_فقط خفه شو نازنین
_خودت خفه شو فهمیدی؟
توخودت خفه شو
حقی نداری بامن اینجوری صحبت کنی احمق
توهیچ حقی نداری

پاشد اومد سمتم موهامو پیچید دوره دستش
_بیشتر از این با اعصاب و غیرت من بازی نکن
فهمیدی؟!

چشمه ی اشکم جوشید
خدا لعنتش کنه حروم زاده رو موهام داشت از ریشه کنده میشد ولی اون کورخونده بود که بهش التماس کنم
_دردت گرفته نه؟
_نه اصلا

پوزخندی زد و ولم کرد
_حیف من که دیشب تاصبح اینجا گردنم خشک شد
حیف من ک‌‌‌…..

_حیفه توچی؟!
هان؟ حیف من
حیف من که گیره تو افتادم

_دیگه بس کن میرم مرخصت کنم خسته شدم نه اعصابتو دارم نه حوصلتو
بس کن خواهشا

پاشد رفت بیرون پسره ی منگل دیوونه
دستمو با درد گذاشتم رو سرم خدا لعنتش کنه ایشالله اه

نیم ساعتی گذشت که پرستاره مسنی اومد داخل انژیوکت سرمو از دستم دراورد و رفت بیرون

از رو تخت بلند شدم لباسامو عوض کردمو بعداز مرتب کردنه موهام زدم بیرون

رضا پشتش بمن بود و مشغول گوشیش بود یواش رد شدم بدون اینکه متوجه من بشه زدم بیرون و ریز ریز خندیدم

رضا

باعصبانیت نگاهی به ساعت گوشیم انداختم
این منو دست انداخته بود ۴۵ دیقه منتظرشم هنوز نیومده بیرون
نه به اونکه پدرمو دراورده بود مرخصش کنم نه به الان پف

شروع کردم عصبی قدم زدن
پنج دقیقه ده دقیقه
دیدم نه انگار کمر به نابودی من بسته
خدایا چیکار کنم از دست این دختر

دره اتاق و که باز کردم با دیدن تخت خالی بادم خوابید
یعنی چی؟!
تخت چرا خالیه پس خودش کجاست

چندباری صدا زدم و دره سرویس بهداشتی و اتاق و باز کردم به خیال اینکه اونجاست ولی نبود که نبود

کلافه دستمو کشیدم تو موهام رفتم پیش سوپروایزر بخش
_زنم کجاست؟!

با تعجب خیره شد بهم بعدم درکمال ارامش به جیبش اشاره شد
_همسره ایشون بیا بیرون

رفتم جلو و عصبی یقشو کشیدم
_پارو دمه من نزار زنم تو اتاق نیست

هلم داد عقب
_برو بابا زن توعه از من میپرسی
_خواهش میکنم ما نامزدیم اون امانت دسته منه هرچی میگردم تو اتاق نیست

سرشو تکون داد و دنبال خودش کشیدتم
_بیا میگم دوربینارو چک کنن

خوشحال دنبالش رفتم
باورم نمیشد نازنین اینجوری منو پیچونده و رفته
مرده با لبخند برگشت سمتم
_عجب نامزده سرتقی داری داداش

عصبی پوسته لبمو جوییدم و اومدم بیرون شماره نازنین و گرفتم که گوشیش خاموش بود
به فاطمه زنگ زدم همین که برداشت بی مقدمه شروع کردم عصبانیتمو سره اون خالی کردن
_چرا دیرجواب دادی؟ ها
معلوم هست کجایی
سرت به چی گرمه

_چی میگی رضا چته؟
_نازنین اومده؟
_بله اومده مامانتم رفته پیش دخترش عیادت

باشه ایی کوتاه گفتمو گوشی و قطع کردم
حالا که با محبت رام نمیشد باید از دره دیگه ایی وارد میشدم

نازنین

اومدم خونه که مامان با دیدنم بلند شد و بوسیدتم
دقیقا همون موقع حاج خانوم اومد بیرون و شروع کرد به قربون صدقم رفتن

بامتانت رفتم جلو و دستاشو بوسیدم که نگاهه پر از نفرت فاطمه رو حس کردم
چشمکی بهش زدمو خودمو تو بغل حاج خانوم جا دادم

مامان شربت اورد و نشست کنارمون همون موقع درباز شد و رضا اومد داخل

رومو ازش گرفتم که مامانم رفت استقبالش
_مرسی مادر خیر ببینی این به فندق حساسیت داره من نمیدونم چرا میخوره هی گرفتار کردیم شمارو هم نصفه شبی

رضا با متانت سرشو تکون داد
_خواهش میکنم این چه حرفیه وظیفست

فاطمه اومد پایین
_رضا شب بریم خونه مامان اینا

رضا خواست چیزی بگه که من پریدم وسط صحبتشون
_مگ نگفتی که امروز میریم واسه خرید حلقه اقا رضا؟!

حاج خانوم سرشو تکون داد
_اره مادر برید هرچی زودتر محرم شید بهتره خیال همه هم راحتره

فاطمه با حرص پاشو کوبید زمین
_اما من به مامان اینا قول دادم رضا

حاج خانوم برگشت سمته فاطمه
_درکاره خیر حاجت هیچ استخاره نیست مادر کنسلش کن عزیزم

فاطمه پوزخندی زد رفت داخل در و کوبید بهم رضا خواست بره که حاج خانوم بلند شد
_تو بمون من میرم باهاش صحبت کن

خم شد سرمو بوسید
_ببخش فاطمه رو دست خودش نیست عزیزم تو بی اهمیت باش

_من باهاش مشکلی ندارم
اما اون همش منو به چشم ی رغیب میبینه درحالی ک اصلا اینجوری نیست
من دوسش دارم

_هزار ماشالله به این شعور شخصیتت مادر شیره مادرت حلالت

رضا

سرمو انداختم پایین و از گوشه چشمم نگاهی به نازنین انداختم

سرخوش داشت قدم میزد و راه میرفت غافل از همه جا
لبخندی زدم و کمی بهش نزدیک ترشدم
_شالتو بکش جلوتر

خیره شد توچشمام و درکمال ارامش شالشو کشید عقب تر و لبخنده لج دربیارتری زد
کلافه نفسی کشیدم و دستشو کشیدم سمته خودم
_سعی کن انقدر پارو غیرته من نزاری فهمیدی؟!
_نچ

_نشونت میدم
مچ دستش و کشیدم و بردمش تو پارک
هلش دادم تو دستشویی زنونه
_تا وقتی صورتتو نشستی که ارایشت پاک بشه و شالتو نکشیدی جلو حق بیرون اومدن از اون خراب شده رو نداری

جیغ کوتاهی کشید و پاشو کوبید زمین
_نمیام
نمیخوام توام هرغلطی دلت خواست بکن

کوتاه خندیدم و پشت دروایستادم
نیم ساعتی گذشت که نازنین اومد بیرون
درسته ارایششو پاک نکرده بود اما شالشو داده بود جلو و موهاشو کامل پوشونده

بدون توجه اومد بیرون و جلوتر از من راه افتادم
از پشت به پایین تنش نگاهی انداختم برجسته و خوشگل
اخمام رفت توهم یعنی همه مردایی که میدیدنش تحریک میشدن
اه

تاشب به خرید مشغول بودیم نازنین مدام لجبازی میکرد حرف خودشو به کرسی میشوند اما من بیخیال زیاد باهاش کلکل نمیکردم

_دیگه خسته شدم بریم

چه عجب بالاخره خانوم رضایت داد
سرمو تکون دادمو خریدای سنگینشو گرفتم دستم هرچیم گفتم باتاکسی بریم لجبازی کرد گفت نه پیاده رویی کنیم

نازنین

وارد خونه که شدیم خودمو انداختم رو مبل پاهامو مالیدم
کاش با تاکسی میومدیم اما نه بهتر
بااونهمه خرید خسته و کوفته تا اینجا پیاده راهش اوردم

لبخندی زدمو خریدامو پهن کردم وسط خونه با لذت نگاهشون کردم
مطمئن بودم کارتش خالی شده
حلقه های ساده و خوشگلی گرفتیم
مطمئنا اگر اون واقعا مرده زندگیم بود حلقه هامو مدل دیگه ایی میگرفتیم اما ذره ایی واسم ارزش نداشت

مامان با ذوق نشست همه رو دید و به به و چه چه کرد
شام دلمه درست کرده بود و همه تو حیاط دوره هم جمع شدیم
تونیک یاسی رنگ کوتاهی تنم کردم و شلوار لگ ورزشیمو پوشیدم
شال مشکی انداختم رو سرمو از خونه اومدم بیرون
همه سرا برگشت سمتم بجز فاطمه
کناره رضا نشسته بود و به سفره خیره شده بود
اگه انقد کرم نمیریخت به شوهرش کاری نداشتم اما با رفتاراش تحریکم میکرد

کناره رضا جای خالی بود اما نشستم کناره مامان و سرمو انداختم پایین
گناه داشت دختره عب نداره اونم حق داشت هرچقد که ازمن بدش بیاد

سنگینی نگاه رضا رو به خوبی حس میکردم اما سرمو نیاوردم بالا نگاهش کنم
گوشیمو دراوردمو مشغول گشتن تو تلگرام شدم

باصدای در که باشدت کوبیده میشد باترس بلند شدم رفتم سمته در
در که باز شد ساره با صورت خونی افتاد تو حیاط و از حال رفت

جیغ دلخراشی کشیدم و باگریه نشستم کنارش
_ساره ساره تروخدا بلندشد
ساره

مامان دوید سمته ساره
_الهی بمیرم برات مادر کی ترو به این روز دراورده ساره

خواستیم بریم داخل که خاله بدتر از ساره وارد حیاط شد
دیگه کم مونده بود سکته کنیم این چه سر و وضعی بود
_بدبخت شدیم زهرا

خاله طاهره پشت در سرخورد و نشست رو زمین
مامان کنارش نشست و باعجز نالید
_جون به لبم کردی طاهره
میگی چیشده یانه؟!

حاج خانوم بادوتا لیوان اب قند اومد یکیشو دلد دستم به زور به خورده ساره دادم کمی هوشیار تر شد

باکمک فاطمه بردیمش توخونه رو مبل خوابوندمش
دویدم تو اشپزخونه و پارچه نم دار کردم اوردم کشیدم رو صورتش که صدای جیغش رفت هوا

_اروم اروم دردت بجونم

فاطمه دستمال و از دستم گرفت و اروم اروم شروع کرد زخماشو تمیز کردن
_چیشده ساره
چرا اینجوری شدی دردت بجونم؟

هق هقش بلندشد
_اون عوضی اون حروم زاده میخواست با مامان تجاوز کنه
من رسیدم

_کی؟ چی میگی ساره منظورت کیه
_عموم نازی
مامانو لخت کرده بود درست سره موقع رسیدم اگه یه ثانیه دیرتر میرسیدم کارشو کرده بود

چشمامو بستم تا اشک تو چشممو نبینه
خدالعنتش کنه الهی

_باورت میشه
من تن لخت و لی دفاع مامانمو زیره عموم دیدم
خداروشکر که به موقع رسیدم
دعوام شد باعموم هم منو زد هم مامانم

_الهی بمیرم برات من
گریه نکن دردت بجونم گریه نکن
_مامانم بهتره نازنین؟
وقتی نگاهم بهش افتادم قلبم ریخت گفتم الان مامان سکته میکنه

_اره خوبه
_اگه امیرحسین بفهمه واسه همیشه قیدمو میزنه نازی
_غلط کرده
پسره ی خیره سر

فاطمه که تو سکوت بما خیره بود دستمال و گذاشت کنار
_خدابزرگه ناراحت نباش

ساره سرشو تکون داد
خواست بره بیرون که دستشو گرفتم همون موقع نگاهم افتاد به حاج خانوم و رضا که داشتن نگاهمون میکردن اما متوجه نشده بودن من دارم میبینمشون فاطمه هم ندیده بودتشون

فاطمه رو بغل کردم
_مرسی عزیزم

هلم داد عقب و پوزخندی زد انگشتشو تهدید وار اورد جلو

سعی کردم خودمو عصبانی جلوه ندم صدامو کمی اوردم بالا
_فاطمه جان من باتو هیچ مشکلی ندارم عزیزم
اما تو مشکلت بامن چیه

دستشو اورد بالا و قبل اینکه واکنشی نشون بدم مهم کوبید تو صورتم
_مشکل تویی

با بهت خیره شدم بهش
خواست سیلی دومو بزنه که رضا دستشو کشید و محکم زد زیره گوشش
قبل اینکه حرف بزنه رضا خواست دوباره بزنه که دستشو گرفتم

_عب نداره نزنش
عیبی نداره

تمام مدت همه شاهد بودن
_ماهمه چیزو دیدیم فاطمه
این چه رفتاره زشتیه؟!
خانوادت اینجوری بزرگت کردن؟
دختره بغلت کرد تشکر کرد بعد تواین رفتاره زشتو کردی

_بخدا
_خفه شو فاطمه
خودم دیدم

لبخندی زدمو کمی عقب کشیدم
_مهم نیست من ازش تشکر کردم با سبک خودم اونم جوابمو داد با سبک خودش

رفتم کناره ساره نشستمو دستشو گرفتم
رضا و فاطمه رفتن
حاج خانوم شرمسار پیش خاله طاهره و مامان وایستاد و معذرت خواهی کرد

رفتم کمک مامان خاله طاهره رو اوردم تو
کمی اب قند بهش دادم
ناراحت نشستم کنارشون خاله طاهره دستمو گرفت
_مواظب ساره باش نازنین
خیلی داغونه خیلی
_چشم خاله حتما
_امیرحسین….
_نگران امیرحسین نباش خاله

 

دوستان ادرس اینستاگرام منو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید در استوریمون اعلام میشن

 

Ali_aghapoor22

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *