:ساره خنده بلندى سر داد و با لودگى گفت

+اوه اوه خانم چقدر كشته مرده داره!

اصلا حوصله مسخره بازى رو نداشتم ،مشت محكمى به بازوى ساره زدم و با بغضى كه توى صدام بود گفتم:

_ميدونى چيه ساره؟!گاهى وقتا بايد لاشى بشى و به هيچ كس رحم نكنى تا حداقل بازنده نباشى!!

رضا در هرصورت داره زندگيشو ميكنه با فاطمه اما من چى؟!

تنهاى تنهام..

رضا:

همونطور كه داشتم وسايلم رو توى كيفم جا ميدادم با صداى زنگ گوشيم برگه هارو رها كردم و با ديدنه شماره مشاور املاك سريع دكمه پاسخ رو زدم

_سلام اقاى رضايى مستاجر خونه رو خالى كرده!

+سلام چشم ممنون از زحماتتون

_خواهش ميكنم كارى نكردم سلام گرم به حاج اقا برسونيد

+سلامتيتون رو ميرسونم ممنون خداحافظ

گوشى كه قطع كردم نفس راحتى كشيدم و خودم رو انداختم روى صندلى!

با گرفتنه خونه جدا كمى خيالم راحت شده بود بايد خيلى وقت پيش يه خونه برا خودم ميگرفتم!

زندگى با زنى كه حتى در حد يه همخونه هم نبود خيلى خسته كننده است..

من برعكس مرداى ديگه اصلا اهل زن بازى و اينجور چيزا نبودم و نيستم!اما كاش ميبودم كاش ادم پستى بودم تا نازنين بفهمه يك منه ماست چقدر كره داره!

تمام زندگيم فداى يه دختره سرتق احمق كردم اما از اين به بعد ميدونم چيكار كنم

 

همون يك ذره  خوبى كه از اون بچه بسيجى مونده بود همونم ديگه نيست!

راست گفتن تا وقتى لاشى نشى قدرتو نميدونن.

همونطور كه نشسته بودم پشت صفحه مانيتور و داشتم توى اينستاگرام چرخ ميزدم با جرقه اى كه توى مغزم زده شد لبخند خبيثى روى لبم اومد!!

پيج رضا رو توى اينستا بالا اوردم ..و وقتى ديدم انلاينه مثل بچه هاى دو ساله ذوق زده شدم و تند تند براش تايپ كردم:

_سلام

پى ام رو كه ارسال كردم طولى نكشيد كه برام فرستاد :

+سلام بفرماييد؟!!

_استاد راستش من يكى از دانشجويان خوبتون هستم كه چند ماهيه فكرم رو مشغول كرديد و احساس ميكنم دلم پيشتون گير كرده!!

چند بار از روى نوشته خودم خوندم و با صداى بلند هرهرهر خنديدم !!پى ام رو كه ارسال كردم از شدت استرس دستام ميلرزيدن و تند تند عرق ميكردم !!

رضا:

نشسته بودم روى كاناپه و لب تابمو گذاشته بودم روى پام و سعى ميكردم خودم رو سرگرم دنياى مجازى كنم تا كمى از تنهايى در بيام!

خيره شده بودم به صفحه چت شخصى كه نه پروفايل داشت نه اسم درست حسابى كه با پى امى كه فرستاد اخمام رفت توهم و موشكاوانه زل زده بودم به متن پيامش

چند بار پيام رو خوندم و با ياداورى گذشته و كاراى شيطنت اميز نازنين بدون شك يقين پيدا كردم كه اين مخاطب كسى نيست جز نازنين ..!

لبخندى زدم و براش تايپ كردم:

_متاسفم خانم محترم من دوسال پيش عاشق يه ادم عوضى شدم و هنوز نتونستم اين خانم رو فراموش كنم تا بتونم براى بار دوم شانسم رو با كس ديگه اى امتحان كنم!خداحافظ شما!

نازنين:

چند دقيقه اى از فرستادنه پيام گذشته بود و با اينكه پيام زو خونده بود جوابى ازش دريافت نكردم بودم..

از شدت استرس مدام پوست لبم رو ميجويدم و از فكرده اينكه يموقع شك نكنه كه منم از خجالت گُر ميگرفتم!!!

با صداى زنگ پيامك با حالت دستپاچگى درحالى كه دستام به وضوح ميلرزيدن پيام رو باز كردم و با خوندن پيام با كف دست محكم كوبيدم وسط پيشونيم!!

_عوضى خودتى بيشعور بز فكر كرده يادش رفته اونموقع چقدر منگل و مسخره بود الان برا من شخصيت پيدا كرده !

كتابى كه روى ميز بود رو برداشتم و شروع كردم به باد زدن خودم ..

لعنتى كاش بهش پى ام نميدادم !فهميد كه منم !!

همونطور كه داشتم چيپس و پفك هاى روى ميز رو ميخوردم با حرص ميخوردم زيره لب به رضا فوش ميدادم!!!

مرتيكه عوضى!

گوسفند اشغال!

الهى دوتا پاهات بشكنن!

با درد شديدى كه به يكباره زيره دلم پيچيد و حالت تهوع شديدى كه به سراغم اومده بود با اشك هاى سرازير شده از درد دستمو گرفتم جلوى دهنم و دويدم به سمت سرويس بهداشتى…

از توى آينه نگاهى به رنگ و روى پريدم انداختم و با دست هاى بيجونم شير اب رو بستم…

رضا:

با خستگى چشم از صفحه اماتور برداشتم و تكونى به خودم دادم…دو ساعتى گذشته بود و هنوز خبرى از اون مزاحم كه بدون شك نازنين بود نشده بود..

_خاك تو سرت رضا كه منتظرش نباشى!!

بعد از اون شب عشق بازيمون توى ماشين من بيشتر از هروقت ديگه اى هوايى شده بودم!

كاش ميدونستم نازنين چرا بعد از اون شب يهو بيخيال همه چيز شد!!

حرفاى اون شبش مدام توى مغزم تكرار ميشد و انگار داشت وجدانم رو قلقلك ميداد

نشستم روی میز و همونطور که داشتم بامامان حرف میزدم با اومدن دایی

 به آشپزخونه اخمی  بهش کردم وبا عصبانیت قاشق رو تقریبا پرت  کردم روی میز و سریع از آشپزخونه بیرون زدم.

 هیچ وقت نمی تونم ببخشمش تا آخر عمر حلالش نمی کنم نه تنها بخاطر خودم نه!! این وسط انگار رضا هم یجورایی قربانی شده بود!!

 قطره اشکی که از چشمم سرازير شده بود رو با سر انگشت پاک کردم و رفتم نشستم روی مبل…

 چند دقیقه به سریالی که درحال پخش بود خیره شده بودم که با اومدن هیراد پسر دایی که ۳سالش بود نگاه نفرت انگیزی بهش انداختم که با چشمای اشک الود و ترسان سریع رفت توی آشپزخونه!!

اینم بچه همون ادمه از خون همونه کسی که زندگی مو خراب کرد.

رضا:

+خم شده بودم داشتم فرش های ماشین رو درمیاوردم تا تمیزشون کنم که با دیدن کیف پول صورتی رنگی که داشت بهم چشمك ميزد موشکاوانه کیف پول رو از زیر صندلی کشیدم بیرون و نگاه اجمالی بهش انداختم و درشو باز کردم

 با دیدن عکس سه در چهاری از خودم چشمام تا حد ممکن گشاد شد یعنی این کیف پول مال کی میتونه باشه؟!! عکس من توی این کیف چیکار میکنه! 

با کنجکاوی بیشتر کیف رو به درستی وارسی کردم و با دیدن کارت عابر بانکی که به اسم نازنین بو آه از نهادم بلند شد واشک توی چشمام حلقه زد

 قلبم محکم میزد انقدر محکم که قفسه سينم تكون ميخورد!این کیف پول رو احتمالا شبی که با هم بودیم توی ماشین جا گذاسته. نفس عمیقی کشیدم و اروم چشمامو بستم یه آرامش خاص و یه حس خیلی خوب یهو تمام وجودم رو پر کرد!

بدون شک بهترین چیز برای یک مرد وقتيه که بفهمه و از فهميدنش مطمئن بشه اونی که عاشقشه اونم به همون اندازه عاشق مردشه.

ديگه واقعا داشتم عقلم رو توى اين راه از دست ميدادم!اگه نازنين تا اين حد منو دوست داره پس چرا هر سرى پسم ميزنه؟!!

هرچند كه همه چيز براى من تموم شده بود و من قسم خوردم كه ديگه سمتش نرم ..

با عصبانيت چند بار پياپى با مشت كوبيدم روى صندلى ماشين و پياده شدم..

نازنين:

همراه ساره نشسته بودم توى بوفه دانشگاه و همونطور كه داشتيم حرف ميزديم بستنيم ميخورديم!

بوى بستنى بدجور اذيتم ميكرد و انگار همش دوس ت داشتم بالا بيارم !اما بخاطره ساره خودم رو تحمل ميكردم !

با به هجوم اوردن تمام محتوياط معدم به داخل دهنم بستني رو رها كردم و با دو از بوفه زدم بيرون و ساره هم كه از اين كاره من به وحشت افتاده بود همراه من از جاش بلند شد و افتاد پشت سرم…

از بوفه كه زدم بيرون گوشه اى نشستم و شروع كردم به بالا اوردن ! حالم خيلى بد بود انگار معدم از جاش داشت كنده ميشد!!

+نازنين چته؟!

+خوبى؟!!

با صداى پر از شك ترديد ساره با چشماى اشك الودم با وحشت سرمو بالا اوردم

_نازىى از كى اينجور ميشه حالت؟!

نكنه باردار باشى؟!

تمام بدنم به يكباره يخ زد و توان هيچ نوع عكس و عملى نداشتم و با چشم هاى از حدقه در اومده زل زده بودم به ساره …

ساره كه حال وخيم منو ديد با دلسوزى تمام دستمو گرفت و همونطور كه كمكم ميكرد تا بلند بشم گفت:كلاس كه تموم شد سر راه از داروخونه يدونه بى بى چك ميخريم !اميدوارم كه بچه اى تو كار نباشه !اگر باشه حسابى تو دردسر مى افتى !هرچند كه بايد حواست رو جمع ميكردى!!!

ساره يك لحظه هم اجازه حرف و سخنى به من نميداد و مثل شير اب كه بزاريش باز ساره هم همونطور !

با شرمندگى سرم رو انداختم پايين و به چشمام كه هيچ رقمه نميتونستم كنترلشون كنم اجازه باريدن دادم !!

دست هاى حمايت گر ساره يك لحظه هم تنهام نذاشت و مدام دلداريم ميداد و حرفاى ارامش بخشش مثل مسكن بود برام…

انقدر استرس و دلشوره داشتم كه نميدونم كلاسم چطورى تموم شد !!هيچى از درسى كه استاد ميداد نمى فهميدم و مثل يه گاو گيج و منگ زل زده بودم به ديوار روبه رو!

و همش به اين فكر ميكردم كه من تاچه حد ميتونم پست باشم كه يه طفل معصوم رو قربانى ندونم كارى هاى خودم بكنم؟!

من يكبار بى لياقتى خودم رو به عنوان يك مادر به تمام دنيا نشون داده بودم!

وقتى اين همه درد و بلا هست چرا اومدين منو پيدا كرديد؟!!

با نگراهى نگاهى به ساره كه كنارم ايستاده بود انداختم و با دست هاى لرزونم بى بى چك رو از دكتر داروخونه كه خانوم مهربونى به نظر ميومد گرفتم!!

دست هاى گرم ساره كه دستمو لمس كرد به خودم اومدم و از داروخانه بيرون زديم..

توى تاكسى همش گريه ميكردم و توى دلم خدارو التمام ميكردم كه باردار نباشم!

ساره مدام بهم اميد ميداد كه باردار نيستم اما خودم به خوبى ميدونستم كه اينا همش اميد واهى هستن براى اروم كردن من!!

به خونه ساره كه رسيديم ساره كرايه رو حساب كرد و از ماشين پياده شديم..

موقع پياده شدن انقدر محكم در ماشين رو بهم كوبيدم كه صداى داد راننده كه مرد جوونى بود بلند شد!!

وارد خونه كه شديم بى بى چك رو از ساره گرفتم و سريع دويدم به سمت سرويس بهداشتى و وارد شدم!

موقع انجام دادن تست انقدر دست و پام شروع كرد به لرزيدن و به هرجون كندنى كه بود تست رو انجام دادم..

كارم كه تموم شد چشمام رو بستم و صلواتى تو دلم فرستادم و بى بى چك رو اوردم بالا و خيلى اروم پلك هاى لرزونم رو از هم باز كردم !

اى كاش چشمام ديگه از هم باز نميشدن و نابودى خودم رو شاهد نميشدم اى كاش كور ميشدم و همچين صحنه اى رو نميديدم!

چشمام كه از هم باز شدن با ديدنه دو خط قرمز بدنم شل شد و افتادم روى سراميك كه با صداى افتادنم ساره كه پشت در بود در رو با شتاب باز كرد و وارد سرويس بهداشتى و با ديدن حال من تست رو از روى زمين برداشت و با ديدنش با ناباورى دستش رو گرفت جلوى دهنش…

ناهى برام نمونده بود و خودم رو ته جهنم حس ميكردم جهنمى كه خودم با دست خودم براى خودم ساختمش و درونش آتشى بپا كردم كه حتى اگر خودمم ميخواستم نميتونستم اين اتش رو خاموشش كنم!

من لياقت زنده موندن و زندگى كردن رو نداشتم!

دوست داشتم سرم رو انقدر بكوبم به ديوار كه مغزم بپاچه !!

با چشم هاى اشك الودم سرم رو گرفتم بالا و نگاهى به ساره كه با ناراحتى نگاهش به من بود نگاه كردم…

با صداى كه از بغض ميلرزيد همونطور كه گريه ميكردم اروم گرفتم:

_حالا من با اىن بى ابرويى چيكار كنم ساره؟!خودم خودم رو بدبخت كردم ، البته بدبخت بودم از اين بدبخت تر شدم!!

ساره درحالى كه سعى ميكرد ارومم كنه به سمتم اومدم و دستم و گرفت و كمك كرد تا از روى زمين بلند بشم در همين حين گفت:

+اخه عزيزم به تست كه نميشه اعتماد كرد الان بلند شو يكم به اعصابت استراحت بده اروم شى فردا ميريم ازمايش بده هنوز كه چيزى معلوم نيست..

كمى ته دلم اميدوار شدم با حرف هاى ساره و دستشو گرفتم و از روى سراميك سرد سرويس بهداشتى بلند شدم..

نيم نگاهى از توى اينه به صورت رنگ پريده ام انداختم و با ديدن  صورت داغونم و زيره چشمام كه گود افتاده بود با ناراحتى از جلوى اينه كنار رفتم و بدون اينكه  دستى به صورتم بكشم سريع لباسام رو پوشيدم  و از اناق زدم بيرون..

دوست نداشتم مامان منو اينطورى ببينه و دوباره  توى زندگيم كنجكاوى كنه براى همين بدون اينكه كسى متوجه بشه اروم از خونه زدم بيرون و در حياط رو اروم بستم!!

تمام بدنم از شدت استرس به لرزه افتاده بود و اشك چشمام يك لحظه هم بند نمى اومد!

با صداى پرستار كه اسم فاميلم رو بلند صدا مى زد با بغض و گريه نگاهي به چهره مغموم ساره انداختم و از روى صندلى به كمك ساره بلند شدم..

بعد از انجام كارهاى مربوطه، قرار شد هفته بعد بريم ازمايشگاه براى جواب ازمايش..

دستم رو فرو بردم توى جيب مانتوم و كيفم رو روى شونم جابجا كردم كه با صداى ساره كمى از سرعتم كاستم ..

+يكم زود باش ده دقيقه مونده برسيم به كلاس رضا،اشكاتو پاك كن خودتو جمع و جور كن !!

با اين همه بدبختى كه خودم دارم همين كلاس امروز با رضا رو كم داشتم !

دستمو محكم روى چشماى اشك الودم كشيدم و همونطور كه تقريبا با دو به سمت تاكسى زرد رنگى كه منتظرمون ايستاده بود ميرفتيم با بغض و عصبانيت گفتم:

_كاش همون دوسال پيش كه گورشو گم كرد مى مرد و هيچوقت برنميگشت!!

از تاكسى كه پياده شديم ساره امون نداد و دستمو كشيد و  مجبورم كرد با سرعت دنبالش برم!!

به دره كلاس كه رسيديم با هراس نگاهمو دوختم به دره بسته كه ساره تقه اى به در زد و صداى فوق العاده عصبانى و پر تحكم رضا گوشمون رو لرزوند

_تعطيله !!!!!

نميدونم چرا وسط اون همه ناراحتى كه داشتم از جمله رضا خندم گرفته بود درحالى كه سعى ميكردم جلوى خندمو بگيرم به صورت رنگ پريده ساره نگاه كردم كه اخم بدى تحويلم داد!!

بيچاره انگار به عقلم شك كرده بود!دهن كجى به در بسته كلاس كردم و بدون وقفه درو به يكباره باز كردم و دست ساره رو كشيدم به داخل كلاس و با كمال پرويى سلام بلند بالايى كردم و همراه ساره كه  مثل منگلا زل زده بود بهم نشستيم روى صندلى..

كتابم رو از كيفم خارج كردم و جلوم بازش كردم كه با صداى مسخره رضا دستم از ورق زدن كتاب بى حركت موند

_فكر كرديد اينجا خونه خالس كه هرموقع دلتون خواست و ميلتون كشيد مثل گاو سرتون و مى ندازيد پايين و واردش مى شيد!؟

كتاب رو با عصبانيت بستم و از روى صندلى بلند شدم ومثل خودش با حالت مسخره و طورى كه حرصش در بياد گفتم:

+والا مامانم خاهر نداشت  اصلا كه خاله داشته باشم!!

تمام كلاس مثل بمب رفت رو هوا و صداى خنده بچه ها يك لحظه هم قطع نميشد و چهره رضا مثل خون اشاما شده بود و از چشماش شراره هاى اتيش ميزد بيرون!

همونطور كه مشغول وارسى رضا بودم با به هجوم اوردن محتوياط معدم دستم رو گرفتم جلوى دهنم و با دو از كلاس زدم بيرون..

ساره كه اوضاع رو وخيم ديد سريع اومد دنبالم .

انقدر بالا اورده بودم كه ديگه هيچى تو معدم باقى نمونده بود و انقدر به معدم فشار اومده بود كه اشك از چشمام سرازير شده بود!!

رنگ به روم نمونده بود و چشمام به قرمزى ميزد ..

صورتم رو كه اب زدم به كمك ساره از سرويس بهداشتى خارج شدم ..

پا به داخل كلاس كه گذاشتم نگاه نگران رضا رو روى خودم حس كردم ..

اروم رفتيم روى صندلى هامون نشستيم..

دستم رو اروم روى شكمم قرار دادم و خيره به رضا كه مشغول درس دادن بود با خودم گفتم:

_كاش باردار نباشم و جواب ازمايش منفى باشه، من باتو در كنار تو خيلى زجر كشيدم،نميخوام يكى ديگه از تورو داشته باشم!!

رضا كه متوجه نگاه خيره ام شده بود چنان چشم قره اى بهم رفت كه تكون سختى خوردم و با خجالت سرمو انداختم پايين!

اه گندت بزنن نازنين كه تو سوتى دادن بايد مدال بهت بدن!!

بعد از تموم شدن كلاس بلند شدم كه با صداى قاطع و محكم رضا سرم رو اوردم بالا

_خانوم شما لطفا صبر كنيد باهاتون كار دارم

يعنى چيكارم داشت؟

يك لحظه دلشوره عجيبى گرفتم نكنه از حال امروزم پى به همه چيز برده؟!!

ظاهرى خوند سرد به خودم گرفتم و با بيخيالي شونه اى بالا انداختم و گفتم:

+اوكى استاد!

كلاس كه خالى شد با قدم هاى محكم و شمرده رفت و در رو بست و همونطور كه با عصبانيت به سمتم ميومد گفت:

_فكر كردى چه غلطى دارى ميكنى !؟فكر كردى من اشناتم؟فاميلتم؟كيتم كه هر ساعت كه دلت ميخوات مياى سره كلاسى كه من استادشم!!

با شنيدن حرفاش چيزى درونم فرو ريخت و احساس ميكردم بدجور غرورم جريحه دار شده بود ..

چند قدم بهش نزديك شدم و فاصله رو پر كردم و چشمامو تنگ كردم و زل زدم توى چشماش و شمره شمره گفتم:

_تو نه استادى نه چيزه ديگه تو يه اشغال بيش نيستى!من حتى تورو ادم حساب نميكنم كه سر ساعت بيام كلاست!

با سيلى ناگهانى كه توى صورتم زد اشك تو چشمام حلقه زد و حيرت زده با ناباورى دستم رو گذاشتم روى جاى سيلى و با چشماى اشك الودم زل زدم تو صورتش

تو چشم هاى به خون نشستش شرمندگى موج ميزد و مدام دروغاش كه ميگفت ديگه دست روت بلند نميكنم توى مغزم تكرار ميشد!!

بغض داشت خفم ميكرد و حالم خيلى بد بود حالم از خودم از رضا داشت بهم ميخورد!

چشم هاى اشك الودم رو ازش گرفتم و عقب گرد كردم و سريع از كلاس زدم بيرون كه صداى رضا كه داشت ميومد دنبالم و صدام ميزد پشت سرم شنيده ميشد…

_صبر كن نازى

_ميگم صبر كن

_باتوام گفتم صبر كن!!!

همونطور كه ميدويدم بغضم شكست و با صداى بلند زدم زيره گريه كه توجه مردم به من و رضا كه دنبالم ميدويد جلب شد!!

با كشيده شدن دستم توسط رضا و دادى كه سرم 

زد از حركت ايستادم

_مثل بچه ادم وايسا سره جات !!

تكون سختى به دستم دادم و با گريه گفتم:

+تو بچه ادمى كه هر دفعه ميزنى تو صورتم!

تو چرا مثل بچه ادم نميشى؟!!

مچ دستم رو كه سفت اسير دستش كرده بود رو محكم فشار داد و همونطور كه وحشيانه منو دنبال خودش ميكشيد غريد:

زبونت…زبون درازت باعث ميشه من ..منه احمق نتونم خودم رو كنترل كنم!

من رو دنبال خودش کشید و توی ماشین پرتم کرد، در رو بهم کوبید و سوار شد.

از نگاه مردم خجالت میکشیدم.

گاز داد و سریع از اونجا دور شدیم.

_نگه دار میخوام پیاده بشم

_فقط خفه شو

جیغی کشیدم:

_بهت میگم این یابو رو نگه دار میخوام پیاده بشم.

داد که نه نعره ای کشید:

_گفتم ببر صداتو

چون شیشه ها پایین بود همه نگاها به سمتمون چرخید، با تمسخر زمزمه کرد:

_عقده توجه داری مگه نه؟

فرقی هم نداره من باشم یا دیگران

ماشین رو کنار کوچه ای خلوت پارک کرد و به در تکیه داد، توی چشمام نگاه کرد که از سرمای نگاهش تنم یخ بست.

_ولی باید بهت بگم متاسفم، دیگه نمیتونی توجه منو به خودت جلب کنی، چون کاملا شناختمت

مثل خودش به در تکیه دادم و با تمسخر زمزمه کردم:

_خب من چجور ادمیم 

با بی رحمی تمام نگاهم کرد و گفت:

_یه ادم مریض عقده ای که همیشه میخواد مرکز توجه بشه، نگاها بهش باشه و همه واسش غش و ضعف کنن اونم به همه توهین کنه و بخنده

ولی کور خوندی، من دیگه بهت علاقه ای ندارم، تورو توی قلبم کشتم و دفنت کردم پس الکی دست و پا نزن

مات و مبهوت نگاهش کردم، حس میکردم دلم برای بار صدم هزار تیکه شده و شکسته

حس میکردم دلم هزار تیکه شده، چه بی رحمانه شخصیتم رو له کرد.

انگار میخواست تمام کینه و عقده هایی که تمام این سال ها ازم داشت رو خالی کنه…

دهن باز کردم تا جوابش رو بدم اما بغض توی گلوم نزاشت.

میترسیدم اشکام بریزه و غرورم بشکنه.

از ماشین پیاده شدم و محکم در رو کوبیدم.

صدای باز شدن در رو شنیدم که قدم هام رو تند تر کردم و ازش دور شدم.

****

دستام یخ بسته بود.

عصبی پام رو تکون میدادم و هر چند ثانیه چشم غره ای به پرستار میرفتم.

نمیدونم یه جواب ازمایش دادن مگه چقدر طول میکشه این همه علافم کرده!

ساره دستش روی پاهام گذاشت و پلکاش رو به معنی اروم باش بهم فشرد.

با خوندن اسمم توسط پرستار از جا پریدم و جواب ازمایش رو از دستش کشیدم.

بی توجه به پرستار که هاج و واج نگام میکرد عصبی در پاکت رو باز کردم.

نفس توی سینه ام حبس شد.

اشک حلقه زده توی چشمم روی گونه ام چکید.

خدایا این چه حکمتیه!

چشمام خیس بود اما قلب بی جنبه ام خوشحال بود…

حرفای رضا توی گوشم پیچید:

_دیگه بهت علاقه ای ندارم الکی دلتو خوش نکن…

تو عقده توجه داری میخوای همه بهت توجه کنن…

چشمای خیسم رو به ساره دوختم، با صدایی دورگه از بغض گفتم:

_بیا بریم سریعتر…

با قدم های بلند از ازمایشگاه بیرون اومدم که ساره دنبالم دویید و مقابلم قرار گرفت:

_الان میخوای چیکار کنی نازنین؟

نگاهش کردم و با درد ازبین لب های لرزونم نالیدم:

_سقطش میکنم

+چییی؟!!!

می خوای سقطش کنی؟

از داد بلندی که ساره سرم زد تکون محکمی خوردم وباچشمای اشک الود سرم رو به معنی اره تکون دادم 

ساره که ازاین همه بی رحمی من تعجب کرده بود با خشم باور نکردنی دستشو بالا اورد ومحکم توی صورتم  کوبید وداد زد:

+  اون موقع که فکره عشق وحالت با آقارضابودی به این که ممکنه بارداربشی هم فکر میکردی که الان یه موجودزنده بیگناه رو ازبین نبری!!

 تواین چند سال که با ساره دوست بودم تا الان اینقدرعصبانی ندیده بودمش وهیچ وقت ازش بی احترامی ندیده بودم..

 اشکام رو که مثل سیل میریخت روی گونمو با پشت دست پس زدم و با صدایی که از شدت گریه میلرزید روبه چهره سرخ از عصبانی ساره گفتم:

_من با بچه ای که نتیجه رابطه نامشروع بایه مرد زن داره چیکار کنم ساره؟!

ها!!!

چطور باچه رویی به خانوادم بگم؟!!

کافیه فقط بفهمن منو همراه بچه زنده زنده میسوزونن!!

کمی از ساره فاصله گرفتم و با هق هق دوباره گفتم:

_رضا دیگه منو نمیخواد،هیچوقت منو نمیخواست!!همین چند دقیقه پیش بهم گفت که هیچ میل و رغبتی به من نداره !!مسلما بچه ای که از من باشه روهم نمیخواد…

ساره که با شنیدن حرفای من خشمش  فروکش کرده بود اروم اومد جلو و بغلم کرد و با دلسوزی دستشو میکشید پشتم…

+امکان نداره عزیزم این حرفارو از ته دلش بهت زده باشه!رضا تورو قلبا دوست داره و تا اونجا که من میدونم همیشه بچه بازیای تورو تحمل کرده!!!

مطمئن باش این حرفارو از روی لجبازی و نادونیشه که زده!

سرم رو با ناامیدی گذاشتم روی شونه ساره و با گریه گفتم:

_نه ساره خیلی سرد بود…خیلی انقدر کلمات رو با جدیت بیان میکرد که یک لحظه به این که این  ادم رضاست شک کردم !!!

انقدر سرد که تا مغز و استخون ادم نفوز میکرد و یخ میبست

رضا:

ماشین رو گوشه ای نگهداشتم و با ناراحتی  سرم رو گذاشتم رو فرمون و مدام به حرفهایی که به نازنین زدم فکر میکردم!!

چطورى كارمون به اينجا كشيد؟!!

چقدر سخته يكى رو با تمام وجودت دوست داشته باشى اما مجبور باشى بخاطره غرورتم كه شده طورى رفتار كنى كه هيچ اهميتى برات نداره!

اما اهميت داره…اهميت داره  …شب كه ميشه  از فكرش دهنت سرويس ميشه!

نازنين:

از شدت استرس پلك روهم نذاشتم  و ترس سرتا سر وجودم رو گرفته بود..

با چشماى اشك الودم لباسم رو بالا زدم و خيره شدم به شكمم!!

از فكره اينكه يه بچه كوچولو تو شكممه كه از رضاست  دلم قش ميرفت!!

اما از طرفيم اينكه مجبور بشم از بين ببرمش  وحشت به جونم مينداخت..

همونقدر كه تو ساختن اين بچه من مقصر بودم پدرشم مقصر بود !!

لباسم و زدم پايين و بعد از پاك كردن چشمام دل به دريا زدم و با دست هاى لرزونم شماره رضارو گرفتم..

با شنيدن صداى اپراتور كه خبره خاموش بودن خط رو ميداد چند بار پشت سره هم گرفتمش اما خاموش بود!!

با نااميدي گوشى رو خاموش كردم  و صورتم رو فرو كردم  تو بالشت تا صداى گريه ام بيرون نره…

من بايد يكى رو پيدا كنم تا بچرو سقط كنم!

بچه اى كه يه مادره به درد نخور داره و يه پدر بى عرضه نبايد پاشو تو اين دنيا بزاره!!

با صداى باز شدنه در سريع پتورو كشيدم روى سرم 

اگر مامان منو با اين حال ميديد حتما به يه چيزايى شك ميكرد ..

صداى قدماش كه نزديك تخت ميشد و مي شنيدم و احساس ميكردم چقدر از مادرم متنفرم!!

گناه من چى بود كه مادرم و داييم منو بدبخت كردن!من هميشه براى مادرم دختره خوبى بودم،مادرم هنوز فرزند بد نديده بود كه ببينه دختره خودش چه جواهريه!!!

حتى فكر ميكنم كه جنينى كه تو شكممه و قراره از بين بره هم مقصرش مادرمه!

اگه اون و دايى منو نميدادن دست يه احمق منم عاشق اون رضاى امل نمى شدم و اين وسط انقدر خودم گناهوار نميكردم!!

با بالا پايين رفتن تخت پشتم رو كردم بهش و روبه پهلو خوابيدم ..حتى نميخواستم صداش رو بشنوم..

مامان كه انگار فهميده بود علاقه اى به حرف زدن باهاش و ندارم اهى از ته دل كشيد و رفت بيرون از اتاق..

 با رفتن مامان پتورو از روى خودم پس زدم و دوباره شروع كردم به برقرارى  تماس با رضا وقتى ديدم گوشيش هنوز خاموشه با عصبانيت محكم گوشيرو كوبيدم به ديوار !!

رضا:

نشسته بودم روى مبل و خيره شده بودم به حركات بچه گانه فاطمه كه سعى داشت منو راضى كنه شب باهم بريم شام بيرون..

انقدر شاد و سرحال بود كه بايد اعتراف كنم كه تا الان انقدر خوشحال نديده بودمش!

+رضا عزيزم همين يبار!!

قول ميدم با شنيدن سورپرايز امشبم شگفت زده ميشى..

اصلا دوست نداشتم حتي باهاش هم كلام بشم چه برسه به اين كه بخوام باهاش برم بيرون!

اما بخاطره اينكه از سر خودم بازش كنم و دست از سرم برداره قبول كردم كه شب شام باهاش برم بيرون!!

اخم غليظى كردم و بلند شدم و رفتم سمت اتاقم چهره ناراحت نازنين يك لحظه هم از جلوى نظرم كنار نميرفت و اعصابم و بهم ميريخت..

ساره:

نبايد ميذاشتم نازنين اون بچه رو از بين ببره بايد همه چيزو به رضا ميگفت و اين بچه بايد سبب خير بشه و پدر مادرشو بهم برسونه!!

لبخندى زدم و شماره نازنين رو گرفتم

+الو سلام مامان خانوم چطورى؟!!

_هه بس كن ساره حوصله مسخره بازى ندارم

+منم ندارم اونم با توعه گوشت تلخ فقط خواستم بگم امشب دعوت منى بريم بيرون شام حق ندارى بهونه تراشى كنى چون با كتك ميام بزور ميبرمت

نازى كه ميدونست بحث 

بامن بى فايس قبول كرد كه شام رو بريم بيرون بخوريم.

وقتى اماده شدم جلوى اينه قدى اتاقم ايستادم و با غرور به خودم نگاه  كردم تو اون مانتو بلند و مشكى رنگى كه تنم كرده بودم خيلى خانوم و با وقار شده بودم  اگر رضا منو با اين تيپ ميديد قطعا تعجب ميكرد !!

رژ لب صورتى رنگم رو برداشتم و اروم كشيدم روى لبهاى قلوه اىم و در همين حين با صداى زنگ موبايلم كه نام ساره رو صفحه گوشى خود نماىى سريع شالم رو روى سرم مرتب كردم و از اتاق زدم بيرون…

دره اتاق رو كه باز كردم با ديدن مامان پشت دره اتاق  اخمى رو بهش كردم و با بى اعتنايى از كنارش گذشتم ، و توجهى بهش كه مرتب اسمم رو صدا ميزد نكردم..

من اصلا كسى رو نداشتم نه مادرى نه هم خونى نه كسى هيچ كس !

دره حياط رو كه باز كردم ساره با ديدنم سوت بلند بالاى زد  و با لودگى گفت :

+ايول بابا نى نيمون چه مامان جيگرى داره!

نميدونم چرا اون لحظه از اين حرف ساره ناراحت نشدم و در عوض لبخند اومد روى لبهام..

به رستوران كه رسيديم نگاه كلى به فضا انداختم و توى دلم گفتم:

_اميدوارم غذاش سالم باشه!!!

با اشاره دست ساره رفتيم گوشه دنجى نشستيم و مشغول حرف زدن باهم شديم كه با باز شدنه در رستوران و صداى اشناى نگاهى از سره تعجب بهم انداختيم و برگشتيم به سمت صدا كه  با ديدنه رضا و فاطمه آه از نهادم بلند شد…

اصلا نميتونستم جلوى اشكام و بگيرم!تمام بدنم يخ بسته بود و گرماى دستاى خاهرانه ساره رو حس ميكردم !

و همونطور كه سعى داشت ارومم كنه گفت:

+يكم به اعصابت مسلط باش!نبايد بزارى اون زنيكه مثل گذشته همه چيزتو ازت بگيره

_چى ميگى تو؟

ها!!!!

همه چيزمو رضا ازم گرفت نه به قول تو اون زنيكه!

رضا علاقه اى به من نداره ،اون عوضى فكره زندگيه خوب و خوشش با زنشه من اينجا دارم غصه ميخورم!!

+انقدر منفى بافى نكن شايد اصلا همينطورى اومدن رستوران !

_هه!

سرم و انداخته بودم پايين و داشتم به سرنوشت شومم فكر ميكردم كه با حس سنگيني نگاه شخصى با كنجكاوى سرم و بالا اوردم كه با نگاه خيره و اخم الود فاطمه مواجه شدم !!

بخاطره اينكه رضا پشتش به من بود نميتونستم چهرشو ببينم ..

پوزخندى به فاطمه كه حالا داشت با لبخند نگام ميكرد زدم و رو ازش برگردوندم !

و يواش طورى كه متوجه نشه زير لب به ساره گفتم كه فاطمه متوجه ما شده و داره با تمسخر نگاه ميكنه…

با اومدنه سفارشمون با كلى ذوق و شوق نگاهى به پلو ماهيچه روى ميز انداختم و توى دلم براش ضعف رفتم!

عزيزدل مامانى انگار از اين غذا خوشش اومده بود..

ساره كه نگاه منو به غذاها ديد خنده اى كرد و لودگى گفت:

+اونطورى به غذاها نگاه نكن الان فضول خانوم فكر ميكنه نخورده اى چيزى هستى!

_گوره پدرش هرطور دلش ميخواد فكر كنه بهتر از اون نباشم بدتر نيستم!

مشغول غذا خوردن شديم كه با صداى بلند و رسا فاطمه قاشق توى دستم بى حركت موند

+رضا عزيزم دارى بابا ميشى من باردارم

غذايى كه توى دهنم بودو با بغض قورت دادم و با چشم هاى خيس سرم و انداختم پايين..

با هر زحمتى كه بود جلوى ريزش اشكامو گرفته بودم تا فاطمه كه ميز روبه رو نشسته بود منو تو اين حال نبينه!

اصلا صداى رضا به گوش نميرسيد و فقط خنده هاى فاطمه بود كه شنيده ميشد و باعث ميشد تا شعله هاى خشم و كينه توى وجودم زبانه بكشه..

احساس ميكردم حتى اين بچه هم از اين وضعيت ناراحت شده شايد اونم حس ميكرد كه نبايد پاشو تو اين دنيا بزاره!!

نگاهى به چهره گرفته و ناراحت ساره انداختم كه شرمندگى تو حالات صورتش موج ميزد …

حالا اونم فهميده بود كه نبايد پشت رضارو بگيره اونم به اين همه بى رحمى رضا پى برده بود!

 پا روى وجدانم گذاشتم و با بغضى كه توى صدام بود سرم و انداختم پايين و اروم گفتم:

_همين فردا يكى رو پيدا ميكنم تا اين بچه رو سقط كنم تا الانشم زياد موند!!

ساره كه انگار حرفى براى گفتن نداشت با تكون دادن سرش موافقتشو اعلام كرد..

اون شب بدترين شب عمرم بود!عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده بود و خواب رو از چشمام ربوده بود!اشك چشمام يك لحظه هم خشك نميشد  به هر جون كندنى كه بود شب و با گريه صبح كردم!

و بالاخره با كمك ساره و يكى از هم كلاسيام براى سقط بچه خانومى رو پيدا كردم كه كارش تو خونه بود و بهم نوبت داد براى ٢روز بعد …

تو اون ظهر گرما با خستگى نشستم رو زمين داغ و با اشاره به ساره فهموندم كه ديگه نميتونم راه برم..

وقتى به اينكه دو روز بعد قراره اين بچه با دستاى خودم از بين بره رعشه به تنم مينداخت !!

سرم و گذاشتم روى زانوم و با صداى بلند زدم زيره گريه…

7 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت سی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *