با شنيدن حرفاش بغض نشست توى گلوم اين بى

 انصافى بود در حقم ..حقم نبود كه اين همه زخم زبون از ادمى كه زندگيم رو تباه كرد بشنوم!

با چشماى خيص از اشك توى چشماش زل زدم و با بغضى كه توى صدام بود گفتم:

+توعه عوضى زندگيم رو خودم و همه چيزمو ازم گرفتى ديگه چى از من ميخواى؟!ها!!

اشكام جلوى ديدم رو گرفته بود و اصلا نميتونستم حالت چهره رضا رو ببينم فقط ميدونستم كه ديگه نميتونم حرفام رو توى دلم نگهدارم!!

با شل شدنه دستش دستم و از دستش كشيدم بيرون و با گريه با دوتا دستم كوبيدم روى سينش و گفتم:

_خودت منو خواستى تو به اجبار راضيم كردى خودت گفتى دوستم دارى گفتى عاشقمى و كارى كردى كه باهات ازدواج كنم اما…اما..درست وقتى كه متوجه شدى بهت علاقه مند شدم وقتى فهميدى كه عاشقت شدم درست مثل يه اشغال دورم انداختى و با كمال بى رحمى طلاقم دادى حتى..حتى ازم نپرسيدى كه راضيم به طلاق يانه!

من تورو با همه چيزت دوست داشتم با اينكه خيلى باهم فرق داشتيم با اينكه روم دست بلند ميكردى و باهام بد رفتارى ميكردى بازم من ..من تو همون روزا عاشقت شدم!!

رضا:

باورم نمیشد این همون دختر بچه تخس و مغرور باشه که اینطوری با گریه اعتراف به دوست داشتنم می کنه !

بدون اینکه حتى  پلک بزنم زل زده بودم به چشمای غرق در اشکش گریه هاش و حرفاش که پر از دلخوری بود قلبم رو به درد میاورد.

باورم نمیشد نازنین هم منو دوست داشت؟دستاشو که پی در پی فرود  میومد روی سینه ام رو با دو  با دوتا دستام گرفتم و نگاهی به شلو غی دور برمون انداختم وآروم وبا اطمینان گفتم :

_آروم باش باید از اینجا بریم !

با تموم شدن حرفم دستشو کشیدم و به دنبال خودم از خونه زدیم بیرون..

 ریموت ماشین رو از توی جیبم دراوردم و تا چند قدمی به ماشین مونده دکمه ریموت رو زدم دیگه نمی تونستم در مقابلش خوددار  باشم مخصوصا الان که با شنیدن حرفاش حال بچه ای رو داشتم که بعد از انجام تکاليفش مادرش براش بستنی خریده و من درست مثل اون پسر بچه برای خوردن و لیس زدنه اون بستنی بی تاب و بی قرار بودم!

به ماشین که رسیدم در رو برای نازنین که کم کم آ روم شده بود باز کردم و اجازه دادم که سوار بشه.

سوار که شد درو بستم وبا عجله باور  نکردنی سوار شدم و ماشین رو به حرکت دراوردم.

ماشين توی سکوت سنگینی فرو رفته بود و جو خیلی سنگینی بود  همونطور که دنده رو عوض می کردم  نگاهی بهش کردم که بی صدا داشت گریه می کرد.

قلبم تو سينه ام بى قرارى ميكرد و ميل عجيبى نسبت بهش پيدا كرده بودم!

دل و زدم به دريا و اروم دستشو كه روى پاش بود رو اروم توى دست گرفتم و دستشو گذاشتم زيره دستم روى دنده ماشين!

دستش سرد سرد بود انقدر سرد كه تمام وجودم از سرماى دستش به يكباره يخ زد اما اصلا تلاش نكرد كه دستشو پس بكشه انگار كه اونم به من بى ميل نبود!

ماشين رو يجاى خلوت نگهداشتم!

_نمى خواى چيزى بگى؟!

اون روزى رو كه فهميدى من يه بچه پرورشگاهى بودم كه حاج خانم و حاج بابا منو به فرزندى گرفتن رو يادت رفته؟!

من شهامت اينو كه بهت همه چيز رو بگم نداشتم و ميترسيدم كه اگه قبل ازدواج بهت بگم قبول نكنى كه بامن ازدواج كنى و توهم اون موقع دنبال بهانه بودى كه بامن ازدواج نكنى !براهمين خواستم بعد از ازدواج همه چيز رو بهت بگم كه بازم نتونستم ترس از اينكه مثل بسيجى بودم اينم تو روم بكوبى مثل خوره به جونم افتاده بود…براهمين اون روز صندوق رو گذاشتم توى اتاق ميدونستم يعنى مطمئن بودم كه توى صندوق رو ميبينى !مكس كوتاهى كردم و دوباره ادامه دادم رفتن من همراه فاطمه به مشهد صرفا بخاطره اين بود كه تو وقت كافى براى فكر كردن و تصميم گرفتن داشته باشى…

وقتى كه مشهد بودم جسمم و روحم پيشت جا موند به قدرى دلتنگت بودم كه اون دوهفته اى كه مشهد بودم برام مثل سال گذشت!

اما وقتى كه تو هواپيما بودم همش تو ذهنم تجسم ميكردم كه تا وارد خونه شدم درجا بغلت كنم و تمام اين دلتنگى دو هفته اى كه نديده بودمت رو يجورى رفع كنم!

اما..اما وقتى درو باز كردم و تورو تو اون حال ديدم خشكم زد و وقتى كه كلمه حرومزاده رو از زبونت شنيدم دنيا رو سرم خراب شد و هيچ كنترلى روى خودم نداشتم .

و زمانى كه به خودم اومدم كه غرق خون افتاده بودى روى سراميك و اصلا نميدونستم كه چطور تا بيمارستان رسوندمت..

اشكامو كه مثل قطره هاى باران از چشمام سرازير ميشد رو پس زدم و با بغضى كه توى گلوم بود ادامه دادم..

_من براى سقط اون طفل معصوم خيلى داغون شدم از خودم از تو از همه متنفر شدم ، منى كه تا الان پام رو روى يه مورچه هم نذاشتم باعث شدم كه يه موجود زنده از بين بره…

من ديگه به ته خط رسيده بودم ديگه ادامه دادن باتو برام سخت شده بود من با خودم فكر ميكردم توهم بعد از ازدواج عاشقم ميشى و همونقدر كه من دوست دارم يه روز ميرسه كه توهم به همون اندازه دوستم داشته باشى!

اما اشتباه ميكردم هرچى روزها از كنار هم ميگذشت تو نه تنها به من علاقمند نشدى بلكه بيشتر از من متنفر شده بودى …

بعد از سقط اون بچه كه از پوست و گوشت و خون من بود تصميم گرفتم كه به اين ازدواج يك طرفه خاتمه بدم!!خيلى برام سخت بود اما با خيال اينكه تو شايد قبول نكنى كه از هم جدا بشيم خودم و دلدارى ميدادم…

اما وقتى كه برگه هاى طلاق رو امضا كردى اونجا بود كه فهميدم اون بچه بسيجى همون لحظه تموم شد!!

با بلند شدنه صداى هق هق نازنين ديگه ادامه ندادم و كمى خودم رو به جلو كشيدم و اروم بغلش كردم و بدن ضريفش رو به اغوش كشيدم..

+ر رضا..م..من نميخواستم اينجور بشه…او..اون رو  وقتى ….

ديگه نميتونستم خودم رو كنترل كنم تا نبوسمش بدون اينكه بهش اجازه حرف و سخنى بدم اروم لبامو گذاشتم رو لباش اولش كمى متعجب شدو ولى طولى نكشيد كه اونم شروع به هم كارى كرد!

لباى نرم و داغش رو با حرارت ميبوسيدم و ميخوردم  بدنم داغ داغ بود و قلبم مثل قلب  دانش اموزى كه موقع تقلب گرفته باشنش ميزد!

همونطور كه ميبوسيدمش اروم لباسشو زدم كنار و دستم رو وارد سينه هاش كردم !

براى لحضه اى ازش جدا شدم و نگاه پر تمنائى به چهره شرمگينش كه هنوزم خجالتى بود كردم كردم و اروم زمزمه كردم بريم عقب؟!

با تموم شدنه حرفم سرش رو انداخت پايين و سكوت كرد…

من كه اين سكوت شيرين رو نشونه رضايتش ميدونستم از ماشين پيدا شدم و دره جلو رو باز كردم براش و وقتى از ماشين پيده شد دره عقب رو باز كردم و نشستيم روى صندلى هاى عقب!!

انقدر گرمم بود و حرارت بدنم بالا بود كه پيرهنمو تقريبا توى تنم پاره كردم كه هر دكمه اى به يجا افتاد!!

پيرهنمو كه در اوردم اروم درازش كردم روى صندلى و…

نازنين:

دست رضا تمام برجستگى هاى تنم رو لمس ميكرد و لباى داغش سينه هام رو ميسوزوند..

با گازى كه از نوك سينم گرفت جيغى زدم كه با لباش خفم كرد!

همونطور كه سخت مشغول لب بازىه باهم بوديم  با فرو رفتنه  التش …جيغ بلندى زدم از درد ناخوناى بلندم و فرو مى كردم توى كمرش..

با داغيه چيزى بين پام نفس عميقى كشيدم كه رضا با خستگى سرشو فرو كرد توى گردنم..

خيس عرق شده بوديم و رضا به نفس نفس افتاده بود با بوسه ريزى كه نشوند روى گردنم لبخندى زدم كه متوجه شد و سرشو اورد بالا و زل زد توى صورتم…

خجالت زده رومو ازش برگردوندم كه خنده اى كرد و همونطور كه رومو برميگردوند سمت خودش گفت:

_همه چيزو  از اول شروع ميكنيم فرض ميكنيم كه تازه همديگرو ديديم و شناختيم!

اروم اشكى كه از گوشه چشمم پايين اومد رو بوسيد و ادامه داد…

_دنيارو برات بهشت ميكنم خانومم،همه چيزو برات جبران ميكنم!

با اطمينان لبخندى زد و دوباره خيلى محكم گفت:

_بهت قول ميدم..

با صداى زنگ موبايلش از هم ديگه جدا شديم و مشغول پوشيدنه لباسامون شديم!

همونطور كه شورتمو پام ميكردم با كنجكاوى نگاهى به صفحه گوشى كه در حاله زنگ خوردن بود انداختم و با ديدنه اسم فاطمه با ناراحتى رومو برگردوندم..

خيلى حس بدى داشتم بغض گلومو به سختى قورت دادم و چشم دوختم به تلفن رضا كه همچنان مشغول زنگ خوردن بود..

از خودم خجالت ميكشيدم و احساس شرم ميكردم درست حال زن بدبختى رو داشتم كه سعى داشت روى خرابه هاى زندگى يه نفر ديگه خونه بسازه!

حالم از خودم داشت بهم ميخورد ديگه نميتونستم فضاى بسته ماشين رو تحمل كنم ..

زير چشمى نگاهى به رضا كه در حال بستن دكمه لباسش بود انداختم و زير لب گفتم:

_من پياده ميشم ميخوام كمى هوا بخورم

ديگه منتظر عكس العمل رضا نموندم و سريع از ماشين پياده شدم..

چقدر همه چيز به نظرم عجيب غريب ميومد!

من از كى انقدر پست شده بودم كه با مرد زن دار رابطه برقرار كنم؟!

اصلا نميتونستم جلوى سيل اشكاى كه از چشمام سرازير ميشد رو بگيرم …

من نبايد بزارم كار به جاهاى باريك ترى بكشه ..

بند مانتومو سفت كردم و تقريبا فرار كردم از رضا از خودم از همه چيز!

 وقتى به خودم اومدم كه از اون محل تنگ و تاريك دور شده بودم دوره دور انقدر دور كه با رضا فاصله خيلى زيادى داشتم

توى خيابون ها بى هدف پرسه ميزدم و اشك ميريختم، از پشت پرده اشك نگاهى به سرو وضعم انداختم و حق دادم به عابر هاى كه با نگاه خيرشون از كنارم ميگذشتن!

با ديدنه تاكسى كه جلوى پام ترمز كرد سوار شدم و بعد از دادنه ادرس خونه سرمو تكيه دادم به دره ماشين و به حال خودم زار زدم.. من چطور تونستم تا اين حد خودم رو كوچيك كنم ؟!

چطور؟! با صداى زنگ گوشيم به خودم اومدم و گوشيرو از توى جيبم در اوردم و با ديدنه شماره ناشناسى كه روى صفحه گوشى خود نمايى ميكرد فهميدم كه اين كسى نيست جز رضا !

بدون اينكه جواب بدم گوشى رو خاموش كردم.. براى همه چيز ديگه خيلى دير شده بود خيلى دير!

حالا ديگه واسه جبران گذشته وقتى نبود،هرچيزى بايد سر جاى خودش اتفاق بيفته از وقتش كه بگذره حتى اگه اتفاق هم بيفته ديگه خيلى بى معنيه خيلى!

به خونه كه رسيدم كليد رو توى قفل چرخوندم و درو باز كردم تمام لامپ ها خاموش بود و اين به اين معنا بود كه مامان و دايى خوابيدن.. خوشحال بودم از اينكه دايى ديگه توى كارهام دخالت نميكنه ! اما اينم بايد سر جاى خودش اتفاق ميفتاد

وارد اتاقم كه شدم كيفمو گوشه اى پرت كردم و با بى حالى نشستم روى زمين.

چقدر خسته بودم احساس ميكردم يه كوه رو خودم به تنهايى جابه جا كردم!

بوى ادكلن تلخ رضا كه به لباسم بود مدام به مشامم ميرسيد و اين بيشتر اعصابم و بهم ميريخت و بهم ياد اورى ميكرد كه چه جنايت بزرگى مرتكب شدم!!

با گريه از روى زمين بلند شدم و به سمت حموم رفتم ..

اب سرد رو تنها باز كردم و با همون لباس هاى تنم رفتم زيره دوش اب يخ ،اصلا سرديه اب رو متوجه نميشدم انگار كه اصلا زنده نبودم ،اشكام يك لحضه هم بند نميومد داغونه داغون بودم خيلى داغون!!

از اينكه به چشم رضا يه احمق جلوه كنم قلبم از درد پُر ميشد !

چطور تونستم پيشش اعتراف كنم؟!

چطور تونستم تمام زجرهاى كه تو اين دوسال كشيدم رو فراموش كنم؟!من كه قرار بود هيچ وقت فراموش نكنم اون درد هارو ،قرار بود هربار با ديدنش با ياداورى اون درد ها يادم بره كه دوسش دارم پس چيشد؟!

با هق هق با نفرت لباساى تنمو به سختى در اوردم ..

چشمم كه به بالا تنه ى كبودم افتاد شدت گريه ام بيشتر شد،با حالت عصبى ليف رو برداشتم و با حرص مى كشيدم روى بدنم تا بلكه اون غلطى كه كرده بودم پاك بشه!

من هيچوقت ادم نميشم حتى اگه پا تو سن ٥٠سالگى هم بزارم بازهم همون احمقى كه بودم هستم !

انقدر ليف رو با حرص كشيده بودم روى بدنم كه بدنم زخم و متورم شده بود !

احساس ميكردم كثيف هستم،يه موجود بى خود و به درد نخور كه فقط بلده دردسر درست كنه..

تصوير خودم رو كه توى سراميك هاى آينه دار حمام ميديدم حالم از خودم بهم ميخورد،تصوير زنى رو ميديدم كه  همه دارن با دست اونو نشون ميدن و  شماتت و سرزنشش ميكنن.

سرم رو تكيه دادم به ديوار و اجازه دادم كه اين زنه به درد نخور براى صدمين بار براى حماقت هاش سوگوارى كنه!!

فاطمه:

نشسته بودم روى مبل و يك چشمم به در بود و يكى به موبايلى كه توى دستم بود

براى هزارمين بار شماره رضا رو گرفتم و وقتى ديدم جواب نميده 

گوشى رو با عصبانيت  پرت كردم روى ميز..

با حالت عصبى عين ديوونه ها راه ميرفتم توى خونه و مدام اون دختره ى عوضى رو تف و لعنت ميكردم،

اون دختره ى پتياره دوباره  سرو كلش توى زندگيمون پيدا شده  بود و  وجود شومش سايه افكنده بود روى زندگيم!

من نمي تونم همينطور دست رو دست بزارم تا اون برنده بشه ، بايد زرنگ باشم و نزارم نازنين به چيزى كه ميخواست برسه!

بايد برم پيش يه دعانويس خوب تا از اون دختره عوضى هرچه زودتر خلاص بشم..

سريع شماره دعا نويسى رو كه قبلا رفته بودم پيشش برا اروم كردنه رضا رو از توى گوشيم در اوردم و..

رضا:

مثل ديوونه ها اون توى شب رانندگى ميكردم و با ناراحتى مدام شماره نازنين رو ميگرفتم كه خاموش بود و از صداى اپراطور كه  خبر از خاموش بودنه گوشيه نازنين ميداد كفرم در اومده بود!

ترس از اينكه يه بلاى سره خودش بياره نفسم رو بند اورده بود !

تمام فضاى ماشين پر شده بود از عطر تنه نازنين و اين بى تابم ميكرد..

ديگه دوست نداشتم حتى يك لحظه هم ازم جدا بمونه !حاضرم هرچى كه دارم رو به فاطمه بدم تا فقط گورشو گم كنه و بره تا من بتونم نازنين رو تمام و كمال مال خودم بكنم!

نازنين:

اين حماقتى كه كردم هيچطوره پاك نميشه،براى اخرين بار با اشكاى كه مثل سيل از چشمام ميومدن پايين نگاهى به بدنم كه قرمز و متورم بود انداختم و با چندش از خودم رو برگردوندم!

من به چه دردى ميخورم هيچى وجودم اضافيه ، حتى براى خانوادمم يه ادمه بى ارزشم يه ماده سمم كه همه رو مسموم ميكنه، چندين بار ميديدم كه مادرم توى اشپزخونه نشسته و داره براى من گريه ميكنه و مدام خودش رو براى به دنيا اوردن من سرزنش ميكنه!

با ديدنه تيغى كه توى حموم بود و داشت بهم دهن كجى ميكرد در حالى كه از سرگيجه همه جارو سياه ميديدم تيغ رو برداشتم و …

 تيغ رو گذاشتم روى نبض دستم و محكم فشار دادم..

جرات نگاه كردن به دستمو نداشتم با سوزش عميقى كه توى دستم پيچيد بدنم شل شد و تيغ از دستم افتاد..

همه جارو تيره و تار ميديدم درست به رنگ سرنوشتم!

با افتادنه پلك هام روى هم ديگه هيچى نفهميدم…

نازنين:

چشمام رو كه از هم باز كردم با ديدنه مامان و ساره با حالت شرمندگى ازشون رو گرفتم..

اصلا نميتونستم توى چشماشون نگاه كنم !

صداى گريه هاى مامان بدجور به اعصابم فشار مياورد ديگه نميتونستم تحمل كنم..

و همونطور كه با صداى بلند گريه ميكرد گفت:

+چطور تونستى اين بلارو سره خودت بيارى؟!

مگه من برات چى كم گذاشتم ؟

با تمام ضعفى كه توى بدنم بود با عصبانيت خودمو كشيدم بالا و نشستم روى تخت و همونطور كه تيكه اى از موهام رو كه توى صورتم بود رو ميزدم پشت گوشم با درماندگى نگاهى به صورت خيسش انداختم و گفتم:

_هيچى برام كم نذاشتى هم خوب ميپوشم هم خوب ميخورم !فكر كردى زندگى به ايناست؟!

اره مامان هيچى برام كم نذاشتى اما بدبختم كردى..بدبخت

با تموم شدنه حرفم مامان با گريه دياد اتاق رو ترك كرد..

بعد از بستنه در اتاق بيمارستان توسط مامان ساره كمى صندلى رو به تختم نزديك كرد و همونطور كه صورتمو برميگردوند سمت خودش گفت:

+درست نيست اينطورى مادرتو عذاب بدى،تو هيچ ميدونى بيچاره چقدر داغون شد وقتى تورو تو اين وضع ديد؟!انگار از ديشب تا الان چند سال پيرتر شده!

_اون منو به اين روز انداخت اونم به اندازه اى كه من زجر كشيدم بايد زجر بكشه حتى بيشتر!

قطره اشكى كه از چشمار پايين اومد و سُر خورد روى گونم رو پس زدم و ادامه دادم

_اون موقع كه اجازه داد تا برادرش برا من ببره و بدوزه بايد فكر اينجاشم ميكرد!

ساره كه انگار حرف ديگه اى براى گفتن نداشت و يا شايدم مراعات حالمو ميكرد،ديگه چيزى نگفت و دوباره صندلىش رو تقريبا چسبوند به تختم و كاملا خم شد روى من كه از اين كارش نتونستم خودمو كنترل كنم و خنده اى كردم!!

_چيه فضول!؟

ساره با كنجكاوى زل زد بهم و گفت:

+اون چه حالى بود كه ديشب رضا داشت و اونطور از من شماره تورو ميخواست؟! 

ديشب چه اتفاقى افتاد؟!

در جواب ساره با شرمندگى سرم رو انداختم پايين و بعد از كلى مِن و مِن كردن تمام اتفاق هاى ديشب رو براى ساره تعريف كردم..

حرفام كه تموم شد سرم رو بالا اوردم و با گونه هاى ملتهب نگاهى به ساره كه با ناباورى با دستش دهنش رو پوشونده بود انداختم!

حتى ساره هم از اين كاره من وحشت كرده بود و لابد منو يه خونه خراب كنه به تمام معنا ميدونست!

همونطور كه داشتم خودم رو سرزنش ميكردم و با خنده جيغ مانند ساره به خودم اومدم!

و با چشماى از حدقه در اومده خيره شده بودم به كاراى كه از روى هيجان انجام ميداد..

همونطور كه با خوشحالى توى اغوشش محكم مى فشردم با شور و شوقى كه تو صداش بود گفت:

+وايييييييى خدا باورم نميشه تو و رضا بعد از اون همه سختى دوباره برگشتيد به هم !واى چقدر از اين بابت خوشحالم تو پوست خودم نميگنجم اخخخخخخ فقط خدا ميدونه الان اون ميمون توچه حاليه!!

ساره كه اصلا انگار توى باغ نبود و متوجه من نبود كه داره خفم ميكنه بشگون محكمى از نرميه بازوش گرفتم  كه با جيغ خفيفى ازم  فاصله گرفت ..با عصبانيت هولش دادم به عقب و با بغضى كه توى صدام بود گفتم:

_ساره اين كاره من حماقت محض بود من تا تهش تا ته ته يه دره ى عميق خودم رو كوچيك كردم،بعد تو براى اين كار چندش اوره من خوشحالى ميكنى!

7 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و هفت”

  1. سلام خسته نباشید عالللییییی بود!!!!!
    فقط یه سوال مهم و فنی!پارت قبلیش نازنین تصادف میکنه و حافظشو از دست میده!…ولی الان یهو رفت و با رضا تو ماشین!
    جریان چیه!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *