رضا

نازنین با اون لباسا حسابی خوشگل بود و دلبرتر و لوند تر از هروقته دیگه ایی بود

وقتی به فاطمه اون حرف و زد خیلی سعی کردم جلو خندمو بگیرم
خطبه عقد که خونده شد و جواب بله داده شد باخیال راحت قران و بستم برگشتم سمتش

بدون هیچ و حالتی نگاهم کرد که خم شدم و پیشونیشو بوسیدم همه دست زدن

طولانی خیره شد تو چشمام
چرانمیتونستم ازش بگذرم همه از اتاق عقد رفتن بیرون
طره ایی از موهای فرشدشو دادم کنار
_خوشگل شدی

دستمو پس زد
_خوشگل بودم دیگم بمن دست نزن دفعه ی اول و اخرت باشه فهمیدی؟!

زل زدم تو چشماش
_یادت که نرفته خانم؟!

چشماشو ریز کرد
_چیو
_از امروز وظیفت تمکین شوهرته
_جانم؟!

شروع کرد به خندیدن مثل دیوونه ها
_چته
_وای خیلی خنده دار بود

لپمو کشید
_چقد نمکی شدی امروز تو

دستشو گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش
پرحرارت و خشن لباشو به دندون گرفتم
هرکاری میکرد که خودشو ازم بکشه عقب نزاشتم

یهو در باز شد و فاطمه مات و مبهوت خیره ی من شد
نازنین درکسری از ثانیه خودشو کشید جلو و شروع کرد به بوسیدنم

ناخوداگاه چشمام بسته شد و کمرشو گرفتم

نازنین

باصدای جیغ فاطمه از رضا جدا شدم و خندون خیره شدم بهش
_تو.. تو …یه دختره هرزه ایی
یه دختر خرابی فهمیدی؟

با بهت خیره شدم بهش قبل از اینکه من حرفی بزنم رضا خیز برداشت سمتش و محکم زد تو دهنش

دستشو تهدید وار تکون داد
_اینو زدم که دیگه به ناموس من توهین نکنی
نازنین الان اسمش رفته تو شناسنامه من
فهمیدی فاطمه؟
دفعه ی اول و اخرت باشه

حاج خانوم اینا اومدن داخل و باتعجب بما نگاه کردن
_چیشده مادر

قبل اینکه اون دوتا حرف بزنن من پیش قدم شدم
_هیچی نشده داشتیم شوخی میکردیم

رضا لبخندی زد و فاطمه پوست لبشو باحرص جویید
همه کادوهاشونو دادن و ما تشکر کردیم قرار شد یک ماه دیگه مراسم عروسی باشه تو تالاری که خودم انتخاب میکنم

روز ها پی هم میگذشت و سعی میکردم کمتر با رضا رو در رو شم اونم زیاد پاپیچم نمیشد
با ساره هرروز تو بازار بودیم و خاله طاهره و مامانم دنبال خرید جهاز

هرچی میگفتم نمیخواد جهاز بخری چیزی نمیبرم اما گوش مامان بدهکار نبود
وقتی انقد شور و اشتیاقشو میدیدم و از خودم شرمنده میشدم بخاطره اینکه دارم همه رو فریب میدم

اما رضا انتخاب من نبود و اش دهن سوزی برای زندگی بامن نبود

باذوق به لباس عروسی که تو ویترین بود خیره شدم
_ساره ساره تروخدا نگاش کن
_واو عالیه نازی این عالی

لباسمو که پرو کردم با ذوق اومدم بیرون تا ساره ببینتم
همه برگشتن سمتم و تحسین برانگیز نگاهم کردن
_عالیه نازنین عالی
میدرخشی توش دیوونه

لباس پرنسسی خوشگلی بود
ولی روش خیلی کار شده بود قیمتش و که دیدم منصرف شدم اما بافکره اینکه حقه رضاست خریدمش

_خیلی گرون نبود نازی؟!
ارزون ترشم میتونستیم پیدا کنیما
الان کلی هم پول تالار و ارایشگاه میشه
گناه داره بنده خدا

_هیچ مهم نیست برام ساره
خداکنه منصرف شه من دوست ندارم اسمم بره تو شناسنامش مخصوصا وقتی مهمون چندصباحیه زندگیشم

_ولی نکن نازی بنده خدا ادمه بدی نیستا گناه داره
_اه سار…..

باصدای زنگ گوشیم خریدامو دادم دسته ساره و گوشیم از تو کیفم دراوردم
بادیدن شماره رضا پامو کوبیدم زمین
_این چیکار داره دیگه اه اه
_کیه
_رضا
_جواب بده ببین چی میگه

بی میل و بدون رغبت اتصال و زدم
_بله؟!
_کجایی؟!
_اومدم دنبال خرید چیه؟!
_لباست که مناسبه
_برو بابا اسکل بتوچه اخه
ها ؟!بتوچه
_بامن کلکل نکن نازنین میگم لباست مناسبه؟
_نه باشورت و سوتین اومدم بیرون فهمیدی

بادادی که زد گوشیمو از گوشم فاصله دادم
_به ناموس زهرا بدمیبینی نازنین
انقد پارودمم نزار
_اره لعنتی اره مناسبه
لعنت بتو چرا ولکن من نیستی ها
_خفه شو بگو کجایی میام دنبالت
_نمیخوام نمیام
_میگم بامن کلکل نکن نازنین

پامو کوبیدم زمین و با جیغ ادرس و بهش گفتم
ساره دلگیر نگاهم کرد
_انقد حرص نخور نازنین عیبی نداره یکمی دیگه فقط باید تحمل کنی جانه خواهر
_خسته شدم ساره خسته

رضا

از دور که دیدمش فلاشرامو زدم و کنارشون وایستادم
اول متوجه حضور من نشد ولی با تک بوقی که زدم برگشت خواست فحش بده که با دیدنم با نفرت روشو برگردوند

عصبی دستمو گذاشتم رو بوق که ساره دستشو کشید باهم اومدن توماشین نشستن
نازنین هم کناره ساره عقب نشست
_سلام اقا رضا
_سلام خوبید بانو؟!
_مرسی

نیم نگاهی به نازنین انداختم که سرش توگوشیش بود
_از قدیم گفتن جواب سلام واجبه
گفتن کوچکتری وجود داره بزرگتری وجود داره
اما…..

خیره شد توچشمام
_انگار نازنین از این قانون مستثناست
_اسمه منو تو دهنت نیار فهمیدی؟!
ازت بدم میاد

عصبی کوبیدم رو فرمون و تک خنده ایی کردم
_بالاخره رام میشی
بالاخره…..
دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره وفقط ی ذره تحمل و صبرمیخواد همین
_هه ارزو برجوانان عیب نیست

محلی بهش ندادم و شماره ی املاک و گرفتم برای خونه
_ساره خانوم اگه کاری ندارین شما رو همرا ببریم به این خانوم بد اخلاق کمک کنی
_نه من کاری ندارم حتما میام باهاتون

نازنین بداخلاق و ترش رو لب زد
_من خونه سه خوابه میخوام
_میدونم

باتعجب نگاهم کرد
_اگه داری اینکارو از رو قصد و نیت میکنی که ولت کنم کور خوندی

بعدشم زدم زیره خنده
نفسشو کلافه رها کرد و شیشه رو داد پایین

نازنین

زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بالاخره روزه عروسیم رسید

با صدای جیغ ساره کلافه نگاهش کردم
_ها چیه چته ساره
_بلند شو خودت و نگاه کن نازنین
شدی عروسک باورم نمیشه

بدون هیچ ذوق و شوقی خیره شدم به تصویرم تو ایینه
واقعا عالی کار کرده بود ولی صدحیف که دلم هیچ ذوقی نمیزد

لبخنده بی جونی زدم و زیره لب تشکری کردم
به کمک ساره لباسمو تنم کردمو شنلمو انداختم رو دوشتم تورمم درست کرد ارایشگر برام

باصدای دره ارایشگاه که عین ناقوس مرگ بود برام بدون توجه به کسی قبل از اینکه رضا بیاد تو ارایشگاه رفتم بیرون

نیم نگاهی بهش انداختم واقعا جذاب شد
تا خواست تورمو بده بالا صورتمو ببینه زدم زیره دستش
_دسته کثیفتو بمن نزن

کلافه جلوتر از من راه افتاد باصدای فیلمبردار برگشتم سمتش رضا هم برگشت
_این چه وضعشه واقعا
برگرد داخل سالن عروس خانوم زود باش

اه اه رومو ازش گرفتم و رفتم داخل سالن
تمام حرکات مسخره ایی که میگفت انجام میدادیم
ی ساعتی از وقتمون و حروم کرد تا بالاخره دست از سرمون برداشت

هرکدوم جداگونه سوار ماشین شدیم اولش خواستم عقب بشینم ولی با هشدار فیلمبردار جلو نشستم

رضا

نیم نگاهی بهش انداختم
واقعا لوند و حذاب شده بود همیشه فکرمیکردم خیلی ارایش میکنه اما باتغییر امروزش فهمیدم نه

گوشیش و دراورد و تند تند شروع به پیام دادن کرد
کلافه توپیدم بهش
_حتی توروزه عروسیتم نمیخوای دست از این بچه بازیات برداری
بنداز کنار دیگه گوشیتو
_به تو هیچ ربطی نداره فهمیدی؟!

مشت ارومی زدم رو فرمون گاهی اوقات وقتی انقدر غرق میشد تو گوشیش حس میکردم دوست پسرداره اما بازم به خودم میقبولوندم که نه اینطور نیست

بارسیدن به تالار سرشو اورد بالا و گوشیش و خاموش کرد گذاشت تو کیفش
اول من پیاده شدم و در و واسش باز کردم

دستمو گرفتم جلوش تا باکمک من پیاده شه
بی تفاوت نسبت به همه دستمو پس زد و باکمک ساره پیاده شد
لعنت خدا بر شیطون پف

به اجبار ساره دستشو دوره بازوم حلقه کرد و باهم وارد سالن شدیم
صدای دست و جیغا بلند شد اکثرا خانواده ی نازنین بودن و دوست و رفیقاش

نیم ساعتی از ورودمون میگذشت ک مامان اومد سمتم
_مامان
_جانم مامان چیشده
_یکی بیرون کارت داره رضا هرچیم میگم الان نمیشه اصرار داره ببینتت

سرمو تکون دادم و خواستم بلند شم که مامان دستشو گذاشت روشونم
_نمیشناسمش رضا از دوست و رفیقات نیست
زهرا خانومم گفت از اشنای ما نیست نرو مادر به دلم بد اومده

_نه مامان برم ببینم چی میگه
راستی فاطمه کو
_نیومده هنوز زنگ زدم گفت با مامانم اینا توراهم
_حواست باشه به نازنین چیزی نگه دوباره
_باشه مادر

دستی به کتم کشیدم و از تالار اومدم بیرون
نگاهی به اطراف انداختم و دنبال چهره ی اشنایی گشتم که باهام کار داشت به امید اینکه اشنا باشه و دوست و رفیق

خواستم برگردم داخل که دستم کشیده شد با تعجب برگشتم عقب و خیره شدم به چهره ی نااشنای روبروم
_شما؟!
_من ی دوست
_دوسته عزیزم من از مراسم عروسیم اومدم بیرون جانم؟! کاری داشتی؟!
_مراسم عروسی؟!
خیلی جالبه

بااخم نگاهش کردم
_جالبیش چیه؟!
جالبیش کجاست؟!

_به اینکه زنتو زیره خواب منه
بااین حرف کوبیدم تخت سینش
_چه گوهی خوردی؟! ها؟!
چه گوهی خوردی تو؟!

_من استاد دانشگاهشم
زن تو خانوم تو نازنین زیره خواب منه

مشتمو کوبیدم تو صورتش
_خفه شو بی ناموس خفه شو
دهن گالتو ببند حروم زاده چه گوهی میخوری ها؟!

پوزخندی زد و دست به سینه وایستاد
_مثل اینکه نفهمیدی
ی بار دیگه میگم بهت که خوب بشنویی
نازنین زیره خواب منه
میخوایی بهت بگم چندبار بالای چهار پنج بار بمن داده

مشت دوم که خورد تو صورتش پوزخندش عمیق ترشد
_پوزخند نزن حروم زاده

خواستم بزنمش که ساره از پشت کتمو کشید
_تروخدا نکن اقا رضا زشته تروخدا نکن
این استاد دانشگاهمونه نزن

_این بی ناموس میگه زیرخوابه منه
اره؟ اره ساره؟!
مگه من بی غیرتم که اینو نکشم

ساره وسط ما وایستاد و زد تخت سینش
_چی میگی تو؟ ها
میخوایی زندگیشو بهم بریزی؟ چرا دروع میگی؟!

2 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت دوازده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *