چطور من به اينجا رسيدم و به هيولايى به اين وحشتناكى تبديل شدم؟!

چطور ميتونستم بچه اى كه از خون خودمه رو از بين ببرم؟!

چطور؟!

چطور!؟

صداى هق هقم كله كوچه رو برداشته بود ،خدارو شكر ظهر بود و كوچه خلوت..

با صداى بغض الود ساره با گريه سرم و از بلند كردم  و نگاهش كردم

+بسه ديگه خودتو داغون كردى

به نظرم برو و به رضا بگو كه باردارى

مطمئنم حاضر ميشه عقدت كنه !اگر هم راضى نشد قانون ميزاره گردنش !الكى كه نيست ..

_چرا دارى  شر و ور ميگى ساره؟!

من نميخوام خودم و به رضا تحميل كنــ !

هنوز حرفم تموم نشده بود كه با دادى كه ساره زد از روى زمين بلند شدم…

_همش به فكره غرورتى نه اين بچه!تو اگه وجدان داشتى اين طفل معصومو فداى غرورت نميكردى..

تو الان يه مادرى بايد فقط به فكره بچت باشى..

رضا:

خبره بابا شدنم اونم از زبون زنى كه هيچ علاقه اى بهش نداشتم تمام وجودم تهى شد و اخمام رفت توى هم..

_جديدا خيلى زرنگ شدى،ديدى ديگه نميتونم تحملت كنم ازم حامله شدى!

+اين چه حرفيه عزيزم بچه رو خدا ميده منو تو نزديك ٣ساله كه زن و شوهريم !

تمام نفرتى كه ازش داشتم و ريختم توى كلامم و در حالى كه از روى صندلى بلند ميشدم گفتم:

_منو تو هيچ نصبتى باهم نداريم!من بچه اى كه از تو باشه رو نميخوام

_فهمیدی یا نه؟بچه ای که از تو باشه رو نمیخوام…

چشمای خیس فاطمه ذره ای ناراحتم نکرد، با صدایی بغض الود و لرزون نالید:

_چرا انقدر بی رحم شدی رضا؟

این بچه منوتوعه…

از خون جفتمونه، چطور میتونی انقدر راحت بگی نمیخوامش، بچها تو دوران جنینی هم همه چیز رو میشنون…

صورتم جمع شد:

_جمع کن این چندش بازیارو فاطمه، حالمو بهم زدی

عقب گرد كردم و از رستوران بیرون زدم تا کمتر چشمم به این عفریته بیفته که با خروجم از رستوران صدای هق هق های بلندش به گوشم رسید.

(نازنین)

به سختی از تخت پایین اومدم و لباس پوشیدم.

نگاهم به اینه افتاد.

چشمای ورم کرده، بینی سرخ…

غم توی نگاهم لونه کرده بود، حتی روزی که از رضا طلاق گرفتم هم انقدر شکسته و غمگین نبودم…

دیروز توی کلاس سنگینی نگاه رضا رو روی خودم حس میکردم.

سرم رو بلند کردم و باهاش چشم تو چشم شدم، شک و نگرانی چشماش بغض توی گلومو بزرگتر میکرد.

اما این کار به نفع هردومون بود، اون زن و بچه داشت، از فاطمه ای که ادعا میکرد نمیخوادش صاحب بچه شده بود، اما من چی؟!

یه زن بیوه با یه بچه توی شکمش که حاصل یه رابطه نامشروعه!

تحمل نداشتم که کسی به بچه ام حرفی بگه، بگن حر×وم زاده و دلش رو بشکنن.

بچه من از برگ گل هم پاک تر بود و این خبط منو پدرش بود.

حس میکردم امروز اخر دنیاست، امروز روزه مرگه من بود…

صدای زنگ گوشیم بلند شد.

از دیشب هزاران بار ساره زنگ زده بود.

خودش اینجارو برای سقط پیدا کرده بود و حالا پشیمون شده بود و سعی میکرد منم منصرف کنه اما وقتی دید که کوتاه نمیام گفت حاضر نیست همراهم بیاد.

حالا فقط خودم بودم و خودم، تو بدترین روز زندگیم تنها بودم.

تاصبح اشک ریخته بودم و عزاداری کردم، برای بچه ای که هنوز تو شکمم بود و میخواستم با دستای خودم بکشمش اشک ریختم…

حالم از همه بهم میخورد!

خودم، مادرم، رضا، داییم…

هیچوقت فکرش رو نمیکردم همچین ادم وحشتناکی بشم.

کیفم رو برداشتم و اروم از خونه خارج شدم.

(ساره)

خدایا این چه غلطی بود من کردم چرا کمکش کردم

دوباره شمارش رو گرفتم که صدای اپراتور مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید؛

_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

روی تخت نشستم، دست و پام ملرزید.

توی تصمیم ناگهانی شماره رضا رو گرفتم، با هر بوقی که میخورد انگار نصف عمر من کم میشد.

از جواب دادنش ناامید شده بودم که صدای خوابالودش توی گوشم پیچید:

_بله؟

هول شده پشت سر هم گفتم:

_رضا… رضا…

انگار از صدای بلند و هول کرده من خواب از سرش پرید که ترسیده گفت:

_ساره تویی؟ چیشده خوبی؟

با بغض توی گلوم نالیدم:

_یکاری کن رضا میخواد حماقت کنه میخواد بکشتش تقصیر من بود من بهش ادرس دادم یکاری کن تورو خدا بیا

رضا وحشت زده فریاد کشید:

_یجوری حرف بزن بفهمم چی میگی، کی کیو بکشه؟! کجایی تو؟! نازنین خوبه؟!

چشمام رو بستم و تند تند گفتم:

_نازنین ازت بارداره،  بخاطر حرفایی که بهش گفتی و نابودش کردی میخواد بچه رو سقط کنه تورو خدا بیا جلوشو بگیره

حتی صدای نفس هاش رو نمیشنیدم، نگاهی به صفحه گوشی انداختم که دیدم هنوز پشت خطه:

_الو رضا میشنوی یا نه 

صدای خشدارش بلند شد:

_ادرسو بفرس دارم میام

قطع کردم و سریع براش ادرس رو فرستادم.

تند تند حاضر شدم و از خونه زدم بیرون تا بتونم بهشون برسم، فقط خدا کنه کار از کار نگذره.

(رضا)

حس میکردم خون به مغزم نمیرسه!

این دیوونه میخواد چیکار کنه؟!

بچمو بکشه؟! بچه خودمونو؟!

یاد اون شب افتادم، شبی که بعد از سال ها ارامش رو تجربه کردم.

با عصبانیت پام رو روی پدال گاز فشردم، میکشمت نازنین خودم میکشمت اگه بلایی سر بچه ام بیاری.

یک ثانیه مونده بود چرا قرمز بشه که رد شدم و بی توجه به بوق سرسام اور ماشینا گاز دادم.

توی کوچه پیچیدم تا زودتر برسم.

حس کرده بودم حالش خوب نیست، غم چشماش، چطور مشکوک نشدم!!!

بالاخره رسیدم و پارک کردم.

از ماشین پیاده شدم و بدون قفل کردن به سمت اون خونه رفتم.

در رنگ و رو رفته ای داشت، ظاهر خونه وحشتم رو بیشتر کرد

دستم روی زنگ زوار دررفته فشردم و برنداشتم.

بعد از چند ثانیه زنی با صدای بلند گفت:

_کیه؟ چه خبرته زنگو سوزوندی…

از بین دندونای قفل شده ام غریدم:

_باز کن

تمسخر تو صدای زن به گوشم رسید؛

_چشم امر دیگه؟ کی هستی تو؟

نتونستم بیشتر از این خوددار باشم و لگد محکمی به در کوبیدم و فریاد کشیدم:

_میگم این بی صاحاب رو باز کن

بخاطر ضربه محکمم به در باز شد و محکم به دیوار کوبیده شد.

وارد شدمو از حیاط کوچیک و کثیفش گذشتم.

با دیدن محیط اونجا ترس و وحشت قلبم رو پر کرده بود.

من که مرد بودم با دیدن محیط اونجا خوف برم داشته بود تو چجوری نترسیدی نازنین؟! یه زن تنها با یه بچه تو شکمش چجوری نترسیدی روانی؟!

به در شیشه ای نزدیک شدم که زنی با روپوش رنگ و رو رفته پزشکی بیرون اومد.

بااخم نگاهم کرد:

_چه خبرته مرتیکه مگه اینجا طویله اس اینجوری میای تو؟!

سرتاپاش رو از نظر گذروندم و با نیشخند گفتم:

_اگه تاالان یه درصد شک داشتم با دیدن تو مطمئن شدم اینجا طویله اس.

عصبانیت توی چشماش شعله کشید.

نگاهم رو ارایش غلیظش موند، معلوم بود چه کارس!

به سمتم هجوم اورد و به سینه ام کوبید، جیغی کشید که محکم هولش دادم و به در پشت سرش کوبیده شد و توی خونه پرت شد.

سلیطه بازی و جیغاش روی اعصابم بود.

بی طاقت وارد شدم و چشم چرخوندم که نگاهم به اتاق کوچیک اخر سالن افتاد.

پرده سفیدی که کشیده شده بود و ساق پاهای لخت یه زن دیده میشد.

قلبم ایستاد، وحشت توی کل وجودم پیچید و فریاد کشیدم:

_نازنین…

به سمت تخت قدم تند کردم که صدای گریه هاش رو شنیدم.

وحشت زده پرده رو کنار زدم که نگاهم رو پایین تنه لختش موند.

بدنش بخاطر گریه میلرزید.

نگاهم رو بالاتر کشیدم و به صورت غرق در اشکش رسیدم

چشمای سرخ و متورم! کل وجودم میلرزید و هیچ کنترلی روی رفتارم 

نداشتم.

دستم رو بلند کردم و محکم توی دهنش کوبیدم که جیغی کشید و هق هق گریه هاش بلند تر شد.

لبش رو با دستای ظریفش گرفت.

نتونستم طاقت بیارم، محکم و پی در پی توی صورتش میکوبیدم و فریاد میکشیدم:

_چیکار کردی هان؟ چیکار میخواستی بکنی سلیطه؟ میخواستی بچه منو بکشی؟! تو چجور ادمی هستی؟ چجور مادری هستی؟

حس میکردم قفسه سینه ام میسوزه…

قلبم آتیش گرفته بود، اگر یک دقیقه دیرتر میرسیدم این احمق چیکار میکرد؟!

با انزجار تفی تو روش انداختم و با صدای گرفته از فریادم نالیدم:

_تف تو مادریت بیاد نازنین

شلوارش رو از مبل پوسیده توی اتاق گرفتم و پاش کردم. کیفش رو گرفتم،

دستش رو محکم کشیدم و دنبال خودم بردمش بیرون.

هرچقدر تقلا کرد تا ولش کنم فقط دستش رو محکمتر فشردم، آی گفتناش، گریه کردناش فقط عصبانیتم رو بیشتر میکرد.

در ماشین رو باز کردم که جیغ بغض الودش توی کوچه پیچید:

_میگم ولم کن روانی… ولم کن…

برگشتم و دستم رو بالا بردم، با نفرت توی چشماش که دنیام بود خیره شدم و غریدم:

_میزنمت نازنین، به جون همین بچه انقدر میزنمت تا خون بالا بیاری، با آسفالت یکیت میکنم پس اگه جونتو دوست داری ببر صداتو

ترس تو چشمای خیسش موج میزد.

مجبورش کردم توی ماشین بشینه و با سرعت از اون کوچه لعنتی دور شدم.

انقدر عصبی بودم که حتی نفهمیدم اون زنیکه سلیطه کجا بود.

صدای گریه های ارومش و تکون نامحسوس بدنش رو حس میکردم.

پشت چراغ ایستادم و داشبرد رو باز کردم، کلید خونه ام رو برداشتم.

خونه ای که برای فرار از فاطمه گرفته بودم و فقط اونجا ارامش داشتم.

مقابل خونه پارک کردم و دوباره دستش رو محکم گرفتم تا در نره.

میترسیدم، این بی عقلیش واقعا من رو ترسونده بود.

وارد خونه شدیم، محکم به جلو هولش دادم و در رو بستم، قفل کردم.

کیفش رو توی بغلش گرفته بود و ترسیده به من زل زده بود.

با صدای لرزون نالید:

_اینجا کجاس منو اوردی؟ واسه چی منو اوردی اینجا

پوزخندی روی لبم نشست:

_از من میترسی، بعد تو اون سگدونی رفتی نترسیدی؟ 

فریادم بلندتر شد:

– یه زن جوون تنها رفتی اونجا نترسیدی بلایی سرت بیارن؟

من مرد بودم و کسی نمیتونست باهام کاری کنه ترسیدم توی احمق چجوری نترسیدی؟

بغض دوباره شکست که کیفش رو از دستش کشیدم.

گوشی و کیف پولش رو بیرون کشیدم که با گریه گفت:

-بااونا چیکار داری، بده به من

انگشت اشاره ام و روی بینیم گذاشتم:

هیس، صدات در نمیاد نازنین وگرنه میکشمت جفتمونو راحت میکنم!

از ترس زبونم بند اومده بود!

 چهره فوق العاده  خشمگين رضا ادمو به وحشت مى انداخت…

گوشه اى نشستم و اروم بى صدا به گريه كردنم ادامه دادم و توى دلم ساره رو فوش كش ميكردم!!

با رفتن رضا به داخل اشپزخونه نفس راحتى كشيدم و اروم از روى مبل بلند شدم كه برم سمت دره خروجى كه با صداى كوبنده و محكم رضا سره جام متوقف شدم

_جرعت دارى يك قدم ديگه بردار!

نگاه تيزى به پشتش كه بامن بود كردم و برگشتم و نشستم روى كاناپه..

اشكام و با پشت دست پاك كردم و با دقت خونه رو نگاه كردم…خيلى واضح معلوم بود كه خونه يه خونه مجرديه!!

_كى باردار شدى!؟چطور شد؟!

با شنيدن حرفاش با شرم سرمو انداختم پايين و سكوت كردم..

چقدر احمق كودن بود !يعنى واقعا نميدونه چطور باردار شدم؟!

رضا:

با ديدنه چهره خجالت زدش لبخندى زدم و با بدجنسى دوباره گفتم:

_نگفتى چطور از من حامله شدى؟!!

+به تو كه  ربطى نداره اين بچه بچه منه و اين كه چطور باردار شدم به تو مربوط نيست!!

حتى تو بدترين شرايط هم دست از زبون درازى بر نميداره و قشنگ تو هر فرصتى اون زبون درازشو مياره بيرون و نيششو ميزنه!!

همونطور كه همراه سينى شربت ها از اشپزخونه ميزدم بيرون با جديت گفتم:

ميخواى بهت ياداورى كنم چطور باردار شدى يا خودت توضيح ميدى؟!

با پوزخند صدا دارش شربتارو گذاشتم رو ميز و اومدم كنارش نشستم و خواستم كمى نزديكتر بشم كه از كنارم بلند شد …

تويه حركت ناگهانى دستشو محكم كشيدم و پرتش كردم روى كاناپه و خيمه زدم روش..

دوتا دستاشو كه در حال تقلا كردن بود رو محكم گرفته بودم كه در نره…

زل زدم توى چشماى خيسش و درحالى كه سعى ميكردم جلوى خندم و بگيرم گفتم:

_ميگى يانه!؟

+نهههههه نميگم به تو ربطى نــ

فرصت بهش ندادم و لبامو با خشونت گذاشتم روى لباى خيسو شيرينش!

ميك عميقى به لباش زدم كه جيغ خفيفى كشيد و با دستاى مشت كردش ميكوبيد توى سينه ام و سعى ميكرد منو از خودش دور كنه!!

نازنين:

درحال بحس كردنه  با رضا بودم كه با قرار گرفتنه ناگهانى لباش روى لبام چشمام از تعجب گرد شد!

انقدر عميق و پر التهاب لبامو ميبوسيد كه انگار ميترسيد ديگه گيرش نياد!!

وقتى فكر ميكردم فاطمه روهم همينطور ميبوسيد قلبم به درد ميومد و تمام وجودم از حسادت زنانه پُر ميشد…

بابه هجوم اوردنه محتوياط معدم به داخل دهنم با تمام قوا به عقب هلش دادم و خودم رو سريع رسوندم به سرويس بهداشتى كه كنار دره ورودى قرار داشت…

انقدر بالا اورده بودم كه ديگه ناهى برام نمونده بود و صداى نگران رضا پشت در بدجور روى مخم بود !

حالم از توجهش بهم ميخورد ، از اينكه بايه مرد زن دار زيره يه سقف بودم از خودم كمال تنفر رو داشتم…

از توى اينه پورخندى به صورت رنگ پريده ام زدم و درو باز كردم كه با چهره دگرگون رضا پشت دره سرويس بهداشتى مواجه شدم…

كمى ازم فاصله گرفت و با نگرانى كه توى صداى هويدا بود گفت :

_حالت خوبه؟!

چت شد يك مرتبه؟!

ميخواى بريم دكتر؟!

دهن كجى به اين همه دلواپسى بيخودش كردم و همونطور كه به سمت كيفم ميرفتم گفتم:

+من ميخوام برم !

چون پشتم باهاش بود نميتونستم صورتش رو ببينم اما با صداى خشمگينش ترس برم داشت

_پات به خارج از اين خونه برسه خودتو مرده بدون!!

دلو به دريا زدم و تمام جرعتم رو جمع كردم و برگشتم طرفش و بلند تر از خودش فرياد كشيدم

_فكر كردى اين بچه بچه ى توعه؟!

اين بچه  پدرش يكى ديگس!! 

پس بزار برم

رضا با ناباورى و رنگ و روىى پريده زل زده بود به كلماتى كه از دهن من خارج ميشد ..

حتما انتظار اينو كه اين بچه بچه ى خودش نباشه رو نداشت…

با به گوش رسيدن صداى ضعيف و لرزونش دستام رو مشت كردم و سعى كردم دوباره اسير احساساتم نشم!!

_چ…چــ…يعنــ تو به من خيانت كردى؟!

سعی کردم خونسرد باشم و به سختی لرزش صدام رو مهار کردم:

_خیانتی نبود، منوتو خیلی وقته زن و شوهر نیستیم و این حق طبیعیه منه که با کس دیگه ای….

چند لحظه گیج منگ بودم، سوزشی که توی لب هام پیچید من رو به خودم اورد.

چشمام رو باز کردم دستم روی لب هام فشردم، مقابل چشمام گرفتم که خون روی انگشتام رو دیدم.

عصبی دهن باز کردم تا هرچی لایقشه بارش کنم که حس خفگی بهم دست داد.

چشمام از کمبود اکسیژن از کاسه بیرون زده بود.

با ناخن های بلندم روی دستش رو چنگ میزدم تا ولم کنه و بتونم نفس بکشم.

دیگه حس از دست و پاهام رفته بود که گردنم رو ول کرد و از روم بلند شد.

سرفه های پشت هم نمیزاشت اکسیژن وارد ریه هام بشه.

نگاهم از پشت پرده اشک روش خیره موند.

تاالان اینجوری ندیده بودمش.

کبود شده بود، رگ گردن و پیشونی اش نبض میزد، اشک توی چشماش حلقه زده بود.

من دیدم…غرور شکسته اش رو توی نگاهش دیدم.

حس میکردم شونه هاش از درد و فشار خم شده.

لیوان شربت رو برداشت و محکم به دیوار کوبید که همزمان با فریاد بلند رضا هزار تیکه شد:

_خدا لعنتت کنه نازنین خدا لعنتت کنه…

چطور تونستی بهم خیانت کنی..

از زور فشار و حرص به سر و صورت خودش میکوبید.

ترسیده خودم رو گوشه مبل جمع کردم و هق هق ام رو با دستام خفه کردم.

حال طبیعی نداشت، میترسیدم دوباره به بچمون اسیب بزنه، میترسیدم گذشته دوباره تکرار بشه.

مقابلم زانو زد، قطره اشک روی گونه اش ریخت :

_بگو دروغه نازنین بگو مال منه بگو بچه ماست…

بخاطر ترس و هق هق نمیتونستم حرف بزنم که عصبی دوتا توی سرش کوبید و دستش رو بلند کرد تا توی صورتم بزنه:

_بگو باباش کیه؟ بگو بابای این حرو*مزاده کیه تا وجب به وجب این تهران خراب شده رو نگشتم و پیداش نکردم

دلم میخواست بلند داد بزنم و بگم که بچه توعه، بگم سال هاست مثل احمق ها بهت وفادارم ولی نمیشد، اون یه مرد زن دار بود که زنش ازش حامله بود

دلم برای هردومون میسوخت…

این چه سرنوشتی بود خدا… اگر قسمت هم نبودیم چرا مارو سرراه هم قرار دادی؟!

خدا لعنتت کنه دایی، مسبب این حال و روز ما تویی، هیچوقت نمیبخشمت.

با سوختن پوست سرم آی از بین لب هام فرار کرد.

جوری موهام رو میکشید که حس میکردم دونه به دونه از ریشه درمیاد.

هق هق ام اوج گرفت و همزمان با خودش من رو بلند کرد.

صدای خشدار و لرزونش توی گوشم نشست:

_نمیگی این حرومی مال کیه نه؟ به من خیانت میکنی؟! انقدر دوسش داری که از ترس جونش اسمشو به زبون نمیاری؟

باشه میدونم چیکارتون کنم..

محکم تر موهام رو کشید که پشت دستش رو از درد چنگ کشیدم ک پلکام رو بهم فشردم:

_داغ این بچه رو به دلتون میزارم، نمیزارم یه روز خوش ببینی نازنین، داغ رو دلم گذاشتی تلافیشو سرت در میارم

با موهام محکم روی کاناپه پرتم کرد، حس میکردم سرم داره میترکه از درد، پلکام رو باز کردم که نگاهم رو مشتش خشک شد.

دریای خون چشماش، مشتی که آماده بود توی شکمم بزنه…!

جیغی از ترس کشیدم:

_دروغ گفتم رضا نکن، دوباره بچمونو نکش…

نگاهش توی چشمای خیسم نشست.

حرص، بغض، عصبانیت توی چشماش صدای گریه ام رو بلدتر کرد.

_بچه توعه، بخدا بچه خودته باهیچکس غیر تو نبودم من…

حس میکردم ارامش کم کم توی نگاهش پیدا شد، مشتش رو پایین اورد.

اخم الود و جدی نگاهم کرد:

_تو نمیدونی من روان درست حسابی ندارم؟ همچین چیزی مگه شوخیه که دروغ میگی؟ داشت بهم جنون دست میداد احمق اگر میکشتمت چی؟!

بخاطر ترس و گریه زیاد نمیتونستم حرف بزنم.

پوفی از کلافگی کشید و به سمت اشپز خونه رفت.

صدای شیر اب رو میشنیدم.

لیوان پر از اب رو مقابلم گرفت که پسش زدم.

کنارم نشست و عصبی غرید:

_تا قطره اخرشو میخوری وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی نازنین.

به اندازه کافی امروز منو دیوونه کردی یکاری نکن به زور تو حلقت بریزم.

لیوان اب رو به لب هام چسبوند و مجبورم کرد بخورم.

با پاش مدام روی زمین میکوبید، حس میکردم هنوز عصبیه اما منتظره آروم بشم.

هق هق ام قطع شده بود، هردو کنار هم در سکوت کامل نشسته بودیم.

صدای گرفته اش توی فضای خونه پیچید:

_چرا دروغ گفتی؟ چرا میخواستی بچمونو بکشی؟

_چون زن داری، تو یه مرد متاهلی، این بچه هم حاصل یه رابطه اشتباس

_طلاقش میدم، میدونی که هیچوقت انتخاب من نبود

پوزخندی گوشه لبم نشست و شکمم رو نوازش کردم، سنگینی نگاهش روی دستم حس میکردم.

_زن حامله رو چجوری میخوای طلاق بدی؟

پنجه های مردونه اش توی موهاش چنگ شد.

صورتش جمع شد و صدای ارومش توی گوشم نشست:

_زنیکه عوضی همش نقشه بود، این همه سال نگاهش هم نکردم انقدر اعصابمو خورد کرد تا به هدفش رسید

پوزخندی گوشه لبش نشست و ادامه داد:

_کور خونده اگر فکر کرده بااینکارا میتونه منو پابند خودش کنه، من هیچ تعلق خاطری به اون بچه ندارم بعد به دنیا اومدن بچه طلاقش میدم هرجا میره بچشم با خودش ببره

چشمه اشکم دوباره جوشید، دلم میخواست بگه دروغه بهش دست نزده،

یعنی حرفایی که زیر گوش من زمزمه میکرد به اون هم گفت؟!

حتی فکر به اون لحظه هم باعث شد حال تهو بهم دست بده!

رضا که دید حالم داره بد میشه هول شده من رو به سمت سرویس هدایت کرد.

کمرم رو بین پنجه های مردونه اش قفل کرد و موهام رو جمع کرد.

شکمم رو نوازش میکرد.

وقتی دید دیگه جون عق زدن ندارم و حتی نمیتونم دستم رو تکون بدم صورتم رو شست و کمکم کرد تا اتاق خواب برم و دراز بکشم.

ما همیشه باهم جنگ و دعوا داشتیم، حالا دل بی جنبه ام این محبت های رضا عجیب بهش چسبیده بود.

اما نمیشد، با حرفای رضا مصمم تر شدم تا ازش فرار کنم، من نمیتونستم بخاطر خودم یه طفل معصوم دیگه رو از داشتن پدر محروم کنم.

میدونستم وقتی پدرش نباشه هرکسی به خودش اجازه دخالت تو زندگیش رو میده…

میترسیدم بلایی که دایی سر من اورد در اینده سر این بچه بیاد.

رضا صورتش روی شکمم گذاشت و بوسید.

حس کردم دلم ریخت، اولین بوسه پدرش، شایدم اخریش!

نگاهش رو به چشمام رسوند و گفت:

_نازنین یه فرصت دوباره به خودمون بدیم، بخاطر این بچه، من میخوامش، هم تورو هم بچمونو، ایندفعه خیلی خوشبخت میشیم بهت قول میدم

اشکام راهشون رو دوباره پیدا کردن و چشمام داغ شد.

پلکام رو بهم فشردم و زمزمه کردم:

_باشه بخاطر بچمون

ناباوری و شوک توی نگاهش نشست:

_جدی میگی نازنین؟ میمونی؟

دستی توی موهای خوش حالتش کشیدم:

_اره، میخوام دوباره زندگی که حقمونه رو شروع کنیم، کنار بچمون، شاید خدا این کوچولو رو بهمون داد تا دوباره مارو بهم برسونه، وگرنه اخه با یبار….حامله شدن خیلی کم اتفاق میفته

شیطون نگاهم کرد:

_قدرت باباشو دست کم نگیر، با اولین شلیک میزنه به هدف

خنده ام گرفت، این روی شیطونش رو ندیده بودم.

چقدر بااون بچه بسیجی چندسال پیش تفاوت داشت.

نگاهم با بغض و حسرت روی رضا مونده بود.

باخوشحالی این طرف و اون طرف میچرخید.

کاش میشد همچی واقعی باشه اما وجدانم اجازه نمیداد بااون بچه اینکارو بکنم.

_نازنین؟

بغضم رو قورت دادم و لبخندی روی لبم نشوندم:

_جانم

_من بیرون یکی دوجا کار دارم بعدش شام میخرم میام تو فقط استراحت کن باشه؟

_باشه برو خیالت راحت میخوابم تا بیای

اومد جلو و پیشونیم رو بوسید، سعی کردم اشک توی چشمام رو پس بزنم، لب هاش روی صورتم کشید، گوشه لبم رو بوسه کوچیکی زد و بلند شد.

بعد از خداحافظی از در بیرون زد.

چهره خوشحالش دلم رو به درد میاورد، میدونستم دارم در حقش ظلم میکنم اما چاره ای نداشتم.

از پنجره دیدم که از پارکینگ بیرون زد و گاز داد رفت.

سریع کیف پول و گوشیم رو از روی اپن برداشتم، توی کیفم انداختم و از خونه بیرون زدم.

نگاه نگهبان رو وقتی از اسانسور بیرون زدم روی خودم حس کردم اما بی توجه سریع بیرون رفتم و تاکسی گرفتم.

بالاخره اجازه دادم حصار اشکام بشکنه و روی گونه هام بریزه.

خدایا این چه تقدیریه…

سنگینی نگاه راننده رو حس میکردم؛

_ببخشید خانم… حالتون خوبه؟

تند تند اشکام رو پاک کردم و سری تکون دادم، بغض اجازه حرف زدن بهم نمیداد.

_کجا برم خانم

به سختی زمزمه کردم:

_ترمینال

گوشیم رو بیرون اوردم و خاموشش کردم.

سعی کردم فریاد دلم رو خفه کنم.

میدونستم دوباره رضا رو نابود کردم…

نفهمیدم مسیر چجوری گذشت و چقدر اشک ریختم.

وقتی به خودم اومدم که مرد مقابلم ازم پرسید:

_خانم واسه کجا بلیط میخوای؟

تنها یه نفر تو این دنیا برام مونده بود که بهم کمک کنه!

لب های خشکم رو خیس کردم:

_واسه اصفهان میخوام، امشب حرکت دارین؟

نگاهی به ساعت انداخت:

_شانس اوردی یه کنسلی داشتیم وگرنه پر بود اتوبوس، یه ساعت دیگه حرکت میکنه

تشکری کردم و بلیط رو گرفتم.

روی صندلی های انتظار نشستم.

دلم میخواست گوشیم رو روشن کنم ببینم فهمیده رفتم یا نه اما میترسیدم پیدام کنه…

سنگینی نگاه مردم رو حس میکردم.

دوباره شدم همون نازنین چندسال پیش روز طلاقش، همونقدر ناامید، خسته، سردرگم…

با شنیدن صدای  کمک راننده که مسافر هارو صدا میکرد تا سوار بشن از جام بلند شدم و از پله ها بالا رفتم.

پاهام و دلم همراهیم نمیکرد.

رضا:

پوزخندى به اين همه خنگيش زدم و از پشت سر خيره شده بودم بهش كه با صداى كمك راننده براى بلند شدن از جاش بلند شد، قدمی به سمت اتوبوس برداشت و دوباره ایستاد، چقدر دودل بود!!

 نزديكش شدم و اروم دستم رو گذاشتم روى شونه اش كه با وحشت سرش رو برگردوند!

به خوبى معلوم بود كه چقدر از ديدنم ترسيده و قافلگير شده!

با خشم دستشو گرفتم و همونطور كه سعى داشتم ولوم صدام بالا نره  محكم و با قاطعيت زل زدم تو ى چشماى مظلومش و شمرده شمرده گفتم:

_فقط كافيه يك كلمه حرف بزنى  يا بخواى بامن لج كنى و همراهم نياى اونوقت مي بينى كه ،قشنگ ميرم ازت شكايت ميكنم و ابروتو ميبرم!! 

نازنين:

با  شنيدنه كلمه به كلمه حرفاى كه از دهان رضا خارج مى شد ترسم  بيشتر ميشد، لرزش سرتاسر وجودم رو فرا گرفت و رضا اينو به خوبى فهميد!

 چشماى پر از اشكم رو ازش گرفتم و با بغض سنگينى كه توى گلوم بود گفتم:

+باشه!

خسته بودم …خيلى خسته دوست داشتم خودمو  طورى گم و گور كنم كه دست هيچ كس بهم نرسه!!

با كشيده شدنه دستم توسط رضا مثل بچه اى كه تسليم خواسته مادرش شده  دست در دست رضا از ترمينال خارج شدم…

همونطور كه داشتيم به سمتى كه ماشين رضا پارك بود ميرفتيم نيم نگاهى به انگشتامون كه قفل هم بود انداختم و پوزخند معنا دارى زدم و توى دلم از اينكه اين مرد اون چيزى كه وانمون ميكنه نيست تأسف خوردم!

رضا كه نگاه خيره منو ديد فشارى به دستم وارد كرد و زير لب گفت:

_مثل اينكه يه چيزيم بدهكار شديم!!

متعجب از اين حجم پروىى روم و ازش برگردوندم و جوابش رو ندادم!

واقعا راست گفتن وقتى با يك احمق بحث كنى  اونوقت مى شيد دوتا احمق!!

به ماشين كه رسيديم خودش در جلو رو برام باز كرد و طورى با غضب نگام كرد كه تا تهش رو خوندم …توجهى بهش نكردم و مثل بچه ادم بدون هيچ حرف و سخنى سوار شدم..

به محض اينكه استارت زد و ماشين به حركت در اومد اون صداى هميشه رو مخش پيچيد تو گوشم..

چقدر  دوست داشتم بهش بگم لطفا خفه شو و دهنتو ببند صدات بدجور رو مخه!

ولى خب بخاطره ارامش خودم و مهم تر از اون شعور و شخصتم بهم اجازه اين نوع حرف زدن رو نميداد.

_چى پيش خودت فكر كردى ؟!فكر كردى بايه عشوه خركى و چندتا ناز و نوز من خر شدم؟!!

فكر كردى من جنس تورو نميشناسم؟!كه هميشه فكره خر كردنه منى!!

اون روزا گذشت من اون روزا خودم ميخواستم كه خر بشم ولى از الان به بعد نميخوام خر بشم و بهت اعتماد كنم!

اگر يك مو از اين طفل معصوم كم بشه كارى ميكنم كه يك چشمت خون باشه يكيش اشك

زندگيتو خودتو جدو ابادتو به اتيش ميكشم!!

بچه منو به دنيا بيار تحويلم بده بعد هرجا ميخواى برو گورتو گم كن تا ديگه چشمم بهت نيفته.

نفس عمیقی کشیدم تا بغض توی گلوم رو قورت بدم، مگه چاره ای جز این

 داشتم؟!

راهی غیر از غلام حلقه به گوش بودن نداشتم!

یه عمر داییم برام تصمیم گرفت حالاهم رضا…

سرم رو به صندلی تکیه دادم:

_بچه ات مال خودت، وقتی به دنیا اومد میندازم تو بغلت بعدشم تورو به خیر منو به سلامت…

سنگینی نگاهش رو حس میکردم…

دلم آشوب بود و قورت دادم…

کدوم مادری میتونه از بچه اش بگذره که من بتونم؟!

اگه میخواستم سقطش کنم چون راهی نداشتم، اما حالا چی؟

به دنیا بیارمش و ولش کنم برم!؟

سخت بود ولی ایندفعه پای ابروم در میون بود، مجبور بودم…

وگرنه اولین کسی که خونمو تو شیشه میکرد دایی بود و دوباره گذشته تکرار میشد…

پلکام رو بستم، دلم میخواست بخوابم و به هیچی فکر نکنم…

به خونه رسیدیم که بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم.

صدای قدم هاش رو میشنیدم که پشت سرم میومد.

وارد خونه شدیم و روی کاناپه نشستم.

صدای قفل کردن در توی گوشم پیچید که نیشخندی گوشه لبم نشست.

متوجه شد و با تمسخر گفت:

_به خودت نیشخند بزن بااین زندگی که درست کردی…

بی توجه به حرفش گفتم:

_خودت میدونی بی کس و کار نیستم، مامان نگرانم میشه باید خبر بدم بهش…

مقابلم نشست، سرد و سخت بهم چشم دوخت، از سرمای نگاهش وجودم یخ کرد:

_میخوای بهشون واقعیت رو بگی؟!

متعجب نگاهش کردم:

_انقدر فسفر نسوزون مغزت میسوزه…

استاد بگم دوباره برگشتم پیش رضا جون حامله ام ازش؟!

چرا چرت و پرت میگی مگه اروپا زندگی میکنیم…

تلخ وعصبی گفت:

_مثلا تو عقل داری که رفتی بچه رو بندازی؟

اونم اونجا، تنها واقعا کله ات با گچ پر شده…

چپ چپی نگاهش کردم:

_باید به مامان بگم انتقالی میگیرم میرم یه شهر دیگه…

نمیتونم بیخبر این همه مدت بزارم برم…

سری به نشونه تایید تکون داد که از جام بلند شدم، به سمت اتاق خواب رفتم تا چشمم بهش نیفته، با شنیدن صداش که لرزش نامحسوسی داشت ثابت ایستادم:

_بعد اینکه بچه به دنیا اومد میخوای چیکار کنی؟

بغضم رو قورت دادم:

_میرم خارج، نمیخوام دیگه هیچوقت باهات روبه رو بشم

حسرت توی صداش قلبم رو لرزوند:

_مامیتونستیم به بن بست نرسیم اما…

وارد اتاق شدمو در رو بستم.

سر خوردم و پشت در نشستم.

هق هق ام بلند شد که با دوتا دستام جلوی دهنم رو محکم گرفتم تا صدام بیرون نره.

نمیدونم چقدر اشک ریختم که همونجا پشت در خوابم برد.

صبح وقتی بیدار شدم کل بدنم درد میکرد.

یعنی رضا از دیشب حتی نیومد سر بزنه ببینه مرده ام یا زنده؟!

چقدر احمقم که فراموش میکنم چجور ادمیه! 

از جام با درد بلند شدم و بدون نگاه کردن به اینه از اتاق بیرون رفتم…

دوتا چشم سرخ و پف کرده با قیافه داغون که دیدن نداره…

با صدای در چشمای خمارش رو باز کرد و بهم چشم دوخت،انگار روی همون مبلی که دیشب نشسته بود با همون لباسا خوابیده بود.

بی توجه بهش وارد سرویس شدمو کارمو انجام دادم.

بیرون اومدم و مقابلش ایستادم:

_کی برم خونه؟

_تشریف داشتین حالا…

پوفی ازکلافگی کشیدم:

_مسخره بازیو بزار کنار، باید خبر بدم به مامان

_خودم هرموقع صلاح ببینم میبرمت

وارد سرویس شد که جیغ بلندی کشیدم، یکه خورده با چشمای گرد نگاهم کرد:

_مگه من مسخره توام مرتیکه روانی؟ کری میگم باید به مادرم خبر بدم نگرانم میشه بفهم…

اخماش گره خورد و به سمتم قدم تند کرد، ترسیده عقب رفتم:

_برو خداروشکر کن حامله ای، وگرنه دندوناتو تو دهنت خورد میکردم که دیگه با من اینجوری حرف نزنی…

برو گمشو گوشیتو از رو اپن بردار زنگ بزن به مادرت، ببینم بهونه بعدیت چیه…

وارد سرویس شد و در رو محکم بهم کوبید، وحشی زیر لب زمزمه کردم و گوشیم رو چنگ زدم.

روی مبل نشستم، تردید داشتم میترسیدم لو برم، میدونستم اون موقع دایی بدجور برام شاخ میشه و میخواد دوباره افسارمو توی دستش بگیره…

روی اسم مامان زدم که با اولین بوق برداشت:

_معلومه کجایی، مردم از نگرانی…

شنیدن صداش من رو یاد بدبختیام انداخت، بغض کردم…

اگه پشتم بود این بلاها سرم نمیومد:

_لازم نکرده نگرانم باشی، پیش یکی از دوستام بودم، امروز میام وسایلمو میبرم…

_انقدر سرخود شدی که هرجا دلت میخواد بری؟من هنوز مادرتم بیخود کردی شبو بیرون از خونه موندی زود برمیگردی تا تکلیفتو روشن کنم

3 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت سی و یک”

  1. خسته نباشید ولی این شخصیت نازنین خیلی احمق و بی عرضست به نظرم خیلی کش دار شده لج و لجبازی شخصیتای اصلی:/
    بیشتر از این بشه خسته کنندست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *