اونا ک رفتن التماس وار چرخیدم سمته مامان که مبادا بگه شب اینجا بخوابیم اصلا حوصله دایی محسن و نداشتم

_مامان بریم خواهش میکنم
_نه عزیزم شب میمونیم پیش دایی و زن دايت

باعجز دستمو گذاشتم رو شکمم
_من پريودم مامان اه
میفهمی حالم خوب نیست درد دارم کلافه ام

قیافمو جمع کردم ک مامان لباش اویزون شد
_باشه گله مامان الان میریم
میرم بالا اماده شم

جووون از اولم باید همین دروغو میگفتم اصلا نمیومدم

گوشیمو دراوردم برم تلگرام ک یهو گوشیم از پشت کشیده شد
باعصبانیت برگشتم عقب ک دیدم دایی داره تلاش میکنه رمزشو بزنه

دیگه حد و مرزه خودشو شکسته بود
گوشیمو از دستش کشیدم

_درسته پدر بالا ی سرم نیست دایی
ولی من نه بدکاره ام و شما نه بابامی ک اینجوری چکم کنی
هرچی میگید میگم چشم باشه ولی این دیگه واقعا توهین بم…هنوز حرفم تموم نشده بود كه با بالا رفتن دست دايى خفه خون گرفتم

دستشو بلند كرد كه بزنه تو دهنم ک مامان اومد بینمون وایستاد
_چیکار میکنی محسن؟

اشکام رو صورتم میریختن سوئیچ ماشینمو برداشتم و بدون هیچ حرفی دویدم بیرون

مامان مدام صدام میزد و دنبالم میدویید
_وایستا مامان جان
دایی حالا ی کاری کرد توک با اخلاقش اشنایی مامانم
وایستا دورت بگردم

برگشتم سمت و جیغ زدم
_بسه مامان بسه
حالم ازش بهم میخوره به چه اجازه ایی به چه حقی دیگه جدیدا گوشیمم میگیره چک میکنه
به خاک بابا با یه ادم بدکاره ام اینجوری رفتار نمیکنن

مامان سری از رو تاسف تکون داد
_خجالت بکش نازنین
اون فقط نگرانته همین

_نگراااان مامان
اره؟!

مامان دستشو به معنا سکوت اورد بالا
_بلبلی بسه مامان
بشین بریم خونه دیروقته
توام فردا دانشگاه داری بیا سوارشو

پوزخندی زدم و عصبی به لاستیک ماشین لگد زدم

سوار ماشین شدمو صدای موزیک بردم بالا برگشتم سمته مامان با جیغ گفتم
_حرف زدی نزدیا

عصبی لا اله الی الله ایی گفت و روشو برگردوند
**

با رسیدن به خونه عین جنازه افتادم رو تخت و باهمون لباسا خوابیدم

صبح با سر و صدای زیاد از خواب بیدار شدم
_حاجی مواظب باش اونا کارتون چینی هستن نشکنن ی وقتی

گیج به اطرافم خیره شدم تازه یادم اومد اوضاع از چه قراره

ای بر خرمگس معرکه لعنت

پاشدم لباسامو عوض کردمو و ارایشمو ک از دیشب مونده بود شستم

مامان با دیدنم اومد جلو تو اتاق
_نازنین مادر
بیا ی سینی چایی ریختم ببر برای حاجی اینا

شونه ایی بالا انداختم
_عمرااااا
توفک کن ی درصد مامان
همینمم مونده بود

مامان چپ چپی نگام کرد
_بیا برو ببینم چشمم روشن
سینی رو اپنه
بدو بیااا زود

پامو کوبیدم زمین موهامو کشیدم
_اخ مامان از دست تو اخ مامان

_اومدی

باحالت گریه زارى اومدم
_اومدم اومدم

مانتو گشادمو تنم کردم و شالمو انداختم رو سرم

سینی برداشتمو رفتم بیرون
سلام کوتاهی دادم ک همه برگشتن سمتم
اصلا حس خوبی نسبت به نامزدش نداشتم یه جوری نگاهم میکرد که انگار به کشتنمم فکر میکنه

لبخنده لج درارى زدم و سینی چایی رو گرفتم جلوش

روشو برگردوند
_ممنون میل ندارم

تو دلم به درکی نثارش کردم و سینی و گرفتم جلو ی پدرشوهر ومادرشوهرش

_الهی عاقبت بخیر بشی دخترم
حاجی داشت سردرد میگرفت دستت درد نکنه

لبخندی زدم و با اکراه سینی و گرفتم جلو رضا
حتی نیم نگاهى هم بهم ننداخت پسره ى ريش بزى
نامزدش از پشت گفت
_اقا رضا چایی نمیخوره چاییش باید توش گلاب داشته باشه حتما
ممنونم

پوزخندی بهش زدم
پسره ی اسکل پلشت

برگشتم برم خونه ک با کارتونی ک جلو پام بود ثابت وایستادم
_اقا رضا اونا لباس های منن بی زحمت ببر بالا

تو دلم خندیدم و ناگهانی سینی چایی و روى اون کارتون خالی کردم

با دهنی گشاد نگام کرد
_چیکار کردی دختر اون لباسای من بود همشونو شسته بودم

پوزخندی زدم و برگشتم سمته حاج خانوم با مظلومیت تموم لب زدم
_حاج خانم بخدا پام پیچ خورد

لبخندی زد و پیشونیمو بوسید
_عب نداره دختره گل
پیش میاد

رو کرد سمته عروسش
_عب نداره مادر الان ماشین و وصل میکنیم لباساتو میشوریم

دختره ى بيچاره ى زير چادرى داشت میزد زیره گریه
خندم گرفته بود شدیدا
واسه همون بدو بدو اومدم تو خونه و خودمو پرت کردم رو مبل و یه دل سیر خندیدم
_چندش نکبت دلم خنک شد

_چیکار کردی دوباره نازنین

خندمو خوردمو صاف نشستم
_هیچی مامان

اومد جلو گوشمو با خنده پیچوند
_دیدم چه بلایی سره نامزده مردم اوردی

از ته دل خندیدم
_حقش بود مامان
ی جوری منو نگاه میکنه انگار واسه اون نامزده لکنت زبونیش دخیل بستم

_پاشو بچه
استغفرالله …… تو ک نبودی ساره زنگ زد گفت کلاس ساعت اولتون تشکیل نمیشه تو سایت دانشگاه زدن
منم گفتم پس بیا اینجا بخور با نازنین واسه کلاس های بعدی برین
اونم قبول کرد مامانشم دعوت کردم پاشو بیا کمک

با ذوق دستامو کوبیدم بهم
_مامان نگهشون دار شامم بریم بیرون باشه مامان جونم؟!

_باشه بیا چشماتو لوچ نکن واسه من

ساره نزدیک ترین دوسته من بود بعده مامانم اون تنها همدمم بود اونم باباش فوت کرده بود و ی بچه بود درست مثل خودمون
اما اون بجا دایی ی عموی گیر داشت ک گاهی باخودم میگفتم دایی اونقدرا هم ک فکر میکردم بد نیست

مامان مشغول لازانیا درست کردن شد و منم سالاد درست کردم با صدای در هردو برگشتیم سمته هم بدو بدو رفتم بیرون

ساره مثل همیشه بلند بلند صدام زد
و از همون جلو در شالشو دراورد نمیدونست مستاجر جدید اومده

سریع رفتم بیرون ک دیدم بعله
خانوم با دیدنه رضا لال شده بود
رضاهم با صورتی قرمز شده و گل انداخته سرشو انداخته بود پایین

سریع رفتم پشته ساره و شالشو انداختم رو سرش
رو پنجه پا بلند شدم و گونه ی خاله طاهره رو بوسیدم
_سلام خاله جونم
_سلام عزیزه خاله

دسته ساره رو کشیدم و بردمش تو خونه مامان اومد استقبال خاله طاهره

ساره برگشت سمتم
_نازی این اینجا چیکار میکنه؟!

پشته چشمی نازک کردمو با حرص شروع کردم به تعریف کردن همه ماجرا

ساره با چشمایی دراومده بازومو گرفت
_بدبخت شدی ک نازی
اگه بخوایی زیاد چوب لا چرخش کنی میزاره کف دسته داییت

موهامو دادم پشته گوشم
_فکر اونجاشم کردم
فقط وایستا ببین چه بلایی سرش میارم
اشغال هنوز صورتم درد میکنه

ساره نفسشو کلافه رها کرد
_خدا بخیر بگذرونه

دستشو کشوندم بردمش سمته کمد دیواری درشو باز کردمو رخت خوابا رو ریختم بیرون
به راه پله اشاره کردم
ساره با تعجب نگام کرد
_این به کجا راه داره؟
_به یکی از اتاقای اون بالا

_نگو که اون چیزی ک تو ذهنمه به همون فک کردی نازی

سرمستانه خندیدم
_دقیقا همونه ساره خانوم

_تو خری؟ پدرتو درمیاره بفهمه نازی

_به جهنم تلافی نکنم سیلی ک بهم زد و دختره مامانم نباشم

با حالت گریه برگشت سمتم
_من به خاله زهرا میگم
حرف زدن با تو فایده نداره
یاسین تو گوش خر خوندنه

_تو بیخود میکنی ساره
نبینم به مامان چیزی بگیا
قول میدم‌اتیش نسوزونم قول قول

_قولا

چشمامو با ارامش باز و بسته کردم
_قول قول

ناهارو ک خوردیم من و ساره اماده شدیم ک قرار براین شد ک خاله طاهره اینا شب اینجا بمونن

ارایش ملایمی کردیم و با پوشیدن لباس زدیم بیرون

همزمان با ما حاج خانوم هم اومد بیرون
_سلام حاج خانوم
_سلام عزیزم
_معرفی میکنم دوستم ساره

نگاهم افتاد به بالا ک عروسشون داشت نگاهم میکرد
کرمم گرفته بود
خم شدم دسته حاج خانومو بوسیدم
_ساره جون ایشونم حاج خانوم هستن
بزرگتر ما و عزیزه ما

حاج خانوم با لبخند و تحسین نگاهم کرد
_خدا ازت راضی باشه دخترم
شیره مادرت حلالت

ساره هم با حرص به تبعیت ازمن خواست دستشو ببوسه ک حاج خانوم نزاشت و پیشونیه ما دوتارو بوسید
واقعا زنه مهربونی بود صورتش خیلی نورانی بود

_جایی میرین حاج خانوم؟
من ماشین دارم
_برو گل دختر مزاحمتون نمیشم میرم از تره بار میوه بخرم و سبزی

_ن ن امکان نداره بزارم با این پا درد خودتون برید میرسونمتون

ساره دستشو گرفت کمکش کرد برد سمته ماشین
منم برگشتم سمته پنجره
دختره بد حرص خیره شده بود بما

زبونمو براش دراوردمو سرمستانه خندیدم

سوار ماشین شدمو حاج خانومو جلو تره بار پیاده کردم

پیاده ک شد ساره بازومو فشار داد
_خیلی دم بریده ایی نازی دیدم برای عروسش زبون دراوردی

_ای جیگرم حال اومد ساره
دختره ی نکبت
انید روسریشو سفت میکنه انگار میخواد خودشو خفه کنه
واسه من چشم و ابرو میاد

_از دست تو نازی

باهم خندیدیمو ماشین و تو پارکینگ دانشگاه پارک کردمو پیاده شدیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *