لوله اب ترکیده بود واسه همین اینقدر پشت تلفن جیغ جیغ  میکرد منم فکر کردم واسه خودش یا بچه اتفاقی افتاده ….

اینقدر ترسیدم که حتی وقت نکردم تو صورت نازنینم نگاه کنم …خدا میدونه که چقدر دلتنگش بودم …و 

چقدر دلم میخواست بچه رو از توی دستگاه نگاه 

کنم …حتی نشد درست وحسابی به صدای قلبش گوش کنم

ولی این بلای زندگیم که مثل بختک افتاده این وسط مگه گذاشت؟

اخه چه جوری از شر این خلاص بشم من اخه؟! 

هر خری بود بعد اینهمه مدت بی توجهی بهش برمیخورد و

کاسه کوسه شو جمع میکرد میرفت ولی این بشر انگار براش مهم نبود 

اصلا غرور زنونه که نداشت اون به کنار یکم سیاست زنونه هم نداشت 

فقط تو حرص دادن من استاد شده بود

نگاهی به سر وضع خیسش کردم وبا بی تفاوتی گفتم

-پاشو پاشو خودتو جمع وجور کن ولباساتم عوض کن 

الان زنگ میزنم از تاسیسات میان ودرستش میکنن …

-واقعا که رضا !!! خیلی بیشوری!

این اواخر خیلی خودمو کنترل میکردم که زیر مشت ولگد نگیرم اونم فقط به خاطر بچه بود 

با چشم غره از کنارم رد شد وبه اتاقش رفت …

 تو این مدت که تو این خونه بودم تو اتاق جدا 

میخوابیدم حتی ورودشم به اتاقم ممنوع بود ..

تا لوله رو درست کنن به اتاق خودم رفتم و سریع عکس سونوی نازنین رو از جیبم بیرون کشیدم …

وااای خدا این پسر منه ؟! این شیر مرده منه ونازنینه …

باورم نمیشد 

اعضای بدنش خیلی کوچیک و بانمک بودن ….

به عکس کوچیک توی دستم خیره شده بودم که 

اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد وافتاد …

نمیتونستم ازش دل بکنم …

فاطمه 

 

از صحبتش با حاج خانم پشت تلفن فهمیدم که 

واسه سونوی نازنین رفته ته دلم اتیش برپا شد ..

منم حامله بودم …منم بچه داشتم …بچه ی رضا 

روهم حامله بودم ولی هیچ وقت یه بارم سونوی من حاضر نشد بیاد

حتی به عکس های بچمون که به اجبار جلوش 

میگرفتم یه نگاه معمولی میکرد وکنار میزاشت …

حسادت بدجور توی دلم افتاده بود و به وجودم چنگ میزد 

حالا که رضا قراره سونوهای منو نیاد پس کاری میکنم که سونوی اون هرزه ایکبیری هم نره …

با جرقه ی فکری که توی سرم زد با خوشحالی پاشدم ولوله ی ابو توی اشپزخونه شکستم ..

بعدش با خنده ی شیطانی گوشه ی لبم ابو تا ته باز کردم 

اب شر شر پایین میریخت و منم با لبخند کجی بهش خیره شده بودم

وقتی قشنگ کف اشپزخونه پر از اب شد گوشی تلفنو برداشتم وبه رضا زنگ زدم 

با نگرانی وترس ساختگی که یکم نگرانش کنم پشت تلفنم با صدای لرزونی گفتم

-رضااا…رضا تو رو خدا زود باش ….رضا بیا خونه …رضاا فققققط زووود 

صدای پراز اضطرابشو که شنیدم خیالم راحت شد که نقشم گرفته 

تلفن قطع کردم وبا قیافه ی مظلومی گوشه ی اشپزخونه نشستم تا بیاد

وقتی اومد ترسیده بود ولی تا منو دید اروم شد 

وحتی بدون اینکه بیاد سمتم و منو بغل کنه با 

بیرحمی ازم خواست که برم به اتاقم ….لحظه ی اخر 

که از کنارش رد میشدم گوشه ی عکس سونو رو توی جیبش دیدم 

انگار توی اتیش انداختنم..

نازنین 

وقتی‌با حاج خانم خونه اومدم بی حوصله وارد اتاقم شدمو …به پهلو دراز کشیدم 

حاج خانم بار ها بهش زنگ زده بود که بیاد سنو ولی انگار نه انگار ….فقط سریع اومد اونم به خاطر بچش

اما با یه تلفن از فاطمه اون همه نگرانش شد وتنهامون گذاشت …

خب معلومه بایدم نگرانش بشه هرچی باشه اون زن رسمیشه و من ….

نازنین ول کن تو که برای رضا مهم بودی که الان حامله ای براش مهم باشی اخه بدبخت!! اگه هنوزم 

نیم نگاهی بهت میکنه صدقه سر این بچست همین !

حتما وقتی هم که بچم به دنیا بیاد میخواد ازم بگیره وبا زندگیش با اون زنه ادامه بده 

لابد بچه ی منم زیر دست اون عوضی بزرگ میشه 

اگه به بچم بدی کنه چی؟ اگه چون صرفا به خاطر اینکه مادرش منم بخواد از بچم انتقام بگیره چی؟!

دستمو روی شکمم گذاشتم و برای بار صدم خودمو رضا رو باهم به فوش بستم حالا تقاص کار مارو این 

بچه میخواد پس بده اونم با بزرگ شدن زیر دست نامردی مثل فاطمه اوه اوه

ای خدا چیکار کنم ؟!تو یه راه بزار جلوم ..اصلا راضی نیستم اون نامادری پسرم بشه !!!

پوف بلندی به افکارم کشیدم و بشمار سه خوابم برد …

رضا 

بالاخره دست از نگاه کردن فسقلی خودمو نازنین دست کشیدم …

میدونستم فاطمه از قصد اینکارارو میکرد تا پیش نازنین نرم و همه اینا رو از اون دوست عفریطش 

یادت میگیره باید یه جوری به اون دوستش میفهموندم که اینقدر به پر وپای فاطمه نپیچه 

و هر روز یه التیماتوم بهش نده واینقدر رو مخم نرن

وقتی پایین رفتم دیدم تاسیساتی کارشو تموم کرده 

پولشو حساب کردم ورفت 

 به سمت اتاق فاطمه رفتم و خیلی اروم بازش کردم که دیدم خوابش برده 

گوشیش که کنار تخت بود بهم چشمک میزد 

یواش برداشتم وبه

اتاق خودم رفتم …قبلا رمزشو زدنی زیرچشمی حواسم به حرکت دستش بود 

واسه همین بعد دوسه بار تمرین بازش کردم 

توی اینستا وتلگرامش چیزی پیدا نکردم جز عکس های چرتی که در مورد منو خودش گذاشته بود 

که هیچ کدومم از رو حقیقت نبود …میخواستم به دوستش زنگ بزنم که منصرف شدم …

گوشی رو پرت کردم و خواستم بلند بشم که با یاداوری عکسی که نازنین ازش حرف میزد دوباره سرجام نشستم 

سریع وارد گالریش شدم و بعد رد کردن حدود دویست سیصد تا عکس بدردنخورش با دیدن عکسی 

که از منو فاطمه لخته لخت بود مات موندم …

عی فاطمه ی مارموز ،اب زیرکاهی بودی که من 

نشناختمت …حیف که الان نمیشه دست روت بلند کرد وگرنه مثل سگ میزدمت 

قلبم به خاطر سیلی ناحقی که به نازنین زدم به درد اومد 

واقعا حقش نبود …فاطمه ی پست فطرت بدجور هممون رو بازی داده ..دارم براش ..

گوشی رو همون طوری که برداشته بودم یواش گذاشتم سرجاش …

و از خونه بیرون زدم

دیگه مغزم داست سوت میکشید هوا هم  داشت تاریک میشد نمیدونم چم شده بود وقتی به خودم اومدم جلوی خونه ی حاج خانم وحاج بابا بودم 

اون نگاه های معصوم نازنین از جلوی چشمام دور نمیشد 

مخصوصا اون سیلی ناحقی که بهش زدم ونشست گریه کرد 

لعنت به من حقش نبود؟ من خیلی درحقش بدی کردم 

حق اون بود که تو این همه مدت بارداری کنارش باشم وبهش محبت کنم …

نه اون فاطمه ی اب زیر کاه …

دلو به دریا زدم وماشینو پارک کردم وبه سمت خونه رفتم 

تا زنگ رو زدم صدای نازک نازنین پیچید 

-کیه؟! 

جواب ندادم و تا دوباره بپرسه

-میگم کدوم اسگولیه که جواب دادن بلد نیست !

لبخندی به طرز حرف زدنش زدم ،هیچ وقت عوض نمیشه این دختر 

-منم نازنین باز کن

با صدای من نمیدونم ترسید یا هیجان زده شد بدون هیچ حرفی در باز شد وداخل شدم

نازنین 

هوا تاریک شده بود که از جام بلند شدم ،بوی خورشتی که حاج خانم بار گذاشته بود توی خونه میپیچید 

میخواستم به سمت اشپزخونه برم تا اگه کاری چیزی باشه کمکش کنم که صدای در بلند شد 

ایفونو برداشتم 

-کیه 

صدا نیومد چون هوا تاریک بود چهره ای هم دیده نمیشد 

واسه همین عصبی و بلند تر گفتم 

-گفتم کدوم اسگلیه که جواب دادن بلد نیست ؟!

با صدای دلنشین اشنایی مات موندم 

-منم نازنین باز کن…

ته دلم فرو ریخت رضا چرا اومده بود اینجا اونم بعد این همه مدت ؟!

نمیدونستم خوشحال باشم یا بترسم !

ای خدااا این دیگه چه حالیه اخه!

با دیدنش از پشت پرده که داشت میومد قربون صدقش رفتم 

دلم براش یه ذره شده بود خب ! شوهرمه حلالمه نگاش کنم !!

داشتم موهامو با ناز پشت گوشم مینداختم که یک آن نگاش بهم افتاد و بهم خیره شد

دیگه انگار قلبم نمیزد ،نفسم رفت 

با یاداوری اینکه از خواب پاشدم والان مثل جن ها شدم سریع پرده رو انداختم تا بیشتر از صورت رنگ 

پریدم مستفیض نشه و بدو خودمو توی اتاق انداختم 

صدای حاج خانم و رضا رو شنیدم که داشتن را هم احوال پرسی میکردن 

سریع خودمو جلوی اینه رسوندم 

حالا شکمم قشنگ بزرگ شده بود و صورتم یکم باد داشت و همین بانمکم کرده بود 

ولی رنگ به رو نداشتم وسایل ارایشمو روی میز خالی کردم 

با دستپاچگی شروع به ارایش کردم 

خودمم نمیدونستم چرا؟! واقعا چرا ؟! 

مگه رضا به خاطر من اومده بود ؟! شاید به خاطر حاج خانم وحاج بابا اومده باشه!

وگرنه که من مهم نیستم!!

غم وغصه توی چهرم ریخته شد و لبهام اویزون شدن برای هزارمین بار حرفای رضا توی سرم تکرار شد

بچه رو به دنیا بیار بعدش گورتو گم کن برو !!!

دست از ارایش کشیدم و به یه کرم پودر و ریمل بسنده کردم 

خب اون که به خاطر من نیومده بود پس چرا بشینم براش رنگ امیزی کنم !

یکی از لباس های ابی رنگ بارداریمو پوشیدمو با صدای حاج خانم که اسممو تکرار میکرد بیرون رفتم

هه حتی اقا نیومد تو اتاقم حالمو بپرسه ! ول کن نازنین از کی انتظار چیرو داری اخه!!!

با بیرون اومدنم از اتاق همزمان شد با ورود حاج بابا که رفته بود مسجد 

سرمو پایین اندختم وسلامی کوتاهی دادم وسریع وارد اشپزخونه شدم

9 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت سی و پنج”

    1. عزیزم فعلا نیومده ۲/۳روز صبر کنین دیگه.اگه بیاد ما نذاریم اونوقت حق اعتراض دارین،ما خودمونم منتظریم زود بیاد مثه شماها ماهم میخونیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *