دستی به کتم کشیدم و از تالار اومدم بیرون
نگاهی به اطراف انداختم و دنبال چهره ی اشنایی گشتم که باهام کار داشت به امید اینکه اشنا باشه و دوست و رفیق

خواستم برگردم داخل که دستم کشیده شد با تعجب برگشتم عقب و خیره شدم به چهره ی نااشنای روبروم
_شما؟!
_من ی دوست
_دوسته عزیزم من از مراسم عروسیم اومدم بیرون جانم؟! کاری داشتی؟!
_مراسم عروسی؟!
خیلی جالبه

بااخم نگاهش کردم
_جالبیش چیه؟!
جالبیش کجاست؟!

_به اینکه زنتو زیره خواب منه
بااین حرف کوبیدم تخت سینش
_چه گوهی خوردی؟! ها؟!
چه گوهی خوردی تو؟!

_من استاد دانشگاهشم
زن تو خانوم تو نازنین زیره خواب منه

مشتمو کوبیدم تو صورتش
_خفه شو بی ناموس خفه شو
دهن گالتو ببند حروم زاده چه گوهی میخوری ها؟!

پوزخندی زد و دست به سینه وایستاد
_مثل اینکه نفهمیدی
ی بار دیگه میگم بهت که خوب بشنویی
نازنین زیره خواب منه
میخوایی بهت بگم چندبار بالای چهار پنج بار بمن داده

مشت دوم که خورد تو صورتش پوزخندش عمیق ترشد
_پوزخند نزن حروم زاده

خواستم بزنمش که ساره از پشت کتمو کشید
_تروخدا نکن اقا رضا زشته تروخدا نکن
این استاد دانشگاهمونه نزن

_این بی ناموس میگه زیرخوابه منه
اره؟ اره ساره؟!
مگه من بی غیرتم که اینو نکشم

ساره وسط ما وایستاد و زد تخت سینش
_چی میگی تو؟ ها
میخوایی زندگیشو بهم بریزی؟ چرا دروع میگی؟!

کمی هلم داد و به قول عقبم زد
چرخید سمته ساره و چشماشو تنگ کرد
_زندگیشو بهم بریزم؟!
یعنی این پسر نباید بدونه زنش زیره خواب کی بوده؟!

خواستم دوباره بکوبم تو صورتش که نازنین سراسیمه دوید بیرون

با دیدن استادش با تعجب بهش نگاه کرد و از همه جا بیخبر قدمی اومد جلو و لب باز کرد
_استاد شما اینجا چیکار میکنی؟!

استاده بیناموسش خیره شد تو چشماش
_خوبی عشقم؟!

چشمای نازنین گرد تر از این نمیشد
قبل اینکه حرفی بزنه ساره کشیدش کنارش
_این حروم زاده کلی چرت و پرت به شوهرت گفته نازنین
این اشغال که باعث شد درسشو حذف کنی بخاطره لاشی بازیاش کلی چرت و پرت گفته

چشمای نازنین باز تر از این نمیشد
_من؟!

دیگه داشتم باور میکردم که نازنین از هیچی خبر نداره اما حرف بعدیه استادش تیره خلاص بود
_نشون به اون نشون که روی رونه پات ی ماه گرفتگی داره به شکل تاج

این و که گفت نازنین و ساره مات و مبهوت بهم خیره شدن

همین سکوت و حال چهرشون باعث شد بیوفتم به جون اون حروم زاده

باجمع شدن ادمای دورمون بالاخره از هم جدامون کردن

بدون توجه به کسی دست نازنین و کشیدم و بردمش تو ماشین
خواست پیاده شه که سیلی جانانه کوبیدم زیره گوشش و قفل مرکزی و زدم

نازنین

انقد یهویی همه چیز اتفاق افتاد که انگار لال شده بودم و قدرت هیچ حرفی و نداشتم

رضا درست شبیه دیوونه ها رانندگی میکرد و انگار هیچ ترمزی زیره پاش نداشت
انقد بدرانندگی میکرد که احتمال تصادفمون خیلی بالا بود

جیغ کشیدم
_تروخدا یواش برو
حرف من كه انگار بدتر جریح ترش کرد و با كوبش دستش كه روى دهنم كوبيده شد با درد جيغ بلندى كشيدم
_چته تو ها؟
وحشی اون داشت دروغ میگفت
اون حروم زاده دروغ گفت به خدای احد و واحد دروغ گفت رضا

_ببند دهنتو فقط زر نزن
بعد میخوام بهت نزدیک شم میشی الهه پاک
خودتو بد از چشمم انداختی خیلی بد

سرمستانه خندیدم و بی خبر از همه جا ذوق زده پرسیدم
_راست میگی؟
خب الهی شکر واقعا شکر

پوزخندی زد و جلوى دره خونه نگهداشت برگشت سمتمو نگاهه بدی بهم انداخت
_گمشو بیرون

مصمم نشستم سره جام که پیاده شد دره سمته منو باز کرد
عین وحشیا از موهام گرفت و منو از ماشین پیاده کرد
_ای سرم
حیوووون کصافت ولم کن اشغال لجن

بی توجه به حرفام با خشونت از موهام گرفتم و بردم داخل ساختمون و سوار اسانسور شدیم
_تروخدا موهامو ولکن دارم میمیرم از سردرد
_تازه اولشه

بارسیدن به واحدخودمون هلم داد داخل خونه چون خیلی یهویی بود کارش پرت شدم رو زمین
با درد خواستم بلند شم که کت خودشو دراورد و اومد بالاسرم وایستاد

_رضا
نشست کنارمو باعصبانیت کوبید توصورتم
جیغ دلخراشی کشیدم و شروع کردم به گریه کردن

رضا

هیچکدوم از حرکاته وحشیانم دسته خودم نبود
فقط میخواستم حرصمو سره نازنین خالی کنم
خیلی واسم سنگین تموم شد که منو احمق فرض کرده بود

عه عه منه خر و بگو که خواستم ابروشو بخرم باهاش ازدواج کردم
نگاهی به صورتش انداختم که بامظلوم ترین حالت ممکن خیره شد بود تو صورتم

یعنی باید باورکنم بیگناهه؟!
پوزخندی زدم و نشستم کنارش
_خیلی خوشحالی نه؟!
از اینکه منو احمق فرض کردی
از اینکه منه خر منه بچه مومن ساده اومدم گرفتمت
تازه جالبش اینجاست که چقدم قیافه اومدی برام
این خیلی جالبه

_امام حسینی دروغ میگفت رضا
من حتی بخاطره اون این درسمم حذف کردم حاضرم قسم قران بخورم که دروغ میگه چجوری بهت ثابت کنم؟!
_خودم میفهمم

یهو خیمه زدم روش و لباش و سخت بین دندونم گرفتم
کمرشو چنگ زدم که لبمو گازه محکمی گرفت

بی قرار لباس عروسشو دراوردم و با حرص خودمو ی ضرب کوبیدم بهش که جیغ دلخراشی کشید

به ا*لت مردونم نگاه کردم و باخونی که روش بود با بهت و تعجب بهش خیره شدم و لبخنده محویی رو لبام نشست

با لذت شروع کردم به خوردنه سینه هاش که با گریه خواست خودشو ازم دور کنه

خیره شدم توچشماش
_ازت متنفرم
تو به بدترین حالت ممکن بمن تجاوز کردی حروم زاده

باگریه کوبید توسینم
_ازت بدم میااااااد گمشو اونور

نازنین

باورم نمیشد با وحشی گری با بیرحمی تمام منو از دنیای دخترونم بیرون اورد

با تاسف به پام که رد خون روش مونده بود خیره شدم ایندم تباه شده بود

باحرص دست کشیدم رو پام و جیغ کشیدم شروع کردم به گریه کردن و فحش دادن
_اسکل حروم زاده
ببین چه بلایی سرم اوردی تو از ی حیوونم پست تری فهمیدی؟ بعد ادعای خدا و پیغمبریت میشه
بسیجیه کثیف تو به چه حقی بامن رابطه برقرار کردی ها؟!

با تاسف نگاهی بهم انداخت و بی توجه رد شد
با رفتنه رضا بلند شدم و خودمو انداختم توحموم با حرص خودمو اب کشیدم
حوله ایی که مامان برام اراسته بود و تو حموم گذاشته بود برداشتم پیچیدم دوره تنم

عین خرس خوابیده بود اما من تازع دلدردم شروع شده بود

ی ذره چایی نبات درست کردم و جلو ی تلویزیون نشستم و مزه اش کردم
نمیدونم چقد طول کشید ولی بالاخره با درد خوابم برد

صبح باصدای گنگ و نامفهومی از تو اشپزخونه چشمامو باز کردم

بدنم خشک بود انقدری که حتی قدرت جابه جایی بدنمو رو مبل نداشتم
بادرد خودمو گرفتم به مبل و بیدار شدم

رضا داشت میزه صبحونه رو اماده میکرد
رفتم تو اشپزخونه که برگشت سمتمو لبخندی زد
پوزخندی زدمو با نفرت رومو ازش برگردوندم

تخم مرغ و گذاشت تو ظرف و اورد سره میز
_تا خنک نشده بخور
_خفه شو

با پوزخند نگام کرد
_اره بایدم پوزخند بزنی عزیزم
توعه ی اسکل احمق ی پست فطرته سگ صفتی فهمیدی یانه؟!

با گریه و بغض به لباس عروس خونی رو زمین افتادم اشاره کردم
_ببینش
خوب بهش دقت کن قشنگ و کامل ببین
حیوونم اینجوری به ی ادم حمله نميیکنه ؟ ها؟!

دستشو مشت کرد و کوبید رو میز که استکان هاى چایی پرت شد رو سرامیک و باصدای بدی شکست
_اه
خفه شو دیگه خفه شو حالم و بهم زدی نازنین
_بهتر به جهنم که حالتو بهم زدم اصلا قصد و نیت من همینه میخوام حالت بهم بخوره بری گمشی ولم کنی لجن کثیف

از پشت میز بلند شد و رفت تو اتاق بعده نیم ساعت اومد بیرون اماده شده بود
_پاشو بریم خونه مامانم اینا ناهار دعوتیم
_برو گمشو من باتوهیچ قبرستونی نمیام فهمیدی ؟!

باعصبانیت اومد جلو و موهام کشید از شدت درد زیاد جیغ میکشیدم و دنبالش میرفتیم
به اتاق خواب که رسیدیم موهامو ول کرد و هلم داد سمته کمد

_تا نیم ساعت دیگه اماده ایی وگرنه باصورت کبود شده میبرمت دلت نمیخواد هووت سرمست شه که؟!

_حالم ازت بهم میخوره بخدا چندش تر از تو ندیدم

مشت عصبیش و کوبید تو در
_اماده شو نازنین سگم نکن
_گمشو بیرون اسکل

7 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت سیزده”

    1. حاجی دوسش که نداره فقط نازنین هوسشو تحریک می کنه ی تتئوری هست که می گه هیچ عشقی وجود نداره همش ارضا جنسی و به نظرم خیلی منطقیه

    1. موافقم واقعا😐
      اینکه این پسره خیلی….شکی نیست ولی نازنین دیگه زنشه ولی کلااااااااا از هر مردی رو کره زمین حالمممم به هم خورد قشنگ وحشای….😤😤😤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *