رضا

صبرم دیگه داشت لبریز میشد 

هرچی دلش میخواست میگفت و زر میزد

خدایا مگ من جز یه زندگی راحت ازت چی خواستم

برگشتم سمتش و با حرص و پوزخند توپیدم بهش

_مقصر منم

منه بی غیرتم که واسه خاطره ابروت و حفظه خانوادت اومدم گرفتمت

فک نمیکردم انقد بی چشم و رو باشی 

پوزخندی زد و وسط حیاط بیمارستان دست به سینه برگشت سمتم

_ببین تو یه اوم بل هوس و بیخودی 

تو ی ذره از خودت اراده نداری 

تویی که قبل ازدواج بهت رو میدادم میخوابیدی روم 

تو دیگه حرف از ابرو و این کو*س شعرا نزن اسکل

محکم کوبیدم تو صورتش که لبش پاره شد و دندونش فرو رفت توش 

مات و مبهوت به خون ریخته شده رو لباس خیره شد

_تو چیکار کردی؟!

توبازم منو زدی؟ها؟!

از صدای جیغ نازنین مردم ریختن دورمون قبل اینکه حرفی بزنم نازنین از حال رفت

دوتا زن زیره بغلش و گرفتن و مردایی که اونجا بودن تیکه بهم انداختن و رفتن

رو نیمکت نشستم و سرمو بین دستم گرفتم

بعد از یک ساعت یکی از اون دوتا زنا اومدن سمتم و نگاهه بدی بهم انداختن

_حاشا به غیرتت 

زنت خوبه ببرتش

نفسمو کلافه رها کردم و رفتم توبیمارستان زیره بغل نازنین و گرفتم فقط تو سکوت وزنشو انداخت رومو تاخونه هیچی نگفت

به خونه که رسیدیم در و باز کردم و جسم بی جونشو بردم تو خونه

نگاهه سردی بهم انداخت و رو مبل دراز کشید

_چیزی میخوری برات بیارم؟

باصدای خش دارش غرید

_فقط گمشو بیرون که حالم داره بهم میخوره 

لگدی به گلدون بغل پام زدم

_به درک  به درک 

لیاقتت همینه 

۱۵ روز دیگه میام دنبالت بریم دادگاه

دستشو گذاشت رو گوشش و جیغ کشید

_فقط برو بیرون

نازنین

۱۵ زور بعد

نگاهی به چشمای  قرمزم انداختم و تو ایینه دستی به موهام کشیدم

بی حوصله دم اسبی بستمشو نشستم رو تخت

دیشب رضا پیام داده بود که امروز میاد دنبالم

پوزخندی زدمو باحرص گوشی و پرت کردم رو تخت

از لج رضا پاشدم ارایش غلیظ کردم و رژلب قرمزمو مالیدم

شلوار تنگ قد۹۰ و پام کردم و مانتو کتی کرم رنگمو پوشیدم و شال طوسی انداختم روسرم 

نگاهه رضایتمندی تو اینه به خودم انداختم و بعد از چک مدارکم از خونه زدم بیرون

خودم ادرس دادگاه و بلد بودم تاکسی ک وایستاد سوار ماشین شدم و بدون هیچ خبردادنی به رضا خودم رفتم

تو ماشین هرچقد بهم زنگ با لبخنده ملیح رد تماس دادم و گوشیمو خاموش کردم

تو دادگاه گوشی و تحویل دادم و بعد از کارای دادگاه منتظر شدم تا رضا بیاد

از در که اومد تو توقع نداشت منو ببینه با اخم اومد سمتم

_چرا گوشیتو خاموش کردی ها؟! 

چرا جواب ندادی ها؟! 

مگ بهت نگفتم وایسا باهم بریم؟! 

تو واقعا نمیفهمی یا خودتو میزنی به نفهمی نازنین

لبخنده لج دربیاری زدم

_اولا نازنین  نه و نازنین خانوم 

دوما به توچه؟! ها؟! 

هیچ کاره ی منی دلیلی نداره که من وایستم باتو بیام 

تازه که متوجه لباسای تنم شد با لحنی وحشتناک اومد سمتم

_اول بزار طلاق بگیری بعد هرزه بازی و شروع کن

بی اختیار چنان کوبیدم تو صورتم که رد دستم رو صورتش موند

_تو غیرت نداری ؟! ها؟!

ی قدم رفت عقب و باتعجب نگاهم کرد تا خواست چیزی بگه نوبت ما شد و رفتیم داخل

رضا

توقع نداشتم با اون ارایش و با اون سر و وضع اراسته ببینمش

چقد خوش خیال بودم که فکر میکردم الان با حال و اوضاع داغون جلوم ظاهر میشه

باصدای قاضی به خودم اومدم

_طلاق توافقی دیگه؟! 

نیم نگاهی به نازنین انداختم که دیدم درکمال ارامش پاشو تکون میده و ادامس میجوعه

باحرص و قاطع لبخند زدم 

_بله توافقی

نازنین هم سری تکون داد و با لبخنده لوندی گفت بله

قاضی سرشو تکون داد و بعده ی سری صحبت ها و امضا ها بالاخره بر طلاق و بهمون داد و قرار بر این شد بریم محضر

قبل اینکه حرفی زده بشه از جام بلند شدمو بعده امضا به دادخواست اومدم بیرون

نازنین هم بعد از چند دقيقه پشت سره من اومد بیرون خواستم برم که دستمو کشید و حلقه رو پرت کرد تو صورتم

بعدشم دست به سینه پوزخندی زد

_حالا گمشو

عصبی فقط خیره شدم بهش بدون اینکه حرفی بزنم

پوزخندی زد و جلوتر از من رفت بیرون

وقتی رفتم بیرون فاطمه لبخند زنان اومد سمتم و بدون هیچ عبایی گونمو بوسید

_اخیش

بالاخره تموم شد سایه شومش از زندگیم رفت بیرون

لحظه ایی بعد نازنین با ماشین باسرعت از بغلمون رد شد

نه حوصله خودمو داشتم نه فاطمه رو 

سرمست و خوشحال کنارم راه میومد و از قضیه  بوجود اومده به شدت خوشحال بود

با دست هاى لرزونم كليد رو توى قفل چرخوندم ..

با پشت دست اشكامو پاك كردم و درو كه گير داشت رو هول دادم و وارد خونه شدم…

نگاه عميقى به خونه انداختم و همونطور كه با صداى بلند گريه ميكردم وارد اتاق خواب شدم و شروع كردم به جمع كردنه وسايلم

بعد از جمع كردنه وسايلم و جاى دادنشون داخل چمدون نگاهى به دور تا دور اتاق انداختم ..

حالا ميفهمم كه من چقدر اين اتاقو اين خونه رو اين ازدواج رو چقدر دوست داشتم!!

كاش ميتونستم همه چيزو به حالت اولش برگردونم كاش ميتونستم به رضا بگم كه بعد از اون بوسه و يكى شدنمون مهرش به دلم نشست و من فقط با لجبازى و غرور بى خودى همه چيزو خراب كردم!!!

كاش ميتونستم بهش بگم با ديدنه اون عكس تاچه حد حالم بد شد اما نه ميدونستم كه اگه بگمم رضا حرفم و باور نميكنه  و فكر ميكنه دارم دست پيشو ميگيرم تا پس نيفتم هرچند كه من از همه چيز پس افتادم از زندگيم ايندم ازدواجم از همه چيز من پس افتادم…

زيپ چمدونم رو بستم با خشم دستشو كشيدم بيرون و دنبال خودم حركتش دادم به سمت اتاق خواب رضا …

به دره اتاق كه رسيدم با گريه چشمامو محكم روى هم فشار دادمو درو باز كردم …

با ديدنه  قاب عكس عروسى مون كه روى عسلى كنار تخت رضا گذاشته بود..

قلبم فشرده شد .. و با ياد اورى چهره عصبانى رضا موقع گرفتن عكس عزوسى مون لبخند تلخى نشست روى لبام..

با دست هاى بى جونم قاب عكس و يكى از تيشرت هاى رضارو برداشتم و همرا خودم بردم پايين ….

بیخیال و کلافه نگاهی به ساعت انداختم دوساعت دیگ نوبت محضر داشتیم

پوزخندی زدم و باصدای شکمم رفتم سمته اشپزخونه 

بی میل و رغبت کتلتی ک درست کرده بودم از تو ظرف دربسته ی یخچال برداشتم و ی لقمه ازش خوردم 

نگاهه اخرمو به خونه انداختم و زنگ زدم به اژانس با صدای بوق اژانس رفتم بیرون و ادرس محضر و بهش دادم 

همزمان بامن فاطمه و رضا و باهم پیاده شدن

فاطمه قیافه خوشحالی داشت و از خوشحالی توپوست خودش نمیگنجید

اما رضا خیلی ریلکس و اوکی سریعتر از من وارد محضر شد

به درک

لبخندی رو لبام نشوندم و وارد محضر شدم

رضا:

با صداى كوبنده محضردار كه داشت براى امضاى طلاق صدام ميزد به خودم اومدم و چشم از زمين گرفتم و از روى صندلى بلند شدم…

چقدر احساس ناتوانى ميكردم ..چقدر يه بلند شدنه ساده برام سخت شده بود چقدر همه چيز برام سخته دشوار شده بود!!

كاش هيچوقت خدا نازنين رو سر راه من قرار نميداد ..منه بچه سر راهيه مومن و به قول نازنين امل منو چه به عاشق دختره شاه پريون شدن!!

تابه اين سن رسيدم هيچوقت ياد نداشتم كه از خدا گله و شكايتى بكنم ايمانم به خدا انقدر قوى بود كه بدونم هر اتفاقى هر چيزى كه برام اتفاق ميفته حكمته….الان چى ؟!باورم نميشه دارم خدارو سرزنش ميكنم مگه من كيم !؟چيم!؟

من فكر ميكردم ميتونم بعد ازدواجمون نازنين رو عاشق خودم بكنم اما نميدونستم خودم جا ميزنم!!

كاش منه احمق صندوق رو تو اقاق نميزاشتم كاش اون دفترو نازنين نميخونيد كاش انقدر جلوش خار و خفيف نميشدم….

كاش دركم ميكرد كاش مى پذيرفتم…كاش سره راهى بودنم و نميكوبيد توى صورتم..كاش اون طفل معصوم به دست من و نازنين كشته نميشد!!

بخاطره من خودخاه يه طفل معصوم اين وسط از بين رفت!!

نگاه كوتاهى به دفتر دار انداختم و خودكارو تو دستم محكم فشردم نميدونم چرا دست و دلم به اين كار نميرفت…من داشتم چيكار ميكردم من ميخواستم پاى برگه نابودى خودمو امضا كنم؟!

اروم برگشتم و نگاه عميقى به نازنين كه چشماش ميخكوب خودكار تو دستم بود كردم

با صداى محضر دار كه رضا رو براى امضاى طلاق صدا زد نفس تو سينه ام حبس شد

نيم نگاهى به چهره خندون فاطمه انداختم و پوزخندى زدم!!

 باورم نميشه يه ادم انقدر ميتونه پست و كثيف باشه!

همونطور كه مردمك چشمام دودو ميزد روى خودكار توى دست رضا مدام از خودم نشگون ميگرفتم تا نزنم زيره گريه و بيشتر از اين خورد نشم..

فاطمه لبخند دندون نمايي زد و روبه رضا گفت:

_رضا عزيزم منتظر چى هستى امضا كن .. 

+خانوم محترم لطفا سكوت رو رعايت كنيد!

با جمله كوبنده محضر دار فاطمه زبون به دهن گرفت!

با بالا رفتن دست رضا براى امضاى طلاق رومو برگردوندم و چشمامو محكم روى هم فشار دادم !!

+خانم محترم شماهم براى امضا تشريف بياريد پاى ميز

با صداى محضر دار چشمامو به ارومى باز كردم و با ديدنه چشماى اشك الود رضا فهميدم كه امضارو كرده و تموم شده..

برق اشك رو كه توى چشماى معصومش ديدم دلم لرزيد..

_حالا ديگه يه حرومزاده سر راهى تو زندگيت نيست..و ديگه با خيال راحت ميتونى به زندگىت ادامه بدى… هيچوقت برات آرزوى خوشبختى نميكنم چون لياقتشو ندارى..يه روز تقاص تمام كاراتو پس ميدى هيچى از چشم خدا دور نميمونه..مطمئن باش

با تموم شدنه حرفاى رضا دستى به گونه هاى خيسم كشيدم و از روى صندلى بلند شدم و رفتم ايستادم روبه روش و زل زدم توى چشماى اشك الودش و با صداى كه از فرت بغض ميلرزيد گفتم:

+براى توهم اميدوارم همينطور باشه ديگه يه دختر بى بندو بار تو زندگيت نيست كه عقده هاى دلتو سرش خالى كنى! ديگه يه احمق تو زندگيت نيست كه هروقت دلت خواست بزنى سياه و كبودش كنى!تو حتى به بچمون هم رحم نكردى به اينجاش كه رسيدم گريه امونم نداد..

 و جلوى چشماى متعجب رضا بعد از امضاى طلاق نگاه نفرت انگيزى به فاطمه كه با لبخند نزاره گر بود انداختم و با قدم هاى سريع از محضر زدم بيرون 

باورم نميشد از رضا طلاق گرفتم حتى اسم طلاقو كه تكرار ميكردم قلبم ميسوخت..

حالا من بدون اون چيكار كنم،مگه من ارزوم اين  نبود كه يه روزى از شر رضا خلاص بشم پس چرا الان احساس ميكنم قلبم،روحم جسمم همش ماله اونه!!

يه بچه بسيجى بدون اينكه خودم بخوام شد تمام زندگيم..اما چرا انقدر دير متوجه اين موضوع شدم…

با گريه دستمو جلوى اولين تاكسى تكون دادم و سوار شدم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *