ساره طورى كه انگار ديوونه اى چيزى ديده باشه زل زده بود به من!!

همونطور كه دستم رو جلوى صورتش تكون ميدادم گفتم:

_هوى چت شد يهو چرا اينطورى زل زديه به من؟!

با اين حرفم ساره با حالت عصبى دستم رو محكم پس زد و از روى صندلى بلند شد!

+تو ديوونه اى دختر؟!بعد از اين همه زجر و بدبختى الان به هم رسيديد،ميخواى همه چيزو دوباره خراب كنى و دو دستى تقديم اون عوضى بكنى؟!مثل اينكه دوسال پيش رو يادت رفته كه با زرنگى تمام با يدونه عكس چطور راضىت كرد كه طلاق بگيرى؟!

از صداى بلند و خشمگين ساره دوتا دستامو گذاشتم روى گوشام و با غمى كه توى صدام بود اروم گفتم:

_ساره من هرچقدر كه رضارو دوست داشته باشم بازم نميتونم قبول كنم كه يه زمانى درحالى كه به من ابراز علاقه ميكرد بايكى ديگه رابطه جنسى داشته ! 

ساره كه انگار كمى از عصبانيتش كاسته شده بود دوباره اومد و كنارم..

+اما نازى اينم بدون كه اون زنش بود!

_هرچى ساره من نميتونم با رضا اينده اى داشته باشم و براى اينكه بتونم فراموشش كنم و اونم منو فراموش كنه بايد هرچه زودتر ازدواج كنم تا بيشتر از اين خودم رو گناهوار نكنم!

ميون صحبت هاى نازنين بدون اينكه ضايع كنم مدام به صفحه گوشيم نگاه ميكردم!

از اينكه به فرود جريان خودكشى نازنين رو گفتم اصلا پشيمون نيستم !من بايد به دوستم كمك كنم تا كنار كسى كه عاشقشه باشه،عمرا بزارم اون فاطمه عوضى به هدفش برسه و اين دوتارو براى دومين بار از هم جدا كنه!

با خاموش روشن شدنه صفحه گوشيم چشم از نازنين گرفتم و مسيجى كه از طرف رضا بود رو باز كردم!

مادره به همراه محسن تازه از بيمارستان زدن بيرون من پشت درم!

لبخندى زدم و شستم رو كشيدم روى صورت خيس از اشك نازنين و با شيطنت گفتم:

 +من برم بوفه يه كيكى چيزى بخرم بيام!

نازنين كه از تغيير ناگهانى من مشكوك شده بود  گفت:

_اوكى!!

روى صندلى بلند شدم و درحالى كه كيفم رو روى شونم جابه جا ميكردم چشمكى بهش زدم و با لودگى گفتم:

+خوش بگذره باى باى!!

بعد از خداحافظى با نازنين جلوى چشماى موشكاوانش از اتاق زدم بيرون!!

نازنين:

روبه پهلو دراز كشيده بودم و داشتم بى صدا اشك ميريختم كه با نشستن دست مردونه اى روى كمرم با ترس برگشتم ..

با ديدنه رضا با اون سرو وضع ژوليده  اونم جلوى چشمم نزديك بود سنگ كوب كنم!!

رضا كه منو تو اون حال ديد با ناراحتى اومد سمتم و بدون اينكه چيزى بگه يا كلمه اى حرف بزنه با خشونت خاصى محكم بغلم كرد،انقدر محكم كه احساس كردم تمام تيكه هاى شكسته شدم به هم چسبيدن!!

بدون اينكه به چيز ديگه اى فكر بكنم سرم رو گذاشتم روى شونش و اروم شروع كردم به اشك ريختن..

طورى گريه ميكردم و كه انگار اين اخرين باريه كه همچين فرصتى گيرم مياد تا روى شونه ى عزيز ترين كسم بى صدا اشك بريزم،انقدر شدت اشكام زياد بود كه به خوبى خيس شدنه سرشونه ى رضارو حس ميكردم!

چند دقيقه توى همون حال مونديم كه با صداى زنگ موبايل رضا كه صداى گوش خراشى هم داشت از هم جدا شديم..

با نفس پر حرصى كه رضا كشيد قشنگ معلوم بود

كه از زنگ خوردنه گوشى موبايلش اونم تو همچين موقعيتى عصبى شده!

همونطور كه با حالت عصبى  از توى جيبش گوشى رو در مياورد زيرلب گفت:

_شانس كه نداريم دو دقيقه راحت باشيم!

با گفتنه اين حرف گوشيشو كه در حال زنگ خوردن بود رو از جيب شلوارش در اورد و با ديدنه صفحه گوشى صورتش از اخم پر شد و بدون اينكه جواب بده گوشى رو خاموش كرد…

پوزخندى به اين كارش زدم و با صداى كه از بغض ميلرزيد گفتم:

+چيه زنته كه جواب نميدى؟!يانكنه ميترسى جواب بدى؟!

رضا كه با شنيدن اين حرفم به شدت عصبانى شده بود و صورتش درهم رفته بود دستشو مشت كرد و نگاه خشمگينشو بهم دوخت و مشت محكمى روى ديوار كوبيد و با دادى كه زد خودم و روى تخت جم و جور كردم !!

_از چى من بايد بترسم؟!

_هااا!!

_من فقط بخاطره اينكه تو ناراحت نشى جواب ندادم وگرنه از كسى كه فقط روى يه تيكه برگه زنمه چرا بايد بترسم؟!!

چقدر دوست داشتم در جواب بهش بگم:ديگه هيچوقت بخاطره من كارى نكن ،اما حوصله بحس كردن باهاش رو نداشتم!

درحالى كه سعى ميكردم دراز بكشم و ملافه رو روى خودم صاف كنم گفتم:

+از اينجا برو ديگه هم برنگرد؟!

با صداى شكستن ليوان ابى كه بغل تخت گذاشته بود با ترس نگاهمو دوختم به خورده هاى ليوان كه توسط رضا شكسته بود و پخش زمين شده بود..

_همه چى كشكه آره؟!

ديشب رو فراموش كردى؟!حالا ميگى برم ديگه هم برنگردم؟!!

انقدر صداى داد و فريادش بلند بود كه ميترسيدم صداش بره بيرون و يه كارى دست خودش بده!

اشكام يه لحظه هم بند نميومد با جرقه اى كه توى ذهنم زده شد زل زدم توى چشم هاى سرخ از عصبانيت و  گفتم:

+منـ ..من به كس ديگه اى علاقه مندم  ،اون شب رو فراموش كن اون شب هيچى نشد اينطورى فرض ميكنيم كه ديشب هيچ اتفـ..

هنوز حرفم تموم نشده بود كه با كشيده برق اساى كه زد توى صورتم خفه خون گرفتم..

_از همون اولشم ميدونستم كه دختره خرابى هستى خدا منو لعنت كنه كه براى دومين بار گول تورو خوردم خدا لعنتم كنه!!

با تموم شدنه حرفاش  با قدم هاى محكم و سريع از اتاق زد بيرون!

چقدر دوست داشتم جلوشو بگيرم و نزارم بره،اما اين اجازه رو نداشتم اون الان ديگه يه مرد متاهله و من اجازه اينكه بهش نزديك بشم رو نداشتم!

رضاا

در و کوبیدم بهم  دستمو با درد مشت کردم 

لگدی به لاستیک ماشینم زدم

لعنت به من 

لعنت به منه احمق ک باز خامه این بیشعور شدم

نسشتم تو ماشین و با سرعت از این خونه نفرین شده دور شدم

ی بار دو بار سه بار

هزار بار تصویر دیشب از جلو چشمم رد شد

با درد چشمامو بستم و سرمو تکون دادم

اون ی عوضیه ی عوضی 

لعنت بشی نازنین

فقط لعنت بشی همین 

ریموت و زدم و ماشین پارک کردم تو پارکینگ

رفتم طبقه ی بالا و کلید دراوردم اروم در و باز کردم

خبری از فاطمه نبود ک نبود 

بیخیال رفتم جلو در اتاقم ک صدای ارومی از اتاق فاطمه اومد 

خواستم برم تو اتاقم ک بازم ی حسی منو کشوند پشت دره اتاقش

_نمیدونم دریا

من تمام تلاشمو کردم 

من ی عمره دارم با ترس زندگی میکنم

_.‌…..‌‌‌

_ن دریا چرا نمیفهمی 

اگر رضا حتی ی شک کوچیک هم بکنه بدبخت میشم

_…….

_باشه بزار برم حموم میام خونت 

اوکی 

_….

_خداحافظ

سریع خودمو کشیدم کنار و رفتم تو اتاقم

باید وایمیستادم تا بره حموم شماره دریا رو بردارم باهاش صحبت کنم

بارفتن فاطمه به حموم در کسری از ثانیه رفتم سروقت گوشیش

عصبی گوشیشو انداختم رو تخت

اه لعنتی رمزش چند بود 

چندباری زدم دیدم نمیشه که نمیشه 

ناچار دستی توموهام کشیدم و صدامو صاف کردم

مردد خواستم برگردم که دل و زدم به دریا و تقه ایی به در زدم

_فاطمه

انگار که شوکه شد

_تو….تویی رضا

_اره

_جونم

_رمز گوشیت چی بود 

هول و دستپاچه دره حموم باز کرد و لخت و عریون جلوم قرار گرفت

باچندش ردمو برگردوندم

گوشیشو جلوش تکون دادم

_رمزشو میزنی یان؟! 

_چرا با گوشی من چیکارداری ؟!

_گوشیم خاموشه 

شارژرم نیاوردم میخوام برم سایت دانشگاه نمره بچه هارو وارد کنم

سرشو تکون داد و انگشت شصتشو فشار داد رو گوشیش

_بیا عزیزم

بدون تشکر اومدم بیرون 

سریعا شماره رو زدم تو گوشیم و گوشیشو بی تفاوت پرت کردم رو تخت

با بی حوصلگی لش کردم رو تخت اما بازم از سره بی حوصلگی گوشیشو گرفتم و رفتم تو تلگرامش

بی حوصله کانالارو بالا پایین کردم ک رسیدم به چتاش با دریا

سریع باز کردم که دیدم فقط  چندتا استیکر گریه فرستاده

نفسمو کلافه دادم بیرون و گوشیشو خاموش کردم گذاشتم کنارم بازم دلم اروم نگرفت و 

شماره ی نازنین گرفتم 

_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

لباسمو دراوردم و رفتم حموم

نازنین

با درد دستمو اروم کشیدم و کمی خودمو بالا بردم

چشم چرخوندم دنبال گوشیم ک روصندلی بغل تخت افتاده بودم 

تو دستم  سرم بود و انژیو کت با قیافه زار چشمامو بستم و سعی کردم کمی ذهنمو اروم کنم

تقه ایی به در خورد و پشت بندش صدای خنده ی ساره و ایناز 

چشمامو باز کردم و با لبخنده محویی تماشاشون کردم 

_سلام برتوای بانوی زخمی

ساره هرهر کرد

_ن ن بزار اصلاحش کنم 

سلام برتو ای خره زخمی 

بلند خندیدم و بسته ی دستمال کاغذی و پرت کردم برای صورتش

_زهره مار کره خر

هرسه تا زدیم زیره خنده ک مردی قد بلند کلی گل جلوی صورتش وارد اتاق شد

بچه ها لبخند زدن ولی منم کنجکاو خیره شدم به ادم پشت گل

 

‌ بالاخره به استتارش پایین داد و گل و گرفت جلوم

_بلا به دور بانو

چشم و ابرویی براش اومدم و رومو برگردوندم

_مچکر 

ایناز با جیغ جیغ گلارو از ارمان گرفت

و مشتی حواله بازوش کرد

_دیوث تاحالا تو عمرت واسه من گل خریدی ؟! 

ها ها؟!

داداشش خندید و دستشو برد بالا

_ببخشید خب نزن ببینم

از کی انقد وحشی شدی فنچول 

بعده زدن این حرف دماغ هستی و محکم فشار داد

اینازجیغ دلخراشی زد 

_نکن ارمان نکن

این وامونده ی نکبت عملیه

ده بار گفتم با دماغم شوخی نکن خر

لبخندی بهشون زدم 

دلم گرفت از این خنده های از سره شوقشون

نمیدونم چقد رفتم تو خیال خودمو که نیشگونی که ایناز از بازوم گرفت چهرم رفت توهم

_اخخخخخخخ وحشی 

خنده ی نمکی کرد و موهاشو با ناز داد پشت گوشش

_من وحشی نیستم ی ذره دستم خطا میره همیشه فقط 

هممون خندیدم که دکتر اومد و نگاهه گذرایی بهم انداخت

شرمنده و شرمسار سرمو انداختم پایین

_بهتری خانم ؟!

_مرسی 

_دستت سوزش که نداره؟!

نگاهی به دست باند پیچی شدم انداختم

_نه اصلا

_خیلی خب مرخصی فقط مواظب باش بخیت و زخمت عفونت نکنه 

بخیه رو جذبی زدم احتیاجی نیست برای کشیدنش بیایی 

فقط شستشو یادت نره

سرمو تکون دادم که ساره اومد جلوتر

_دکتر گفتین خیلی عمیق بوده جاش نمونه ی وقت؟!

دکتر سرنگ خالی و انداخت تو سطل اشغال و ماسکشو دراورد

_نه جاش نمیمونه اگر مواظب زخمش باشه و تحریکش نکنه

تشکری کردم و یواش بلند شدم 

دستمو اوردم بالا و کمی تکون دادم 

خواستم لباس تنم کنم ک بلاتکلیف به ارمان خیره شدم

ایناز متوجه شد و ارمان و درحالی که هل میداد بیرون غرغر میکرد

_عین زنا میمونه اه اه

خب برو بیرون دیگه دختره میخوات لباسشو عوض کنه عین مجسمه وایستادی اینجا اه اه

خنده ی سرمستی کردم و به کمک ساره و ایناز لباسامو تنم کردم و  راه افتادیم سمته خونه

وقتی نشستیم توى ماشین ارمان سرمو گذاشتم رو بازوی ساره و بیخیال تمام غصه هام چشمامو بستم و سعی کردم کمی ذهنمو اروم کنم

خواب و بیدار بودم که صدای ارمان نجوا گونه به گوشم رسید

_زیباس 

خیلیم زیبا

پوزخندی زدمو سعی کردم هیچ واکنشی نشون ندم 

نیم ساعتی گذشت که ساره خیلی اروم دست کشید به موهام

_خواهری رسیدیما

انقدی گیج بودم و اثره مسکنا تو تنم بود و که نتونستم عکس العملی نشون بدم

خواب بهم کاملا تسلط داشت

که یهو مثل یه جسم سبک رو دست شخصی بلند شدم 

انقد گیج بودم و داغون که هیچ عکس العملی نشون ندادم

با خیس شدن یهویی گردنم و سرم به سرعت از خواب پریدم و نشستم سره جام

دستمو گذاشتم رو قلبم تاکمی فقط کمی تپش قلبمو مهار کنم

سرمو که اوردم بالا 

ارمان و ایناز و ساره 

پشتشونم مامان  داشتن بهم میخندیدن

همیشه از خیس شدن عاجز بودم و بدم میومد 

جیغ دلخراشی زدم ک كه صدای خندشون شدت گرفت 

بالشتمو برداشتم بدوام دنبالشون که پتوم رفت زیره پام با صورت خوردم زمین 

منتظره جرقه بودن برای خندیدن

نمیدونم قیافم چقد خنده دار شده بود که هرکدومشون ی طرف ولو شده بودن میخندیدن 

دلخور رومو گرفتم رفتم سمته حموم که ساره دستمو گرفت

_مگه دکتر نگفت اب نخوره زخمت زیاد

دستمو کشیدم

_اگه به فکرم بودی خیسم نمیکردی برو اونور

ارمان جلو راهم وایستاد

_اماده شید شام بریم بیرون

رضا

با کرختی از حموم اومدم بیرون که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن

نفسمو کلافه دادم و بیرون و نشستم رو تخت  

اسم ارش رو گوشیم خودنمایی کرد

_جانم داداش؟!

_خوبی رضا چخبر

_سلامتیت 

_اماده شو بریم ی شام مهمونت کنم

خندیدم و حوله ی سرمو برداشتم

_دست و دلباز شدی داداش

_بودم اماده شو نیم مین دیگ اونجام

_حله

گوشی و قطع کردمو سریع اماده شدم

دستی به موهام کشیدم بعد از برداشتن کیف پول و گوشی از اتاق اومدم بیرون که با فاطمه رو در رو شدم

کلافه و اشفته بدون ارایش داشت میرفت بیرون

تای ابرومو دادم بالا

_فاطمه خانم کجا؟!

اونم با این قیافه؟!

دستی به موهاش کشید و شالشو مرتب کرد

_هیچی با دریا قرار داشتم دیرم شده خیلی دیگه اماده نشدم  همینجوری میرم 

بی تفاوت سری تکون دادم

_اوکی 

_توکجا؟

پوزخندی زدم

_تاحالا بهت جواب پس دادم

روشو برگردوند

_هرجور مایلی 

نیشم باز شد خوشحال شدم که باز تونستم بچزونمش

اومدم پایین نگاهی به اطرافم انداختم اصلا فاطمه تو کوچه حتی پیداشم نبود

ارش تک بوقی زد و چراغ داد تا ببینمش 

نشستم تو ماشین

_چه عجب اقا رضا 

_عجب از خودته کجا بریم حالا!؟

_بریم الهیه رستوران دوستم

_بریم داداش

ی ساعتی تو ترافیک بودیم که بالاخره رسیدیم 

با ورودمون به رستوران رفتیم دنج ترین جای رستوران نشستیم

سرمو که اوردم بالا ……

نازنین

رژ قرمزمو مالیدم رو لبام و برق لبمو زدم

خط چشم و بیخیال شدم 

مانتو و شال مشکیمو تنم کردم و رفتم از اتاق بیرون 

بچه ها وایستاده بودن 

ساره بااخم بلند شد از رومبل

_بیا دیگه دختر

انقدی که تو لفتش دادی گفتم لابد ی ارایش بی عیب و نقص کردی

ی رژلب بیشترنزدی اونوقت

چپ چپی نگاه ساره کردم و برگشتم سمته مامان

مامان وایستاده بود جلو اشپزخونه نگامون میکرد

_مطمعنی نمیایی؟!

_اره جان مامان

برو خوش بگذره

سرمو تکون دادم و با بچه ها اومدیم بیرون

نمیدونم این پسره ایکبیری کار نداره زندگی نداره ی بند چسبیده بما اه

داشتم دلم غرمیزدم که یهو ارنج ساره محکم فرو رفت تو پهلوم

_چه مرگته حیون وحشی

اینازی قری به گردنش داد

_داداش من ایکبیریه نازی خانوم؟!

باتعجب نگاش کردم محکم کوبیدم تو پیشونیم 

بازم عین این احمقا بلند بلند زر زده بود

شرمنده و شرمسار سرمو انداختم پایین که صدای ارمان درحالی که توش موج خنده داشت بلند شد

_اتفاقا کارهم دارم بانو

مهندس هستم بنده

_من منظوری نداشتم

_نازی تاحالا هیچکس اینجوری داداشمو وصف نکرده بود

_ایناز جوون باورکن…

_فداسرت بابا

با رسیدن به رستوران نفسمو اسوده دادم بیرون و پیاده شدم 

ارمان خلوت ترین جارو برای نشستن انتخاب کرد

با خستگی نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین واقعا روم نمیشد تو چشمای ارمان و ایناز نگاه کنم بالاخره اونا زحمت منو کشیده بودن تو بیمارستان اومده بودن عیادتمو حالا برای عوض کردن حالو هوام اورده بودن رستوران 

هر کدوم سر جای خودشون نشستن ولی ارمان رو نزدیک ترین صندلی به من نشست مشغول انتخاب کردن غذا بودیم که ارمان خم شده بود سمت من و فاصله کمی با من داشت داشت نگاه میکرد که ببینه میخوام چه غذایی انتخاب کنم

 یهو اب پرید گلو ایناز نگاش کردیم صدای خندمون بلند شد که با دیدن رضا که داشت نزدیکم میشد لبخند رو لبم ماسید 

با ترس نگاش کردم اما رضا مات و مبهوت به منو و ارمان خیره شده بود سارا که رد نگاهمو گرفت و به رضا رسید از قصد ابو ریخت روم

 ارمان سریع دستمو گرفت بالا نگاه به زخمم کرد چون اب دقیقا ریخته بود رو زخمم با اخم دستمو کشیدمو و با سرعت از جام بلند شدم 

نباید میزاشتم رضا بیشتر از دچار سو تفاهم بشه سدمو انداختم پایین به سرعت رفتن به سمت سرویس بهداشتی

 ساره زمزمه ای در گوش ایناز کرد بلافاصله خودشو به من رسوند دستشو که اومد سمتم دستشو پس زدم و با اخم نگاش کردم 

سرشو انداخت پایین و با حالت تاسفی گفت 

_خواهری باور کن ففط میخواستم رضا کمی تحریک شه تا به خودش بیاد 

خیلی اروم و شمرده زمزمه کردم

_ من نمیخوام با رضا شروع کنم که رضا به خودش بیاد رضا زن داره زندگی داره تو زندگیش یه موجود چندش اوردی به اسم فاطمه هست من نمیخوام کاخ رویاهامو رو خرابه زندگی فاطمه بسازم میتونی اینو درک کنی یا نه

رضا

بابهت و تعجب خیره ی ارمان شدم که روبروم بود چطور ممکن بود نازنین خودش بهم ابراز علاقه کرد 

خودش گفت اونم تو این مدت کم سختی نکشیده حالاچطور میتونست اینکارو کنه هرزه ی عوضی 

بازم منو بازی داد منه احمق بیشعور فکرکردم راست میگه فکرکردم اونم مثل من اذیت شده  زجرکشیده  امازهی خیال باطن 

با نفرت دستامو مشت کردمو نشستم روصندلی اگه بخاطره ارش نبود به سرعت از اینجا خرج میشدم اما نمیخواستم چیزی به ارش بگم 

بعد از ی ربع نازنین و ساره از سرویس بهداشتی اومدن بیرون 

نازنین بازم کناره ارمان نشست و دائم موردتوجه ارمان بود دلم میخواست ارمان و بادستای خودم خفه کنم لعنتی لعنتی

لعنت بمن که برای نازنین بی ارزش زندگیمو زهرکردم باید مسیر زندگیمو عوض میکردم تغییر میدادم باید روال زندگیم با فاطمه رو درست میکردم

اره این بهترین انتقام از نازنینه بزار ببینه بسوزه اتیش بگیره 

شماره ی فاطمه رو گرفتم که درکسری از ثانیه صداش پیچید توگوشم

_جانم

به قصد صدامو بردم بالا

_خانومم پاشو بادریا بیا رستورانی که ادرسشو الان پیامک میکنم

نامحسوس برگشتم سمته نازنین که دیدم تاسف بار روشو برگردوند

نیم ساعتی گذشت که با ورود فاطمه و دریا بدون هیچ احساسی خیره شدم بهش

میتونستم بفهمم چقد تعجب کرده و چقد از این تغییر یهوهی متعجبه

حالا کاملا ارایش داشت و به خوبی به خودش رسیده بود

اومد بشینه که با دیدن نازنین چشماش از حدقه زد بیرون و بازوی دریا رو چنگ زد

_

رضا

حرکات فاطمه برام خیلی عجیب شده بود 

حساسیتشو درک میکردم ولی نه تا این حد به وضوح حتی با اون همه ارایش بازم مشخص بود رنگ و روش پریده

 ارش کنجکاو رده نگاهه  فاطمه رو دنبال کرد رسید به نازنین سوالی  برگشت سمتم تا واکنش منو ببینه خیره شدم  به نازنین که کلا فارغ از عالم و ادم داشت از غذاش لذت میبرد

 رومو برگردوندم و به فاطمه تشر زدم 

_نمیخوایی بشینی 

دریا نیشگونی از بازوش گرفت که به خودش اومد 

_ب…ببخشید 

سرمو تکون دادم 

صندلیشو کنار زد و نشست 

نگران و مضطرت به دریا خیره شد که دریا با ارامش چشماشو بازو بسته کرد

 متوجه این کاراش نمیشدم  سرمو انداختم پایین و خیره ی لیست منو شدم 

هرکدوم چیزی سفارش دادیم و منتظر شدیم سفارشامون برسه 

ارش نگاهه کوتاهی به دریا انداخت

_دریا خانم من شمارو تو شرکت مهراذین ندیدم؟!

دریا قری به گردنش داد

_درسته مترجم شرکت مهراذین هستم 

چطور!؟

_پروژه ی جدیدم با شرکت مهر اذینه

_چقد خوب ارشیا ی چیزایی گفته بود

اونا مشغول صحبت شدن قشنگ مشخص بود ک ارش داشت سره صحبت و با دریا باز میکرد برای اشنایی بیشتر خیلی بهتر بود که ارش با دریا اوکی شه  

از طریق ارش میتونستم بفهمم چه بینشونه

غذا ها که رسید هرکدوم مشغول خوردن شدیم نازنین اینا خواستن برن که ارمان و ایناز  با دیدن من وایستان

_عههه رضا

برگشتم سمتشون به اجبار لبخندی زدم و از جام بلند شد

_به به ارمان جان

ارمان لبخنده مغروری زد و سرشو تکون داد

_خوبی رضا

_مرسی

ایناز مثل همیشه خون گرم پرید جلو و دست داد باهام

_چطوری جیگر 

فاطمه که تاحالا ایناز و ندیده بود اخماشو کشید توهم

_خوبی فرفری

ساره هم دستشو اورد جلو باهاش دست دادم

نازنین بالاجبار دستشو اورد جلو و نوک انگشتش بهم خورد اما من با حرص دستشو فشار دادم

نازنین

با دیدن فاطمه با نفرت نگاهمو گرفتم سعی کردم چهرم خیلی خیلی ریلکس و اروم باشه که تا حدودی موفق بودم

 

شاممون که تموم شد ارمان مبلغ صورت حساب و گذاشت لای منو و  بلند شدیم ارمان و ایناز تا رضا رو دیدن رفتن سمتش  کاملا مشخص بود ارمان با رضا رابطه ی خوبی نداره و فقط فقط بخاطره ایناز مجبور شده باهاش دست بده  

ایناز دستشو برد جلو و با رضا دست داد

_چطوری  جیگر 

رضا دستشو کاملا صمیمانه و دوستانه فشار داد

_خوبی  فرفری 

از لفظ فرفری لبخندی رو لبم نشست 

ایناز موهای خیلی بلندی داشت که همش فربود و صورتش خیلی بامزه و جذاب بود 

فاطمه اخماشو کشید توهم که پوزخندی بهش زدم 

ساره دستشو برد جلو و با رضا دست داد همه معطل بمن نگاه کرد  با اجبار و اکراه دستمو بردم جلو که رضا با حرص دستمو فشار لبمو گاز گرفتم که جیغ نکشم بعده چندثانیه دستمو ول کرد 

فاطمه  سریع خودشو از بازوی رضا اویزون کرد و رضا کمرشو گرفت پوزخندی زدم و سرمو گرم گوشیم کردم و رفتم عقب تر ایستادم

 

همونجوری که تو گوشیم میگشتم  بچه ها اومدن سمتم

_بریم

لبخندی با ارامش زدم 

_بریم

با اصرار زیاد ساره قرار شد بریم خونه ساره ی اینا بخوابیم چون خاله زهره هم رفته بود پیش مامان درنهایت اینازم قبول کرد پیشمون بمونه 

ارمان مارو رسوند جلو درخونه بچه ها که پیاده شدن با طمانینه موندم توماشین

_من منظوره بدی نداشتم 

بابت زحمتای این چندوقت ممنون 

به سرعت از ماشین پیاده شدم  و اجازه هیچ حرفی بهش ندادم

ایناز با خنده زد پس کلم

_مخشو زدی؟!

باتعجب نگاهش کردم

_هوم؟

_مخ داداشمو زدی بانو

پشت چشمی واسش نازک کردم

_داداشت دودستی تقدیم خودت

یک پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و هشت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *