رضا

باخندش لبخند نشست رو لبم
قراره عقد و گذاشتن واسه دوهفته دیگه تا کارامون درست شه و ازمایش خون بدیم

مجلس ک تموم شد قبل اینکه بیام بیرون برگشتم سمته نازنین
_صبح زود بیدار شو بیام بریم واسه ازمایش خون
_زهی خیال باطن

عصبی خیره شدم بهش
اخمامو که دید ساکت شد و سیبی ریلکس گاز زد
اخرش منو روانی میکرد تا کار دستش بدم

فاطمه از بازوم اویزون شد نگاهی به اطراف انداخت
وقتی دید هیچکس جز نازنین نیست
رو پنجه پا بلند شد صورتمو بوسید

با تعجب نگاهش کردم
_چیکارمیکنی فاطمه؟!

_بوسیدمت
من شوهرمو بوسیدم اونم حلال و شرعی
از راه بیراهش نکردم که

داشت به نازنین تیکه مینداخت
سیبش و انداخت تو بشقاب
اومد روبروی من و فاطمه وایستاد

دستشو رو سینم گذاشت و سرشو به گردنم نزدیک کرد
نفسشو پخش تو گردنم و دستشو اورد سمته صورتم که چشمامو بستم

ازم جدا شد و با پوزخند چرخید سمته فاطمه
_دیدی چقد اسون بود؟! به راحتی اب خوردن
اما وفتی ازش اویزون شدی
توبیخت کرد اینه فرق من و تو دیگه پارو دمه من نزار جوجه

فاطمه با حرص هلش داد
_کثافت باهمین عشوه خرکی ها از راه بیراهش کردی ن؟
نکنه باهم رابطه داشتین؟!

به خودم که اومدم دستم رو فاطمه بلند شده بود و سیلی جانانه خورده بود

نازنین دستشو گذاشت جلو دهنش
فاطمه با بهم خیره شد
_دیگه پاتو از گلیمت دراز تر نکن فاطمع

دلم خنک شد که رضا پشتمو گرفت
خودش رفت بیرون فاطمه هم بعده چند دیقه هم پشته سر رضا رفت ولی درو کوبید بهم

ریلکس اروم بعد از این جدال مسخره نشستم رو مبل
اگه این دختر انقد پارودمم نزاشته بود الان شرایطمون فرق میکرد
همون زندگیشو داشت هم من

لعنتی ساره هم سرگرم کارای خودش بود اصلا خبری ازش نبود
گوشی و برداشتم شمارشو گرفتم هرچی زنگ زدم جواب نداد

مامان اومد توخونه و درو بست
_داییت رفت

پاشدم قری دادم
_الهی شکر که رفت
بره که برنگرده

مامان اخمی کرد و خیلی جدی نشست رو مبل
_تو با فاطمه مشکل نداری؟؟؟
اون سره زندگیش میمونه نازنین
ممکنه فرداها هزار تا مشکل واست بوجود بیاره مادر

_مهم نیست عیبی نداره همش میگذره

مامان لبختدی زد و مشغول جمع کردن وسایل پذیرایی شد

خسته و داغون رفتم تو اتاق بخوابم ولی کرمام فعال شده بود

به فندق حساسیت داشتم حساسیت خیلی
ی کاسه ریختم و نشستم رو تخت تند تند خوردم
کاسه هم انداختم زیره تخت
عمرا بزارم شب فاطمه اونجا بخوابه
کم کم اثره خودش و کرد احساس میکردم گوشام و بدنم انقد متورم شده ک الانست بترکم

مامان اومد تو اتاق ببینه خوابم یا بیدار که بادیدنم محکم کوبید تو سرش

_بازچرا اینجوری شدی
باصدای جیغ مامان رضا اومد درخونه

با دیدنم متعجب خیره شد بهم
_چیشده
_حساسیت داره تروخدا یکاری کن
رضا منو بغل کرد و دوید سمته بیرون
لحظه اخر فقط قیافه برزخی فاطمه رو دیدم

رضا

بغلش کردمو تند تند رفتم سمته ماشین
صورتش و دستاش متورم شده بود

باترس خوابوندمش عقب و سوئیچ ماشینشو از مامانش گرفتم و باسرعت روندم سمته بیمارستان

تمام لبش متورمو قرمز شد حتی چشماش از شدت ورم به زور باز میشدن

_نازنین خوبی؟
عزیزممم بهتری

کلا نمیتونست حرف بزنه به بیمارستان ک رسیدیم سریع بغلش کردمو گذاشتمش رو برانکارد

پرستارا اومدن و بردنش اورژانس با استرس قدم زدم که پرستار اومد بیرون

_چیزه بدی نیست نگران نباشین جناب
فقط به چیطی حساسیت داشته و کهیر کرده
ولی بهتره شب همینجا بمونه

سرمو تکون دادم
_هیچ مشکلی نیست بمونه

پرستار لبخندی زد و رفت رو صندلی روبرو اورژانس نشستمو سرمو گرفتم بین دستم
از دست این نازنین

باصدای زنگ گوشیم بی میل جواب دادم ک صدا خسته ی مامان پیچید تو گوشم
_مادر کجایی چرا یهو رفتی؟!

_سلام مامان جان
نازنین بیمارستانه اوردمش شبم بستریه میام فردا صبح

_باشه مادر حواست باشه
سفارش نکنما
_چشم
فاطمه کجاست؟
_ناراحت و بغ کرده نشسته
_ولش کن مامان زیاد بهش اهمیت نده باید یادبگیره تهمت نزنه
_هی مادر خودت میدونی مواظب نازنینم باش

نازنین

باسوزش انژیوکت تو دستم با درد چشممو فشار دادم روهم

انقد لبام ورم کرده بود ک حتی حرف نمیتونستم بزنم
خاک تو سرم این چه غلطی بود کردم

رومو که برگردوندم دیدم رضا رو صندلی نشسته خوابش برده
ناخواسته لبخندی نشست رولبم حقشه اون دختره ی پرو خودش باعث میشه هی بخوام اذیتش کنم

نگاهی به ساعت انداختم که پنج صبح و نشون میداد
با بدبختی دستمو به رضا رسوندم همین که دستم بهش خورد هوشیار شد و از خواب بیدار شد
_جانم چیشد ؟!
_اذان گفته ها

با این حرف صورتشو برگردوند و ساعتو دید
با تاسف سرشو تکون داد
_قضا شده دیگه الانست که افتاب طلوع کنه

نمیتونستم زیاد حرف بزنم وگرنه شروع میکردم به مسخره کردنش
_خوبی؟

به سختی حرف زدم
_به توچه اسکل

باعصبانیت از رو صندلی بلند شد
_من احمق و بگو که از دیشب تاحالا پدرم دراومده اینجا
باید میزاشتم بمیری تا انقد زبونت دراز نباشه
چرا انقد پرویی نازنین؟ چرا انقد نمک نشناسی

_چون حالم ازت بهم میخوره
تنها دلیلش همینه

چشماش قرمز شده بود اومد سمتم و رو صورتم خم شد
اسه اسه تکرار کرد
_منم حالم ازت بهم میخوره دختره ی چندش نکبت

اصلا توقع همچین حرفی و ازش نداشتم
به سختی تف کردم تو صورت
_از زندگیم گمشو بیرون
فهمیدی؟
گمشو بیرون ……تو اصلا اونی نیستی که من بخوامش
تو اونی نیستی ک من به عنوان همسرم قبولش داشته باشم

نفس عمیقی کشید تا باهام بحث نکنه
اما من اینو نمیخواستم من میخواستم کفریش کنم و کاری کنم تا کار از کار نگذشته بزنه زیرش

_اره خب لالم که هستی
میدونی چیه ؟!

سوالی نگاهم کرد
_توی بچه بسیجی مزخرفی که فقط یادگرفتی سرتو عین یابو بندازی پایین بری بیایی
نه بلدی حرف بزنی نه چیزی واسه خودم متاسفم
نمیدونم چه بدی درحق خلق خدا کردم که تورو گذاشت تودامنم

خواست حرفی بزنه که دوباره دستش و مشت کرد و سرشو به پشتی صندلی
لعنتی چرا باهام دعوا نمیکرد

به بدبختی خم شدمو پاکت سرمی که بغلم بود و استفاده نشده بود و پرت کردم واسش
_هوی لالی

بازم حرفی نزد لا الی الاهه الی الله
دیگه داشت کفریم میکرد
_حرف میزنی یا انقد جیغ بکشم کل بیمارستان بریزن اینجا؟!
_چیه چته چه مرگته؟!
چرا رم کردی دهنتو ببند دیگه کل مریض اینجا هست که ارامش میخواد

با تعجب بهش نگاه کردم
_ ادم ندیدی نه؟
_میمون ندیدم

خواست جوابمو بده که دوباره منصرف شد
برو به جهنمی نثارش کردمو چشمامو بستم اما سنگینی نگاهشو حس کردم

توخواب و بیداری بودم که زمزمه شو حس کردم
_بالاخره رامت میکنم اسب سرکش

رضا

اصلا نمیدونم باید چجوری برخورد کنم تا دست از این چموش بازیاش برداره

انگار سکوتم هی جری ترش میکنه پس منم همش سکوت میکنم

نفس عمیقی کشیدم و به نیمرخش خیره شدم
چقد جذاب و لوند بود بدون عمل بدون ارایش

با دیدن برجستگی سینه هاش اب دهنمو پرصدا قورت دادم
خدا لعنتم کنه چقد چشمام هرز میچرخید تکونی خورد چرخید سمتم که بخاطره گشاد بودن یقه لباسش ی سینش افتاد بیرون
خدایا دارم دیوونه میشم
خواستم رومو برگردوندم که چشمم افتاد به نوک سینه ی صورتیش

چقد اجزای بدنش با فاطمه متفاوت بود
بی اراده ناخواسته دستم رفت سمت سینش

دستم نوک سینش و که لمس کرد نفسم رفت و تمام غرایز مردونم فعال شد

انقد نرم بود سینش که دلم میخواست فشارشون بدم برخلاف سینه های فاطمه که مثل سنگ بود

باهربدبختی بود دستمو کشیدم و از بیمارستان اومدم بیرون تو حیاط نشستم

طاقت بیار رضا
کافیه عقدت بشه فقط
داری چیکارمیکنی بامن نازنین که تمام اعتقادات منو بهم ریختی

شده بودم بنده ی نفسم خدا لعنتم کنه
حای یک صدم ثانیه هم تصویر سینه هاش از جلو چشمم کنار نمیرفت

بادیدن شیره اب گوشه بیمارستان رفتم سمتش
زانو زدمو سرمو بردم زیره شیره اب ولی حتی ذره ایی از التهاب و اتیش درونم کم نشد

باید اروم میشدم پس راه افتادم سمته خونه نازنینم که خوابیده بود حالا حالاها بیدار نمیشد بخاطره مسکن

خداروشکر هنوز کسی بیدار نشده بود
ولی سجاده ی مامان پهن بود مثله اینک نمازشو خونده بود

رفتم تو اتاق ک فاطمه از سره سجاده بلند شد دلخور روشو برگردوند ک رفتم سمتش مچ دستشو محکم گرفتم برش گردوندم تو بغلم

_فاطمه
_بله
_فقط ارومم کن تا به گناه نیوفتادم

منظورمو فهمید چون رو پنجه پا بلند شد و دستاشو دوره گردنم حلقه کرد

خیره شدم تو چشماش
چرا تحریکم نمیکرد فاطمه لعنت بمن

با خشونت شروع کردم به بوسیدن لباش
انقد مک عمیق میزدم که شوری خونو حس کردم

کاملا متوجه شده بودم لباش متورم شده و دردش گرفته ولی از ترس اینکه مبادا حرفی بزنه مامان اینا بشنون صداش درنمیومد

مگه فاطمه دختره مورد علاقم نبود؟!
مگه همون دختره افتاب و مهتاب ندیده ی تو رویاهام نبود
پس چرا حالا ازش زده شده بودم؟!
چرا دلم گیره دختری بود که هیچ تشابهی به اعتقاداتم نداشت

دیگه داشتم دیوونه میشدم
دستم که رفت سمته سینه فاطمه با سفتیه سینش لب و لوچم اویزون شد

کاش نرم بود مثل نازنین
خیره شدم به نوک سینش
قهوه ایی سوخته

لعنتی چرا هیچ تشابهی نبود تا ارومم کنه حداقل کمی

فاطمه دستش که رفت سمته کمربندم با عصبانیت هلش دادم عقب و کلافه دستمو بردم تو موهام

_رضا
_هیس هیچی نگو

از اتاق اومدم بیرون و یقمو درست کردم

نازنین

کش قوسی به بدنم دادم کمی خودمو کشیدم بالا و تکیه دادم به تخت

نگاهی به جای خالی رضا انداختم
بره به درک
بره به جهنم پسره ی نکبت عقب مونده
اصلا چرا اعصابمو واسه اون خورد کنم

_کسی اینجا نیست؟!
پرستار

سایه ی کسی افتاد و پشت بندش پسره جوونی وارد اتاق شد با فرم خوده بیمارستان
_مشکلی هست؟

نگاهی بهش اندختم پسر به این جوونی چطوری شده بود پرستار
_این سرمو در بیار لطفا میخوام برم بیرون

سوالی با تمسخر نگام کرد
_مگه مرخص شدی؟!

خیره شدم تو چشمام
_فضولیش به تو نیومده فهمیدی یان
_تربیتتم که صفره

انقد عصبانی بودم که یقشو با دست ازادم گرفتم
_دیگه داری پاتو از گلیمت دراز تر میکنی
گمشو تا سوپروایزر بخش و صدا نکردم

_باشه بابا چرا اینجوری میکنی
یقشو ول کردم
_فقط گمشو بیرون همین

همین اینکه پسره خواست بره بیرون قامت رضا نمایان شد
خیلی ریلکس و اروم رومو ازش برگردوندم
رضا عصبی و کلافه تنه ایی به پرستاره زد و روبروم نشست
_چیکار داشت اینجا
_لال که نبودی ازش میپرسیدی
_چیزی گفت بهت؟
_جوابشم گرفت
_انقد پارو غیرت من نزار نازنین یقتم درست کن

خندیدم و دست زدم
_نه انگار باورت شده من قراره جدی جدی بشم زنت
دیووانه ایی مگ تو پسر؟

3 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت نه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *