پدر مادره رضا كه با صداى جيغ من ترس توى چهرشون نمايان شده بود با حالت دست پاچگى به سمتمون اومدن

+خوبى دخترم?!

براى اينكه بيشتر از اين نگرانشون نكنم

لبخند ساختگى زدم و گفتم:

_خوبم خوبم يه لحظه پهلوم تير كشيد

مامان باباى رضا كه از من خيالشون راحت شده بود 

اشاره اى به فاطمه كه داشت با حالت پيروزى نگاهم مي كرد كردن و بعد از خداحافظى كوتاهى 

رفتن…

دره اتاق رضا رو باز كردم و نگاهى به سرتا سر اتاق كه از روز اولشم بهتر شده بود انداختم!

اون حتى از من هم كه يه زن بودم تميز و مرتب تر بود!!

نفس عميقى كشيدم و با درد بغض توى گلومو قورت دادم!

 يعنى الان دارن چيكار ميكنن؟!

باهم همبستر شدنه؟!

رضاهم همونطور كه منو با احساس مى بوسه و بغل ميكنه اونوهم همونطور ميبوسه و بغل ميكنه؟!!

و اين سوال و پرسش ها تو اين چند روزى كه رضا و فاطمه رفته بودن مشهد توى ذهنم از خودم پرسيده ميشد

من كه هيج حسى به اون اسكل ندارم پس چرا از وقتى رفته همش تو فكرشم و لحظه شمارى مى كنم تا برگرده؟!

تشرى به خودم زدم و همونطور كه دره اتاقشو ميبستم با خودم گفتم:اه اصلا جنس زن همينه حسوده توهم توهم زديه نازى !!

اره اره مگه اون امل كيه كه من دلم براش تنگ بشه گوره پدرش!!

رضا

کش قوسی به بدنم دادم و خودمو جابه جا کردم نگاهم به فاطمه افتاد

چرا هیچ جذابیتی برام نداشت 

چرا باهررفتار و حرکتش چهره نازنین میومد جلو چشمام اصلا ازش خبرنداشتم پف

فاطمه کمی جابه جا شد و چرخید سمتم 

نیمچه لبخندی زد و به زور خودشو تو بغلم جا داد 

دستاشو محکم دوره بدنم حلقه کرد و پایین تنش و تنظیم کرد رو ا*لتم

چرا تحریک نمیشدم

کمی خودشو کشید بالا و لب پایینمو به دندون گرفت پرعطش شروع به بوسیدنم کرد

اما من بی میل و رغبت فقط خیره ی روبروم بودم

لعنتی 

اگ الان اینجا نازنین بود ک دلم ضعف میرفت براش اما هیچ حسی به فاطمه نداشتم 

نمیتونست تحریکم کنه حتی اگ لخت جلوم رژه میرفت

همراهی نکردن من براش مهم نبود 

موهامو چنگ زد و ازم جداشد

دونه دونه لباساشو دراورد و شلواره منم دراورد خواست خودشو رو بدنم تنظیم کنه ک باتمام قدرت پسش زدم

مات و مبهوت بهم خیره شد

_چیکار میکنی رضا

_دیگه خودتو بمن عرضه نکن

هیستیریکی و عصبی خندیدو قهقهه زد

_اره خب تا وقتی اون جنده بهت سرویس میده…..

قبل اینکه حرفشو کامل کنه باقدرت کوبیدم توصورتش

_ی بار دیگه به نازنین توهین کنی پدرتو درمیارم فهمیدی؟!

با گریه کشید عقب و دونه دونه لباساشو جمع کرد 

شلوارمو تنم کردمو باعصبانیت وارد حموم شدم در و کوبیدم بهم

اون ناموس من بود و فاطمه باید این و قبول میکرد

به لطف یه جانماز اب کشه عوضی دیگه حتی نمیتونم خونه بابامم برم

تو این مدت هرچی مامان بهم زنگ مىزد جوابشو ندادم!

کمی روی کاناپه جابه جا شدم و همونطور که داشتم شبکه های ماهواره رو بالا پایین میکردم روی اهنگ ترکی غمگینی که با زیر نویس در حال پخش بود توقف کردم

به قدری اهنگ غمگین بود که ناخوداگاه اشک از چشمام سرازیر شد

من از تمام نبودنها و سختی ها

در تنهایی بی پایان دست و پا زدم و متوقف شدم

تو سکوت کردی و مهتاب رو به حساب نیاوردی

منو در حسرت دیدن افتاب وسط روز رها کردی

نه به من نگو بمون التماس هات بیهودست

هر حرفی بزنی دیگه به دلم نمیشینه

اصلا به چشمام نگاه نکن تلاش هات بی فایدس

تا همین الان هم برای گفتن این حرف ها دیر کردم

دیگه دوست ندارم

تا ته غرق دروغ شدیم

خنده هایت برای دیگران

هر روزت پر وعده

برای من مناسب نیست برو بیچاره

دیگه تورو دوست ندارم

درگیر سیاهی و زنگ زدگی شدیم جای بدی گیر کردیم

چشمات پر از جنگ شده

موج های در حال فرود شکست خورده

به کار من نمیاد برو بیچاره

با صدای زنگ پیامک گوشیم دستی به صورت خیسم کشیدم و پیامک رو که از واتساپ برام اومده بود رو باز کردم

با دیدن شماره ناشناس با حس  کنجکاوی كه تو وجودم بود پیامک رو باز كردم !!

با ديدنه عكس رضا و فاطمه اونم لخت تو بغل هم قلبم به درد اومد و بغض راه گلومو بست..

پاهامو توشکم جمع کردم و با بغض یه باردیگه اون عکس و دیدم 

قطره اشکی که از چشمم ریخت رو صفحه گوشی باعث شد دیدم تار شه

پوزخندی زدم و گوشی و پرت کردم رومیز 

موهامو دادم پشت گوشمو و رفتم تواشپزخونه ی ذره ماکارانی که تویخچال داشتم گذاشتم گرم شه

اشکام خود به خود میومد و این منو عصبی میکرد 

محکم دستمو کشیدم رو چشمام

چرا دارم گریه میکنم 

چرا حسادت میکنمم

مگ حق طلاق و ندارم پس چرا نمیتونم پاپیش بزارم واسه طلاق 

رو صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم بابوی سوختن غذا بی رمق و بی میل گازو خاموش کردمو غذارو ریختم تو سطل اشغال

برق اشپزخونه رو خاموش کردم خواستم برم بخوابم گوشیم زنگ خورد

بی میل رفتم سمتش با دیدنه شماره و عکس ساره نفسمو کلافه دادم بیرون

_جانم ساره

_سلام خوشگله خوبی؟

پامو گذاشتم میز و کوسن و بغلم کردم

_اره خوبم  توخوبی؟

_فدای تو

میگم که نازی

_جانم چیزی شده؟!مامانم که خوبه؟!

_اره دیوونه کسی چیزیش نشده

_پس چی میگی

_باید بریم انتخاب واحد برای ترم تابستون

فردا اخرین مهلته سایت بسته میشه

کلافه ناخنمو جوییدم

_رضا نیست باید زنگ بزنم ازش بپرسم

_باشه خبرشو بهم بده منتظرم

_باشه خواهری

_بیام پیشت؟

_ن ساره به زندگیت برس 

_کارداشتی زنگ بزن

_باشه عزیز خداحافظ 

_بوس خداحافظپسر شیطون

مردد بودم به رضا زنگ بزنم يانه

از طرفى هم اون مگه كيه كه من ازش اجازه بگيرم؟!

يه هرزه هوس باز بيش نيست!!

بالاخره اين روزاهم تموم ميشه و يه روز ازش طلاق ميگيرم !!

دل و به دريا زدم و سريع شمارشو گرفتم

بوق اول نه بوق دوم صداى گرفته رضا كه ميگفت جانم پيچيد توى  گوشى..

نميدونم چرا من دلم برا اين صدا تنگ شده بود 

وقتى صداشو شنيدم انگار خون دويده بود تو رگ هام!

با بغضى كه تو صدام بود اروم شروع كردم به حرف زدن

_سلام ببخشيد مزاحم شدم

+قربون حاج خانمم برم من مراحمى يدونم

پوزخندى به اين همه محبت دروغينش زدم و گفتم:

_فردا بايد برم برا انتخاب واحد ..خواستم بدونى!

رضا كه انگار از اين كاره من خوشش اومده باشه با خوش رويى گفت:

_برو عزيزم فقط لباس درست بپوش!

+مثل اينكه همه چيو خيلى جدى گرفتى؟

_چى مثلا؟

+مثلا اينكه ما مثل بغيه زن و شوهرا نيستيم مثلا اينكه من چند ماه ديگه ازت جدا ميشم..

با صداى دادى كه رضا سرم كشيد تلفن و قطع كردم و نشستم به حال زار خودم گريه رو سر دادم

من چم شده!؟چرا نميتونستم  مثل قبل نسبت بهش بى تفاوت باشم؟چرا اون عكس انقدر تو مغذم تكرار و تكرار و تكرار ميشد؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *