اشکام صورتم رو خیس کرده بود و حاج خانم وارد اتاقم شد، قبل از اینکه 

صورتم رو بچرخونم اشکام رو دید، به سمتم اومد و کنارم نشست، دستام رو بین دستاش گرفت:

_گریه نکن مادر، هم واسه خودت هم واسه بچه ات بده، ببین تو غمگین باشی اونم متوجه میشه و روش اثر داره، نکن این کارو با خودت حداقل بخاطر اون بچه…

عصبی دستی به صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم، غریدم:

_مهم نیست حاج خانم…

حاج خانم اهی از ته دل کشید:

_پاشو مادر یک ساعت دیگه وقت دکتر داری، اماده شو تا من زنگ میزنم اژانس

سری به نشونه تایید تکون دادم و حاج خانم بیرون رفت..

لباسام رو با حرص در میاوردم و هرکدوم رو یه سمت اتاق پرت کردم، بعد از اینکه اماده شدم بدون اینکه ارایش کنم از اتاق بیرون زدم، بی حوصله تر از این حرفا بودم که بخوام به فکر بزک دوزک باشم…

حاج خانم نگاهی به صورتم انداخت:

_برو صورتتو یه ابی بزن دخترم، این شکلی میخوای بیای فکر میکنن الان من کتکت زدم…

از لحن بامزه اش لبخند کوچیکی کنج لبم نشست.

انقدر این چندماه بهم محبت کرده بودن، بهم ارامش تزریق کرده بودن که مادر خودم برام انجام نداده بود.

چشمی گفتم و وارد سرویس شدم.

اب سردی به صورتم پاشیدم و بیرون پریدم.

راننده اژانس پشت در منتظر بود که سوار شدیم.

پسرم توی شکمم چرخید، دلم ریخت واسه حرکتاش…

وارد مطب دکتر شدیم که حاج خانم گوشیش رو برداشت و شماره رضا رو گرفت، بغض کرده سرمو پایین انداختم، هرچقدر که میگذشت و برنمیداشت بغض منم بزرگتر میشد…

حرکتای بچه بیشتر شده بود، دستمو روی شکمم گذاشتم و نوازشش کردم…

ناراحتی و بغضمو حس کرده بود…

اشک توی چشمام حلقه زده بود‌، نمیخواستم وسط مطب جلب توجه کنم اما واقعا احساس خفگی و کمبود اکسیژن میکردم…

مثل یه سنگ چسبیده بود بیخ گلوم و نمیزاشت نفس بکشم.

حاج خانم دوباره میخواست شماره اش رو بگیره که دستمو روی گوشیش گذاشتم:

_زنگ نزن حاج خانم، من هیچی، اما اگر بچه اش براش مهم بود میومد…

ترحم و ناراحتی توی نگاه حاج خانم حالمو بدتر کرده بود؛

_گریه نکن دخترم، این بچه رو من بزرگش کردم، میشناسمش، کله شقه…

_میدونم الان تموم فکر و ذکرش اینجاست… پوزخندی گوشه لبم نشست:

_مگه نشنیدی چی گفت حاج خانم، دیگه براش مهم نیست‌، برای منم مهم نیست… منشی اسممون رو صدا کرد که از جا بلند شدیم، در اتاق دکتر رو باز کردم وارد بشم صداش توی گوشم پیچید، حس کردم قلبم برای چند ثانیه نزد… دلتنگی، ناراحتی، هیجان، غصه همه باهم هجوم اوردن و به دلم سرازیر شدن… صدای حاج خانم پر از ذوق و شادی بود:

_چقدر دیر کردی پسرم؟

وارد اتاق شدم و منتظر نموندم تا جوابش رو بشنوم…

دلم نمیخواست لوبرم، نمیخواستم بیشتر از این شخصیتم رو له کنم، روبه روی دکتر نشستم که رضا و حاج خانم وارد اتاق شدن… مصمم فقط به خانم دکتر زل زده بودم…

میترسیدم دلم کار دستم بده و چشمام از کنترلم خارج بشن… بعد از جواب دادن به سوالای دکتر روی تخت دراز کشیدم تا سونو انجام بده…

دکمه هام رو باز کردم، میشنیدم که حاج خانم سعی داشت رضا رو کنار من بفرسته، هرلحظه حس میکردم بیشتر تحقیر میشم…

نبودنش یه درده بودنش یه درد… نگاهمو به مانیتور دوختم، صدای قلبش که تو اتاق نشست، نتونستم خودمو کنترل کنم و قطره اشکم چکید…

کوچولوی من… صدای گوشی رضا بلند شد:

_بله؟ چی شده فاطمه؟

_باشه الان میام همونجا بمون… لعنتی همیشه باید همچی به کامم تلخ بشه…

رضا بدون نگاه کردن به من عکس سونو رو از دکتر گرفت، بعد هم سر سری از دکتر و حاج خانم خداحافظی کرد و رفت… متوجه نگاهای دکتر شده بودم!

اگر نمیفهمید یه جای کار ما میلنگه جای تعجب داشت… _بچه یکم ضعیفه، باید بیشتر از خودت مراقبت کنی، سعی کن از مسائل ناراحت کننده فاصله بگیری، هیچی مهمتر از این نیست که ارامش داشته باشی…

سرم رو پایین انداختم که ادامه داد؛

_رژیم غذاییتم مثل سابق، همون روند رو ادامه بده…

ایشالله خیلی زود کوچولوتو بغل میکنی… تشکری کردم و دستمالی که به طرفم گرفته بود گرفتم شکمم رو پاک کردم…

دلسوزی و ترحم تو چشمای دکتر بغضم رو سنگین تر میکرد…

با بى حالى از روى تخت بلند شدم و داشتم دكمه هاى مانتوم رو مى بستم كه در باز شد و حاج خانوم با اون چهره نگرانش در رو باز كرد و وارد اتاق شد… با ورود حاج خانوم بغضم تركيد و خودم رو انداختم توى بغلش و در حالى كه سرم رو ميذاشتم روى شونه هاش زدم زيره گريه

حاج خانوم همونطور كه مادرانه پشتم رو نوازش ميكرد اروم زيره لب گفت: +گريه نكن مادر برميگرده مياد پيش خودتو و بچت!

كمى از حاج خانوم فاصله گرفتم و دستى به صورت خيس از گريه ام كشيدم و با تمسخر گفتم:

_اره مياد …حق به جانب هم مياد،با اين حالت كه تقصيرارو بندازه گردن من!!! با تموم شدن حرفم حاج خانوم خنده اى كرد و اروم زيره لب زمزمه كرد +امان از دست شما جوونا!

_مگه دروغه حاج خانوم؟! من كه خودم خودم رو حامله نكردم اين بچه بچه ى هردوى ماست ولى رضا انگار كه اين وسط كاره اى نيست و اين بچه اصلا مال اون نيست!! با اومدن دكتر حاج خانوم صلواتى زير لب فرستادو باهم از مطب دكتر زديم بيرون… رضا:

با نگرانى در خونه رو باز كردم و وارد خونه شدم

با اون گريه زارى كه فاطمه پشت تلفن ميكرد حتما اتفاق بدى افتاده… نگاه سر سرى به خونه انداختم و بدون اينكه كفشام رو در بيارم اومدم در داخل!

زبونم براى صدا زدن اسمش يارى نميكرد … با قدم هاى لرزونم خودم رو به اشپزخونه رسوندم كه با  سرو وضع خيس فاطمه و اشپزخونه كه غرق اب بود نفسى از روى اسودگى كشيدم

24 پاسخ به “رمان پسر شیطان /پارت سی و چهار”

  1. این رمان با رمان رحم اجاره ایی و اسارت عشق الان تو بدترین پارت هاشون هستن!
    😭😭😭
    آدمین ها هم که ماشالاه تند تند میزارن!

  2. اين ديگه اولين و آخرين رمانيه که آنلاين ميخونم از بس توي پارت گذاري بي نظمي ميکنن که آدم ديگه نسبت به داستان سرد ميشه!!!!!!! 囧

  3. یک سوال ؟؟
    ببخشید رما کیه؟ نکنه منظورتون ادمینه که اسمش رویا خانمه؟!!
    بهرحال ادمین لطفا سعیتو بکن پارتو زود بزاری خداشاهده خسته شدم بس که هی سرزدم به سایت حالاهم رمان ارباب عمارتو میخونم هم این رمان ولی متاسفانه ارباب عمارت رمانش زودترپخش میشه نسبت به رمان پسرشیطان

  4. از کجا معلوم شاید کرم دارین بخوایین اذیتمون کنین
    واقعان دیگه به سایت های شما نمیام
    بقیه هم نیان به نفعشونه مسخره کردن مارو
    مگه نویسنده رمانارو تا اخر نمینویسه؟

  5. واااااییی زحمت کشیدی گلم
    مرسییییی چقددددددد شما خوبین
    از خوبی و مسئولت پذیری شما و نویسنده ها دهنم صااااف شد
    واقعاااااان که
    بعد دو سه هفته یه پارت ؟
    برین بابا

    1. عزیزم میخای یقه ی نویسنده رو بگیرم باش دعوا کنم که چرا پارت نمیدی.خوب خودش باید بده دیگه.ناراضی هستین نخونین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *