حس میکردم گوشم زنگ میزنه و چند لحظه گیج و منگ شدم اما با ضربه 

ای که توی کمرم خورد درد امونم رو برید و هوشیارم کرد…

ناخوداگاه جیغ زدم:

_بچه ام، نکن بچه ام…

لگدش محکمتر توی سینه ام نشست و فریاد کشید:

_جفتتونو میکشم، اومدی هرزه شدی برای من، ولت کردم هار شدی بی ابرو؟

حامله شدی؟!

ضربه بعدیش محکمتر توی جونم نشست…

کمر و شکمم عجیب درد گرفته بود…

ترس از دست دادن بچه ام باعث گریه و التماسم شد؛

_دایی توروخدا بچه ام میمیره، تورو جون بچه ات نزن…

نمیدونم چقدر کتک خوردم، اما بین فریاد های دایی صدای داد رضا جون دوباره بهم داد، حس کردم فرشته نجاتم اومد…

صدای شکستن شیشه و جیغ مامان باعث شد چشمم رو باز کنم!

رضا دایی رو به سمت بوفه پرت کرده بود، شیشه و دکوری های داخلش خورد شدن…

رضا سریع خودش رو بهم رسوند که هق زدم:

_بچه امون، توروخدا نزار بمیره…

چشمای دریاییش خیس بود، میتونستم بغض توی گلوش رو حس کنم…

برگشت سمت مادرم و فریاد کشید:

_زنگ بزن اورژانس، چرا ایستادی نگاه میکنی…

درد کمر و دلم طاقت فرسا شده بود، چنگی به دست رضا زدم که دیدم دایی از پشت به رضا حمله کرد…

ترس توی چشمام رضا رو متوجه کرد و سریع چرخید…

دوباره باهم گلاویز شدن، جون تکون خوردن نداشتم‌، کاش رضا میکشتش، مسبب بدبختیای ما همین مردیه که منو هرزه خطاب کرد…

دلم ازش پر بود‌، کاش قدرت اینو داشتم خودم بلند میشدم، دق و دلیمو سرش خالی میکردم…

مامان با هق هق سمتم اومد، نگاهش پر از ناراحتی و عصبانیت بود…

اما من بدتر از اون بودم، زیر بازوم رو گرفت که دستم رو محکم از تو دستش بیرون کشیدم…

رضا که یه چشمش به من بود ترسید مادرم بهم آسیبی بزنه، داییم رو هول داد و سریع به سمتم اومد، مچ دست مامان رو محکم گرفت:

_به زن من دست نزن

همون لحظه صدای ایفون بلند شد، مامان در رو باز کرد و اورژانس اومد

 داخل…

دونفر با روپوش سفید سریع بالای سرم اومدن و وضعیتم رو چک کردن…

بغض کرده نالیدم:

_رضا، حس میکنم خونریزی کردم، رضا بچمون نمیره…

نگرانی و ترس توی چشمای دریاییش موج میزد…

دکتر گفت:

_وضعیتش وخیمه، احتمال سقط وجود داره سریع باید بره بیمارستان

برانکارد رو اوردن، رضا بغلم کرد و روی برانکارد گذاشت…

برگشت به سمت دایی و مامان‌ انگشت تهدیدش رو به سمتشون گرفت:

_برین دعا کنین بلایی سر زن و بچه ام نیاد‌، وگرنه تیکه بزرگت گوشته محسن‌…

با گریه صداش زدم که همراهم اومد و به بیمارستان رفتیم.

کل مسیر با هق هق من و چشمای نگران رضا گذشت…

درد داشتم، احساس میکنم زیر دلم تیر میکشه، کل استخونای بدنم انگار شکسته بود…

انقدر از دایی کینه به دل گرفته بودم که دلم میخواست رضا میکشتش…

به بیمارستان رسیدیم که مامان رو دیدم از ماشین پیاده شد و داره دنبال ما میدوعه…

من رو بردن توی اتاق و به کسی اجازه ورود ندادن…

کاش میزاشتن رضا باشه، حسابی ترسیده بودم…

چجوری میخواستم اون روز بچمو بکشم!؟

بعد از انجام سونو گرافی، سرمی بهم وصل کردن…

پرستار در رو باز کرد تا بیرون بره که رضا و مامان رو نگران پشت در دیدم…

سریع وارد اتاق شد و رو به دکتر با نگرانی گفت:

_اقای دکتر من همسرشم، حالشون چطوره…

دکتر نگاهی بهش انداخت:

_مگه زن حامله رو کسی کتک میزنه؟ اونم شکم اول با این جثه ضعیف…

دیدم که دستاش مشت شد:

_من کتکش نزدم…

نگاه دکتر کنجکاو روی منو رضا چرخید:

_باید استراحت مطلق باشه‌، وقتی میگم مطلق یعنی حق نداری حتی یه لیوان اب بلند کنی، اصلا به خودت فشار نمیاری…

احتمال سقطت خیلی بالاس، به خون ریزی افتادی…

درضمن میتونی از کسی که کتکت زده شکایت کنی، ما پلیس خبر میکنیم…

رضا سری به نشونه تایید تکون داد:

_ممنون، میخوام شکایت کنم..

مامان سریع وسط پرید و رو به رضا گفت:

_نکن پسرم، اونم مرده غیرت داره…

گریه کنان ادامه داد:

_چیکار باید میکردیم بااین بی ابرویی، چجوری بین مردم سر بلند کنم بگم دختر مجرد من حامله اس…

دکتر با تعجب به رضا خیره شد:

_مگه نگفتی شوهرشی؟این خانم چی میگه؟

رضا دستی توی موهاش کشید:

_مادوباره ازدواج کردیم، دخترت مجرد نیست…

مامان شوکه نگاهمون کرد، دکتر گفت:

_میتونی ترخیصش کنی، تااون موقع سرمش هم تموم میشه، حرفام یادتون نره…

رضا دنبال کارای ترخیصم رفت، مامان به سمتم اومد که پتو روی سرم کشیدم و پشتمو بهش کردم، صدای قدم هایی توی اتاق پیچید:

_ترخیصش تموم شد ابجی، بریم خونه…

یالا پاشو دختره بی ابرو…

پتو رو از روی سرم کشیدم و با حرص توی صورتش توپیدم:

_من پامو تو خونه ای که تو هستی نمیزارم، ازت شکایت میکنم…

به سمتم با عصبانیت قدم برداشت که رضا وارد اتاق شد و دید:

_بهتره دستتم بهش نخوره، وگرنه تک تک انگشتاتو میشکنم…

به سمتم اومد که پرستار هم وارد شد و سرم تموم شده رو از دستم بیرون کشید…

رضا کمکم کرد از تخت پائین بیام و کمرم رو بین پنجه های مردونه اش قفل کرد…

نگاه دایی قفل دستای رضا شد؛

_مثل اینکه همراه ظاهرت، باطنتم عوض شده، حیارو خوردی…

دستم رو گرفت و من رو از بغل رضا کشید بیرون؛

_دیگه حق نداری به خواهرزادم دست بزنی، وگرنه ازت شکایت میکنم…

پوزخندی روی لب رضا نشست:

_دست پیش میگیری پس نیفتی؟

زنمه دلم بخواد هرکاری میکنم

_زنته؟ خیله خب برو شناسنامه بیار

تا قبل اون نبینمت

رضا سکوت کرد و به زور من رو بردن، میدونستم چرا سکوت کرد..!

ما ازدواج نکردیم، حتی محرم هم نشده بودیم، نمیتونست دوباره تو بیمارستان داد و بیداد راه بندازه، پلیس اگه میومد وما هیچ مدرکی نداشتیم اون وقت پوست جفتمونو میکندن…

با چشم گریون همراهشون راهی خونه شدم…

ترسیده بودم، میترسیدم بلایی سر بچه ام بیاره…

مقابل خونه پارک کرد که صدای ترمز وحشتناکی دقیقا پشت ماشین ما اومد…

دیدن ماشین رضا باعث کورسوی امیدی توی دلم شد…

دایی با داد رو به منو مامان گفت:

_برین تو خونه، زودباش…

رضا از ماشین پیاده شد و مقابل دایی ایستاد:

_زنمو بده ببرم، نزار بیشتر از این حرمت بینمون بشکنه…

با تموم شدن حرفم محسن  دستشو كوبيد روى سينم و پرتم كرد به عقب كه اگه تعادلمو حفظ نميكردم پخش زمين شده بودم

يورش بردم سمتش و خواستم بكوبم تو صورتش كه با صداى جيغ اساى مادره نازنين  دستم روى هوا معلق موند

با قدم هاى سريع خودش رو بهمون رسوند و با دادى كه زد محسن  سرشو انداخت پايين و ديگه هيچى نگفت

_محسن صلاح نازنين دست مادرشه لطفا  تودخالت نكن ديگه !

با تموم شدن حرفش رو كرد بهم و با بغضى كه توى صداش بود  گفت:

+هرجاى ميخواى با خودت ببرش فقط بهش بگو كه ديگه مادرى خانواده اى نداره كه اگر يه روزى برگشت جايى توى خونه ى من براش باشه!!

 پوزخند صدا دارى زدم و از اين همه بى رحمى خونم بجوش اومد  و همونطور كه براى رفتن عقب گرد ميكردم با تمسخر روبه مادرش كه داشت اشكاشو پاك ميكرد گفتم:

_مطمئن باشيد كار به اونجا نميكشه!

با تموم شدن حرفم سريع ازشون دور شدم و رفتم به سمت اتاقى كه نازنين  توش بود و بدون اينكه در بزنم رفتم توى اتاق…

با ديدن صورت كبودش كه غرق در اشك بود دلم به درد اومد 

اروم دره اتاق رو بستم و با لبخند رفتم سمتش و همونطور كه كمكش ميكردم تا از روى تخت بياد پايين گفتم:

_خانوم خوشگلمو ببرم خونه خودم نوكرشم هستم ديگه نميزاره دست هيچ عهدى بهت بخوره تا زنده هستم !

شالشو روى سرش مرتب كردم و اروم با لبام صورت خيسشو لمس كردم..

اين سكوتش بدجور نگرانم كرده بود…

سوار ماشينش كه كردم پشت رول نشستم و با سرعت ماشين رو به سمت خونه به حركت در اوردم

سكوت سنگيني فضاى ماشين رو پر كرده بود اروم دستمو گذاشتم روى پاش و رو به نيم رخ گريونش اروم گفتم:

_گريه نكن خودم همه چيزو درست ميكنم

نازنين:

از پشت پرده اشك نيم نگاهى به نيم رخ غمگين رضا انداختم و با بغض گفتم:

_همه اين مصيبتا تقصير توئه!اين بيچارگى من بدبختى من همش تقصير توئه!بغض تو گلوم تركيد و با هق هق سرمو انداختم پايين و ادامه دادم

_تو به زور منو زن خودت كردى و بعد از مدتى مثل يه تيكه دستمال كثيف منو دور انداختى و رفتى…

درست وقتى كه من دوست داشتنتو ياد گرفتم و عشق و فهميدم ولم كردى و گورتو گم كردى !!

سرم رو بالا اوردم و با گريه  روبه چهره متعجب و غمگينش ادامه دادم

_اما الان الان كه ميخوام برى ميخوام جلوى چشمم نباشى نميرى و درست مثل يك قاشق نشسته دوباره خودتو انداختى وسط زندگى من و بيرون نميرى!

با ترمز وحشت ناكى كه رضا زد تكون سختى خوردم و صداى فوق العاده تحكم اميز رضا پيچيد تو ماشين

_وقتى شل گرفتم سفت كردى!وقتى سفت گرفتم خودم و شل كردى!

من هر راهى رو سعى كردم باتو پيشه كنم تو كج رفتى …من هر روشى رو امتحان كردم حتى غرور و شخصيت و بخاطرت ناديده گرفتم و گذاشتم هرطور دلت ميخواد بازيم بدى!

مشكل من نيستم مشكل توئى مشكل جنس خراب توئه!!!

با ناباورى زل زده بودم بهش كه از شدت عصبانيت پوست صورتش به كبودى ميزد…با تموم شدن حرفاش از ماشين پياده شد و در سمت شاگرد رو باز كرد و با دادى كه زد از ترس تو خودم جمع شدم

_از ماشين پياده شو و برو براى هميشه گورتو گم كن هركارىم دلت ميخواد با اين بچه بكن … بچه اى كه مادرش تو باشى خدا ميدونه چى ازش در بياد

كمى خودم رو روى صندلى جمع كردم و عليرغم ميلم پا روى غرورم گذاشتم و بدون اينكه توى صورتش نگاه كنم نگاهم رو روبه جلو دوختم و صداى كه حاكى از خرد شدنم بود گفتم:

_فعلا جايى رو ندارم كه برم بچه ام كه به دنيا اومد از پيش تو از پيش همه ميرم اشكى كه سر خورد روى گونه ام رو با سرانگشتم پاك كردم و ادامه دادم لطفا تا اونموقع منه مزاحم رو تحمل كن!!!

با محكم بسته شدن در ماشين نفس عميقى كشيدم و بعد از گذشت چند دقيقه رضا سوار شد و ماشين رو به حركت در اورد…

به دره خونه كه رسيديم بدون هيچ حرفى از ماشين پياده شديم و وارد خونه شديم…

احساس ميكردم همه جا برام غريبه است اين خونه رضا خانوادم اين شهر ..

با دردى كه توى پهلوم پيچيد دستم رو به ستون گرفتم و اروم خودم پرت كردم رو كاناپه و از شدت خستگى نفهميدم چطور خوابم برد…

رضا:

با شرمندگى سرم رو انداخته بودم پايين و مدام خودم رو سرزنش ميكردم كه چرا  بايه زن باردار اينطورى حرف زدم!؟

من هيچوقت دلم زبونم راضى نميشد كه با حرفام ناراحتش بكنم اما!!!!اون منو تا سرحد جنون جنون ميرسوند و اخرش كارى ميكرد كه من عصبى بشم و حرفايى رو بزنم كه نبايد بزنم..

لباسم رو بايه شلوارك و يه تاب ساده عوض كردم و از اومدم از اتاق بيرون كه با ديدنه نازنين كه با مانتو شلوار روى كاناپه خوابش برده بود اشك تو چشمام جمع شد…

اروم طورى كه بيدار نشه بغلش كردم و بردمش توى اتاق خودم و اروم گذاشتمش روى تخت و شروع كردم به عوض كردن لباساش…

چشمم كه به كبودى هاى بدنش مى افتاد دلم به درد ميومد و مدام زير لب فوش نسار محسن ميكردم !

ديگه به هيچ كس اجازه نميدم دست روى نازنين بلند كنه .

چشمام رو باز کردم و گنگ به اطرافم زل زدم…

با دیدن دستی که دور کمرم حلقه شده بود اروم چرخیدم، نفسای گرم رضا روی صورتم پخش میشد…

دوباره بغض کردم، از عالم و آدم دلگیر بودم، حتی از بچه توی شکمم که باعث شد الان اینجا و تو بغل قاتل روحم باشم…

بدنم حسابی درد میکرد، ازجام بلند شدم و از اتاق بیرون زدم تا دوش اب گرم بگیرم، شاید کوفتگی بدنم بهتر میشد…

به سمت اتاق خودم قدم برداشتم تا حوله بردارم که صدای زنگ خونه بلند شد…

میترسیدم دوباره دایی باشه…

به طرف در رفتم و بازش کردم…

چندبار پلک زدم تا مطمئن شدم که واقعیه…

فقط همین رو کم داشتم تا روز نحسم تکمیل بشه…

اخمام گره خورد و با دستم در رو نگه داشتم:

_اینجا چی میخوای؟

_ایندفعه مادر و داییتم نتونستن از پس هرزه بازیات بربیان؟

پوزخند گوشه لبش حسابی رو اعصابم بود…

_پس کار تو بود…

_اره، بالاخره باید خانوادت بدونن چه دختر خرابی تحویل جامعه دادن، شوهر مردمو میدزده اما دیدم اوناهم نتونستن جمعت کنن…

نیشخندی روی لبم نشست و با ارامش گفتم:

_خودتو شوهرت باهم برین به جهنم…

فکر کردی چه آش دهن سوزی گیرت اومده؟

اگه مجبور نبودم یه لحظه هم اینجا نمیموندم،

اما میدونی چیه؟ از این به بعد میخوام مثل بختک بیفتم رو زندگیت، شوهرتو ازت برای همیشه میگیرم تا بفهمی عاقبت در افتادن با نازنین یعنی چی…

صورت سرخش دلم رو خنک کرد…

به سمتم حمله کرد که سریع موهاش رو گرفتم و هولش دادم که محکم به دیوار پشت سرش خورد و ناله هاش بلند شد…

دستش رو بلند کرد تا توی شکمم بزنه که ناخوداگاه دستم دور خودم حلقه کردم، با صدای فریاد رضا هردو ایستادیم:

_اینجا چه خبره؟

با صورت غرق در اشک جیغ کشید:

_من باید بگم اینجا چه خبره یا تو؟

دوباره پای این هرزه رو به زندگیمون باز کردی؟

_خفه شو بابا هرزه خودتی که عکس لختت تو بغل شوهر نامرد تر از خودتو واسم فرستادی تا زندگیمونو بهم بزنی…

با چی گفتن متعجب رضا نگاهم به سمتش چرخید، پوزخندی روی لبم نشست…

ناباوری توی نگاهش موج میزد و به فاطمه چشم دوخته بود…

ازشون فاصله گرفتم و پشت بهشون ایستادم که صدای سیلی و جیغ فاطمه توی خونه پیچید، هق هق گریه هاش حتی ذره ای دلم رو نرم نکرد…

نیم نگاهی انداختم، رضا بازوش رو گرفت و از خونه انداختش بیرون، صداشون میومد که گفت:

_گورتو گم میکنی میری خونه تا بیام تکلیفتو مشخص کنم، کار دارم باهات…

فاطمه:

دستم كه از دست رضا رها شد پرت شدم روى زمين و با اشكى كه از چشمام سرازير شده بود زدم زيره گريه و با انزجار گفتم:

+رضا تو حرف اين زنيكه هرجاى رو باور ميكنى؟!

اون تنها هدفش اينه كه همه رو ازت دور كنه!!

اول خانوادتو ازت گرفت الانم ميخواد منو و اين بچه رو ازت بگيره!!

با تغيير حالت صورت رضا نگاه معنى دارمو دوختم به نازنين كه با صورت سرخ از عصبانيت زل زده بود بهم…

رضا سرى تكون داد و با شك و كلى علامت سوال رو كرد به نازنين كه با تأسف شاهد ماجرا بود..

+رضا حرفمو باور كن اون زنيكه دروغ ميگه يه بازيه كثيف رو بامن شروع كرده !! بخاطره اينكه من رفتم دستشو پيش خانوادش رو كردم ميخواد تلافى كنـ…

هنوز حرفم تموم نشده بود كه با كشيده محكمى كه رضا زد توى صورت نازنين ادامه حرفم رو خوردم 

لبخندى به نازنين كه با گريه پخش زمين شده بود انداختم و از روى زمين بلند شدم..

فكرشم نميكردم رضا انقدر سريع  تحت تاثير حرفام قرار بگيره!

از روى زمين كه بلند شدم به سمت رضا رفتم و همونطور كه دست هاى مردونشو توى دستام ميگرفتم اروم گفتم:

_اميدوارم كه هرچه زودتر چشماتو روى حقايق باز كنى و خودتو از اين زن مكار نجات بدى!

حرفم كه تموم شد پوزخندى به نازنين كه با نفرت  نگاهم ميكرد  زدم و رفتم.

پله هارو يكى دوتا ميكردم و از صداى جرو بحث رضا و نازنين به وجد اومدم و خنده بلندى سر دادم ….

هيچ وقت نميزارم اون هرزه عوضى رضا رو ماله خودش كنه …هيچ وقت!

نازنين:

نگاه نفرت انگيزم رو انداختم به رضا كه به شكل يه ديو روبه روم ايستاده بود و با خشم زل زده بود بهم..

كف دستم رو به زمين چسبوندم و همونطور كه اشك هام به سرعت از چشمام سرازير ميشد به سختى از روى زمين بلند شدم و راه اتاق رو پيش گرفتم كه با صداى غمگين و كوبنده رضا پاهام از حركت ايستاد

_نميدونم چرا امروز براى يك لحظه فراموش كردم كه دوسال پيش تو منو بخاطره پرورشگاهى بودنم ول كردى و به قول خودت تحمل يك ادم حرومزاده كه معلوم نيست ننه باباش كى هستن رو نداشتى!!

داشتم حرفاتو دروغاتو براى هزارمين بار باور ميكردم كه يادم اومد تو منو بخاطره چى ول كردى…

پوزخندى به اين همه بى رحمى اونم از جانب كسى كه واقعا دوسش دارم زدم و براى خودم متاسف شدم كه از همچين ادمى باردارم و زيره يك سقف و توى يك خونه باهاش زندگي ميكنم

اهى از ته دل كشيدم با شنيدن حرفاش و روبه پهلو دراز كشيدم و بى صدا شروع كردم به گريه كردن…

با صداى بسته شدن در ورودى شدت گريه ام بيشتر شد و تبديل شد به هق هق!

براى بى كسى خودم از ته دل زار زدم و مدام به خودم لعنت ميفرستادم كه هرچى بلا به سرم اومد مقصر اصليش خودم بودم!!

رضا:

با ساك كوچكى كه دستم بود در رو باز كردم و با چشم هاى اشك الودم با نااميدى از خونه زدم بيرون و براى چند لحظه تكيه دادم به در كه با صداى گريه نازنين قلبم به درد اومد…

شايد اين گريه بخاطره اين بود كه از من باردار بود و  يجوراى اين موضوع دست و پاشو بسته بود!

گاهى يك اشتباه كوچيك ميتونه  سالها رنج و عذاب به دنبال خودش داشته باشه…

من نبايد دست بهش ميزدم نبايد چشم به روى همه چيز ميبستم هرچند كه به قول معروف عاشق كور هزار و يك ساله است!!!

نازنين:

س روز از رفتن رضا ميگذشت و من تو اين چند روزه با همون يك دست لباس سر كردم !

لباساى كه تنم بود رو در اوردم و نگاهى به سوتين قرمز رنگى كه تنم بود انداختم و با اكراه از تنم خارجش كردم !

با شورت سفيدى كه تنم مونده بود لباسارو انداختم توى لباس شويى و بعد از مرتب كردن خونه شروع كردم به پختن غذا كابينتا و يخچال پر بود از خوراكى….خدارو شكر رضا تو اين يه مورد كوتاهى نكرده بود !!!

مشغول سرخ كردن گوشت چرخ كرده بودم كه با صداى باز شدنه در خونه جيغ بلندى كشيدم و قاشق از دستم افتاد..

با چشم هاى گشاد شده نگاهى به سرو وضعم انداختم و همونطور كه دستامو جلوى سينه هام گرفته بودم پاور چين پاور چين از اشپزخونه اومدم بيرون و خودمو پشت ستون قايم كردم كه با شنيدن صداى رضا كه اسمم رو صدا ميزد نفس تو سينه ام حبس شد!!!

_نازنين

_نازى

_اين بوى غذاست؟!!

_تو اشپزخونه اى؟!!!

از شدت استرس نوك انگشتام يخ شده بود و از خجالت گونه هام ميسوخت!

با نزديك شدن رضا به اشپزخونه جيغ بلندى كشيدم و بريده بريده گفتم:

+لباس تنم نيست !روتو بكن اونور تامن برم توى اتاق !!!

_باشه…باشه…هل نكن من روم رو ميكنم اونور بيا رد شد هرچند من كه همه چيزو ديدم

+بيشعور

با استرس از پشت ستون بيرون اومدم و نگاهى به رضا كه پشتش به من بود و كيسه هاى خريد تو دستش بود براى محكم كارى با صداى لرزونم گفتم:

+حرومت بشه اگه بخواى نگاه كنى!!

با شليك خنده رضا با عصبانيت موهامو زدم پشت گوشم و دستامو گداشتم روى سينه هام و با دو خودم و رسوندم به اتاق

در اتاق رو كه بستم تكيه دادم به در و نفس عميقى كشيدم و دستم رو گذاشتم روى قلبم كه با صداى بلند ميكوبيد!

با كلافگى چنگى توى موهام زدم و زير لب با خودم گفتم:

اخه احمق توكه لباس ندارى بپوشى ميخواى چه غلطى كنى؟!!

همونطور كه داشتم با خودم حرف ميزدم با صداى رضا گوشامو تيز كردم و ابروهام توى هم كشيده شدن….

_لباس بپوش ببرمت پيش حاج خانوم بهتره كه با اونا زندگى كنى و همونجاهم حاج بابا يه صيقه محرميت بينمون ميخونه!

با شنيدن حرفاى رضا شادى عميقى تويه دلم افتاد و خوشحال بودم از اينكه ديگه خودم تنها تو اين خونه نيستم و ميرم پيش حاج خانوم.

به خودم كه اومدم همونطور كه ميرفتم سمت لباس هاى بيرونم با صداى رساى گفتم:

+اوكى الان ميپوشم ميام.

به خونه حاج خانوم كه رسيديم از ماشين پياده شديم و مقابل در خونه ايستاديم و چشم دوختم به رضا كه براى فشردن زنگ در مردد بود….

_اونا منو بخاطره تو ترك كردن الان نميدونم كاره درستيه كه غرورم رو ناديده گرفتم!

هرچند كه حاج خانوم بهم زنگ زد و كلى پشت تلفن اشك ريخت به احتمال زياد جريان بچه رو از مامانت شنيده…

بدون اينكه جوابشو بدم روم و برگردوندم و خيره شده بودم به گل پيچكى كه شاخه هاى كل ديوار رو گرفته بود و به قدرى زيبا بود كه هر چشمى رو محو خودش ميكرد!

چند دقيقه توى همون حال مونديم كه بالاخره اقا رضايت دادو زنگ در رو به صدا در اورد!!!

با فشردن زنگ در طولى نكشيد كه حاج خانوم با اين چهره مهربونش و چادر گل دارش به همراه حاج بابا در رو به رومون باز كردن و .

و با رويى گشاده براى رفتن به داخل تعارفمون كردن كه بريم داخل…

نگاه پر از ناراحتى حاج بابا از روى رضا برداشته نميشد و چشم هاى خوشحال و پر از اشك حاج خانوم كه با برق اشكى كه تو چشماش بود سرتا پاى منو رضا رو  از نظر گذروند!

با نگاه معنى دارى كه رضا بهم انداخت وارد خونه شديم و با خوردن شربت خوشمزه اى كه حاج خانوم برامون اورد حاج اقا قران رو برداشت و خوندن صيغه نامه منو رضا رو براى يك سال به عقد هم در اورد…

با تموم شدن صيغه نامه اشكى كه از گوشه چشمام پايين اومد رو با پشت دستم پاك كردم و به حال خودم افسوس خوردم كه بخاطره حماقت هام و صيغه مردى شدم كه زنش ازش باردار بود و اين وسط اين من بودم كه انگار خودم رو انداختم وسط زندگى اين دوتا!!

و اون كه بده داستانه منم و فاطمه هم يه فرشته كه يه زن از راه رسيده شوهرشو اغفال كرده.

سرم رو انداختم پايين و با پوزخند نگاهى به دست هاى رضا انداختم كه حتى براى گرفتن دستم پيش قدم نشده بود…

نميدونم چرا از ناديده گرفته شدن ناراحت ميشدم و  قلبم به درد ميومد…

با بلند شدن رضا از لاك خودم بيرون اومدم كه با نگاه معنا دار حاج خانوم مواجه شدم

اونم متوجه بى تفاوتى رضا شده بود و حتما اونم از چشم من ميبينه..

رضا بدون اينكه تحويلم بگيره يا حتى صورتم رو ببوسه خداحافطى خشك و خالى كرد و رفت..

و من موندم و يه عالمه شرمندگى جلوى پدر مادر رضا كه با دلسوزى سرشون رو تكون ميدادن

با خجالت سرمو انداختم پايين و شروع كردم به بازى كردن با انگشت هاى دستم كه با صداى حاج خانوم سرم رو بالا اوردم و نگاش كردم

+حيف اين طفل معصوم نيست مادر كه ميخواى ولش كنى؟!خدارو خوش نمياد تو مادرشى اين بچه از  گوشت و پوست و خون توئه!

حرفاى حاج خانوم مثل خنجر فرو ميرفت تو قلبم و قلبم رو به درد مى اورد

دستى به گونه هاى خيسم كشيدم و با بغضى كه توى صدام بود روبه حاج خانوم گفتم:

_اين بچه  بچه ى رضاست اول و اخر رضا اين بچه رو از من ميگيره…

حاج خانوم كه از گريه من ناراحت شده بود با دلسوزى اومد كنارم و همونطور كه سرم رو توى بغل ميگرفتم با مهربونى و طورى كه سعى در دلدارى من داشت گفت:

+غلط كرد مرتيكه مگه دست خودشه اين بچه بايد توى اغوش مادرش بزرگ بشه!

انقدر حاج خانوم زير گوشم حرفاى اميدوار كننده و خوب خوب زد كه ارامش عجيبى سرتاسر وجودم رو گرفت و دلم اروم شده بود…

از توى اينه قدى با ذوق نگاهى به برامدگى شكمم كه زيره اون لباس گل دار به خوبى نمايان بود انداختم و توى دلم كلى قربون صدقه پسرم رفتم.

خوشتيپ مامان چى بشه نيومده همه دخترارو تور كرده!!

تو ماه چهارم كه بودم هرچقدر حاج خانوم زنگ زد به رضا كه بيا براى سنوگرافى با زنت برو رضا نيومد و با بدخلقى يا گوشى رو جواب نميداد يا اگرم جواب ميداد با بدخلقى خواسته حاج خانوم رو رد ميكرد…

تو اين ٥ماه اصلا رضا رو نديده بودم و حتى يه زنگ هم نميزد كه سراغى از من و بچه تو شكمم بگيره

فقط هر چند روز يك بار مبلغ قابل توجهى ميريخت  به حسابم !كه خدارو شكر از اين همه نفهميش اين كه يه زن تو اين شرايط به تنها چيزي كه نياز داره پوله رو درك ميكرد!!

با صداى حاج خانوم كه انگار داشت با تلفن حرف ميزد با كنجكاوى نگاهم به تلفنى كه روى عسلى بود خیره موند، با قدم هاى سريع رفتم و تلفن رو برداشتم…

كه اى كاش بر نميداشتم …غم دنيا تو دلم نشست

با شنيدن صداى رضا كه داشت به حاج خانوم ميگفت :

_اون به من ارتباطى نداره و به هيچ عنوان نميخوام ببينمش بچم و كه بياره ردش ميكنم بره پى كارش!

+مادر نگو اين حرف رو طفلک گناه داره اون هرچى نباشه بچه ى تورو بارداره!

ديگه نميتونستم به حرفاشون گوش بدم با گريه گوشى رو گذاشتم و سرم رو گذاشتم لبه تخت، اروم و بى صدا اشك ريختم…

با گريه دستم رو روى شكمم قرار دادم كه بچه داشت لگد ميزد و با هق هق گفتم:

+تو تقاص تمام گناهاى منى!!

 اومدى توى زندگى نكبت بار من كه چيكار كنى؟!

رضا:

با عصبانيت گوشى رو كوبيدم و با قدم هاى عصبى سرتاسر  اتاق رو بالا پايين كردم، مدام زيره لب به سرنوشتم فوش ميدادم!كه يه روز برام ارامش نخواست….

البته ارامش داشتم تا قبل از اينكه نازنين پاشو بزاره توى زندگى من !!

تو اين هفت ماه يك روز هم نشده كه فكرش نباشم و دلم براش تنگ نشه…گاهى مجبوريم فاصله رو با عزيزانمون رعايت كنيم….تا اونا اذيت نشن !

6 پاسخ به “رمان پسر شیطان /پارت سی و سه”

  1. اااااهههههه!!!!!!!
    چقدر داره بد میشه!
    تورو خدا به نویسنده بگین انقدر بدش نکنه!
    من افسردگی گرفتم!
    😭😭😭😭😭😭

  2. یعنی بد بودن رضا تاثیر دعای فاطمه براشون کرده بود ؟پس کی دست فاطمه برای رضا رو میشه؟دلم واسه نازنین خیلی میسوزه چرا همش بد میبینه و کتک میخوره تورو خدا نویسنده عزیز یکم این رضا رو به خودش بیار بخدا افسردگی گرفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *