شام رو زیر نگاه های سنگین حاج بابا وحاج خانم خوردیم 

بعد شام سریع وارد اتاقم شدم با اینکه دل توی دلم نبود تا بغلش کنم وعطرشو بو کنم ولی جلوی خودمو گرفته بودم و همش به خواسته ی دلم نهیب میزدم

-نازنین اگه رضا الان اینجاست فقط به خاطر حاج خانم وحاج باباست نه تو ! اینقدر خوش خیال نباش دختر

گوشه ی تخت نشسته بودم که صدای در اتاقم کوبیده شد وبعدش صدای رضا اومد

-میتونم بیام تو نازی؟! 

لپام سرخ شد ،ته دلم هری ریخت !

یعنی چی میخواست بگه !

-بله بیا تو

 با لبخند ملایمی داخل شد وکنارم نشست 

به چشمام خیره شد وگفت 

-حالت چه طوره بهتری ؟! شیر مرد من چهطوره؟! 

نمیدونم چرا ولی بغضم گرفت …

چی میشد ته دلش هنوزم یه جا واسه من بود

نزدیک تر شد درست موقعی که میخواستم سرمو بچرخونم و بیشتر از این اسیر اون دو گوی رنگی نشم با دستاش چونمو گرفت 

و سریع لبهای گرمشو روی لبهام گذاشت 

قلبم تند تند میزد ! دستمو روی سینش گذاشتم که دیدم قلبم اونم بدتر از من میکوبید 

خیلی اروم وماهرانه میبوسید نمیتونستم طاقت بیارم 

منم شروع کردم به همراهیش 

باورم نمیشد این رضا بود ! کسی که تظاهر میکرد براش مهم نیستم الان تو اتاق داره منو میبوسه ؟!

یعنی باید باور کنم دوستم داره یا یه هوسه زودگذره 

افکار های منفی یکی یکی پشت سرهم توی ذهنم ردیف میشدن که یهو عقب کشیدم 

با چشمای گرد شده بهم زل زده بود که عصبی گفتم 

-واسه چی اومدی اینجا؟! واسه چی زنتو ول کردی اومدی داری منو میبوسی هان؟! 

مگه خودت نبودی که گفتی بچتو به دنیا بیارم وگورمو گم کنم؟!

بازوهامو گرفت ودرحالی که سعی میکرد  ارومم کنه گفت 

-من فقط یه زن دارم نازی !خودتم خوب میدونی که اون کسی نیست جز خودت !!!

گلوم خشک شد!

پوزخندی زدم وگفتم 

-برو خودتو سیاه کن رضا !ماه به ماه سراغی ازم نمیگیری بعد الان که نمیدونم چی شده پاشدی اومدی اینجا؟! 

ببینم راستشو بگو با زنت دعوا شده اومدی؟! 

یه وقت فاطمه خانم ناراحت نشن که اومدی اینجا !

از جاش بلند شد وعصبی گفت 

-بس کن دیگه !کافیه!

 من میگم نره تو میگی‌بدون ،من میگم یه زن دارم اونم نازنینه تو میگی نه فاطمست

از جام بلند شدم و یکم صدامو بالا بردم 

-اره هنوزم میگم فاطمست چون اسم اون تو شناسنامته نه من 

چون روی اسم من مهر طلاق خورده نه اون 

نمیدونم چی شد که یهو چرخید 

یه لحظه یاد کتک هاش افتادم وبی اراده ترسیدم 

خودمو جمع کردم که محکم بغلم کرد 

ای خداا یعنی معجزه شده؟! یا اومدنی سرش جایی خورده؟! 

کنار گوشم گفت 

-لعنتی من هنوزم به تو متعهدم چرا نمیفهمی ؟! 

بدنم سست شد دست خودم نبود که اینقدر دوستش داشتم …

ته دلم انگار جرقه از امید زده شد ! 

خیلی اروم دستشو از زیر لباسم رد کرد درست موقعی که میخواست سینمو لمس کنه بچم حرکت کرد 

سریع دستشو گرفتم وروی شکمم گذاشتم 

انگار اونم هیجان زده شده بود با ناباوری بهم خیره شده بود و گفت 

-پسرم غیرتی شده نازی میبینی؟!

خندم گرفته بود موهامو کنار زد وخیلی اروم گردنمو بوسید 

صبح که چشمامو باز کردم خودمو توی بغل رضا دیدم 

لبخندی زدم ونفس عمیقی کشیدم

-پس خواب نبوده !

خیلی اروم دستاشو کنار زدم وبیدار شدم 

بعد از پوشیدن لباسام که هر کدوم یه طرف رفته بود خودمو توی سرویس بهداشتی انداختم 

قبل از اینکه رضا بیدار بشه یه مختصر ارایشم کردم تا بی روح نباشم 

از اتاق بیرون رفتم و یه سرکی تو اشپزخونه کشیدم ودیدم که حاج خانم وسایل صبحونه رو اماده کرده

با خوشحالی برگشتم تا رضا رو هم بیدار کنم که بازشنیدن صداش از پشت در خشکم زد 

-باشه فاطمه باشههه الان راه میافتم ،باشه اونم میخرم برات !

خاک توی سر من که دوباره فریبشو خوردم دوباره با چرندیات وحرفاش خامم کرد وبه خواستش رسید 

لعنت بهت نازنین ،لعنت به تو که ادم بشو نیستی 

الحق که احمقی ، احمق که شاخ ودم نداره !

میخواستم که درو باز کنم دیدم در باز شد و رضا حاضر اماده بیرون اومد 

ماسک بی تفاوتی زدم یعنی که انگار هیچی نمیدونم 

با لبخند گفتم 

-عه رضا کجا میری هنو صبحونه هم نخوردیم که 

با عجله از کنارم رد شد وگفت 

-یادم نبود نازنین کار دارم باید یه سر برم دانشگاه

سر راه یه چیزی میخورم دیگه 

به سرعت از حاج خانم وحاج بابا سرسری خداحافظی کرد واز خونه بیرون زد

میدونستم داره پیش فاطمه میره واسه همین میخواستم دروغشو توی صورتش بکوبم 

هر چی دستم اومد سریع پوشیدم ومنم دنبالش افتادم

یه ماشین گرفتم وتعقیبش کردم که دیدم بعله اقا حسابی براش خریدم کرد وبه سمت خونشون راه افتاد

 

خیلی بی چشم ورویی رضا ، الحق که لیاقتت همون سلیطست ،همون فاطمه پست فطرت لایقته نه من 

بغضم گرفته بود داشتم به رضایی نگاه میکردم که حسابی برای زن حامله ش خرید کرده بود وتوی ماشین میزاشت 

حس بدی به دلم افتاد انگار مثل بختک افتاده بودم وسط زندگیشون 

اگه منو نمیخواست !اگه دوستم نداشت پس چرا دیشب اومده بود ؟! چرا بوسیدم ؟! 

ای خداا دارم دیونه میشم 

جلوی در خونه شون که رسیدیم فاطمه حسابی به خودش رسیده بود 

با دیدن رضا سریع توی کوچه اومد وبا خنده و لبخند بغلش کرد 

انگار خوشبخت ترین زوج روبه روم ایستاده بودن 

اشکی که گوشه ی چشمم گیر کرده بود با یه پلک زدن از گوشه ی چشمم افتاد 

دیگه تا کی حقارت ! تا کی خودمو کوچیک میکردم 

به راننده گفتم خیلی اروم حرکت کنه ،حتی سرمم یکم پایین اوردم تا نبینن منو 

چیزایی باید میدیدم رو دیدم دیگه کافی بود 

وقتی خونه رسیدم با سمت اتاقم رفتم و بیرون نیومدم 

رضا

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم  یکی از بهترین صبح های زندگیم بود 

نازنین از کنارم پاشده بود ولی عطرش هنوزم مونده بود

این دختر مهره ی مار داره واقعا 

سرمو توی بالش فرو کردم وعطرش با ولع بو میکردم که گوشیم زنگ خورد 

با دیدن اسم فاطمه پوفی کشیدم ووصلش کردم 

-رضا ؟معلومه تو کجایی !

-به تو هیچ ربطی نداره فهمیدی ؟!

-باشه حالا ترش نکن هر گوری هستی پاشو بیا خونه کارت دارم در مورد منو نازنینه 

با شنیدن اسم نازنین از زبون فاطمه شوکه شدم 

با نازنین چیکار داشت دیگه ؟! 

کنجکاو پرسیدم 

-بگو ببینم چیکار داری !

-اینجا نمیشه رضا بیا خونه رو در رو حرف میزنیم 

تازه یه لیست میفرستم واسم بخر هوس کردم

-باشه فاطمه باشههه الان راه میافتم باشه اونم میخرم برات 

خیلی دوست داشتم بدونم دیگه از جون نازنین چی میخواد واسه همین سریع اماده شدم 

تا از اتاق بیرون زدم چهره ی نگران نازنین رو دیدم 

اصلا دلم نمیخواست بهش دروغ بگم ولی برای اینکه ناراحت نشه و ته ولش غصه نشینه مجبور شدم الکی بگم میرم دانشگاه 

خودم وجدان درد گرفتم ولی خب اگه میگفتم پیش فاطمه میرم فکر بدی به مغزش می افتاد هم خودش ناراحت میشد هم بچش

لیست خانمو خریدم وخونه رفتم 

بعله خانم انگار نقشه های جدید توی راه داشت حسابی هم به خودش رسیده بود 

تا نگه داشتم سریع بیرون اومد واز گردنم اویزون شد 

خدا بخیر کنه 

وارد خونه شدم وروی مبل نشستم وگفتم 

-خب فاطمه بنال میخوام برم کار دارم !

-من از این شرایط خسته شدم رضا! 

 داشتم خوب به حرفاش گوش میکردم میدونستم نقشه ی جدید تو راهه 

سرمو تکون دادم وادامه دادم 

-خب خب بقیش 

-ببین رضا هر چی باشه الان نازنینم دیگه زنت حساب میشه بچه ی تو رو داره تا کی بجنگیم !! 

من دیگه واقعا خسته شدم رضا میخوام باهاش دوستی کنم 

میخوام قبول کنم که اونم الان زنته و هوی من 

بچه ی تورو داره درست مثل من نمیتونم خودخواد باشم دیگه 

-دیگه داشتم شاخ درمیاوردم این فاطمه بود که این حرفارو میزد ؟! 

اینقدر مهربون ودلسوز شده بود توی این چند ساعت؟! 

همین طور ماتم برده بود که ادامه داد 

-من حرفامو گفتم رضا حتی حاضرم واسه شام بری نازنین رو بیاری دور هم باشیم 

-نه واقعا نقشه های فاطمه بی نقص بود

انگار که دیگه به سیم اخر زده بود میخواست از ریشه بزنه 

خودمو به بی تفاوتی زدم ولی شیش دنگ حواسم بهش بود 

میخواستم کوچیک ترین آتو رو ازش بگیرم و بعد اینکه بچم به دنیا اومد طلاقش بدم 

حالا که چه بهتر خودش واسه کندن گورش دست به کار شده بود 

با این که میدونستم نقشه ای تو راهه ولی قبول کردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *