بعد از دادنه ادرس خونه گلاره به راننده  دستمو گرفتم جلوى دهنم و به حال خودم زار زدم !

اصلا برام مهم نبود كه چقدر جلوى يه غريبه حقير به نظر ميرسم احساس ميكردم هيچ چيز جز رضا برام مهم نبود!!

كاش بچمو از دست نميدادم كه رضارو از دست بدم..

من الان يه زن بيوه ام باورم نميشه با اين سن كم ازدواج كردم و  تو اين سن طلاق گرفتم..

چ جمله ترسناكى طلاق طلاق طلاق!!

با حسرت دستم و اروم و نوازش وارانه كشيدم روى شكمم ..بخاطره حماقت هاى منو اون بچه بسيجيه احمق يه موجود زنده از بين رفت!!

متاسفم مامانى كه نتونستم جلوى زبونم و بگيرم تا اعصاب اون باباى عوضيت خورد نشه!!

به خونه ى گلاره اينا كه رسيدم پول تاكسى رو حساب كردم و از ماشين پياده شدم..

زنگ در رو فشردم و منتظر موندم تا درو باز كنن سرمو انداخته بودم پايين و داشتم بى صدا اشك ميريختم كه در باز شد و چهره به خون نشسته دايى حامد و مامان جلوى در نمايان شد و گلاره كه با نگرانى زل زده بود به من ..

با سيلى برق اساى كه توى صورتم زده شد تعادلم و از دست دادم و نقش بر زمين شدم!!

با لگدى كه داىى توى پهلوم زد بى حال شدم و كم كم چشمام رفت روبه سياهى

_دختره ى خير سر ابرو برامون نذاشته

رفته طلاق گرفته..طلاق…اونم تو خانواده ما كه طلاق رو براى يه زن ننگ ميدونن!

با صداى دايى حامد و مامان كه داشتن يواش باهم حرف ميزدن چشمامو به ارومى از هم باز كردم

_خواهر من بفرستش بره ..بره شمال خونه خاله نيره همونجا زندگى كنه تا دهن مردم كه بسته شد بعد يكى دو سال برميگرده و همونجاهم به درسش برسه

+نه حامد من نميتونم بچم و تو اين وضعيت رها كنم بخاطره حرف مردم!!

_حرف مردم تو ايندش ازدواجش همه چيزش تاثير ميزاره !

تكونى به خودم دادم كه درد تاقت فرساى پيچيد توى پهلوم و جيغ خفيفى كشيدم

مامان كه با صداى جيغ من به خوش اومده باشه با دست پاچگى به سمتم اومد و محكم بغلم كرد!!

چقدر دوست داشتم اين اغوش مادرونه در حالى كه صدام از بغض ميلرزيد زدم زيره گريه و با صداى كه شنيدنش براى خودم هم سخت بود گفتم:

_مامان من شوهرم و دوست دارم.م..من..نم..خواستم …طلاق…بگيرم!

مامان به ارومى دستشو نوازش وارانه كشيد روى كمرم و با صداى كه سعى داشت دايي نشنوه گفت:

+مادر اگه اونم همونقدرى كه تو دوسش دارى و عاشقشى اونم همونقدر تورو بخوات دوباره برا به دست اوردنت پا پيش ميزاره

_نه مامان من دل اونو شكستم..او..اون..هيچوقت منو نميبخشه..

با صداى دايى حامد مامان ازم جدا شد

+اماده شيد بريم ..مزاحم مردمم شديم بخاطره دختره خود مختارت!!

به سره كوچه كه رسيديم با ديدن ماشين اسباب كشى بدنم شروع كرد به لرزيدن به دره خونه كه رسيديم سريع از ماشين پياده شدم..

با ديدن خونه رضا اينا كه درش باز بود و چنتا كارگر داشتن وسيله هارو جابه جا ميكردن قلبم فشرده شد طورى كه انگار يكى قلبم و تو دست گرفته و داره با تمام قوا فشارش ميده!

با كشيدن دستم توسط مامان چشم از خونشون گرفتم و با ناتوانى نگاهمو دوختم تو صورت مامان!

كاش يكى كمكم ميكرد اما براى يه زن طلاق گرفته هيچ كس نميتونه كارى كنه،يه زن طلاق گرفته حتى ادمم ديگه حساب نميشه 

فقط يه سوژه حساب ميشه براى زناى دهن لق فاميل كه بگن اگه زن درستى بود طلاقش نميدادن!!!

_عزيز مادر دنيا كه به آخر نرسيده بالاخره اين روزاهم تمام ميشه ميگذره ..

چقدر مامان دلش خوش بود انگار خودش رو زده بود به نفهمى اين روزا چطور ميگذرن انگار بدبختى ادم ميگذره ميره!

چشم از مامان گرفتم و دستى به خاك هاى مانتوم كشيدم و سرمو برگردوندم و ديدم كه دايى رفته!

خيلى تو اين وضع و اوضاع به نبودنش احتياج داشتم كاش هيچوقت نباشتش ، اون بود كه منو بدبخت كرد .. اونم بخاطره حرف مردم!

مردم كجان الان تو بدبختى من حضور داشتن؟!وقتى بچم مرد وقتى رضا بهم خيانت كرد وقتى طلاقم داد مردم كجا بودن تا دلداريم بدن !!

پوزخندى به ماشين اساس برى كه پر از اسباب بود زدم و مامان درو باز كرد و با قدم هاى بى جونم وارد خونه شدم!!

+مادر بيا بشين رو تخت كارت دارم!

همونطور كه دكمه هاى مانتوم و باز ميكردم رفتم نشستم روى تخت كنار مامان!و چشم دوختم به دهن مامان…

+ببين دخترم من تصميم دارم هرچى تهران داريم بفروشيم بريم شمال زندگى كنيم پيش خاله نيره و ويلاى كه از بابات بهت رسيده دست نخورده و تر و تميزه همونجا هم ميتونى به درس و مشقت برسى و از خاطرات بد گذشته هم دور ميمونى..

من ديگه دلبستگى توى تهران ندارم بخاطره خوشحالى مامان هم شده بايد ميرفتم شمال من بايد رضارو همينجا تو همين شهره پر از دود و دم به خاك ميسپردم و از اينجا براى هميشه ميرفتم!!

لبخندى به چهره غم گرفته مامان زدم و به ارومى سرمو به نشونه موافقت تكون دادم كه مامان بغلم مرد و محكم منو به خودش فشرد..

با صداى زنگ در حياط سريع از هم جدا شديم و مامان رفت تا درو باز كنه..

با صداى سلام و عليك مادر پدر رضا شروع كردم به بستن دكمه هاى مانتوم كه همون وقت اومدن داخل و حاج خانوم با ديدن من به سمتم اومد و بدون هيچ حرفى بغلم كرد..

سرمو گذاشتم روى شونش و مثل بچه اى بى پناه شروع كردم به گريه كردن

بعد از دقايقى كه تو همون حالت مونديم حاج خانم منو از خودش جدا كرد و با صداى كه سعى داشت لرزشش رو كنترل كنه گفت:

+دخترم اميدوارم مارو حلال كنى پسر من لياقت جواهرى مثل تورو نداشت من تورو مثل دختره نداشته خودم ميدونستم ..

لبخند تلخى زدم و درحالى كه با پشت دست اشكام و پاك ميكردم دستاى حاج خانوم و توى دست گرفتم و فشردم..

_من از شما هيچ گله و شكايتى توى دلم ندارم شما بهترين مادر شوهر دنيا بوديد براى من و من هميشه به يادتون هستم..

بعد از رفتنه پدر مادر رضا نشستم روى زمين و به حال خودم زار زدم صداى دور شدنه ماشينشونو كه ميشنيدم جيگرم اتيش ميگرفت..

احساس ميكردم عزيزانى رو از دست دادم كه برابر با تموم زندگيم بودن!احساس ميكردم با رفتنشون همه چيزمو با خودشون بردن!!

حتى مامان هم نميتونست ارومم كنه و مدام خودشو دايى رو نفرين ميكرد كه باعث و بانى تمام اين بدبختى هاى من اونا بودن..

….رضا:

نشسته بودم روى زمين و زانوهامو محكم بغل كرده بودم همش چشماى غمگين و گريون نازنين جلوى نظرم بود و حتى يك لحضه هم نميتونستم بى خيال معصوميت اون چشما بشم ..

نميدونم من خيالاتى شدم يا واقعيت داشت اما من به وضوح برق عشق رو توى نگاه نازنين ديدم ..

اما بعد از دقايقى به خيالات خودم پوزخند ميزدم و با خودم ميگفتم اين يه اشتباهه يه توهمه مگه ادمى كه دل نداره ميتونه عاشق بشه و معنى عشق و علاقه رو درك كنه!!

چنتا مشت پى در پى توى سرم كه داشت از درد منفجر ميشد زدم و از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم..

وارد اتاق كه شدم با ديدنه جاى خاليه قاب عكس عروسيمون با كنجكاوى شروع كردم به گشتن اتاق اما انگار قاب عكس اب شده بود ..

باورم نميشه نازنين قاب عكس رو برده باشه اون كه از من متنفر بود با لبخندى كه اومد روى لبام سريع جمعش كردم و جاشو به يه اخم بزرگ دادم!!!

ما ديگه به ته خط رسيديم ته ته تهش ..

سرمو گذاشتم لبه تخت و به چشمام اجازه دادم تا هرچقدر دلشون ميخوات ببارن براى اخرين بار براهميشه ..چون هيچوقت ديگه به چشمام اجازه گريه كردن براى يه ادم بى ارزش رو نميدم!

از امروز به بعد نازنين رو براى هميشه توى قلبم دفنش ميكنم و روش بتن ميريزم!

سرمو اوردم بالا و نگاهى به نوشته روى در انداختم كه روش توسط نازنين نوشته بود(اسكل)شايدم اون راست ميگفت كه من اسكلم اگه اسكل نبودم دل به يه سنگ نميدادم!!از روى زمين بلند شدم و درحالى كه اشك جلوى ديدمو تار كرده بود نوشته روى درو با لبه استين پيراهنم پاك كردم..

همه چىو پاك ميكنم هرچيزى ازت مونده رو پاك ميكنم!

از اتاق خودم خارج شدم و به سمت اتاق نازنين رفتم و درش رو به ارومى باز كردن !!

با باز شدن دره اتاق بوش روحمو نوازش كرد و انگار جون تازه اى گرفته بودم..

نگاهمو سرتا سر اتاق كه اثرى از وسايل نازنين نبود چرخوندم و رفتم دراز كشيدم رو تختش و محكم بالشتشو بغل كردم و با صداى بلند زدم زيره گريه..

همچين دخترى ارزشش رو داشت كه بتونه يه مردو از پا در بياره؟!خدايا دارى بامن چيكار ميكنى ؟!

دکمه ضبط کنار تخت و زدم و دوتا دستمو حائل صورتم کردم و به گریه ام ادامه دادم..

دیروز پیشم،در میان بازوانم بودی

بغلم میکردی و بو و بوسه میکردی

دوسم داری و همش دلتنگمی میگفتی

اما الان چرا برام یه غریبه ای

واسه فراموش کردنت،تمام عمرم کافیه

بگم برگرد،برخلافت دنیا برمیگرده

غرورم آنقدر دشمن عشقمه که

دوباره برگرد،دوسم داشته باش،نمیتونم که بگم برگرد.

همونطور كه داشتم با چشم هاى اشك الودم به خونه كه خالى از هر وسيله اى بود نگاه ميكردم دوست داشتم خودم و تيكه تيكه كنم!

از غم بزرگى كه حتى خونه رو هم فرا گرفته بود و احساس ميكردم در و ديوار ها دارن بهم ميتوپن و سرزنشم ميكنن!!

دسته ساك دستيمو بين انگشتام فشردم و سعى كردم به اعصابم مسلط باشم!!

با صداى مامان كه براى رفتن صدام ميكرد به خودم اومدم و چشم از خونه گرفتم و همراه مامان سوار ماشين دايى شديم….

داىى همونطور كه براى ماشين اسباب برى راهنما ميزد حركت كرد و ماشين اسباب برى هم پشت سرما شروع به حركت كرد…

چشمامو به صندلى ماشين تكيه دادم و شروع كردم به بى صدا اشك ريختن..

من از اينجا ميرم..ميرم و ديگه هم هيچوقت به اين شهر غم گرفته برنميگردم…

دوست داشتم به جايى ميرفتم كه نه كسى منو ميشناخت و نه من كسى رو ميشناختم..

واسه ادم ترك شده اى مثل من اين ميتونست از هر چيز ديگه اى بهتر باشه!!

با نفرت نگاهمو بين دايى و مامان چرخوندم و هندزفريمو گذاشتم توى گوشم و خودم سپردم به اهنگ های غمگینی که این اواخر همش بهشون گ وش میدادم..

بعضی چیزا هست که قابل بخشش نیست

عشق با اهانت نمی تونه در یک خانه زندگی کنه

مثل یک چاقو تمام وابستگیهامون رو بریدی

بگو کسی که از پرتگاه پریده آیا می تونه برگرده؟

بگو اونی که بالهاش از 40جا بریده شده میتونه پرواز کنه؟

بگو از این عشق چی باقی مونده؟

چه مقدار از این کاری که کردی میتونه در عشق تعریف بشه؟

فراموشم کن همون طور که فراموشت کردم

فراموشم کن که به کسی که کنارته خیانت نکنی

اونی که میره میبازه”رفتی و باختی

حتی به شهر نزدیک من هم نزدیک نشو.

پسر شیطون

2 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و یک”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *