نازنين:

با دیدن مهناز و شوهرش گریم شدت گرفت
اینا اینجا چکار میکردن
دیگه بدبخت شدم همه خانواده میفهن حالا
دیگه دایی ازم نمیگذره خدایا بدبخت شدم
خودمو پشت ساره و امیرحسین قایم کردم ک همون موقع دایی و رضا از تو اتاق اومدن بیرون

مهناز و شوهرش رفتن سمت دایی
_محسن
دایی با اقا مصطفی دست داد
_سلام داداش خوبی
سلام ابجی مهناز
_سلام محسن جان

اقا مصطفی نگاهه کوتاهی بمن انداخت
_چیشده داداش اینجا چیکار میکنین محسن جان
نازنین؟؟ و بعد بمن اشاره کرد
دایی سرشو انداخت پایین
_نه چیزه….يعنى

مهناز سرشو تکون داد و با پوزخند دستشو دوره بازو اقا مصطفی حلقه کرد
_پس نازنین تو اون مهمونی لو رفته پسره همسایه ما بود؟

دایی خواست چیزی بگه که مهناز دسته شوهرشو کشید
_ما بریم دیگه‌…‌
ماهم برای شکایت از پسره همسایمون اومده بودیم
به خواهرت سلام برسون
بعدشم دسته شوهرشو کشید رفت
کصافت پست فقط اومد زر بزنه بره

ساره و امیرحسین و صدا زدن بالاجبار از ساره جدا شدم ک گونمو بوسید
_نگران نباش خواهری
مامانم داره میاد
سرمو تکون دادم و رو صندلی نشستم که دایی اومد سمتم
_پاشو بریم بی ابرو
بلند شو بریم مادرت دق کرد

با گریه و سری افتاده پشت دایی راه افتادم

شک نداشتم اگه پام برسه تو خونه جسم نیمه جونم شب و باید صبح کنه

تازه اگه خیلی خوشبین بودم میتونستم بگم باید قید تمام ازادی هامو بزنم و تو خونه بشینم

با قرار گرفتن رضا کنارم ک داشت به ارومی کنارم راه میومد با چشمای نمناکم نگاهش کردم

دایی جلوتر از ما داشت راه میرفت
میتونستم از قدمای تند بلندش بفهمم پقد عصبیه

رضا رد نگاهمو گرفت و بعد از نیم نگاهی کوتاهی به دایی اروم زمزمه کرد
_دس…..دست روت بل…بلند نمیکنه

پوزخندی زدم به پهنای صورت
یا دایی و نمیشناخت یا داشت امید واهی میداد

سکوتمو ک دید به حرف اومد
_چرا رفتی تو اون مهمونی؟!
تو ک همراه نداشتی
حتی مشروبم نخوردی
پس قصدت چی بود ؟! چیو میخواستی ثابت کنی؟!
میخواستی بگی نبایدی برات وجود نداره

عصبی برگشتم سمتش
با لحنی کنترل شده ک از شدت بغض و عصبانیت میلرزید و به زور داشتم کنترلش میکردم غریدم

_به تو ربطی نداره
فهمیدی؟! متوجه شدی؟! توکار من دخالت نکن
دفعه ی اول و اخرت باشه
درضمن باید بری از نامزدت بازخواست کنی ن من

تند تند ازش دور شدم و با فاصله پشت دایی رفتم
گوشیم لرزید و با دیدن شماره مامان دوباره هجوم اشک به چشمامو احساس کردم

وقتی الو گفتم مامان چنان جیغی کشید و دایی برگشت سمتم
_نازنین خفت میکنم
دختره ی خیره سر
ورپریده مگه تو نگفتی داریم میخوابیم؟!
مگه تاکید نکردم جایی نرو؟!
چرا با ابروم بازی میکنی نازنین ها؟
من تو مجازات داییت هیچ دخالتی نمیکنم
از الان بهت بگم

_مامان

_مامان و درد
خاک عالم تو سرم با این بچه تربیت کردنم به ی جامعه خیانت کردم من

گوشی و قطع کرد
دایی گوشی و از دستم کشید و گذاشت تو جیبش
_تو هنوز صلاحیت استفاده از این و نداری
حالام جوری راه نیا ک انگار داری عروس میبری

تمام مسیر باقی مونده ی خونه رو تو سکوت راه اومدم

با رسیدن به خونه بجای اینکه خوشحال باشم
برعکس تمام غم دنیا ریخت تو دلم
دایی راحتم نمیذاشت و اجازه نمیداد به راحتی از این داستان فرار کنم

خواست زنگ بزنه ک رضا اومد جلو
کلید و از جیبش دراورد و در و باز کرد

دایی ازش تشکر کوتاهی کرد
مامان تو حیاط نشسته بود با دیدنم اومد سمتم
سیلی ک تو گوشم خوابوند با بهت نگاهش کردم

اولین باری بود ک مامان از وقتی بزرگ شده بودم روم دست بلند کرد

انگشتشو تهدید وار تکون داد
_اولیش برای اینکه دیگه از این غلطا نکنی

تا رفتم حرفشو هضم کنم و منظورشو از اولی بفهمم دومین سیلی و زد

_دومیش واسه اینکه تو امانت باباتی
تو ابروی منی
و به بدترین حالت ممکن ابرومو ریختی
مهناز زنگ و زد و کلی مسخرم کرد
گفت همه از این جریان خبر دارن

دستشو برد بالا خواست سومی و بزنه ک رضا واسته شد
_خواهش…. میکنم اب….ابجی
اینجوری … درست نیست

مامان دلگیر نگاهم کرد و تو کسری از ثانیه گریه کرد
_بشکنه دستم الهی
سنگ بشه ک روت بلند شد مادر

به خودم جرئت دادم و خودمو با گریه پرت کردم بغل مامان
_گریه نکن مامان
غلط کردم اشتباه کردم بچگی کردم
بخدا دفعه ی اول و اخرم باشه
فقط ی فرصت جبران بهم بده مامان
گریه نکن تروخدا

مامانش با چشمای اشکیش روشو برگردوند

_اینسری بچگی نکردی نازنین
اینسری با ابروی خانوادگیمون بازی کردی
اینسری نجابتتو لکه دار کردی
با ایندت بازی کردی

_چرا اینو میگی مامان؟!
مگه من هرز رفتم؟!مگه منو دست تو دست پسری دیدن؟!
من فقط ی تولد رفتم
تازه نمیدونستم مختلطه باور کن
میخواستیم بیایم ک اونجوری شد

مامان دودل نگاهم کرد ک
دایی محسن کلافه پوزخند زد
رضا هنوز اونجا وایستاده بود و نگران شاهد بحث ما بود
نمیدونستم اهه نامزدش بود ک اینجوری گردنمو گرفت یا چیزه دیگه

التماس وار رضارو صدا زدم
_اصلا شمابگو اقا رضا
تو پروندم چی نوشته بود؟! نوشته بود دست تو دست پسر؟نوشته بود مشروب خوردم ؟؟؟

تا رضا خواست حرف بزنه و ازم دفاع کنه دایی کلافه پرید وسط حرفه ما

_بسه نازنین برو تو خونه

شاکی برگشتم سمت دایی تا چیزی بهش بگم ولی فقط دستمو مشت کردمو اومدم داخل خونه

دایی اومد تو خونه پشت سرمو درو بست
هرچی مامان در زد و التماس کرد دایی درو باز نکرد

کمربندشو باز کرد و قدم قدم اومد سمتم

رضا

کلافه از دست محسن کوبیدم به در
این دیگه چه بچه بازی بود
با نازنین رفته بود داخل و در و قفل کرده بود

خواهرش به در میکوبید و جیغ میکشید
_اقا رضا تروخدا ی کاری کنه
میکشه الان بچمو
ترو امام حسین قسمت میدم

ی لگد دیگه به در کوبیدم داد کشیدم
_با…..ز ك….ن این درو

خداروشکر ک مامان اینا نبودن
وگرنه اونام دیدشون نسبت به نازنین برمیگشت

در زدن بی فایده بود برگشتم سمته خواهره محسن
_عب نداره شیشه رو بشکونم؟!

_فقط بچمو نجات بده محسن میکشش الان

رفتم سنگ اوردم ک همون موقع صدای جیغ دلخراش نازنین پیچید تو خونه

انقد صدای جیغش پر درد بود ک با عصبانیت سنگ و کوبیدم و شیشه پنجره کامل ریخت پایین و با صدای فوق العاده بدی شکست

از پنجره رفتم تو ولی تو خونه نبودن رفته بودن تو اتاق و در و قفل کرده بود

نازنین فقط از ته دل جیغ میکشد
محسن بی غیرت معلوم نیست داره چه بلایی سرش میاره

خواهرشم فقط اون بیرون خودشو میزد و التماسم میکرد

در و باز کردم و اوردمش داخل
رفت پشت دره اتاق
_محسن ول کن بچمو
کشتیش ول کن دیگه
ارواح خاک حاج بابا ولش کن

ولی فقط صدای جیغ و گریه ی نازنین میومد

با عصبانیت خودمو محكم کوبیدم به در که در باز شد و خورد به دیوار و صداى ناهنجارى پيچيد توى خونه

محسن کمربند به دست میخواست ضربه ی بعدی رو بزنه که با دیدن من دستش رو هوا موند

با عصبانیت رفتم سمتش و سیلی محكمى تو صورتش زدم
نازنین تقریبا بیهوش و نیمه جون افتاده بود رو زمین و خون از گوشه لبش و دماغش جارى بود و یه طرف صورتش به كبودى ميزد

حتی گوشه ی لباسشم پاره شده بود که بخاطره ضرب سَگَکِ کمربند بود

محسن و هل دادم عقب
ناباور خیره شده بود بهم
_بی….غیرت
نا…مرد چ…ه بلایی سرش اوردی؟!
ب…زرگی کردن اینه؟! م…ثلا داری پدری میکنی براش به قول خودت؟!
ناقص کردی بچه رو
ب…رات متاسفم

خواهرش اومد تو اتاق ک با دیدن نازنین محکم کوبید تو صورتش و یا علی گفت

دوید سمته نازنین و جیغ کشید
_بیهوش شده بچم

رفتم سمتش و بلندش کردم
داد زدم
_بجنب محسن

تا بخودش اومد پشتم راه افتاد و ماشین و نازنین و روشن کرد نشست پشت فرمون

جلو نشستم و مامان نازنین نشست عقب
نازنینم دراز کشیده سرش رو پای مادرش

دوساعتی وایستادیم تا بهوش بیاد
کلی سرم بهش زدن
دکترا جوری نگاه به منو محسن میکردن انگار جنون انی بهمون دست داده بود و حمله کرده بودیم بهش

خواهره محسن از اتاق اومد بیرون
_حلالت نمیکنم محسن
بچم نه مشروب خورده بود نه با مرد نامحرم بود فقط بچگی کرد
تمام تنش کبود شده نامرد
چرا با سگک اهنی کمربند زدیش؟!
اگه بچم از دست میرفت چی؟!

 

محسن ناراحت نبود ک هیچ تازه افتخارم میکرد
_در عوض دیگه هیچوقت دست از پا خطا نمیکنه

پوزخند عصبی زدم
لعنتی اصلا بمن چه مگه اون همون دختری نیست که کلی مسخرم کرد
میونمو با نامزدم بهم زد

پس چرا دلم براش میسوخت
چرا دوست داشتم استخونای محسن و له کنم

_فقط نازنین بهوش اومد بهم بگو باید باهاش حرف بزنم

خواهرش گله مند روشو برگردوند
_حرفیم مونده؟!
ایندفعه میخوایی واقعا بکشیش؟!

_بسه خواهره من
مگه من بدش و میخوام
مگه من دشمنشم چرا اینجوری میکنی؟!
این تنبیه براش لازم بود فدات شم

قدمی رفتم جلو
_من دیگه باید برم محسن
مامان ایناهم نیستن دوتا خونه تنهاست کسیم نیست

محسن خواست حرف بزنه که خواهرش پیشقدم شد
_الهی خیر ببینی نبودی بچم از دست میرفت
عاقبت بخیر بشی ایشالله عروسیت جبران کنم

سرمو تکون دادم
_وظیفم بود
با اجازه

محسن تا جلو در خروجی بیمارستان باهام اومد
_مرسی داداش
که بودی امشب
تعادلمو از دست دادم هیچکس بیشتر از من نگران اینده نازنین نیست خواهرمم الان نمیفهمه

_این رسمش نبود ولی

_میدونم داداش

باهاش دست دادم و اومدم بیرون
برای تاکسی دست بلند کردمو مستقیم ادرس خونه پدر زنم اینارو دادم
باید با فاطمه حرف میزدم
صد در صد مامان اینا فردا سراغشو میگیرن و قبل اینکه بخواد چرت و پرت تحویل مامان بابا بده باید اوضاع رو درست میکردم

نازنین

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم و دیدم مامان کنارم خوابش برده بود

خواستم دستمو بیارم بالا ک درد تا مغز استخونم رفت
با صدای نالم مامان بلند شد با دیدنم هوشیارتر شد انگار

_چیه مادر ؟!
درد داری؟!

این حرف مامان برای من شد جرقه
یاد کتکی ک باکمربند خوردم افتادم

با شک و تردید خیره شدم به مامان
_ایینه بده بهم

از تو کیفش ایینه کوچیکی دراورد و گرفت جلوم

گوشه لبم پاره شده بود و رو گونم رده سیلی مونده بود

تمام تنم درد میکرد
_خدا به دادت رسید نازنین
اگه اقا رضا نبود الان باید جنازتو از زیره دست داییت میاوردم بیرون

چشمامو تنگ کردم
_رضا ؟!

_اره مادر
بخاطره تو حتی زد زیره گوش دایی حامد
اگه بدونی چه وضع و اوضاعی بود نازنین
داشتم سکته میکردم

متعجب تر از این نمیشدم
رضا برای چی تو بحث خانوادگی ما دخالت کرده بود
برای چی به دایی سیلی زده بود
نفسمو کلافه دادم بیرون

_بخدا خستم کردی مامان
چندبار گفتم ببخشید؟!
ولی با بیرحمی تموم منو پس زدی

_بسه نازنین دلم باهات صاف نمیشه
_مگه چیکار کردم؟!

خواست جواب بده ک در بازشد و دایی اومد تو اتاق
با هزارمن عسلم نمیشد بخوریش
خدا سزاتو بده الهی ک انقد منو زدی
دلگیر و ناراحت رومو ازش برگردوندم
_من نازتو نمیشکم نازنین
الانم خوب به حرفام گوش بده

هه لابد میخواست تنبیهم کنه
توخونه حبسم کنه نزاره برم دانشگاه خوب به جهنم بکنه فقط من جریح تر میشم

_باید ازدواج کنی!!

نیم خیز شدم رو تختم ک انژیوکت فرو رفت تو دستمو جیغم رفت هوا

بادیده ی تار خیره شدم به دایی
_چی گفتی دایی؟!

خیلی ریلکس تیکه داد به صندلی
_واضح بود باید ازدواج کنی

اخم کردم و با لجاجت صدامو بردم بالا
_شما حق نداری تو این مورد واسه …..

قبل اینکه حرفم تموم شه دست دایی خورد تو دهنم

_فک نکن حالا ک مریضی مراعاتتو میکتم نازنین
دیگه حق جولون دادن نداری
تا الان هرچقد ازادانه چرخیدی دیگه تموم شد
بلافاصله با اولین خاستگار شوهرت میدم

دستامو مشت کردم هرگز دیگه هرگز تن به این خواسته نمیدادم

پوزخندی بهش زدمو با درد انگشتمو رو لبن فشار دادم ک نم خون و حس کردم

برگشتم سمته مامان
_نمیخوایی چیزی بگی مامان؟

مامان با تاسف نگاهی به من و دایی کرد رفت بیرون

_کتکایی ک بهم زدی بس نبود دایی؟!
حالا میخوایی بدترین کاره دنیارو باهام بکنی؟!
اصلا مگه من سربار زندگی توام؟!

_بسه دیگه بسه
من گوشم از این حرفااا پره حالام میرم با دکترت حرف بزنم ک بریم خونه

خدا لعنتت کنه به حق علی و اولادش الهی
کاش سایه پدر بالاسرم داشتم ای کاش

دکتر انژیوکت و از دستم دراورد و با دلسوزی نگاهم کرد
_تنت کوفته نیست دیگه؟!

لبخنده تلخی زدم
_ن کوفته ک هست ولی ن مثل اول

سرشو تکون داد و شمارشو برام رو کاغذ نوشت
کاغذو گذاشت تو دستم و خم شد تو گوشم زمزمه کرد
_هرکاری از دستم بربیاد برات انجام میدم

خیره شدم بهش
دختره لاغر اندامو قدبلندی بود
صورتش مهربون بود و هرلحظه اماده ی لبخند زدن

مثل خودش ارامش بخش جواب لبخندشو پس دادم
_مرسی

_خواهش میکنم عزیزم

مامان اومد کمکم ک دستشو پس زدم
خودم لباسامو تنم کردم و راه افتادم

دایی با دیدنم با حرص اومد سمتم و شالمو کشید جلو

بالجاجت تموم کشیدمش عقب ک…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *