جابه جا شد که ی جرعه خورد

با نفرت به رضا خیره شد

_حالم ازش بهم میخوره ساره

اون منفور ترین ادمه زندگیه منه ساره

 

همون موقع رضا از پذیرایی اومد تو اتاق

_بهتری؟!

_بتوچه بچه بسيجيه اسکل با اون لکنت زبونت اصلا نمیفهمم چی داری میگی

گورتو گم کن از جلو چشمام فقط

 

_حواست باشه داری چه گوهی میخوری نازنین

 

ازترس  دعوای دوباره شون عصبی رضارو هل دادم بیرون

_برو بیرون تروخده برو جایی که خیلی توچشمش نباشی

رضا

 

عصبی از خونه زدم بيرون و مدارکموچک کردم

 

اسنپ گرفتمو تا زودتر به ستاد برسم

همه با دیدنم با خوش رویی ازم استقبال كردن

 

 

کنار ملکی وایستادم

_اقای میزایی هستن؟

_بله بزرگوار منتظرتونن برو داخل

 

سری تکون دادم که وارد اتاقش شدم

به رسم ادب  بلند شد اومد جلو دست داد باهام

_خوبی رضا جان؟

چخبر داداش عروسیت مبارک باشه خوب بود؟

 

پوزخندی زدم و خیلی جدی گفتم

_بله اره چرا نیومدین

_نشد دیگه داداش

یه خبر خوب برات دارم

_جانم؟!

_ارتقا گرفتی؟!

 

باخوشحالی دستشو گرفتم

_عالیه ستوان

این ارتقا چی هست

_اول ی شرط داره

باید طلبه بشی  بعد میتونی ارتقائتو بگیری

 

با تعجب نگاهش کردم

-شوخی میکنی حاجی؟ طلبه چی بشم من

_این یه دستوره رضا جان

بهتره با میل باطنی خودت قبولش کنی

 

کلافه بلند شدم

_تا فردا وقت داری که خبر بدی

_چشم

 

از اتاق ميرزايى كه خارج شدم کلافه شروع کردم به قدم زدن

نیم ساعتی طول کشید  تا برسم خونه نگاهی به خونه انداختم ساکت ساکت بود

 

نگاهم روی برگه کاغذ رو جاکفشی افتاد

_دارم میرم واسه همیشه

سعی کن پیدات نشه سمتم وگرنه ميكشمت به ارواح خاك

بابام قسم

 

نازنین

 

با ارامش سرمو تکیه دادم به پشتی مبل

_مادر نازنین چرا زدی بیرون از خونت؟!

ادم خونشو میده دسته هووش میاد بیرون

 

_بس کن مامان تروقران بس کن خستم کرده میفهمی خسته؟

 

مامان نگاهه ناراحتی بهم انداخت و سرشو انداخت پایین

_خاله راست میگه پاشو  ببین

کبودی صورتش و ببین مگه اینجوری شما باهاش رقتار کردین كه حالا ی از خدا بیخبر اومده اینجوریش کرده

 

برای تموم شدن بحث بلند شدم و محکم و قاطع لب زدم

_ من طلاق میگیرم

 

مامان با بهت خیره شد بهم

_چی طلاق میگیری؟!

میدونی حامد چیکارت میکنه

 

عصبی پریدم به مامان

_بس کن مامان اون بیجا میکنه غلط میکنه

تاکی واسه زندگیم قراره تصمیم بگیره

اصلا…..

 

قبله اینکه حرفم تموم شه رضا بدون در زدن وارد خونه شد

دستمو کشید و قبل از اينكه فرصت كنم حتى به خودم بيام سیلی  محکمی تو صورتم زدق

_انقد رو اعصاب من راه نرو

دلت میخواد به مامانت بگم استاده دانشگاهت چی گفت؟!

 

مامان باتعجب خیره شد بهش

_چی؟!

_استاد دانشگاهش حتی از رو خال پای نازنین خبر داره مامان

حالا بگو من حق دارم یانه؟!

 

_مادر چی میگه رضا؟! ها؟!

_بخدا دروغ میگه مامان به ابوالفضل استاد فقط خواست زندگیمو از هم بپاشه

 

 

با سيلى ناگهانى كه توى صورتم زده شد با بهت در

 

 

حالى كه دستمو گذاشته بودم روى گونه ام خيره

 

 

شدم توى صورت مادرم باورم نميشد اين همون

 

 

مادره هميشه مهربون منه كه بيشتر از نقش يه مادر مثل يه دوست ميموند برام

 

 

اما الان بخاطره يه پسره بى ارزش عوضى دست روى تنها فرزندش بلند ميكنه

 

احساس هيچ ميكردم مثل گوسفندى شده بودم كه

 

 

اسير چنگال هاى گرگ شده بود و اين گرگ چقدر

 

 

خوب تونسته بود با كمى آرد و كمى نقش يه بره معصوم خانواده منو طرف خودش بكشونه

 

با صداى جيغ مانند مامان كمى به خودم اومدم و اجازه دادم تا اشكام راه خودشو پيدا كنه

 

اصلا دوست نداشتم جلوى اون عقب افتاده گريه كنم اما اشكام دست من نبود من نميتونستم

 

 

جلوشونو بگيرم درست همونطور كه نتونستم جلوى رضارو بگيرم تا بهم دست درازى نكنه

 

 

_من…منه….احمق تورو اينطورى بزرگت كردم؟!

كه با مرداى نامحر….با ورود ناگهانى دايى حامد صداى مامان تو گلو خفه شد

 

 

_اينجا چه خبره؟!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *