رضا

با دیدن فاطمه با اخم خیره شدم بهش
_چیه؟!
حالا اومدی سراغ من؟!عشق و حالتو کردی با اون دختره؟؟؟

_بس کن فاطمه
خجالت بکش …. زنی ک من میشناختم به همین راحتی ایمانشو نمیداد

عصبی اومد سمتم و خواست ببوستم ک عقب کشیدم
_بابات خونست؟

چشماش طوفانی شده بود
_اره خیلیم ازت شاکیه داشت زنگ میزد به حاج بابا

_لعنت به تو فاطمه
من و تو دعوامون شد چرا خانواده هامونو درگیر میکنی؟!

_موضوع به همین راحتی نبود
_بس کن فقط

حاجی بابای فاطمه اومد بیرون ک با دیدنم با عصبانیت اومد سمتم و محکم زد زیره گوشم

صدای هین بلند فاطمه و حاج خانوم اومد
_فاطمه چی میگه رضا؟ها؟

با پوزخند بهشون خیره شدم
با اجازه ایی گفتمو خواستم بیام بیرون ک فاطمه دستمو کشید
_رضا تروخدا ببخشید نرو فقط

حالا توپ افتاده بود تو زمین من
_برو فاطمه
خودتو بد از چشمم انداختی

سری از رو تاسف براش تکون دادم و از خونه اومدم بیرون

چادر مشکیشو پوشیده بود و بی صدا دنبالم میومد
به خونه ک رسیدیم همزمان محسن و نازنین و خواهرش پیاده شدن

فاطمه با نفرت روشو گرفت و بدون سلام سرشو انداخت پایین

نازنین با دیدن فاطمه حتی نگاهمم نکرد

جلوتر از ما رفتن داخل خونه ماهم پشت سرشون
در و که بستم محسن خواهر و خواهرزادشو تا جلو در برد و برگشت سمتم

_خوبی داداش؟
سلام فاطمه خانم!!

فاطمه سلام سردی کرد و سرشو انداخت پایین
_چیشد محسن؟ دکتر مرخصش کرد

_اره مرخص کرد
منتها….

_چیکار کردی باز؟؟؟

_بهش گفتم باید ازدواج کنه رضا
با این ابرو ریزی به اولین خاستگاری که بیاد میدمش بره

فاطمه سرخوش اومد جلو
_اره کاره خوبیه
دختر از یه سنی به بعد نباید توخونه بمونه
حق دارین

_تووقتی نمیدونی قضیه چیه لطفا نظر نده خانوم

روترش کرد و قدمی رفت عقب توقع نداشت اینجوری بزنم توپرش

_فعلا که یه خاستگار داره
فردا میگم بیان تا بیشتر اشنا شیم
پسره بچه خوبیه یه چیزایی ازش میدونم
تاحدودیم میشناسم
خانواده بی قید و بندی نیستن خداروشکر

با تموم شدن حرفاى محسن احساس خيلى بدى بهم دست داد و خون جلوى چشمامو گرفت
دستام مشت و رگ گردنم متورم
تو ی تصمیم انی با قاطعیت تموم گفتم
_من با نازنین خانوم ازدواج میکنم

محسن مات و مبهوت بهم نگاه کرد و فاطمه قدرت حرف زدن نداشت
وقتیم ک به خودش اومد از حال رفت

ترسیده محسن و نگاه کردم ک خواهرشو صدا زد
_بلندش کن بیارتش داخل

فاطمه رو که بردم داخل نازنین با تعجب نگاه میکرد

چندتا سیلی یواش توصورتش زدم و چند قطره ابی ریختم رو صورتش که واکنش نشون داد

چشماش کم کم باز شد که با دیدنم نم اشک نشست تو چشماش

قبل اینکه ارومش کنم شروع کرد به گریه کردن

نازنین دستمال و گرفت جلوش که با شدت جعبه دستمال کاغذی کوبید شد توى صورت نازنین

نازنین اول تو بهت بود ولی تو کسری از ثانیه سیلی جانانه ایی نثارصورت فاطمه کرد

فاطمه دست انداخت موهای نازنین و بگیره ک دستشو کشیدم

خطاب به جفتشون داد زدم
_بس کنین

_توبه چه حقی دست رو من بلند کردی؟ ها

فاطمه پوزخندی زد و نیم نگاهی به من و محسن انداخت
_شوهرمو از راه بدر کردی از چنگم دراوردی راضی شدی؟ نشستی سره جات

نازنین قدمی اومد جلو
_چه زری میزنی تو دختره ی عقب افتاده ی امل
من به تو و شوهره اسکلت چکار دارم

_امل تویی و هفت جده ابادت
چیکار کردی ک خرشده میخواد بگیرتت

نازنین چرخید سمته محسن و …..

نازنین

باورم نمیشد این دختره داره چی میگه
بابهت و تعجب برگشتم سمته دایی ک سکوتش گواه همه چی بود

_دایی این دختره پاپتی چی میگه؟!
_بسه نازنین احترامتو دست خودت نگهدار

چرخیدم سمته فاطمه که زودتر از من به خودش اومد
_معلوم نیست چه بی ابرویی کردی که داییت میخواد شوهرت بده
نامزده احمق منم میخواد پس مونده دیگران و جمع کنه

با تعجب به رضا نگاه کردم ک کلافه روشو برگردوند
واقعا رضا میخواست همچین کاری کنه

مامان که تا اونموقع ساکت بود خودش به حرف اومد
_محسن اینجا چخبره؟!

رضا دستشو اورد بالا و کلافه موهاشو چنگ زد
_من با نازنین خانوم ازدواج میکنم تا اب ها از اسیاب بیوفته و حرف مردم جمع شه …..

فاطمه بلند شد و چادرشو مرتب کرد
سیلی برق اسای کوبید روی گونه ی رضا و تف انداخت تو صورتش

برگشت سمته من
_حلالت نمیکنم
توی شیطان صفتی برات متاسفام

و با گریه جمع و ترک کرد
_دایی نکنه تو….
_خفه شو نازنین

_دایی التماست میکنم اینکارو نکن
خواهش میکنم دیگه پامو از در نمیزارم بیرون به ارواح خاک بابا
فقط رضا نه
دایی من خجالت میکشم جلو دوستام
این عقب موندس لکنت زبون داره دایی تورو خداااا

گریه میکردمو التماس میکردم ولی گوش هیچکس بدهکار نبود

ی جورایی انگار خوده مامانم خوشحال بود مثل دایی از اینکه رضا میخواد پیشقدم شه…..

اما من نمیتونستم هضم کنم
هضمش واسه من خیلی سخت بود
انگار ک ی چیزو سفت تو گلوت گیر کنه و بخوایی به زور قورتش بدی

_دایی یکم انصاف داشته باش
این مردی نیست ک من تو رویاهام تصورش میکردم

باجیغ پامو کوبیدم زمین
_اخه من چجوری پس فردا این بچه بسيجيه اسکل و ببرم تو جمع دوستام
چرابامن این كارو میکنی دایی ها؟

مامان محکم زد پشت دستشو اومد جلو
_خفه شو نازنین
ی بار دیگه توهین کنی عاقت میکنم فهمیدی؟

با تعجب نگاهش کردم
نفس حبس شدمو رها کردم و با هق هق لب زدم
_چی میگی مامان
خیلی خوشحالی؟ ن؟!
من چی کم دارم ک میخوایی بدیم به این پسره؟
کجم؟ ی وری ام؟
چند صباحی دیگه تحملم کن

رضا عصبی نگاهم کرد
_محسن جان منتظره جوابتونم

اینو گفت و با ی بااجازه رفت بیرون

کصافت اشغال کفتاره کثیف انگار از خداش بود لعنتی

_من زنه ادمی نمیشم که زن داره
_طلاقش میده احتمالا
_بسه بسه
تروخدا ولم کنین قسمت میدم دایی ارواح خاک حاج بابا بگذر

_موقعی که داشتی همچین گوهی میخوردی باید فکر الانتو میکردی
چندبارگفتم؟
چقد گوش زد کردم؟
هوم نازنین؟؟؟
جدی نگرفتی حرفمو حواله ی سربه هواییت کردی حرفای منو
دیدی ک درنهایت دودش تو چشم خودت رفت

_بخدا اینجوری نیست دایی
انسان جایزالخطاست مگه شما تاحالا خطا نکردی؟!
منم جوونم نفهمیدم

دایی التماست میکنم من نمیتونم با این پسره امل بسازم این زمین تا اسمون بامن فرق داره
رفتارش کاراش سبک زندگیش

دایی کلافه نگاهه مامان کرد
_سرم داره میترکه ابجی

_الان برات قرص میارم

_دایی من نمیتونم باهاش زندگی کنم
نامزدشو ببین شبیه اسکلا میگرده اما من نمیتونم همین میشه باعث دعوامون

_میدونی با کاره امشبت چه اتویی دسته همه دادی؟هرکی میاد میره ی تیکه میندازع
منم انسانم نازنین صلاحتع میخوام

جیغ کشیدم و باگریه اخرین تلاشمو کردم
_اخه اون پاپتی اسکل ک یک کلمه نمیتونه حرف بزنه مثل ادم
اون صلاحه منه؟؟؟؟

مامان لیوان اب و قرص رو گرفت جلو دایی

_بهشون اطلاع میدم روزه خاستگاریم به شما خبرمیدم اماده باشید

باحرص لیوان ابی ک دایی خورده بود کوبیدم زمین و اومدم تو اتاقم

رضا

توهینای نازنین بدجوری رو اعصابم بود ولی هرچی باخودم حساب میکردم رو تصمیمم مسمم تر میشدم

دره خونه رو باز کردم ک مامان از سره سجاده بلند شد
_اومدی مادر؟!
شام خوردی؟! کجا بودی تا الان؟!

نفس راحتی کشیدم پس هنوز فاطمه حرفی نزده بود
نشستم زیره پای مامان و خیره تو صورتش شدم
_مامان من تاحالا کاری کردم شما ناراحت شی؟!
شما سرشکسته شی؟!تاحالا قدم کج گذاشتم!؟

_داری نگرانم‌ میکنی رضا چیشده؟!

_من میخوام با نازنین خانوم ازدواج کنم

_چی؟؟؟
مادر تو پسره مجردی مگه؟؟؟تو ازدواج کردی نامزد داری

_مامان بهتون گفتم ک مطمعن باش من نسنجیده کار نمیکنم

_چی بگم اخه…. نازنین دختره خانومیه
فقط رضا تو اون دختر با اون پوشش

_میدونم منظورت چیه مادر میدونم

_فاطمه چی؟!

سرمو انداختم پایین
_نمیدونم مامان خودش باید تصمیم بگیره یا میمونه یا….

_یاچی رضا؟
جواب باباتو چی میدی؟
اصلا اون هیچی جواب حاجی و خانوادش
چی دختره مردم گناه داره رضا جان

_نمیدونم مامان هیچی نمیدونم
فقط تاریخ خاستگاری و بهت میگم اماده باش
به باباهم خودت بگو مادر

دستشو بوسیدم و اومدم تو اتاق

شماره ی فاطمه رو گرفتم که رد تماس داد
بهش پیامک دادم
_این انتخاب و تصمیم منه
میتونی بمونی زندگی کنی فاطمه
میتونی با دستای خودتم زندگیت و خراب کنی
بازم هرجور صلاح میدونی

پیام و سند کردم و رو تشک دراز کشیدم ک صدای پیامک گوشیم اومد

_الهی به حق علی اون دختره ی نجس به زمین گرم بخوره
ایشالله ی روز خوش نبینی رضا
زندگیمو جوونیمو ایندمو تباه کردی
خیر نبینی الهی

برو خوش باش با اون دختره دوهزاری
ولی بدون دنیا رو ی پاشنه نمیچرخه
من شوهرمو با کسی قسمت نمیکنم
یا فقط مال منی یا اینکه بی من زندگی میکنی
به بابا و بقیه هم میگم جواب میمونه باتو دیگه خوددانی

گوشی و با حرص پرت کردم گوشه اتاق
نمیدونم چرا مصمم بودم رو ازدواج با نازنین
میدونستم بهاش از دست دادن زندگیم با فاطمست
و از دست دادن خیلی چیزا
ولی هرچی باخودم کلنجار میرفتم نمیتونستم

با صدای گوشیم کلافه رفتم سمته گوشی

با دیدن شماره محسن لبخندی نشست کنج لبم
_جان؟!
_داداش فردا شب برای شام بیایید
فقط….
_فقط چی؟!
_نامزدت…….

زهر خندی کردم
_جدا میشه

_رضا ی درصد دوست ندارم بخاطره اینکه بخوایی ابرومارو حفظ کنی زندگیتو از دست بدی به ولای علی جدی میگم

_فردا شب مزاحم میشیم داداش مرسی

_هرجور صلاح میدونی دمت گرم

گوشی و قطع کردم و لباسامو دراوردم به ی حموم احتیاج داشتم
باید قبل اینکه بابا میومد و طوفان شروع میشد کمی اروم میشدم

حداقل میدونستم ک خانوادم از نازنین خوششون میاد و مشکلشون فقط فاطمست

بعد از ی دوش ربع ساعته از حموم اومدن بیرون که از تو حیاط صدای گریه ی ظریف شنیدم
حدس میزدم واسه نازنین باشه

یواش رفتم پشته پرده که خوشبختانه پنجره باز بود و همین کارمو راحت میکرد
_نمیتونم ساره من نمیتونم
خداشاهده دارم سکته میکنم دارم پس میوفتم
من حتی دوست پسریم نداشتم حالا چجوری با اون ببو بسازم
بابا من دوسش ندارم
این چه غلطی بود کردم خدا ازت نگذره ک تو باعث شدی بریم تو اون خراب شده

پاشو کوبید زمین و هق زد
_دوسش ندارم ساره ندارم ندارم

بهم برخورد
چرا انقد ازمن بدش میومد و تنفر داشت مگه چیکار باهاش داشتم

خواستم از پشت پنجره برم کنار که صداش منصرفمم کرد
_این بهترین راهه
مامان ک بخوابه وسایلمو جمع میکنم ی مدت میرم
بعد از اینکه این داستان تموم شه برمیگردمم

اخمام رفت توهم
چه غلطا ….

سریع لباسامو تنم کردم و یواش رفتم پایین
برق اتاقش روشن بود که پرده اتاقش کامل کشیده نشده بود و این کارمو راحت میکرد

چمدون رو تخت بود و داشت تند تند لباس میزاشت توش
کلی لباس با لوازم ارایش ریخت توش و درشو بست

یهو کله لباسای تنش و دراورد و بای شورت و سوتین توری داشت تو اتاق میگشت

دستام مشت شد و حس های مردونم تحریک
چراهیچوقت نسبت به تن و بدن فاطمه اینجوری نبودم؟
چرا هیچوقت انقد تحریکم نمیکرد فاطمه

خم شد از زیره تخت چیزی برداره که پشتشو کرد بمن

دیگه نمیتونستم سریع از پنجره فاصله گرفتم و نفس عمیق کشیدم پشت سره هم

ی ساعتی گذشت که دیدم پنجره اتاق و باز کرد
چمدون و یواش گذاشت بیرون و خودشم پرید بیرون

با ذوق چمدون وگرفت خواست بره که مچ دستشو گرفتم
با وحشت برگشت سمتم

_کجا تشریف میبردین سرکار الیه

عصبی و پر حرص پاهاشو کوبید زمین
_تو اینجا چه غلطی میکنى ها؟

مانتوش جلو باز بود و کمی شالش رفته بود کنار
سینه هاش خودنمایی میکرد

صدام لرزید
_برو تو خونه
_ولم کن به توچه
_نری به محسن زنگ میزنم

رنگش پرید و خواست دستشو بکشه که نزاشتم
_چیه ؟ تصمیم بگیر

لجوجانه و مصمم تر جواب داد
_میخوام برم فهمیدی؟

مچ دستشو ول کردم
_خیلی خوب
برو هرجاک دوست داری

گوشی دراوردم و شماره محسن گرفتم
با اولین بوقی ک خورد گوشی و گرفت قطع
_باشه زنگ نزن

چمدونو گذاشتم تو اتاق و برگشتم سمتش
_برو بالا
_چی؟
_میگم برو بالا
_چی میگی تو اسکل
من بیام تو خونه تو بخوابم …..

7 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت هفت”

  1. سلام خدا قوت رمان خوبی هستش ولی پارت گذاری دیر انجام میشه اگه هر یه پارت باشه بهتر میشه هر چند کوتاه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *