نازنین

باحرص خیره شدم بهش
خیلی ریلکس شونه هاشو انداخت بالا
_میتونی نخوابی

و لبخنده مرموزی زد گوشیشو دراورد
میدونستم میخواد به دایی زنگ بزنه
از کنارش با اخم رد شدم و تنه ایی بهش زدم

_برات متاسفم

دیگه واینستادم ببینم چی میگه جلو دره خونشون وایستادم که اومد جلوی من و در و اروم باز کرد

یواش پشته سرش راه میرفتم مبادا که خانوادش مبادا بیدار شن منو ببینن فکر بد کنن

رفت تو اتاق و بهم اشاره کرد بیام تو اتاق
_برو بخواب منم تو پذیرایی میخوام
درم قفل میکنم مامان بیهوا نیاد تو

قبل اینکه حرف بزنم در و بست و قفل کرد
نگاهی به اتاق انداختم که با دیدن دره مخفی تو کمد دیواری ریز خندیدم

از تو جای کلید در نگاهی به بیرون انداختم ک دیدم رو کاناپه دراز کشیده

نیم ساعتی تو اتاق راه رفتم وقتی مطمعن شدم خوابیده اروم دره کمد دیواری و باز کردم و رفتم توش

با دقت دریچه رو برداشتم و رفتم تو اتاقم
نفس راهی کشیدم و راه و بستم
صبح که بیدار شه ببینه تو اتاقش نیستم کلی حرص میخوره

چمدون و هل دادم زیره تخت و خودمو بیجون انداختم رو تخت

درک هرچه بادا باد

رضا

با گردن درد شدید نشستم رو کاناپه
نگاهی به ساعت انداختم که۶ صبح رو نشون میداد

تا مامان اینا بیدارنشدن باید نازنین و میفرستادم خونشون

دستمو گذاشتم رو گردنم و مالیدمش تا کمی از دردش کم بشه

در و که باز کردم دستم رو دستگیره در خشک شد
پس کجا بود این دختره ی خیره سر
استغفرالله

کل اتاق و گشتم اما پیداش نکردم
با عصبانیت غیرقابل وصفی رفتم پایین

اگ فرار کرده پیداش کنم اتیشش میزنم
خواستم برم بیرون که یهو از پنجره نیمه باز چشمم به تختش افتاد

دمر رو تختش خوابش برد و فقط ی شرت و سوتین تنش بود

تمام برجستگی های تنش معلوم بود وچشمام مدام درحال گردش رو جای جای بندش
پوسته سفیدش ادمو تحریک میکرد تا حداقل برای ی بارم شده ادم لمسش کنه

خدایا من چم شده
چرا نسبت به فاطمه اینجوری نبودم

با اینکه از فاطمه لاغر تر بود ولی هیکلش خیلی زیاد با فاطمه فرق داشت
درسته هردو ریز نقش بودن اما سینه و ها و با*سن نازنین خیلی بزرگ تر از فاطمه بود

خواستم از کناره پنجره رد شم تا بیشتر از این به گناه نیوفتم اما پاهام یاری نمیکرد و انگار چسبیده بود به زمین

خدایا غلط کردم
تا به خودم اومدم سریع رفتم تو خونه و ی لیوان اب سرکشیدم
ولی تصویره نازنین از جلو چشمام نمیرفت کنار

نازنین

با صدای مامان نشستم تو جام
_پاشو پاشو مادر
باید بریم خرید لباس مناسب برای امشب بخریم منم واسه خونه خرید کنم
پاشو که دیره

پوزخندی زدم
مامان منو نگاه کن تروخدا حالا انگار میخواد منو به تحفه ایی بده

_بیدارم مامان

بلند شدم رفتم جلو ایینه نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداختم یه حموم میتونست هم حالمو هم روحیه ام و بهتر کنه

یه دوش نسبتا کوتاهی گرفتم و اومدم بیرون که مامان داشت اتاقمو تمیز میکرد
چشمش که به چمدون افتاد سوالی نگاهم میکرد

صادقانه خیره شدم تو چشماش و لب زدم
_میخواستم فرار کنم
اما……

دلخور و ناراحت روشو برگردوند
_دیدی که فرار نکردم و شرمندت نکردم مامان
ولی این انصاف نیست به والله انصاف نیست با کسی ازدواج کنم که ذره ایی بهش علاقه ندارم

کاش اینو درک کنی
تو که خودت عاشق بابا بودی
توچرا داری منو با طناب دایی محسن میفرستی تو چاه؟بخدا حلالش نمیکنم

اینو گفتمو تند تند لباس پوشیدم
نم موهامو گرفتم بافتمشون انداختم پشتم
مانتو لیمویی جلو باز با شال و شلوار مشکی تنم کردم و ست کیف و کفش مشکیمم برداشتم

یه ذره کرم زدم و رژه لب کالباسیمو کشیدم رولبام

رفتم تو پذیرایی که مامان و ندیدم
_اماده ایی مامان ؟ بریم؟
فقط نمیدونم سوئیچم کجاست گوشیمم دست توعه بیارتش

_باشه اومدم

بالاخره بعد از دوساعت خرید و گشتن تونستم اونچیزی ک مده نظرمه پیدا کنم

خیلی دلم میخواست ی لباس لختی بخرم تا رضا رو حرص بدم
بهش بفهمونم من اون نامزده اوسکلش نیستم که شبیه غربتیا بگردم
ولی دوست نداشتم دیده خانوادش نسبت بمن بدشه

پس در نتیجه کت شلوار یاسی رنگی خریدم و مامان هم کلی به به و چه چه کرد

چیزی بود که فعلا بهم تحمیل شده بود و باید باهاش کنار میومدم و چاره ایی جز این نداشتم

وقتی رسیدیم خونه سریع از حیاط رد شدم و رفتم توخونه
میوه هارو شستم چیدم تو ظرف و به اجبار مامان رفتم اماده شم

رژلب کالباسی با رژگونه اجری رنگ
ریمل و خط چشم نازک و در اخر ادکلن

لبخنده رضایت بخشی زدم و موهامو پیچوندم زیره روسری بلندم

با صدای سلام علیک بغض کرده خودمو رسوندم به تختم و زانوهامو تو شکمم جمع کردم

خدایا نمیدونم چرا داری باهام اینکارو میکنی اما راضی ام به اون چیزی که واسم درنظر گرفتی

در زده شد و دایی محسن اومد تو
منفور ترین موجود زندگیم اینروزا شده بود این ادم

_پاشو بیا بیرون مهمونا اومدن
نبینم بی ادبی کنی نازنین
نبینم دست از پا خطا کنی

پشته چشمی واسش نازک کردم
_اون بخاطره تو داره نامزدشو طلاق میده

با تعجب خیره ی دایی شدم
_چی میگی دایی
کی به شما گفت

_خودش

چشمامو ریز کردم و به تصویر خودم تو ایینه نگاه کردم

چرا اینجوری میکرد اخه
اون ک میدونه ما هیچ وجه اشتراکی باهم نداریم
اون ک میدونه ستاد منو گرفت
اونهمه تحقریش کردم چرا بازم مصممه

شونه ایی بالا انداختم و پشت دایی رفتم بیرون

سلام اهسته ایی کردم ک خانواده رضا با گرمی جوابمو دادن
_سلام به روی ماهت مادر خوبی؟!

اصلا من عاشق این زن بودم
برخلاف رضا خانوادش واقعا متشخص بودن
_مرسی حاج خانوم

به پدرش نگاه کردم ک نگاهه تحسین برانگیزی انداخت
_خوبی بابا؟! سلامتی؟!

ذوق زده از لفظ بابا سرمو تند تند تکون دادم
_شما خوب باشین به لطف شما منم خوبم

رضا ی لبخنده محویی رو لبش بود تا نگاهم کرد با نفرت رومو ازش برگردوندم

به درک بزار بفهمه چقد ازش بدم میاد چندشو
مامان شربتو اورد و تعارف کرد
رضا بعد از خوردن کمی شربت با ی بااجازه و بسم الله الرحمن و الرحیم شروع به حرف زدن کرد

خیره شدم تو چشماش
ابی خوشرنگی ک هیچجا تا بحال عینشو ندیده بودم

تنها عیبش این بود ک لکنت زبون داشت و این زیادی تو ذوق میزد
نه به هیکل ورزیده و قد بلندش میخورد
ن به فیس نچرال و خوشگلش

میتونم بگم جذاب بود
خیلیم جذاب بود ولی…..
اونی نبود که من میخواستم
این مرد باب میل من نبود شاهزاده رویای من نبود

با خوردن دست مامان تو پهلوم با درد نگاهش کردم
اروم با لبخنده ظاهری زمزمه کرد
_بچه دوساعته خیره شدی به پسره زشته
الان میگن هوله پسره ماست

بروبابایی زیره لب گفتمو پامو انداختم رو پام
مامانش تبسمی کرد و نگاهی بهم انداخت
_جوابت چیه مادر؟!پسره منو قبول میکنی؟!

تو فقط حرف بزن
اصلا به عشقه خودت میشم زنه پسره اسکلت

نیشمو باز کردم بگم بله ک مامان دوباره کوبید توپهلوم
اه خوب بزارین زر بزنم دیگه
یه بند میکوبین تو پهلوم

دستمو گذاشتم رو پهلوم و سرمو انداختم پایین
_هرچی دایی و مامانم بگن

با صلوات دایی و مامان بقیه صلوات فرستادن و مامان شیرینی و باز کرد چرخوند

رضا

بالبخند نگاهش کردم
ی جوری با احترام و لبخند به مامان بابا نگاه میکرد ک مطمعن بودم هیچوقت بهشون بی احترانی نمیکنه

بابا شیرینی و برداشت وگذاشت تو بشقاب
_فقط

همه برگشتیم سمته بابا
_باید عقد بشن
رسم ما اینه شرمنده

دیگه بهتر از این نمیشد اگه بابا نمیگفت خودم اینو میگفتم

مامان و دایی نازنین سرشون و تکون دادن اما نازنین با نفرت بمن خیره شد

شونه هامو انداختم بالا و خرسند از این بحث چایی و شیرینیمو خوردم

_دخترم چیزی نمیگی
_اختیارمنم دسته شماست حاج خانوم هرچی بزرگترام بگن

محسن کمی جابه جا شد و نگاه کوتاهی به خواهرش انداخت
_پس من کارای محضر و عقد و هماهنگ میکنم
مشکلی که نیست؟!

_نه داداش مرسی

سرشو تکون داد مامانش برگشت سمته من
_با نازنین برید تو اتاقش اگر حرفی هست بزنید

نازنین خواست مخالفت کنه که با دیدن محسن نفسشو کلافه داد بیرون و بلند شد

جلوش وایستادم ک اشاره کرد به دره روبرو
و خودش جلوتر از من راه افتاد

وقتی رفتیم تو اتاق در و بست و تیکه داد به در
نشست پشته در و کلی گریه کرد
هیچی نگفتم فقط تو سکوت نگاهش کردم
چقد مظلوم بود

بعد از اینکه ی دل سیر گریه کرد رفت جلو ایینه ارایششو تمدید کرد
_خوبی؟

با نفرت نگاهم کرد
_حال من به تو ربطی نداره

شونه ایی بالا انداختم
نباید میفهمید واسم مهمه
_ب..ه در..ک.. ب….میر ااااا..صلا

دوباره چشماش بارونی شد قبل از اینکه گریش بگیره کلافه بلند شدم
_میرم بیرون زود بیا

قبل از اینکه برم بازومو گرفت
_نه نه وایسا باهم بریم حوصله دایی رو ندارم

بدنم گرم شد و نگاهم رو دستای حلقه شدش ثابت موند
نگاهه منو بدمتوجه شد چون دستمو ول کرد
_خب بابا نخوردمت که اه

خواست بره که مچ دستشو گرفتم کشیدمش سمته خودم
بدنه داغم داغ تر شد
_دددد..فعه ی اااا.ول و ااا..خ..رت باشه پاتو از گلیمت دراز تر میکنی!

متعجب نگاهم کرد توقع این برخورد و ازم نداشت
_ی بار دیگم توهین کنی اون رومو که نباید ببینی میبینی
درضمن جوری که من میگم لباس میپوشی هرجایی نمیری و…..

_برو بابا
ببین منو با اون دختره مقایسه نکن
من منم
منو دیدی و گفتی باهات ازدواج میکنم

فشار دستم دوره مچش که بیشتر شد ناله کرد
_باشه بعدا حرف میزنیم درموردش

لبخندی زدمو ولش کردم
جلوتر از خودش از در رفتم بیرون
با دیدنمون با لبخند نگاهمون کردن
_جواب چیه؟

نازنین درمونده سرتکون داد
که همه دست زدن
_مبارکه پس

نازنین

هنوز ی قلپ چایی از گلوم نرفته بود پایین که صدای در اومد
همه سوالی بهم نگاه کردن بالاخره دایی رفت در و باز کرد
وقتی دایی اومد نامزده رضا پشتش وارد شد
همه بمن خیره شدن تا واکنشمو ببینن اما من خیلی ریلکس به چایی خوردنم ادامه دادم
فاطمه خیلی پرو رفت کناره رضا نشست
مامان کمی جابه جا شد
_رضا جان پسرم تکلیف چیه الان؟

قبل اینکه رضا به حرف بیاد فاطمه شروع کرد به حرف زدن
_من طلاق نمیگیرم
رضا باید عقد دائمم بکنه تا به ازدواجش رضایت بدم

استکانمو گذاشتم رو میز پاهامو انداختم رو پام
دست به سینه به فاطمه خیره شدم
_اما رضا ی سوال
این دختر که اینجوری و با این وضع میگرده ارزش از دست دادن منو داره

قبل اینکه رضا جوابی بده مادرش عصبی به فاطمه نگاه کرد
_حواست باشه چی میگی مادر
_باورم نمیشه
چجوری تونسته همتونو خام كنه
یادمه براتون پوشش خیلی مهم بود
حالا این دختر هیچ مغایرتی با عقایدتون نداره حاجی
شما دیگه چرا

حاجی نگاهی بمن انداخت
_این دختر باطنش خیلی پاکه خیلی
لبخنده لج دربیار و دندون نمایی زدم
_مرسی حاج بابا

هم مامان رضا هم بابای رضا لبخندخ رضایت بخشی زدن
حالا رو ازدواج با رضا مصمم تر شده بودم
_من مشکلی با عقد دائمت ندارم فاطمه جان
فقط یه صحبتی با اقای رضا دارم

مامان رضا برگشت سمته مادرم
_شیری که بهش دادی حلالش باشه که این دختر انقد نجیب و خانومه

لبخندی زدم و بلند شدم رضا پشته سرم بلند شد
رفتیم تو اتاق در و بستم برگشتم سمتش
_به ی شرط زنت میشم و قبول میکنم

کنجکاو خیره شد بهم
_ب..گو ببینم
_یک
بعده مدتی طلاقم میدی
دو
حق طلاق و بمن میدی

رضا

با تعحب بهش نگاه کردم
_یک
بعده مدتی طلاقم میدی
دو
حق طلاق و بمن میدی

میخواستم مخالفت کنم اما دیدم نه
اینجوری به ضرر منه
سرمو تکون دادم و به خیال اینکه شاید ادم بشه
شایدعاشق بشه قبول کردم

اگه فاطمه نمیومد و اشتی نمیکرد همه چیز درست شده بود
لعنت به این شانس من

لبخنده دندون نمای زد و خواست بره بیرون که دستشو کشیدم
_نمیخوام خانوادم چیزی از این شرط بدونن
شونه ایی بالا انداخت و دستشو کشید
_دفعه اخرت باشه دست بهم میزنی
بعدشم خودت میدونی واسه من اصلا مهم نیست

با حرص پوست لبمو جوییدم و زودتر از خودش راه افتادم
مامان سوالی نگاهن کرد ک اطمینان بخش لبخند زدم
جعبه کوچیکی از کیفش دراورد و داد دستم
_پس این نشون واسه عروس ما تا عقدشون کنیم
مبارک باشه خوشگل مادر

نازنین با احترام دسته مامان و بوسید از بابا تشکر کرد
جعبه رو باز که نگاهش رو انگشتر ثابت موند
_یادگاره مادرشوهرمه عزیزم
مال تو

فاطمه با حرص پرید وسط حرف مامان
_چطور گفتم بدینش بمن
گفتین امانته هدیست یادگاره ارثیست
حالا چه دری به تخته خورده دارین میبخشینش

مامان خواست جوابش و نده ک فاطمه پرو تر ادامه داد
_حاجی شما ی چیزی بگو خب

_احترامتو نگهدار فاطمه

توقع این حرف و ازمن نداشت اونم جلوهمه

نازنین

توقع نداشتم رضا اونجوری باهاش برخورد كنه اونم جلو جمع و دلیلش من باشم

فاطمه از تعجب زیاد چند دقيقه ای بدون پلك زدن مونده بود
لبخنده دندون نمایی زدم وکمی جابه جا شدم رو مبل

مامان رضا خودش دائم باد میزد و سعی داشت خنک شه
رفتم تو اشپزخونه واسش اب با کلی یخ اوردم دستشم بوسیدم
همش سیاست زنونه بود و برای اینکه لج فاطمه رو دربیاد
_اب خنکه مامان
_مرسی عزیز خیر ببینی عروس

چشمکی به فاطمه زدمو سرجام نشستم
با حرص پوست لبش و کند کمی به رضا نزدیک شد

بیخیال شونه ایی بالا انداختم و خیاری پوست کندم
ی ذره نمک زدم وگذاشتم جلو مامان باباش

تحسین برانگیز نگاهم کردن
مامان که کیفش کوک بود اروم زمزمه کرد
_باریکلا تنها راهشم همینه عزیزه مادر

سرمو تکون دادم
جعبه ی انگشتر و رضا گرفت جلوم
انقد خوشگل بود ک چند لحظه ایی نگاهم روش ثابت شد
_این خیلی خوشگله خیلی

حاجی سرشو تکون داد
_خداروشکر که خوشت اومد
_مرسی که منو لایق یادگاره مادرتون دونستین

رضا انگشتر و کرد تو دستم
باذوق دو سه بار دستمو بردم بالا پایین
_من عاشقش شدم

همه خندیدن جز فاطمه که عین برج زهرمار نشسته بود

2 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت هشت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *