رضای موزی که می دونست اگه دایی حامد از این

قضایا بویی ببره برا خودشم ممکنه بد بشه

با لبخند مصلحتی دست دایی رو کشید و با گفتنه اینکه چیزی نیست با زرنگیه تمام دایی رو از جمع اشفته ما دور کردو باهم رفتن داخل

با دور شدنه اون دوتا دیو مامان با گرفتنه دستم شروع کرد به حرف زدن

_اخه دختر دیگه چی میخوای شوهر به این خوبی

اقای یکم بشین با خودت فکر کن اگه رضا اقایی نمیکرد و نمیگرفتت کی حاضر میشد دختری رو که شبونه تو پارتی گرفتنو بگیره اگر رضا نبود تو تا اخر
عمرت تو خونه میترشی…..

هنوز جمله مامان تموم نشده بود که با گریه از جام بلند شدم و با هق هق لب زدم

_من…من چی میشم این وسط مامان مگه من حیوونم عواطف و احساسات ندارم من همیشه

رویای اینو داشتم که با عشق ازدواج کنم درست مثله پرسس ها یه عروسیه با شکوه نه مثل یه برده از خونه ی خودم جدام کنن و به بدترین شکل از دنیای دخترونه ام فاصله بگیرم انتخاب من

یه پسر بسیجیه منگل نبود

حرفام که تموم شد اشکامو با پشت دست پس زدم و نفس عميقى كشيدم و دوباره ادامه دادم

_شما به اندازه كافى گند زديد به زندگى من اما از اين به بعد نميخوام ديگه تو زندگيم دخالت كنيد و اينكه اگر با اومدن من به اين خونه مشكل داريد ديگه پامم اينجا نميزارم

حرفام كه تموم شد عقب گرد كردمو جلوى چهره ناباور مامان با خداحافظي كوتاهى از خونه زدم بيرون

به خونه كه رسيدم با حرص درو با كردم و وارد شدم

هه خونه كه چه عرض كنم انگار مسجد بود نه خونه !!

بوى عطراى مذهبى و تند و تيزه اون بچه بسيجيه اسكل تمام خونه رو برداشته بود

احساس ميكردم الانه كه تمام دلو رودمو باهم بالا بيارم

دستمو گذاشتم روى دهنمو با دو خودمو رسوندم به سرويس بهداشتى

و تا تونستم هوق زدم از بس بالا اورده بودم كه جونى برام نمونده بود

بدون اينكه شير اب و ببندم جسم بي جونم سر خورد و كف موزاييكاى سفيد رنگ

نه من نميتونستم اينجورى ادامه بدم و زندگيرو براى خودم زهر كنم اين حق من نيست

از امروز به بعد اين منم كه زندگيرو براى رضا زهر ميكنم نميزارم عمرم پاى يه ادمه چندش هدر بره

چطورى بپذيزم همچين شوهرى رو كه فرقش بامن مثل شب و روز ميمونه كسى كه تو دو جمله گير ميكنه

حتى پيش ساره كه نزديك ترين دوستم بود احساس سرافكندگي ميكردم لابد اونم تو دلش منو به تمسخر ميگيره با همچين شوهره ديوونه اى!

اشكامو كه مثل سيل روى گونه هام جارى بودنو پاك كردم و با لبخند بد جنسى به هر زحمتى كه بود بلند شدم و

بعد از تميز كردن سنگ روشوى اومدم بيرون و به سمت اتاق رضا حركت كردم

وارد اتاق رضا که شدم با دیدن وسایلش بشکنی زدم

وبایه فکر ناگهانی سریع کبریت ویه سطل روحی از توىه اشپزخونه اوردم

وباخنده شروع کردم به جمع کردن لباساش و پرت کردنشون توی سطل !!

وهمونطور که لباساشو جمع می کردم زیر لب تکرار کردم

_من اگه ریشه توء بچه مومن ونسوزونم که دیگه نازنین نیستم!!

چنان بلایی سرت بیارم که راه ستات ومسجد ونتونی از هم تشخیص بدی !

لکنت زبانیه احمق

لباسای مورده علاقشو که گذاشتم تو سطل لبخند بد جنسی زدم و کبریت کشیدم وپرت کردم روی لباساش

که به سانیه ای نکشید که لباساش گر گرفتن! از لباس ها كه خيالم راحت شد شروع کردم به بهم ریختن اتاقش نگاهم که به وضیعت اتاقش می خورد یاد بازار روز میفتادم.

مطمئنم كه اگه وضعيت اتاقشو ببينه خودشو مى كوشه

با خوردنه چشمم به ماژيك كنار تخته وايت برد پوزخندى زدم و ماژيك ابى رنگ رو از كنار تخته برداشتم و روى دره اتاقش با خطى پررنگ نوشتم

اسکل
وضع و اوضاع منو ببين!

همونطور كه مشغول به تمسخر گرفتنه رضا بودم…

با صداى بسته شدنه در تازه پى به كارى كه كردم بردم!!

با ترس دستمو گذاشتم روى قلبم و با دو خودمو رسوندم به اتاقم و درو قفل كردم

با استرس سرتا سر اتاقو مى پيموندم و خودمو سرزنش ميكردم كه چرا با دست خودت همه چيو خراب ميكنى…

با ضربه محكمى كه توى در خورد و صداى عصبانى رضا احساس كردم الانه كه قلبم از تو دهنم بزنه بيرون!

_ا….اين….چ…چه…ك..كاريه…با..با..ا..ا..تاق..م..من…ك..كردى؟!

رضا كه صداى از من دريافت نكرد دوباره مشت محكمى توى در زد تورى كه در و پنجره هاى اتاق به لرزش در اومده بودن

_ا…اين..د…رو با….باز..كن..ب…بگو…د..دردت..چ..چيه

تمام جرعتى كه از خودم سراغ داشتم و جمع كردم و ريختم تو صدام و با صداى بلند داد زدم

_همينه كه هست مدلشه زمانى كه مى خواستى منو بگيرى بايد فكره اينجاشم ميكردى مجبورى همه كارام و تحمل كنى همونطور كه من مشكل مادر زاديه تورو مجبورم تحمل كنم

حرفام كه تموم شد خيلى واضح صداى نفساى پر حرص رضارو ميشنيدم

يكم كه گذشت و صداى ازش نيومد به خيال اينكه رفته قدماى ارومم رو به سمت در برداشتم و با دست هاى لرزونم اروم كليد رو تو قفل چرخوندم و درو باز كردم

كه با حمله ناگهانى رضا به سمت خودم روبه رو شدم و جيغ بلندى كشيدم و خواستم فرار كنم كه با دست هاى قدرت مندش بغلم كرد و اين دست هاى داغش بود كه دوره كمره باريكم حلقه شده بود

سرمو به ارومى بالا اوردم و خيره شدم تو چشماى نازش كه رد اشك رو به خوبى ميتونستم ببينم

با شرمندگى سرمو انداختم پايين و با صداى كه خودمم بزور ميشنيدم لب زدم

_ولم كن بزار بر…

هنوز حرفم تمام نشده بود كه لباى داغش نشست رو لبام

و سخت شروع كرد به بوسيدنم

فشارى به سينش اوردم و سعى كردم از خودم دورش كنم اما دريق از يه تكون كوچيك لبام داشت از جاش كنده ميشد كه دستشو از زيره تاپم رد كردو رسوند به سينه هام

دستش كه به نوك سينه هام رسيد
خيلى نرم و اروم اروم ميكشيد و نوازش ميكرد

اما من هيچ حسى نداشتم هيچى!
هميشه تمام اين لحضات رو با يه مرده ايده ال

كسى كه بخوامش و عاشقش باشم تصور ميكردم توى خيالاتم..

فشارى به كتفش وارد كردم و سعى كردم با تكون دادن خودم يجورى از دستش خلاص بشم ولى انگار اون بچه مومن جانماز ابكش خيال نداشت ازم جدا بشه!!

وقتى فكر ميكنم با فاطمه هم همچين لحظه اى رو تجربه كرده حس بدى بهم دست ميداد

با به هجوم اوردن تمام محتويات معدم با تمام توانم هلش دادم به عقب و با دو خودمو رسوندم به سرويس بهداشتى…

از بس تو اين اواخر معدم خالى مونده بود كه يه چيزى كه ميخوردم سريع حالت تهوع ميگرفتم..

با صداى دره سرويس بهداشتى چشمامو محكم با حرص فشار دادم!!

_خ..خوبى…خ..خا…خانومم؟!

پسره ى اسكل فكر كرده خبريه كه اينطورى خانومم خانومم ميكنه!!

+من خانوم تو نيستم..من هيچ صنمى با تو ندارم فهميدى؟!ن د ا ر م

_دارى خوبشم دارى..زود بيا بيرون يه پيرهنى چيزى از خودت بيار بپوشم تا عصر بشه برم لباس بخرم …

+من لباس كهنه كثيفامم نميدم تاتو بپوشى

_سريع باش نازى اعصابمو خورد نكن…فكر نكن اين كارت و فراموش ميكنم

خنده مصنوعى سر دادم و با تمسخر گفتم:

_واى واى واى ترسيدم!

با شنيدم صداى خنده ارومش با حرص ادامه دادم

_ديگه حق ندارى ببوسيم بچه پرو

_بوس باشه اما اين حق و كه نتونم سينه هاتو لمس كنم و هيچ كسى نميتونه ازم بگيره.

حرفاش كه تموم شد صداى قدماش كه داشت دور ميشد و حس مى كردم .

پسره ى بى تربيت هركى ندونه فكر ميكنه مورچه ى نر هم تا حالا از نزديك لمس نكرده!!

لبخندى كه نميدونم بخاطره چى بود نشست رو لبام

ابى به صورتم زدم و اومدم بيرون

املت كه اماده شده زيره گاز رو خاموش كردم و

با همون ماهيتابه گذاشتمش رو ميز و مثل قحطى زده هاى مردم سومالى شروع كردم به خوردن!!

همونطور كه مشغول غذا خوردن بودم با اومدنه رضا به اشپزخونه سرمو اوردم بالا و با ديدنش اونم با لباساى كه از من تنش كرده بود بدون اينكه لقمه تو دهنمو قورت بدم از بالا تا پايين با تعجب نگاش مى كردم!!

پيرهن سفيد استين حلقه اى تنش ازش بس تنگ بود تو تنش كه احساس ميكردم هر ان ممكنه لباس جر بخوره !

و اون شلوارك كالباسى رنگ سمبادى گشادى كه كرده بود پاش بدون شك شباهت زيادى به شلوار كردى داشت و من موقع خريدنش بيشتر بخاطره راحتيش خريدمش

رضا كه منو تو اون حالت ديد و اينكه قست نداشتم تا به خودم بيام

با حالت معصومانه اى گفت:

_خ..خو..ب…ن..نشده؟!

خودمو سريع جمع و جور كردم و با خنده تمسخر اميزى گفتم:

+خيليم خوب شده عاليه هرچيه از اون لباساى مزخرف خودت بهتره!

_اون لباسا كه خوب بودن ديگه بايد با عبا و عمامه تحملم كنى!!!

باورم نميشد يعنى چى با عبا و عمامه
مغذم ديگه كشش همچين چيزى رو نداشت

+ي…يعنى چى اين..؟!

_امروز كه رفتم بودم ستاد براى اخوندى بهم پيشنهاد شد و منم قبول كردم ..اين ارزوى هميشگى من بود!

در حالى كه اشكام مثل سيل از چشمام ميومدن پايين و ميريختن تو ظرف غذا با بغضى كه تو گلوم بود و صداى كه به سختى شنيده ميشد گفتم:

+عوضى

و با عصبانيت از پشت ميز بلند شدم و با قدم هاى سريع خودمو به طبقه بالا رسوندم

خودمو پرت كردم روى تخت و با صداى بلند زدم زيره گريه

خدايا اخه اين چه زندگيه اى كه من با اين ادم دارم …چطور فردا جلو فاميل و دوست و اشنا بگم اين شوهره منه شوهرم اخونده!؟

3 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت پانزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *