نازنین

زنگ و در و زدمو منتظر موندم تا باز شه
با دیدنه صورت خسته ی مامان و خاله طاهره لبام اویزون شد ک خندیدن

_مامان جان این چه قیافه ایی؟

قری به کمرم دادم
_خودتون بگید این چه قیافه ایی؟

هردو خندیدن
_بیا تو خاله بیا ساره رفته حموم

بوسی رو هوا فرستادم براشون و رو مبل نشستم

تلگراممو باز کردم و چرخی توش زدم ک ساره کنارم نشست
_میگم ک نازی
_هوم؟
_مامان اینا امشب اینجا بخوابن ما بریم خونه شما؟
هوم؟؟؟پایه ایی؟

لبخنده دندون نمایی زدم
_اووووف چجورم

هردو باهم خندیدیدمو رفتیم تو اشپزخونه
_مامان جونی
_جانم نازنین؟
_میگم شما و خاله طاهره شب پیش هم باشید
ماهم میریم خونه
من و ساره ک تنها نیستیم حاج خانوم اینا هستن دیگه نگران نباش مامانی

مامان خواست مخالفت کنه ک ساره مظلوم گفت
_خاله خواهش میکنم
مامان تروخدا

مامان چاقو انداخت تو سینی و دستشو شست
_باشه برید حاج خانوم اینا هستن خیالم راحته
فقط نازنین
نبینم از نبودم استفاده کنی بری بیرونا؟
مبادا نازنین

گونشو بوسیدم
_چشمممم

ساره رفت اماده شه منم سوئیچو برداشتم رفتم بیرون منتظره ساره

ساره ک اومد نشست تو ماشین با تعجب نگاهش کردم
_این چه وضعیه ساره
خاله طاهره ندیدت؟

_ن سرش گرم بود فرز جیم زدم
نازی بچه ها پارتی دارن تروخدا بریم؟

متفکر نگاهش کردم

_دیدی مامان چقد سفارش کرد ساره؟
بفهمه بگا میرم

چشماشو لوچ کرد و خیره شد بهم
_من فکره همه جاشو کردم نازی
رسیدیم خونه نیم مین بعدش میزنگیم بهشون
میگم ما داریم میخوابیم زنگ زدین جواب ندادیم نگران نشید
تلفن خونه هم دایورت کن رو مبایلت
اخره شب میایم دیگه

_باشه ولی اگه فهمید میکشه منو ساره خداشاهده

_هی لفظ بد نیا دیگه
نمیفهمن میریم میاییم عشقم

سرمو تکون دادم
_خیلی خب

سرمست خندید و اهنگ و زیاد کرد
به خونه ک رسیدیم ماشین و جلو در پارک کردم و پیاده شدیم

_به زهراهم زنگ بزنم ساره؟ اونام بیاین؟

_اوووم !
بزنگ خو

شماره زهرا رو گرفتم ک صدا خسته وگرفته از خوابش پیچید تو گوشم
_ژان
_ژان و دسته خر
نگفتم از این لحن بدم میاد
_بنال نازی خواب بودم چته

_اماده باشین میایم دنبالتون بریم پارتی
_پارتی؟
_اره به خانوادت بگو میایی شب پیش ما خونه ی ما
میریم پارتی برمیگردیم خونه
مامانمم نیست

_نفهمن نازی؟ بدبخت میشیما
_ولشکن میایی حالا یا ن؟
_اره بیاید دنبالم با لیدا هم هماهنگ میکنم
_رواله نیم مین دیگه اونجاییم

بشکنی زدم و با لباى خندون با ساره رفتیم تو خونه اماده شیم

رضا

با عصبانیت مشتم و کوبیدم به کاپوت ماشین
معلوم نیست دختره ی خیره سر این وقت شب کدوم قبرستون میخواد بره با دوستاش

محسن هم معلوم نیست کدوم گوریه چرا هیچکس حواسش به این دختر نیست

عصبی و کلافه تو کوچه راه رفتم
اگه جلوشو میگرفتم میگفت به تو ربطی نداره و فلان

پس بهترین راه این بود ک بره پشتش برم و به ستاد زنگ بزنم
اونموقع هم ادب میشد هم دیگه از این غلطا نمیکرد

لبخندی زدمو زنگ زدم اژانس
پشته ماشینش منتظر موندم تا بیان

وقتی از دره خونه اومدن بیرون چشمام از حدقه زده بود بیرون

واسه چی با این لباس و پوشش داره میره بیرون
اونم مهمونی مختلط

سرمست خوشحال نشستن تو ماشین و با سرعت با صدای ضبط زیاد رفتن

به اژانس اشاره کردم با احتیاط پشتشون بره

دوتا از دخترای دیگم سوار کردن
تا محل پارتی پشتشون رفتم

اینجا قبلاهم با ستاد اومده بودم خوب یادم بود مهمونی قبل همه رو ک باهم جفت بودن عقد کردن

بعد از اینکه رفتن تو از اژانس پیاده شدم منتظر شدم نیم ساعتی بگذره

ولی دیگه دلم طاقت نمیداد بیشتر از این اینجا منتظر بمونم به ستاد زنگ زدم و وایستادم

نازنین

اولین بارم بود ی همینجایی میومدم
دختره افتاب و مهتاب ندیده ایی نبودم ولی ی مهمونی اینجوریم نیومده بودم

با انزجار رومو از دختر پسرایی که توهم میلولیدن برگردوندمو رو کاناپه پشت سرم نشستم

ساره و دخترا از همون اول رفتن وسط شروع کردن رقصیدن

مشروب بهم تعارف کردن ک تشکری گردمو بجاش درخواست اب خنک کردم

گوشیمو چک کردم ک دیدم مامان پیام داده
_مواظب خودتون باشید گل دخترم
در و خوب قفل کن صبح بیدار شدی زنگ بزن عزیزه مادر

شرمنده گوشیو چپوندم تو کیفم و با استرس پاهامو تکون دادم
عجب غلطی کردما کاش به حرف ساره گوش نمیکردم

لیوان و ابی ک بهم تعارف شد و برداشتم سرکشیدم حداقل کمی از التهاب درونم کم کرد

با چشم دنباله ساره می گشتم ک دیدم بعله
حسینم اینجاست و خانم تو بغل حسین داره میرقصه

پس پدره منو واسه این اقا دراورد
پف

۲ سالی میشد ک با حسین دوست بود و قصد ازدواج داشتن اما فلا خاله طاهره گفته بود سنه ساره کمه و دوسال یا حداقل ی سال دیگه باید بگذره

حسین پسره خوب و معقولی بود خانواده ی متوسط و هم تراز با خوده ساره

هیکل متوسط و صورت مردونه ی خوبی داشت

خواستم برم سمته ساره ک باصدای اژیر پلیس و جیغ و داد جمعیت پاهام چسبید به زمین

گیج و منگ حتی مغزم فرمان نمیداد قدم بردارم

با کشیده شدن دستم توسط ساره ک دستش تو دست امیرحسین بود از شک اومدم بیرون

امیرحسین عصبی داد زد
_د یالا دختر چرا گیج میزنی چسبیدی به زمین
بدویین فرار کنیم وگرنه حسابمون با کرام الکاتبینه
من پسرم برام چیزی نمیشه ولی شما

چهارستون بدنم میلرزید….
قدرت انجام هیچ کاریو نداشتم تا خواستم فرار کنم در باز شد و تو کسری از ثانیه کلی مامور مسلح ریختن داخل
بدنم عید بید میلرزید و اشکام بی اراده میریخت رو گونم
اصلا نمیدونستم زهرا اینا کجان

دستمو از دست ساره کشیدم بیرون و
خواستم بدوام ک موهام به شدت از پشت کشیده شد ک دلم ضعف رفت

با حیغ برگشتم سمتش
_ولم کن کصافته حرومزاده
ولم کن بیناموس

با تودهنی ک خوردم با گریه نشستم رو زمین و چشمام سیاهی رفت ک ساره دوید سمتم
_عوضیا

خواستن ساره رو بگیرن ک امیرحسین رفت جلوش ک سیلی خورد

واقعا اوضاع داغون و افتضاحی بود بازم خوبیش این بود هیچکدوم مست نبودیم و همین واسه ما ی قدم بود

توی چشم بهم زدن تمام ادمایی ک تو مهمونی بودن جمع کردن و تو ۳ تا ون نشستیم

همه یا گریه میکردن یا تو عالم مستی سرمستانه قهقهه میزدن

امیرحسین اطمینان بخش چشمامو بست
واسه اونا ک بدنمیشد خاله طاهره میدونست
فقط من سیاه بخت میشدم بازم خداروشکر با کسی نیومده بودم

با رسیدن به ستاد دونه دونه تمام دخترا و بعد پسرا رو پیاده کردن

پشت در نشسته بودیم به نوبت همه میرفتن داخل و به خانواده هاشون زنگ میزدن
از ته دل ارزو میکردم کاش هیچوقت نوبت بمن نرسه

ولی با شنیدن اسمم نا امید اومدم جلو و رفتم داخل

مرده بداخلاق و شکم گنده با پوزخند نگاهم کرد
_شماره پدر

سرمو انداختم پایین
_فوت شده

_دایی یا عمو

به خودم لرزیدم حتی فکرشم وحشتناک بود
چند دیقه ایی گذشت ک عصبی دستشو کوبید رو میز
_ببرش بیرون معرفیش میکنم کانون

_ن ن الان مینویسم

شماره ی دایی رو نوشتم و بابغض گوشه ی اتاق وایستادم
مرد با بی رحمیه تمام زنگ زد به دایی و ریزه تمام ماجرا رو گفت

_گمشو بیرون تا والدینت بیان جمعت کنن
فقط خداروشکر کن ن مست بودی ن کسی همراهت بود
فقط تعهد میدی و میری

با گریه اومدم بیرون خودمو پرت کردم بغل ساره
_بدبخت شدم دایی دارع میاد ساره

رضا

سنگ ریزه جلو پامو با نوک کفش پرت کردم ک خورد به لاستیک ماشین

دستی به موهام کشیدم و اروم اروم قدم برداشتم سمته ستاد

نمیدونم کارم درست بود یان
ولی نمیتونستم بزارم تو اون مهمونی بمونه

از ی طرف دلشوره افتاده بود به جونم
اگه همراه پسر داشته باشه چی
اونوقت چی میشه
هه مسلمه دیگه عقد میشه

عصبی قدمامو تند کردم رفتم داخل ک سربازه وظیفه خدمت جلوم خم شد
_سلام رئیس
_س…سلام پسر
_خیلی شلوغه مهمونی لو رفته داشتیم

سرمو تکون دادم و وارد سالن شدم ک چشمم به نازنین افتاد

تو بغل دوستش داشت گریه میکرد
رنگ و رو پریدش نشون میداد چقد ترسیده

جلوتر رفتم ک دوستش منو دید و به نازنین اشاره کرد

نازنین برگشت سمتمو مظلوم خیره شد بهم
پف
لعنتی چشماش چقد مظلوم شده بود

از کنارش رد شدم و رفتم داخل
جناب سروان با دیدنم لبخندی زد
_اومدی مرد؟
خسته نباشی

سرمو تکون دادم
_مرسی جناب…سروان

رفتم جلو پرونده ی نازنین و پیدا کردم
خوندمش
خداروشکر ن مشروب خورده بود ن مهمان همراه داشت
لبخندی زدم ک جناب سروان با خنده زد رو شونم
_چیشد مرد
لبخند زدی بالاخره

جدی شدمو و پرونده رو بستم
_هی….هیچی

رضا:

باصدای داد بلندی سریع از جام بلند شدم
من این صدارو میشناختم

صدای محسن بود
همین ک رفتم بیرون دیدم دستشو برده بالا که سیلی بزنه تو صورته نازنین که دستشو تو هوا گرفتم
عصبی برگشت سمتم ک با دیدن من دستشو اورد پایین
_رضا

_هی…هیس
بی….بیا بریم….تو اتاق

سرشو تکون داد و تهدید وار نگاهی به نازنین انداخت که نازنین خودشو پرت کرد تو بغل ساره و زد زيره گریه
سری از رو تاسف تکون دادم و به همرا محسن اومدم تو اتاق

جناب سروان برگه تعهد گذاشت جلوش تا امضا کنه
_برین خداروشکر کنید که مشروب نخورده بود
پارتنر نداشت
و خودش بود بخاطره همین فقط ی تعهد کافیه
محسن نفسشو اسوده بیرون داد و بعد از امضا كردن برگه تعهد نامه برگشت سمته من
_خداروشکر که بازم فقط تعهد کافی بود
این دختر شیرحلال خورده بود مطمعن بودم که زیرابی نمیره
دستمو گذاشتم روشونش
_دست روش بلند نکنیا

عصبی دست کشید تو موهاش
_هیچی نگم که بدتر کنه
چی میگی داداش
این دختر پدر بالا سرش نیست بخدا خواهرم دق میکنه

همین که رفتیم بیرون زن و مردی با تعجب داشتن به نازنین نگاه میکردن
با دیدن محسن اومدن سمتش ک حامد زیره لب گفت بدبخت شدم

3 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت پنج”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *