رضا

لعنتی لعنتی 

نباید اینجوری میشد 

لعنت به این شانس

تکیه دادم به کاپوت ماشین و شقیقه هامو مالیدم 

گوشیم زنگ خورد که با عصبانیت درش اوردم از جیبم

جواب دادم 

_بله

_سلام رضا خسته نباشی 

دست کشیدم توموهام

_بنال فاطمه ها؟!

صدای نفس های عصبانیش میومد اما درنهایت خودشو کنترل کرد

_کی میایی؟!

_به توچه اخه؟! کی بهت توضیح دادم من کی میام کی میرم؟! 

_باید صحبت کنیم رضا امروز بابا اومده بود اینجا

_باز چیشده؟! 

_بیا بهت میگم

گوشی و قطع کردم و نشستم تو ماشین

شماره مصطفی رو گرفتم که صدای ارومش اومد

_جان داداش

_مصطفی میتونی حرف بزنی

 

_اره چیشده؟!

_میخوام ی دانشجورو از درسات حذف کنی

_اوکی کی؟! 

_نازنین….

_شرمنده رضا جان 

اخم کردم و عصبی

 غریدم

_چرا شرمنده؟!

_من اون دختر و حذف نمیکنم

_واسه چی؟!

_دلیلی نداره حذفش کنم اخه؟!

_الان هرکی دیگه بود حذفش میکردی که مصطفی

اینو گفتم و گوشی و قطع کردم

گوشى رو كه قطع كردم با عصبانيت فريادى كشيدم و گوشى رو پرت كردم روى صندلى جلو و با بغص سرمو گذاشتم روى فرمون ماشين..

هيچ چيز براى يه مرد سخت تر از اين نيست كه با غيرتش بازى بشه احساس ميكردم  يكى پاشو گذاشته روى گلوم و داره محكم فشار ميده ..

انقدر خر نيستم كه ندونم مصطفى از نازنين خوشش اومده اينو از برق چشماش به راحتى خوندم .. من يه مردم و هم جنس خودمو خوب ميشناسم!!

سرمو از روى فرمون برداشتم و سعى كردم كمى به اعصاب خودم مسلط بشم..

چنتا نفس عميق كشيدم و كمى كه اروم گرفتم ماشين رو به حركت در اوردم..

نازنين:

چشمامو اروم باز كردم و سعى كردم موقعيت خودمو پيدا كنم ..

با ديدنه ساره كه پشتش به من بود و مشغول حرف زدن با پرستار بود لبخندى از روى درد زدم ..

من به جز ساره هيچ كس و نداشتم و ندارم موقعى كه مادرم و داييم زندگيمو نابود كردن ساره مثل كوه پشتم بود و هيچوقت تنهام نذاشت اون واقعا مثل فرشته نجات بود برام در همه حال..

با سوزشى كه توى دستم پيچيد اهى از روى درد كشيدم كه با صداى من ساره با نگرانى به سمتم اومد و درحالى كه دست پانسمان شدمو توى دستاى سردش ميگرفت با لرزشى كه توى صداش بود گفت:

+خوبى عزيزم درد دارى؟

در حالى كه روم و ازش ميگرفتم با پوزخند گفتم:

+كار من خيلى وقته كه از درد هاى كوچيك گذشته من الان يه درد خيلى بزرگ دارم انقدر بزرگ كه ديگه  از درداى كوچيك دردم نميگيره چون ميدونم فرداش يه درد بزرگتر دارم و بايد خودم و براش اماده كنم!!

با نوازش هاى دست هاى ساره اروم اشكام ميومدن پايين و با جون گرفتنه چهره رضا كه حالا ديگه خبرى از اون بچه بسيجيه پاك و معصوم نبود !!اشكام با سرعت بيشترى گونه هامو خيس ميكردن..

اگر ميدونستم با رفتن من از زندگيش انقدر پيشرفت ميكنه خيلى زود تر گورمو گم ميكردم خيلى زودتر از اونچه كه فكرشو بكنه !

كاش هيچوقت اينطورى برام نقش يه عاشق دلباخته رو بازى نميكرد و منو به خودش وابسته نميكرد…من فقط براش يه هوس زود گذر بودم و بس..اون الان زندگى خودشو داره يه زندگيه شاد و موفق لابد بچه هم داره يكى يا شايد دوتا اما م..من چى زندگيه خودمو تباه كردم با گريه كردن هاى مداوم و غصه خوردن هاى بى دليل براى يه ادم دم به دمى!!

با صداى ساره كه سعى داشت زياد خشمشو نشون نده از فكر اومدم بيرون…

_نازى تاكى ميخواى اينطورى به زندگيت ادامه بدى؟!

ها؟؟!!اونو ديدى؟ از كجا رسيده به كجا؟يه بچه بسيجيه به قول خودت منگل الان شده استاد دانشگاه و از اون تيپ و ظاهر هيچى نمونده تو شدى زير دست اون!!

تاكى ميخواى اينجورى ادامه بدى توهم بايد به خودت بياى و مثل رضا پيشرفت بكنى نه پس رفت..

بخاطره يه ازدواج مزخرف زندگى خودتو سياه كردى براى چى؟ براى كى؟ببين اون بدون تو چقدر خوشبخه…تو بايد سعى كنى دوباره از يكى خوشت بياد و ازدواج كنى تشكيل خانواده بدى از نظره خوشگلى و از نظر تحصيلات و و و و هيچى كه كم ندارى اخه تو چيت از اون ادمه لاشى كم تره؟!!

با تمام شدنه حرفاى ساره رومو برگردوندم طرفش و زل زدم به صورت سرخ از عصبانيتش ساره راست ميگفت من تاكى ميتونستم با گريه كردن و غصه خوردن زندگيمو نابود كنم منم بايد مثل اون زندگيمو بسازم!!

لبخندى به ساره كه داشت با خشم نگام ميكرد زدمو در حالى كه با پشت دست هاى پانسمان شدم اشكامو پاك ميكردم با اطمينان چشمامو رو هم فشار دادم و گفتم:

_از اين به بعد يه نازنين ديگه ميشم كسى كه تمام سعيشو ميكنه تا خوشبخت ترين بشه!

ساره كه انتظار همچين حرفاى رو از جانب من نداشت با خوشحالى باور نكردنى محكم بغلم كرد و مدام پشت سره هم تكرار ميكرد :

+ايول ايول رفيق خودمى.

با صداى زنگ الارم گوشيم دستمو محكم روى چشمام فشار دادم و خميازه ى بلند بالاى كشيدم و صداى گوشيمو كه مثل ناقوس مرگ ميموند رو قطع كردم..

در حالى كه از روى تخت بلند ميشدم شورتك صورتى رنگم و مرتب كردم..

با قدم هاى خرامان خرامان به سمت ميز لوازم ارايشم رفتم و روبه روى اينه قرار گرفتم..

با ديدن خودم توى اينه سوتى زدم و خنده بلندى سر دادم..

موهاى طلايى رنگمو كه تا پايين باسنم ميرسيدن و مرتب كردم و نگاه عميقى به اندام بى نقصم انداختم !

به سمت سرويس بهداشتى رفتم و بعد از شستن دست و صورتم روبه روى اينه قرار گرفتم و شروع كردم به ارايش كردن..

هيچوقت ديگه نميزارم بهم بد بگذره از اين به بعد به رضا نشون ميدم كه منم ميتونم مثل اون يه ادم خوش گذرونو بى خيال باشم..

رژ لب البالوى رنگم و با حرس محكم روى لبام كشيدم كه سوزش لبم و حس كردم!!

شلوار جين قد نودم و پوشيدم و يه مانتو كوتاه سفيد كه بخاطره كوتاهيش زياد ازش استفاده نميكردم و پوشيدم..

همونطور كه موهامو از زيره مغنعه مياوردم بيرون روبه اينه گفتم:

_يه دختر شيطون در بدترين شرايط هم نبايد اون جنس خبيصشو از ياد ببره بالاخره يه روز براى سوزوندن ادماى بى لياقت لازمه كه اين مدلى باشى!!

با صداى زنگ در كولمو برداشتمو از اتاق زدم بيرون 

ميدونستم اگر يكم دير تر برم دم در ساره اب روغن قاطى ميكنه!!

به دره كلاس كه رسيديم دست ساره رو كه تو دستم بود اروم فشردم و سعى كردم به خوبى توى نقش خودم فرو برم!

+نازنين خواهش ميكنم به اعصاب خودت مسلط باش و سعى كن اگر از درون دارى اتيش هم ميگيرى بيرونتو حفظ كنى حداقل جلوى بغيه مخصوصا رضا تورى وانمود كن كه انگار وجود نداره تنها كسى كه ميتونه بهت كمك كنه فقط خودتى نازنين من مطمئنم كه تو از پسش بر مياى !!

با حرفاى ساره يه ارامش قشنگى سرتاسر وجودم و گرفت و همونطور كه سعى در اروم كردن خودم بودم نگاهى به چهره ارامش بخشش انداختم و اروم گفتم:

_من خوبم نگران نباش سعى ميكنم ادم حسابش نكنم!!

ساره كه از جانب من خيالش راحت شده بود خنده اى كرد و دره كلاس رو باز كرد..

بلافاصله بعد از باز شدن در كلاس با صورت برافوخته و فوق العاده عصبانيه رضا روبه رو شديم.. كه بعد از باز شدنه در با عصبانيت چشم دوخته بود به منو ساره!!

با صداى رضا كه از خشم  ميلرزيد تمام بچه هاى كلاس با رنگ و روى پريده زل زده بودن به دره كلاس

_خانم محترم مگه بنده سرى قبل بهتون نگفتم  ديگه حق نداريد توى كلاس هاى من شركت كنيد؟!مثل اينكه بايد به زور متوسل بشم و با لگد پرتتون كنم بيرون!!

با تك تك حرفاى توهين آميزش درد عميقى رو توى قلبم احساس مى كردم و قشنگ سر خوردن عرق سرد پشت كمرم و احساس ميكردم..

ساره كه متوجه وخيم بودن اوضاع شده بود با رنگ و روى پريده با نگرانى نگاهى بهم انداخت و دست و با اطمينان فشرد..

اون پسر بسيجيه احمق فكر كرده كيه كه بامن اينطورى حرف ميزنه اون هيچى نيست نازى اون هيچى نيست يادت باشه اون همون عقب مونده ى دوسال پيشه فقط رنگ و لعابش پر رنگ تر شده!!

به يكباره تمام جراتى كه از خودم داشتم و جمع كردم و با خشم دست و از دست ساره كشيدم بيرون و با قدم هاى سريع رفتم سمتش و روبه روش قرار گرفتم و همونطور كه زل زده بودم توى چشماى به خوش نشسته اش شروع كردم به حرف زدن..

_آقاى محترم مثل اينكه شما كلاس و درس و دانشگاه رو با خونتون اشتباه گرفتيد كه فكر ميكنيد ميتونيد با همچين رفتار زننده اى بنده رو از درس خوندن بندازيد شما اگه مشكل روحى روانى داريد بهتره كه اين موضوع رو با خانوادتون در ميون بزاريد تا ببرنتون به يه تيمارستان خوب تا بلكه مداوا بشيد و عقده هاى درونيتونو اونجا خالى كنىد اينجا جاش نيست ماها اينجا اومديم كه درس بخونيم تا به اونجاى كه لياقتشو داريم برسيم نه بايه استاد روانى كه مثل اينكه نياز به يه روانشناس هم داره به جاى درس خوندن و چيز ياد گرفتن بحس كنيم درض..هنوز حرفم تموم نشده بود كه با سيلى برق اساى كه توى صورتم خورد كنترلم و از دست دادم و پخش زمين شدم

با پرت شدنم روى زمين با دادى كه زد بغضى كه تو گلوم بود رو قورت دادم و با كمك ساره از روى زمين بلند شدم…

_به چه حقى بامن اينطورى حرف ميزنى دختره عوضى دقيقا از سرو وضعت و ترز حرف زدنت مشخصه كه از چه جور خانواده اى هستى اين سيلى رو زدم توى گوشت تا ياد بگيرى دفعه بعد با بزرگترت درست صحبت كنى الانم برو مثل بچه ادم بشين روى جات دفعه بعد دير برسيد يا بلبل زبونى كنيد كارى بهتون ميكنم كه از اول دبستان دوباره شروع كنيد به درس خوندن!

همونطور كه پشت مانتوم و ميتكوندم با بيخيالى خنده تمسخر اميزى رو به چهره متعجبش زدم و با شيطنت گفتم:

+چشم استاد ديگه تكرار نميشه!

با تموم شدن حرفم دست ساره رو كه روبهم ماتش رفته بود رو كشيدم و با قدم هاى سريع دنبال خودم كشوندمش و رفتيم نشستيم.

مدام نقشه شومى كه براش داشتم مثل يه صحنه زنده از جلوى نظرم ميگذروندم و همين باعث ميشد تا مدام لبخند هاى  ژكوند بزنم!!

با جاى گرفتن بچه ها پشت ميزاشون رضا شروع كرد به درس دادن…

بى اعتنا به نشگوناى كه ساره ازم ميگرفت مدام تو فكره نقشه ام بودم كه بدون نقص تمومش كنم انقدر توى فكر نقشه ام بودم كه هيچى از درس نفهميدم !!

همونطور كه تو فكره اجراى نقشه ام غرق بودم با بشگون محكمى كه ساره از دستم گرفت

به خودم اومدم و از درد دستمو گذاشتم روى بازوم و با عصبانيت رومو كردم طرف ساره و توپيدم بهش:

_اين دسته انسانه نه حيوان بيشعور!!

انقدر از دست ساره كفرى بودم كه اصلا متوجه بالا رفتن ابروهاش و تكون دادن سرش كه سعى داشت چيزى رو بهم بفهمونه نشدم!!

با صداى ناگهانى و تحكم اميز استاد تكون سختى خوردم!!

_خانم فرهمند؟!!

+بله استاد

_بهتره حواستون به درستون باشه اينجا مهدكودك نيست !!

با تموم شدن حرفاش كه هر احمقى متوجه عمدى بودن اين نوع رفتار ميشد نگاه خشمگينى بهش كردم و بله ارومى گفتم و نشستم سره جام..

با تموم شدن كلاس سريع بلند شدم و بدون توجه به ساره خودمو بين بچه ها مخفى كردم و بين شلوغى بدون اينكه رضا متوجه بشه زدم بيرون!!

همونطور كه با دو از دانشگاه ميزدم بيرون چاقوى ميوه خورى كه هميشه محض احتياط ميذاشتم تو كيفمو در اوردم و گذاشتم تو جيب مانتوم!!

به سمت ماشينش كه رسيدم پاهام از حركت ايستاد!

از دويدن بدون وقفه به نفس نفس افتاده بودم و پشت سره هم تند تند نفس نفس ميزدم..

بعد از اينكه مطمئن شدم كسى حواسش نيست  خم شدم و چاقو رو از توى جيبم در اوردم و با تمام زورى كه داشتم تيزى چاقورو فرو كردم داخل تاير ماشينش!!!

با صداى كه حاكى از كمباد شدنه تايره ماشينش بود لبخند شيطنت اميزى زدم و اينبار خط بلند بالاى كشيدم روى درب سمت راننده!!

با تموم شدن كارم نفسى از روى اسودگى كشيدم و با گرفتنه دربست خودمو به خونه رسوندم !!

هرچى سعى ميكردم خندمو كه از روى پيروزى بود رو كنترل كنم نميتونستم و مدام با صداى بلند ميخنديدم و راننده ماشين هم كه مرد سن بالاى بود از توى اينه نگام ميكرد و همونطور كه سرشو با تاسف تكون ميداد پشت سره هم زير لب صلوات مى فرستاد!!

رضا:

چهره خندان و مرموز نازنين همش توى ذهنم تداعى ميشد و باعث ميشد تا ذهنم و بهم بريزه..

نميدونم چرا اما انگار يه چيزاى برام تازگى داشت و منو ميبرد به دوسال پيش انگار دوباره همه چيز داشت تكرار ميشد و اين برام هم خوب بود هم بد و ترس از اين كه دوباره اون حرومزاده خطابم كنه مثل خوره به جونم افتاده بود و گاهى با ديدنش زخمم سرباز ميكرد و باعث ميشد تا باهاش بد رفتارى كنم..

اون چشما اون صورت معصوم اون شيطنت هاى بچه گانه اى كه باهاش بود همه مثل عسل برام شيرين بودن اما امان از زبون تيزش كه مثل چاقو تيز و برنده بود!

بعد از تموم شدن كلاس نفس عميقى كشيدم و شروع كردم به جمع كردن وسايلم

 به اندازه كافى امروز از دست اون دختره ى زبون  دراز حرف قلمبه سلمبه شنيده بودم خدا ميدونه اون سيلى رو چطورى سرم تلافى ميكنه جونمو نگيره خيليه!!

كيفمو برداشتم و از روى عادت هميشگى دستمو اوردم بالا و نگاهى به ساعتم انداختم و با همون غرور هميشگى دسته كيم و توى دست فشردمو با قدم هاى محكم از دانشگاه خارج شدم..

با فشار دادن دكمه ريموت با كلافگى سوار شدم و ماشين رو روشن كردم ..

هنوز نيمى از راه رو طى نكرده بودم كه متوجه كم شدنه سرعت ماشين شدم و گوشه اى نگهداشتم و سريع پياده شدم…

همونطور كه با كنجكاوى داشتم تايراى ماشين رو چك ميكردم با خط عميقى كه رو دره ماشين ديدم خون جلوى چشمام رو گرفت و لبخند هاى مرموزانه ى نازنين اومد تو ذهنم …

با چهره اى در هم مشغول وارسى ماشين شدم كه با ديدنه تاير جلو كه به خوبى جاى چاقو روى تاير مشخص بود  دستامو كه از خشم ميلرزيدم و وارد جيبم كردم و زيره لب زمزمه كردم:

_خودت گور خودتو كندى!

به مقسد كه رسيدم كرايه رو سريع حساب كردم و با لب هاى خندون وارد خونه شدم ..

كفشامو از پام در اوردم و در حال رو باز كردم كه با ديدنه بچه داييم كه داشت با اسباب بازياش بازى ميكرد اخمامو تو هم كشيدم و رفتم داخل..

مامان كه با صداى در از اشپزخونه اومد بيرون با تاسف نگاهى بهم انداخت

_مادر تو با اين طفل معصوم چه پدر كشتگى دارى كه تا چشت بهش ميفته اينطورى سگرمه هات ميره توهم و محلش نميزارى؟ !

دستمو به زوار راه پله گرفتم و با حرص ميله اهنى رو توى دستم فشردم و اشك از چشمام سرازير شد و با صداى كه براى خودم هم نامفهوم بود لب زدم:

+اون بامن هيچ نسبتى نداره يادتون رفته شما هميشه از بچگى بهم گوشزد ميكرديد كه با غريبه ها حرف نزنم!!

با تموم شدن حرفم بدون توجه به مامان كه داشت با ناراحتى نگام ميكرد پله هارو يكى دوتا كردم و به اتاقم كه رسيدم با ضرب درو باز كردم و خودمو انداختم رو تختم و با صداى بلند زدم زيره گريه ..

اونا اگه نبودن اگه دايى مامان نبودن اگه تو زندگيم دخالت نميكردن من الان خوشبخت بودم حتى اگه خوشبختم نبودم حداقل مهر طلاق تو شناسنامم زده نميشد و بچه ام بخاطره حماقت هاى منو پدرش كشته نميشد.

شايد من…من دارم تقاص زندگي نكردن اون بچه رو پس ميدم !

با صداى زنگ مداوم گوشيم سرمو اوردم بالا و با ديدنه اسم ساره كه رو صفحه گوشي خود نمايي ميكرد دكمه سبز رو فشردم ..

به محض وصل شدنه تماس با صداى داد و بيداد ساره مواجه شدم..

_دختره احمق چرا رفتى زدى ماشين يارو رو لت و پار كردى !؟

درحالى كه از شدت استرس دست و پامو  گم كرده بودم به يكباره  بلند شدم و چهار زانو رو تخت نشستم و بريده بريده گفتم:

+تو..تو ..از كجا ميدونى؟

_اومد جلو در دانشگاه انقدر عصبانى بود كه نزديك بود از ترس سكته كنم تا الان كسى رو اينطور عصبانى نديده بودم چشماش و صورتش شده بود خون !

با دادى كه سرش زدم شروع كرد به شمرده شمرده حرف زدن..

+ساره خفه شو بگو 

_اومد جلو دره دانشگاه جلو راهمو گرفت خيليم عصبانى بودبهم گفت:

نازنين تايره ماشينمو پنچر كرده و به بدنه ماشينم سدمه زده من ميدونم كار كاره خودشه برو بهش بگو اگر تا دو روزه ديگه ماشينمو سريع و سالم تحويلم نداد هرچى ديده از چشم خودش ديده و بعدم شمارشو بهم داد و رفت.

_ديگه چيزى نگفت؟!

+نه هرچى كه بود همينا بود كه بهت گفتم. 

بيحوصله نيشخندى زدم و با بى حالى گفتم:

_ك*ون لقش بزار هركارى كه دوست داره بكنه!

بدون اينكه به ساره اجازه هر حرفى رو بدم گوشى رو قطع كردم و شروع كردم به عوض كردن لباسام…

اون عوضى فكر كرده من بچه ام يا احمقم كه با دوتا داد و بيدادش بترسم..اصلا مگه اون ديده كه من با ماشين همچين كارى رو كردم تا ميتونم بايد انكارش كنم ..لبخندى از روى بدجنسى زدمو با شورت كوهاتى كه پام بود به خواب عميقى فرو رفتم….

روزها به سرعت از كنار هم رد ميشدن و يك هفته از جريان خرابكارى كه كرده بودم گذشته بود و اولين كلاسى كه با رضا داشتم فردا بود و بخاطره همين دلشوره سختى به جونم افتاده بود..

نازنين تو بايد قوى باشى تو ماشين اونو خراب نكردى مدام با خودت اينو تكرار كن كه خودتم باورت بشه كه كار كار تو نبود!!

من نبايد ضعف خودم رو نشون بدم اين تازه شروع ماجراست كارى ميكنم كه روزى صدبار ارزو ميكرد كه اى كاش دست روش بلند نميكردم!

دوسال پيش هم اگه روم دست بلند نميكرد هيچ كدوم از اون اتفاق ها پيش نميومد و يه طفل معصوم از بين نميرفت!

با نوك انگشتام صورت خيس از اشكم و پاك كردم و اهنگ غمگينى گذاشتم و شروع كردم به گريه كردن..

من دو سال پيش به خودم قول داده بودم كه ديگه بخاطره اون گريه نكنم اما از اون روزى كه دوباره ديدمش روزى نيست كه چشمام بارونى نشن..

آيا اين گرد و غبار است كه دهنم را مى سوزاند؟

يا كار كلماتى است كه تلفظشان مى كنم؟

وقتى در شب مه دسيسه و كلك در ساحل بلند مى شود

هوس ها يكى يكى از صخره پايين مى پرند

باور كردن كارهايى كه كرده اى سخت است

اين هم بماند بر روى كارهاىى كه انجام داده اى

باور مى كنى از گلويم پايين نمى رود

يك تكه نان يا يك قطره آب، بدون تو؟

اى كاش تا موقع رسيدن انجيرها پيشم مى ماندى

كاش حداقل به يكى از اين همه قولى كه داده بودى عمل مى كردى 

وقتى كه داشتى بدون خبر تركم مى كردى

كاش حداقل قلبم را در چمدانت مى گذاشتى

صبح با صداى الارم گوشيم بيدار شدم و با استرسى كه داشتم شروع كردم به اماده شدن..

بعد از اماده شدن نگاهى به اينه به خودم انداختم و زيره لب بخاطره چهره زيبايى كه خدا بهم داده بود خدارو شكر كردم!

با صداى زنگ در با حالت دست پاچگى سريع كتونيامو پام كردم و با شتاب درو برا ساره باز كردم!

تو مسير دانشگاه همش ساره سرزنشم ميكرد كه چرا اين بلارو سره ماشينش اوردم!!

به دره كلاس كه رسيديم نگاهى به ساعت موچيم انداختم ٥دقيقه مونده بود هنوز به اومدنه رضا…

وارد كلاس كه شديم سنگينيه نگاه بچه هارو روى خودم احساس كردم..

با پروى تمام چشم غره بلند بالاىى بهشون رفتم و رفتيم نشستيم!!

قلبم مثل قلب گنجشك ميزد همش استرس و دلشوره داشتم انگار بچه هاى كلاس هم راجب ماشين رضا فهميده بودن كه اينطورى موشكاوانه نگاهم ميكردن..

با صداى تيك اروم در متوجه اومدن رضا شدم 

با وارد شدنش خيلى معمولى سلام كرد و اصلا نميشد تشخيص داد كه عصبانيه يا نه حتى نگاهمم نميكرد !!

سرمو انداختم پايين و سعي كردم نگاهم بهش نيفته

تو طول كلاس اصلا نگاهش نميكردم و همش سعى ميكردم خودم  توى كتابام غرق كنم تا  باهاش چشم تو چشم نشم!

با تموم شدنه كلاس سريع كتابمو بستم و وقتى ديدم ساره هنوز خودشو جمع جور نكرده و بدون اينكه بفهمم رضا رفته يانه درحالى كه سرم پايين بود به سرعت از داشگاه خارج شدم…

همونطور كه توى حال هواى خاص خودم بودم و داشتم اروم قدمام و بر ميداشتم با كشيده شدنه دستم توسط شخصى با ترس رومو برگردونم كه با چهره خشمگين رضا مواجه شدم..

با وحشت داشتم به پنجه هاش كه دوره مچ دستم قفل شده بود نگاه ميكردم و احساس ميكردم كه هر ان ممكنه مچ دستم قطع بشه!!

تمام ترسى كه داشتم و به يكباره پس زدم و اخمامو تو هم كشيدم و سرمو اوردم بالا و زل زدم تو چشم هاى به خون نشسته اش و در حالى كه سعى ميكردم مچ دستم و ازاد كنم با كمال پروى گفتم:

_مثل اينكه اون سرى حرفاى منو جدى نگرفتيد براى رفتن پيش يه روانشناس!!؟مكس كوتاهى كردم و پوزخندى رو بهش زدم و دوباره با تمسخر تمام گفتم:

هرچند كه همين روزا خودشون ميان ميبرنتون تيمارستان اين حجم ديوانگى و بى ادبى واقعا بى سايقس شما اينطور فكر نميكنيد استاد؟!!

با هر كلمه اى كه به زبون مياوردم فشار دستشو بيشتر ميكرد و باعث ميشد از شدت درد و بغض صدام يه لرزش بيفته…

همونطور كه سعى ميكردم تا دستمو كه از فشار مكرر به كبودى ميزد رو از پنجه هاى اهنيش خلاص كنم بغضم سر باز كرد و اشكم سرازير شد ..

انگار اصلا تو اون دنيا نبود و خشم عصبانيت بىش از حد كورش كرده بود در حالى كه دستمو مدام تمون ميدادم با گريه داد زدم

_توروخدا دستم و ول كن درد ميكنه

با شل شدنه دستش از دوره موچ دستم سريع دستمو از دستش كشيدم بيرون و ازش رو برگردوندم و راهمو براى رفتن كج كردم ..

كه با صداى تحكم اميزش از حركت ايستادم

_با پاى خودت مثل بچه ادم راه بيافت دنبالم!

با شنيدن حرفاش با عصبانيت برگشتم سمتش و با صداى كه از بغض ميلرزيد گفتم:

+كاره من دو سال پيش باتو تموم شد ترجيح ميدم ديگه حتى باهات هم كلام نشم همين كه بخاطره عقب مونده اى مثل تو مهر طلاق خورد تو شناسنامم همين كه ابروم بخاطره شوهره بى عرضم رفت برام كا…هنوز حرفم تموم نشده بود كه با پشت دست محكم كوبيد تو دهنم كه خون از لبم جارى شد..

اخى از روى درد كشيدم و با پشت دست خون لبم و پاك كردم كه يهو دستمو كشيد و منو به سمت ماشينش برد و در و باز كرد و هلم داد به داخل و محكم دره ماشين و خيلى عصبانى بود انقدر عصبانى كه هيچ شباهتى به يه ادم نرمال نداشت لرزى به خودم كردم و خودم و يه گوشه جمع كردم…

از سرعت بيش از حد ماشين خودمو توى يه خطر  بزرگ حس كردم و كف دستمو نشگون محكمى گرفتم!

با صداى جيغ تاير هاى ماشين با برخورد با اسفالت و سرعت سرسام اور ماشين و صداى بوق بوق ماشين ها كه از روى اعتراض بود ترس و كنار گذاشتم و سعى كردم براى بهتر شدن اوضاع اروم باشم..

كمى خودمو روى صندلى تكون دادم و اروم اروم بهش نزديك شدم و دستشو كه روى دنده بود و از شدت عصبانيت ميرزيد رو اروم لمس كردم كه با اين كارم با وحشت برگشت سمتم و با چشماى از حدقه در اومده نگاهم كرد..

وقتى حالتشو ديدم دستمو از روى دستش برداشتم و سره جاى خودم جاى گرفتم و همونطور كه خجالت زده سرمو انداخته بودم پايين با صداى كه بزور شنيده ميشد اروم گفتم:

+ببخشيد

وقتى جوابى ازش نشنيدم با ناراحتى سرمو تكيه دادم به صندلى و با كم شدنه سرعت ماشين كمى خيالم راحت شده بود !!

با خستگى چشمامو روى هم گذاشتم كه طولى نكشيد كه صداى گرفته رضا سكوت رو شكست

_دوسال گذشت دوسالى كه فقط خدا ميدونه كه چطورى گذشت درسته كه تو اين دوسال ترقى كردم و تونستم به خوبى خودم و بالا بكشم و به اون جايگاهى كه خيليا دوست داشتن برسم رسيدم ولى هيچوقت نتونستم يعنى نشد كه اون شور و شوقى رو كه تو موقعيت اون بچه بسيجى داشتم و از الانم بگيرم!!يه پسره صاف و ساده كه بارها غرورش شخصيتش همه چيزش به اينجا كه رسيد مكس كوتاهى كرد و دوباره ادامه داد همه چيزش بخاطره يه دختر بچه نادون و سنگ دل له شد بعضى موقع ها فكر ميكنم اگه الان به اين جاى كه هستم رسيدم بخاطره اين بوده كه ديگه از اون بچه بسيجيه صاف و ساده چيزى باقى نمونده بود كه بخوام ادامش بدم اون بچه بسيجيه احمق و ساده بعد از شنيدنه خيلى چيزا از زبون عزيز ترين كسش مرد و من ديگه نتونستم اون بچه بسيجى رو درون خودم زندش كنم!!

با كشته شدنه اون پسره صاف و ساده توهم همراهش براى هميشه دفن شدى !

خوشحالم كه تونستم فراموشت كنم اما هيچوقت براى اون ادم صاف و ساده اى كه بودم رو اون بچه بسيجىه پاك و معصوم رو نميتونم فراموش كنم!!

نفس عميقى كشيدم و سعى كردم جلوى اشكامو كه هر ان ممكن بود سرازير بشن رو بگيرم..

احساس ميكردم يكى چنگ انداخته به قلبم و داره قلبمو خفه ميكنه ..

بغضى كه بعد از شنيدن حرفاى تلخش تو گلوم جمع شده بود رو به سختى قورت دادم و پوزخندى به نيم رخ اخم الودش زدم و روم و برگردوندم و چهره بى تفاوتى به خودم گرفتم و گفتم:

_تو هيچوقت منو به ياد نياوردى كه بخواى فراموشم كنى تو فقط و فقط..بنده هوست بودى!!

تويه بچه بسيجى بودى كه با هر بار ديدنه دخترى مثل من دست و پاتو گم ميكردى و با وجود اينكه  زن داشتى هرموقع منو با لباس باز ميديدى تحريك ميشدى !!با ايستادن ناگهانى ماشين مشتاى عصبى رضا كه پى در پى فرود ميومدن روى فرمون ماشين مكس كوتاهى كردم و دوباره  ادامه دادم

_انقدر نگو كه اون بچه بسيجيه پاك و معصوم اون بچه بسيجيه به اصطلاح پاك اگه واقعا پاك بود شيطان درونش رخنه نميكرد !!

اون بچه بسيجى دوتا زن داشت اما.اشكامو كه صورتم و خيس كرده بودن و با پشت دستم پاك كردم و با صداى كه از بغض ميلرزيد ادامه دادم:

اما يكى رو كنار دلش نگهداشته بود و اون يكى رو زيره باره مشت و لگد ميگرفت و فكر ميكرد نجابت پاكى تنها فقط مختس زنيه كه چادر ميپوشه و هميشه اون زنشو به چشم يه ادم گناهكار ميديد!!

4 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و پنج”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *