وقتی به خونه رسیدیم فاطمه بیشتر از من به خودش رسیده بود انگار که میخواست عروسی بره 

ولی خب از اونجایی که بچش دختر بود حسابی باد کرده بود و یکمم زشت تر شده بود نسبت به قبل

حاج بابا وحاج خانم با دیدنم لبخند عمیقی زدن و بین خودشون برام جا باز کردن و حاج خانم گفت 

-بیا دخترم بیا بشین سرپا نمونی 

با لبخند دندون نمایی سمتشون رفتم وباهاشون روبوسی کردم وگفتم 

-چشم حاج خانم بزارین اول لباسامو عوض کنم حتما میام 

نگاهی به فاطمه انداختم که با حرص بهم زل زده بود وگفتم 

-فاطمه جون کجا میتونم لباسمو عوض کنم عزیزم؟!

با لبخند مصنوعی جلوتر از من راه افتاد واشاره کرد که دنبالش برم 

هر کی ندونه من که میدونم پشت اون نگاه به ظاهر مهربونش چه هیولایی مخفی شده 

همینطور که از پله ها بالا میرفتیم چشمامو چرخوندم وبا دیدن اتاقی کنار اتاق رضا سریع راهمو کج کردم وپریدم تو اتاق با دیدن وسایل ولباس فاطمه با تک خنده ای گفتم

-عه فاطمه اتاق تو رضا جداست ؟! چرا؟! 

ادعای عشق وعاشقیتون که مارو کشته بود تو فضای مجازی هم که حسابی ترکوندی 

چشمامو دورتادور اتاق چرخوندم وبا لحن تحقیر کننده ای ادامه دادم 

-پس اینجا ، تو توی این اتاق رضا اون اتاق …

عصبی شد و به سمتم اومد با غیض به چشمام زل زد وگفت 

-نخیرم رضا برای اینکه من راحت باشم واذیت نشم تو این بارداری اتاقمو جدا کردم این دلیل نمیشه که تو واسه خودت چرندیات ببافی

-هه معلومه ! سالی که نکوست از بهارش پیداست !

پامو از اتاق بیرون نزاشته بودم که از موهام گرفت وکشید 

برگشتم که هلم داد و محکم به دیوار خوردم 

-حواست به حرفات ورفتارات باشه تو چیزایی هم که بهت مربوط نیست اینقدر دخالت نکن 

اگه اینجایی و گفتم که بیای فقط به خاطر رضاست 

نه چیز دیگه …

پس مثل بچه ی ادم یه گوشه بشین واینقدر فوضولی نکن ..

احساس کردم لباس زیرم خیس شد 

درد بدی توی کمرم پیچید بی تفاوت به صورت جمع شده ام با یه چشم غره گفت 

-اینقدرم واسه من خودتو به موش مردگی نزدن من که میدونم چه جونوری هستی 

لابد میخوای خودتو واسه رضا لوس کنی دوباره دیگه …

درو کوبید ورفت 

همون جا روی زمین نشستم و دستمو روی کمرم گذاشتم 

باحس کردن خیس شدن شلوارم  ترسیدم 

نکنه بچم نه ای خداا ..!

میخواستم از جام بلند بشم که دردم بیشتر شد  ای خدا چیکار کنم !

خیلی بلند شروع کردم به صدا زدن رضا 

که دیدن سراسیمه سریع خودشو رسوند وبا دیدن من روی زمین رنگش پرید 

حاج خانم وحاج بابا هم سریع پشت سرش داخل شدن 

-ای وای مادر چت شد زمین خوردی یا چی شده ؟!

رضا سریع زیر بغلم گرفت وبلندم کرد 

دستمو دور شونش انداختم و خودمو بهش چسبوندم 

و اروم گفتم 

-فکر کنم کیسه ابم ترکیده رضا باید بریم دکتر !

حاج خانم سریع پرید وگفت 

-الان که زوده اخه مادر هنوز نزدیک یه ماه مونده تا زایمانت !

نگاه پراز نفرتی به فاطمه که عقب تر ویه گوشه ایستاده بود انداختم وگفتم 

-شده دیگه حاج خانم باید بریم بیمارستان فقط خدا کنه به بچم چیزی نشه 

رضا که متوجه ی نگاه های من روی فاطمه شده بود 

سریع برگشت وگفت 

-فاطمه تو که کاری نکردی 

دستپاچه شد و با تته پته گفت 

-ن..نه …نه من فقط اتاقو بهش نشون دادم که لباس عوض کنه بعدش اومدم پایین شاید خورده به جایی

چه میدونم من !

از درد چشمامو محکم روی هم گذاشتم و نالیدم 

-رضا ت روخدا بریم بچه م داره میاد 

اولین اشکم که پایین افتاد سریع منو بلندم کردو به سمت در رفت 

حاج بابا سریع در ماشینو براش باز کرد ومنو عقب گذاشت خودشم با حاج بابا سریع جلو نشستن حاج خانمم میخواست بیاد که حاج بابا گفت پیش فاطمه بمونه 

سریع بیمارستان رفتیم 

دردم اینقدر شدید شده بود که نمیتونستم تحمل کنم 

خدا لعنتت کنه فاطمه من هنوز یه ماهم مونده بود تا بچم بیاد 

فقط خدا کنه به بچم چیزی نشه وگرنه حسابشو این دفعه خودم میرسم 

بیمارستان که رسیدیم سریع تخت اوردن و منو روش گذاشتن تا اتاق عمل رضا یه لحظه هم دستمو رها نکرد لحظه ی اخر پیشونیمو بوسید وگفت 

-منتظر تو وپسرم هستم عشقم !

عشقم ؟! بالاخره گفت عشقم ! 

یه لحظه دردمو از یاد بردم لبخند عمیقی زدم ورو هوا واسش بوس فرستادم 

رضا 

وقتی نازنین روی زمین دیدم ترس برم داشت 

صد در صد کار فاطمه بوده 

لعنت به من ای کاش نمیوردمش اینجا …من که از حسادت واخلاق گند فاطمه میدونستم پس نباید نازی رو میبردمش خونه 

حالا اگه بلایی سر پسرم بیاد چیکار کنم 

با استرس راهروی بیمارستانو بالا وپایین میکردم 

لعنت به روزی که با تو اشنا شدم فاطمه لعنت به من که همون اول طلاقت ندادم تا راحت بشم 

گوشی زنگ خورد حاج خانم بود سریع وصلش کردم 

-الو مادر نازنین خوبه؟ چهطوره ؟

-فعلا که بردنش اتاق عمل شما هم دعا کن مامان !

-باشه پسرم ایشالا که خیره …

-حاج خانم فاطمه اونجاست

-اره مادر!

-گوشی رو بهش بده کارش دارم !!

صدای نحسش از پشت تلفن پیچید

-بله رضا جون کاری داشتی ؟!

-زهرمار  بگو ببینم چیکار کردی که اینطوری شد؟ هوم؟!

-هیچی رضا جون خب بعضی ها زایمانشون زود رسه شاید واسه نازنینمممم….

-ببر صداتو فاطمه اگه بفهمم ، فقط بفهمم تو غلط اضافه کردی حسابت با منه !! شنیدی ؟! 

منتظر حرفش نموندم وسریع قطع کردم !

فکر کرده هالوم ام من که میدونم تو چه مارمولکی هستی فاطمه ! 

فقط حیفه اون ماه هایی که پیش تو حروم کردم ورفت .!

نازنین 

از پشت شیشه نگاهی به فسقلی کوچولو موچولوم کردم که خیلی ناز خوابیده بود 

چون یه ماه زودتر به دنیا اومده بود دکترا گفتن چند روزی باید تو شیشه باشه 

بعد ترخیصم به کمک رضا به خونه برگشتیم ولی همه ی فکرم پیش پسرم بود 

یه لحظه هم اون صورت سفید با لپای کوچولوش از جلوی چشمام دور نمیشد 

هنوز نتونستم چشماشو ببینم چشماشو باز نکرده بود 

حاج خانم مثل پروانه دورم میچرخید وهمش قربون صدقم میرفت 

راسته که میگن نوه ی پسر شیرین میشه ..

رضا برعکس قبل یه پاش اینجا بود یه پاش بیمارستان …

دیگه چی از این بهتر …

ساره با شنیدن این خبر مثل جت خودشو رسونده بود اینجا 

-وااای نازی فینگیلیتو دیدم چقدر ریزه و نازه مثل خودت 

دوباره اون صورت گرد وخوشگلش یادم افتاد ولبخندی زدم 

-همش تقصیر اون سلیطه بود که بچم زود به دنیا اومد ساره وگرنه هنو یه ماه مونده بود ..

-بگو جون تو ؟! 

-مرگ تو!

-خاک تو مخت پ چرا به رضا نگفتی دیونه؟! 

-واس چی بگم ساره چیزایی که فهمیدم خیلی با ارزش تره ساره دیگه اهمیتی نداره !!!

بزار اون عفریطه هرچقدر خودشو جر میده بده 

لبخند دندون نمایی زد وخودشو بهم چسبوند 

-خب خب چی شده بگو بینم !

-ایش یکم برو عقب ببینم مثل این کنه ها نچسب بهم اه اه …

-خب بابا بنال 

یکم خودشو عقب کشید و گفتم 

-رضا عاشقمه ساره 

-تازه فهمیدی اسگل ؟ دیدی ؟ حالا خودش اعتراف کرد؟!

از ادا وقیافه هاش خندم گرفته بود !!

-اره ساره ولی غیر مستقیم بهم فهموند تازه خوب شد که رفتم خونشون 

اتاق فاطمه ورضا جدا بود یعنی رضا بهش دستم نمیزده ساره باورت میشه ؟!

-اره عجقم چرا باورم نشه اخه کی به اون فاطمه ی نچسب دست میزنه که رضا بزنه؟!

هر دومون زدیم زیره خنده که رضا با تک سرفه ویالا گفتن اومد تو 

ساره با دیدن رضا چشمکی زد و سریع پاشد دختره ی  نکبت 

-خب دیگه من برم ببینم حاج خانم کاری چیزی داره کمکش کنم !!

سریع از اتاق بیرون زد 

وقتی از بیمارستان اومدم این اولین باری بود که با رضا تنها شدیم 

اومد کنارم نشست …

تو چشماش خوشگلش خیره شدم که پیشونیمو بوسید وگفت 

-قبول نیستااا گل پسرمون بیشتر شبیه تو شده ؟! 

یعنی توعه فسقلی زورت از من بیشتر بود

عمیق خندیدم که متوجه شدم با چه شوقی بهم خیره شده

-اینطوری نگام نکن رضا عه!!

-چرا یه جوری میشی ؟! 

-شیطون نشو رضا !

-باشه شیطون نمیشم پسر‌شیطون میشم ! چهطوره؟ 

با لبخند بهش زل زده بودم که گوشه ی لبو بوسید وادامه داد 

-خودمم نمیدونم چه طور این همه مدت از اون چشمات دور موندم 

چه طوری تونستم دووم بیارم واین لبارو نبوسم !

نازی به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که گذشته دلتنگم 

دستمو روی گردنش گذاشتم و خیلی اروم گفتم 

-منم همین طور رضام !از این به بعد با پسرمون یه زندگی فوق العاده میسازیم !!

 اما …اما ..

-اما چی نازی ؟! 

-رضا تو یه زن دیگه هم داری فاطمه …فاطمه اگ ..

-فاطمه هیچ غلطی نمیتونه کنه بچم که به دنیا بیاد طلاقش میدم تا الانشم واس خاطر بچه تحملش کردم …

حرفاتو با ساره شنیدم …

لب گزیدم و سرمو پایین انداختم …

-چرا نگفتی ؟هوم؟! 

نازی با توام چرا نگفتی که اون باعث شده بچه زود تر بیاد …

با نگرانی بهش زل زدم و گفتم 

-رضا من نمیخوام اتفاقی براش بیوفته هرچی باشه اونم بارداره 

گفتم یه موقع عصبی میشی یه کاری دستش میدی 

هر چی باشه اونم الان مادره زنته !!!

سرمو به سینش چسبوند وگفت 

-چقدر تو خوش قلبی اخه نازی …خدا لعنتم کنه که اینهمه مدت تنهات گذاشتم …!

دستمو روی لبهاش گذاشت

-هیشش هرچی بود تموم شده الان من هستم ، تو هستی ، پسرمون اومده چی از این بهتر هان؟!

سرمو بوسید که با اومدن حاج خانم وساره تو اتاق ازم فاصله گرفت وسریع بلند شد 

-خب حاج خانم نازی رو به شما میسپارم برم تا جایی برگردم 

ساره خودش سریع وسط انداخت

-عه کجااا بودی حالا !! 

نازی جونو تنها نزار رو قلبش پا نزار …!

-شما کمبود ید نگیری اینقدر نمک میریزی ساره خانم!

هر سه زدیم زیر خنده که با یه خداحافظی گذاشت ورفت

2 پاسخ به “رمان پسر شیطان پارت سی و نه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *