ایناز خندید و قری به گردنش داد

_از خداتم باشه ها

خیلی خیلی با داداشم لجی چرا؟!

_واقعا خوشم نمیاد ازش

هرسه تایی خندیدیم 

با یاداوری رضا و فاطمه نفرت سراسر وجودم نشست عوضی اشغال  بمن میگه دوسم داره بعد اون لحن حرفش با فاطمست کثافت عوضی 

شونه ایی بالا انداختم به من چه اصلا بهتر شد که حتی این صحنه رو دیدم من که میخواستم ازش متنفر بشم دوباره اینم دلیل 

شاید اگر فاطمه اون عکس و نمیفرستاد هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد

شاید بچم از دستم نمیرفت لعنت به هردوتاشون که بازندگیم بازی کردن 

لعنت به اون شبه کزایی که به اون پارتی رفتم

تاصبح سره جام قلت خوردم و سعی كردم از خیالم رضارو بندازم بیرون

______________

رضا

با عصبانیت دره ماشین و کوبیدم بهم و پیاده شدم 

ریموت دره و زدم که فاطمه با اون کفشای رو مخش خودشو رسوند بهم بازومو گرفت

نفسمو کلافه دادم بیرون باید دیگه قبول میکردم من با فاطمه ازدواج کردم زن زندگیم فاطمست

 کسی که ی عمری با تمام اخلاقای بدم ساخت فاطمه بود

خودمو با همون لباسا انداختم رو مبل 

فاطمه بی حرف رفت تو اتاق خواب شقیقه هامو مالیدم و سعی کردم کمی ذهنمو ازاد کنم

فاطمه جلوم وایستاد لباس خواب حریری تنش بود ی شلوار و تیشرت گرفت جلوم 

_لباساتو خواستی عوض کنی بگیر 

اینارو

خواست بره که دستشو کشیدم 

اون زنم بود چرا حتی ی بارم نتونستم بهش نزدیک شم درسته تماما نازنین ازش خیلی سربود فاطمه انگشت کوچیکشم نمیشد اما نمیتونستم

 

چشمامو بستمو ودستشو محکم کشیدم که افتاد روم

اب دهنمو قورت دادم  و نفسمو کلافه رها کردم 

فاطمه گنگ و گیج از این حرکت یهویی نگاهم کرد

 چشمامو بستم و اروم صورتمو مماس صورتش قرار دادم  

خواستم ببوسمش که نفسش به نفسم خورد سرمو برگردوندم 

من حتی از نفساش حالم بهم میخورد چجوری میتونستم بهش نزدیک شم لعنتی 

فاطمه نفس کش داری کشید و خودشو به صورتم نزدیک تر کرد لباش و گذاشت رو لبم و محکم فشار داد 

لبم درد گرفته بود و حالم بد شده بود اما نه باید  به خودم عادت میدادم بالاخره باید میپذیرفتم  که کسی که کنارم داره زندگی میکنه زنمه 

نه اون کسی که تو رستوران کنار یکی دیگه لاس میزد 

با این که اصلا دلم نمیخواست اما  همراهیش کردم و بوسیدمش 

 فقط حس تهوع بهم دست داد لعنت بشی نه نمیتونم نمیتونستم  

اما فاطمه حسابی وسوسه شده بود و نفساش کشدار و بدنش داغ داغ 

لباس خوابشو باز کرد و لخت و عریون ظاهر شد 

____

نازنین

با حس سوزش چشمامو باز کردم اه خوابيده بودم  روى دستم خون ريزى کرده بود لعنتی 

از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه میدونستم خاله گاز استریلاشو کجا نگه میذاره 

دره کابینتو باز کردمو مشغول شستشو دستم با بتادین شدم که صدای پچ پچ ایناز توجهمو جلب کرد

_دست از سرم بردار ارش

خودم دیدم 

خودم امشب با دوتا چشمام دیدم داشتی با اون دختره که همراهه زن رضا اومده بود لاس میزدی برو گمشو اه

 

با اوردن اسم رضا مصمم رفتم پشت در اتاق

نازنین

_دست سرم بردار ارش

خودم دیدم خودم دیدم امشب با دوتا چشمای خودم دیدم که داشتی با دختر حرف میزدی

 با شنیدن این حرف‌ ها خواستم از در فاصله بگیرم شاید درست نبود شنیدن خصوص ترین مسائل زندگی دیگران

اما نه اسم رضا که میومد گند میزد به همه اعتقادات من اه لعنت بشی رضا

کمی مکث کردم وسعی کردم تجزیه تحلیل کنم 

یعنی ایناز منظورش از ارش همونی بود که بارضا اومده بود و اون دختره هم که همراهه فاطمه بود

پف این از من بدبخت تره که خواستم بیام یهو در باز شد

 ایناز با چشمای قرمز اومد بیرون محکم بغلم کرد

خیلی زشت شد خیلی نباید منو میدید اونم تو این وضع اه 

پشتشو نوازش کردم 

اروم لب زدم

_ایناز من واقعا قصد نداشتم حرفاتو گوش کنم عزیزه دلم

بینیشو کشید بالا و با بغض زمزمه کرد

_میدونم نازنین میدونم 

انقد مشکل دارم که از دست تو ناراحت نمیشم الان اصلا 

_بیا بیا بریم تو اشپرخونه بشینیم حرف بزنیم 

سریع دستمو باند پیچی کردم و ی لیوان اب دادم دستش 

_نمیخوایی بگی چیشده

_دقیقا دوسال پیش با ماشین با ارش و رضا تصادف کردم و اون شد استارت دوستیمون 

سرمو انداختم پایین دوسال کوفتی زندگیه من

_رضا متاهل بود و زن داشت اون روز عجله داشتم فقط شمارمو نوشتم دادم بهشون 

فرداش ارش اومد شرکت و خسارت ماشینمو داد

دیگه اصلا ندیدمش تااینکه ارش تو یکی از پروژه ها بامن به طور اتفاقی همکار شد 

گل میخرید برام هی هوامو داشت سعی میکرد خودشو بیاره تو چشمم که بالاخره قبولش کردم

رفت و امدمون که شروع شد چندباری رفتیم خونه رضا 

از زنش خوشم نمیاد ی جوریه ی جوره مزخرفی 

تو همون رفت و امدا هم متوجه شدم رضا هیچ علاقه ایی به زنش نداره 

ی بار که زیادی فاطمه لجمو دراورد منم بهش تیکه انداختم 

اون شد استارت دشمنی ما

نازنین

سری تکون دادمو و منتظره ادامه صحبتش شدم 

_خب چیشد

_فاطمه که یه ادم به شدت مزخرفه و بیخوده باهام افتاد سره لج برخلاف اینکه فکرمیکردم رابطشو باهام کم میکنه اما برعکس شد

 

البته بامن رابطشو کم کرد اما هرشب ارش و دعوت میکرد خونشون ارش همراهه رضا میرفت و هروقتم میرفت فاطمه ی مدل دوست خودشم دعوت میکرد

اینا همش ادامه پیدا کرد تا اینکه دیگه باهم میرفتن بیرون میرفتن مسافرت  فاطمه علنا اعلام جنگ کرد بمن 

البته که منم بیکار ننشستم راستشو بخوایی افتادم دنبال گذشتشون

 که فهمیدم رضا بعده ازدواج با فاطمه بایکی دیگه ازدواج کرده بود 

که خیلیم دوستش داشت نه فاطمه قبلا اینجوری و این تیپی بوده نه رضا 

حتی فهمیدم که رضا لکنت زبون هم داشته 

اما از اون دخترهه هرچی تحقیق کردم گفتن کلا از تهران رفته 

سرمو انداختم پایین و اب دهنمو قورت دادم

_خیلی دوست دارم پیداش کنم نازنین شاید باورت نشه دوست دارم

 پیداش کنمو ذره ذره تقاص اشکامو دردایی که به قلبم زده و به وسیله ی اون دخترهه روش پیاده کنم اما حیف که هیچ نشونه ایی ازش نیست

بهتر بود منم به حرف بیامو حرف بزنم

اروم دستمو گذاشتم رو دستش

_چیزی که میخوام بهت بگم ایناز شاید برای بهترین خبرباشه امابرای من تداعی بدترین روزامه

گنگ و نامفهوم نگاهم کرد

_خوشبختانه یا بدبختانه من اون دخترو میشناسم

چشماش برق زد و با اشتیاق خیره ی دهنم شد

_تروخدا بگو کیه نازنین فقط بگو کیه شده باشه به دست و پاش بیوفتم میوفتم  ک کمکم کنه

زهرخندی کردم و با بغض لب زدم

_متاسفانه اون دختره سیاه بخت و بد اقبال منم

مردمک چشماش لرزید و ناباور لب زد

_چی میگی تو نازنین نصفه شبی داری دست میندازی منو

خنده دار بود که ایناز حال بدمو میدید و بازم میگفت داری دست میندازی منو

ناباور خندیدم 

_به نظرت حال و روزه من به اینایی میخوره که دارن یکی و دست میندازن واقعا؟!

سرشو تکون داد

_نه نه اما اخه چجوری ممکنه

نازنین

به آیناز که داشت با ناباوری و حالت گیجی نگاهم میکرد لبخند زدم 

_بخوای باور کنی یا نکنی حقیقت همینیه که بهت گفتم آیناز من از روی لجاجت بچگانه از روی لج با داییم خودمو ی عمر بدبخت کردم 

کنجکاو چشم دوخت بهم برای ادامه صحبتم

_میدونستم نامزد داره  میدونستم بسیجیه میدونستم لکنت داره همه رو میدونستم ایناز اما بازم بخاطره گندی که با ساره تو پارتی زدیم مجبور شدم زنش شم راستش کم کم بهش علاقه پیدا کردم برام مهم شد حتی بچه دار شدم 

دستشو گذاشت جلو دهنش 

_خب چیشد

_بچم سقت شد

بخاطره فاطمه ی عوضی 

ایناز دستاشو مشت کرد

_اگه تاامروز برای خودم به خونش تشنه بودم از امروز توام اضافه شدی 

چرا طلاق گرفتی نازی چرا برای زندگیت نجنگیدی

ایناز چه میدونست

چجوری میتونست حسه منو بفهمه

_فکرمیکردم با فاطمه رابطه ایی نداره و فقط مجبوره اسمشو تو شناسنامش یدک بشه اما ی روزی فاطمه عکس لخت لخت تو بغل همو برام فرستاد اون روز من مردم ایناز مردم و شدم یه جسم که هیچ روحی نداره

__________

رضا

با کج خلقی فاطمه رو کنار زدم و رفتم سمته اشپزخونه 

_رضا چرا اینجوری میکنی 

چرا منو تو حال بدم ول میکنی ها؟! 

نمیفهمی ؟! 

شعور نداری؟!

منو تحریکم کردی حالا بلند شدی 

یقمو کشید 

با عصبانیت هلش دادم رو مبل 

_به زور میخوایی تن به این خواسته بدم اره؟! 

به زور میخوایی باهات رابطه جنسی داشته باشم  اره اشغال

با خودخواهی داد زد

_اره اره 

منم ادمم منم زنم 

حس دارم تحریک میشم بفهم

پوزخندی بهش زدم 

_باشه عوضی 

باشه لعنتی

لبخندی زد که تونست حرفشو به کرسی بشونه چشمامو بستمو با حرص خودمو کوبیدم بهش که صدای جیغ دلخراشش پخش شد توخونه

ایناز

حرفایی که از نازنین میشنیدم خیلی غیرقابل باور بود 

چطور رضا تونسته بود از همچین دختره زیبارویی بگذره

 چطور تونست بخاطره فاطمه نازنین و از دست بده 

نه نه من باید به نازنین میگفتم هرچیو که دیدم باید بگم 

اون دستی که اسیب ندیده بود و محکم فشار دادم

_نگام کن نازنین

شرمنده ی من نباش 

خیلی مسخرس که از من شرمنده باشی وقتی زندگیه شخصیه خودته

سرشو که اورد بالا با اطمینان لبخند زدم

_اما اون چیزی که من تو اینهمه مدت تو رفتاره رضا ندیدم حتی یه نگاهه محبت امیز به فاطمه بود 

رضا حتی بشقابی که فاطمه براش میوه پوست میکند و میذاشت کنار خودش مشغول درست کردن میوه برای خودش میشد 

پوزخنده تلخی زد

_اگه اینجوری بود اگه حرفاش راست هیچوقت زیره بار هم خوابگی با فاطمه نمیرفت ایناز

_اما چیزی که من دیدم کاملا مخالف این بود تو مطمعنی نازنین

دستشو برد سمته گوشیش و ی چنددیقه ایی تو گوشی گشت 

کنجکاو نگاهش کردم که گوشیو گرفت سمتم

_به نظرت این فوتوشاپه؟! 

به نظرت این فیکه؟! 

به نظرت بریدن گذاشتن کناره هم؟!

اون حتی خال کمره رضاس مطمعنم

درست میگفت دقیقا درست میگفت 

عکس ن فوتوشاپ بود نه الکی نه عکسی که به زور گرفته شده باشه

_حالا میخوایی چکار کنی نازی؟!

دستشو از زیره دستم کشید بیرون و دسته اسیب دیدشو اروم مالید

_زندگی 

مثل همین دوسال فقط زندگی میکنم

نفسمو کلافه دادم بیرون

بادیدنه ساعت زدم پس کله اش

_بزغاله منو گرفتی به حرف ساعت شد ۶ صبح 

نمکی خندید و ردیف دندونای سفیدشو به نماش گذاشت

_بریم بخوابیم

سوتی کشیدم و سرمست از جام بلند شدم

_نچ فکره خوابو که از سرت بیار بیرون 

زنگ میرنم ارمان بیاد بریم کله پاچه بزنیم بربدن

با شنیدن اسمه ارمان اخماش رفت توهم که خندم شدت گرفت

_بابا چه پدرکشتگی با ارمان طفلی داری

سریع بلند شد 

_نه نه 

_غلط کردی 

برو اون خرس و بیدار کن زنگ بزنم ارمان بیاد 

بااخمای توهم رفته سری تکون داد و رفت سمته اتاق

نازنین

با شنیدن اسمه ارمان اخمام رفت توهم که خنده ی ایناز شدت گرفت

_بابا چه پدرکشتگی با ارمان طفلی داری

سریع بلندشدم 

_نه نه 

_غلط کردی 

برو اون خرس و بیدار کن زنگ بزنم ارمان بیاد 

بااخمای توهم رفته سری تکون دادم و رفتم سمته اتاق

ساره انقد تو قشنگ خوابیده بود ک حتی دلمم نمیومد  صداش کنم

 اما درنهایت سنگدلی ی دونه محکم زدم تو شکمش

با ترس بلند شد نشست سره جاش خیره ی اطراف شد 

داشت تحلیل میکرد چیشده ک با دیدن من جیغ محکمی زد 

خواست بدوعه دنبالم ک مظلوم چشمامو لوچ کردم واسش

_عشقم جونم باهات شوخی کردم

پوسته لبشو جویید

_تو به قبره شوهره نداشتت خندیدی میمون 

چه مرگته 

_پاشو ایناز خاانم دلش کله پاچه خواسته

_خواسته که خواسته حامله نیست که میذاشت ی روز دیگه 

_پاشو جان نازی

_نازی که هیچ کلا به خونش تشنم

خندیدم و رفتم اماده شدم 

فقط رژ لب کالباسی ساره رو کشیدم رو لبام که از بی روحی بیاد بیرون

نمیدونم چقد منتظر موندیم تا بالاخره صدای بوق ماشین ارمان  اومد و هممون عزم رفتن کردیم

ایناز با خوشحالی لپ داداشو کشید و نشست جلو

_چطوری بچه سوسول

ارمان خندید و برگشت سمتش

_توجوجه دستی بمن میگی بچه سوسول ؟! اره؟!

با کلکل اونا لبخندی رو لبم نقش بست چقد حتی دعواشونم بامزه بود 

رسیدیم به ی کله پزی تقریبا نزدیک و هرکدوممون گشنه تر از اون یکی رفتیم سمته کله پزی 

خواستم از کنار ارمان رد شم که مچمو محکم گرفت

برگشتم سمتش و دستمو کشیدم

_چته؟!ها؟!

چینی به بینیش داد

_زیادی بداخلاقی

_برو بابا نکنه ازم توقع داری لبخنده ژوکند تحویلت بدم!؟

سرشو اورد جلو و نفسشو تو صورتم پخش کرد

_لبخنده ژوکند نه اما اخمم نه

با دست برو بابایی نثارش کردم 

و انگشتمو تهدید کنان جلوش گرفتم

_ببین منو دفعه ی اول و اخرته بمن دست میزنی اوکی؟!

سرمست خندید

_توخیلی باحالی دختر 

دهنمو کج کردم

_ههههههه توام خیلی بدرد نخوری پسر

خندشو خورد و با حالتی خنثا خیرم شد

_چرا انقد لجوجی خانم نازنین

خواستم از بغلش رد شم ک اروم زمزمه کرد

_بخاطره همین از شوهرت جداشدی ؟!

با عصبانیت دستامو مشت کرد

_تو به چه حقی گذشته ی منو میکوبی توسرم ها؟!

_من از همه چیزت خبر دارم دختره خوب 

اون رضای بی خاصیتم خیلی خوب میشناسم

_که چی؟!

چشمکی زد

_بریم داخل سرده جوجه مریض میشی 

بعدشم بدون هیچ توجهه دیگه ایی رفت 

وا رفتم

 این اطلاعاتو کی بهش داده بود

برای چی درمورده من کنجکاو شده بود عوضی 

اه اه اه

با ذهنی مشغول رفتم داخل و دوسه تا قاشق بیشتر نخوردم خیلی سریع کنار کشیدم و تو نت گشتم

_چیزی شده نازی

سرمو اوردم بالا و لبخنده بی جونی تحویلش دادم

_نه ساره خسته ام دیشب اصلا نخوابیدم

سارا بشقابشو هل داد جلو و به صندلیش تکیه داد

_اخ چقد گشنم بودا

ببخشید عشقم دیشب نذاشتم توام بخوابی

ساره با عصبانیت توپید بهم

_چرا مگه دیشب چی شده بود

ایناز پیش قدم شد

_درد و دل دوستانه ساره جونم

ساره پشت چشمی نازک کرد و تکیه داد

ایناز گوشیشو اورد بیرون و رفت اینستا گرام

_بدویین استوری 

لبخنده کمرنگی زدم و ایناز ی عکس سلفی چهار نفره گرفت گذاشت استوری

 

بعدشم با جیغ گوشیشو نگاه کرد

_اه اه دختره ی منگول

_کیو میگی ایناز

سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود ساره پرسید

_فاطمه استوری گذاشته

با شنیدن اسم فاطمه شاخکام فعال شد

_خب چی گذاشته

_عکس شربت زعفرون گذاشته نوشته وقتی شوهری میبینه حالم خوب نیست برام شربت تقویتی درست میکنه

پوزخنده بدی زدمو گوشیمو گذاشتم تو جیبم

ایناز با حرص به ساره نگاه کرد

_دِ اخه من که میدونم این بزغاله دروغ میگه میون

فاطمه

با خودخواهی داد زدم

_اره اره 

منم ادمم منم زنم 

حس دارم تحریک میشم بفهم

پوزخندی بهم زد

_باشه عوضی 

باشه لعنتی

لبخندی زدم ک تونستم بالاخره حرفمو به کرسی بشونم 

چشماشو بستو با حرص خودشو کوبید بهم بدون هیچ ملایمتی  ک صدای جیغ دلخراشم پخش شد توخونه

باورم نمیشد بخواد بده چند سال تازه اونم اینجوری

چشمامو با درد روهم فشار دادم اشکام دسته خودم نبود هیچ کنترلی رو گریه ها

 و جیغ کشیدنام نداشتم

کارش که تموم شد و خودشو ارضا کرد ازم فاصله گرفت عصبانی شروع کرد به راه رفتن 

یهو با حرص گلدون رو میزو پرت کرد که شد هزارتا تیکه

درسته درد داشتم درسته هیچ لذتی نداشت اما همین که تونسته بودم بعده چندسال بالاخره بدستش بیارم خیلی بود برام

الکی سعی کردم گریه کنم و حالتی مظلومی درست کنم

_خیلی نامردی خیلی

عصبانی عربده کشید

_خفه شو خفه شو اشغال 

این رابطه زورکی هیچ ارزشی برام نداره از جلو چشمم گمشو 

از  رو مبل با درد بلند شدم 

لای پام رد خون بود دل درد خیلی بدی داشتم که یادم افتاد تو یخچال شربت زعفرون داریم

سریع از یخچال دراوردم 

با دیدن ایناز و نازنین سریع استوری گذاشتم و تو کپشن نوشتم

“وقتی شوهری میبینه حالم خوب نیست برام شربت تقویتی درست میکنه”

لبخندی زدمو با لذت ذره ذره شربتمو مزه کردم 

باید حال اینازم جا میاوردم جدیدا خیلی پرو شده بود 

خواستم از اینستاگرام بیام بیرون که با دیدن استوری ایناز سرمست خندیدم

_اوووه رضا فکر کنم ی خبرایی هستا

وقتی دیدم رضا چیزی نگفت شات گرفتم براش فرستادم دایرکتش

بهترین راهه نشوندن ایناز سره جاش از طریق دریا بود 

باید میگفتم به ارش چراغ سبز نشون بده

بدون درنظر گرفتن ساعت زنگ زدم به دریا که صدای خوابالوش پیچید تو گوشم

_تو مسلمون نیستی بخدا نیستی

خندم شدت گرفت

_نخند فاطمه از خواب پروندی منو که هرهر کنی ؟! 

بیشعور اندازه گاو تو شعور نداری

خندمو خوردم و صدامو صاف کردم

_ببخشید بابا غربتی 

چیشده حالا مگه؟!

_پسرشده عزیزم

_واقعا امشب پسرشده

صداش که هوشیار تر شد جدی ترشد

_خدایی چیشده ترسیدم زنگ زدی گفتم اتفاقی افتاده

_نه نه نگران نشو

فردا کی میتونی بیایی اینجا؟!

_صبحونه میام اونجا دیگه خواب از سرم پریده دیگه رضا رفت بزنگ بیام

_کاچی یادت نره

جیغ خفیفی کشید

_چی 

_کاچی یادت نره

سرمست خندید

_بالاخره

خندیدم و اروم لب زدم

_اره بالاخره

از پشت تلفن بوس فرستاد

_من ی ساعتی بخوابم بعدشم برم کله پاچه بگیرم بیام پیشت کاری نداری

_ن میمون خوب بخوابی

_بوس

_بوس

گوشیو قطع کردم و لیوان گذاشتم تو سینک ظرف شویی 

رضا رفته بود حموم زیره کتری و روشن کردم

درد داشتم دردی ک مال یه برد شیرین بود

بلاخره برای هربرد و پیروزی باید ی بهایی هم بدی

رضا از حموم اومد بیرون نگاهه کوتاهی بهم انداخت

_هیچوقت به ذهنت راه نده اتفاق امشب ی بار دیگه ام بیوفته 

سرمو تکون دادم

_بیا برات صبحونه اماده کنم

_نمیخورم عزیزم

برگشتم نگاهش کردم

واژه ی عزیزم تو ذهنم تکرار شد

عزیزم عزیزم عزیزم

چقد شیرین بود این کلمه اونم از دهن رضا

برای خودمو دریا صبحونه اماده کردم رضا خواست بره که نگاهش به میز افتاد

قبل اینکه سوالشو بپرسه لبخند زدم

_دریا رفته کله پاچه بگیره بیاد

سرشو تکون داد

_برنامت برای شب چیه؟!

_هیچی

_میریم بیرون

دستامو محکم بهم کوبیدم و با ذوق پریدم بغلش که خودشو جدا کرد ازم

این تغییر ناگهانیه رضا هم نگرانم میکرد هم خوشحال

چیزی که من تواین همه سال منتظرش بودم ی شبه برام درست شده بود

خیره نگاهش کردم که سرشو تکون داد و با برداشتن سوئیچ و مدارکش عزم رفتن کرد

خواستم برم تو اشپزخونه که با صدای سلام علیک رضا و دریا برگشتم سمته در

دریا خداحافظی کرد کله پاچه رو از دستش گرفتمو گونشو بوسیدم

با پرویی زد به بازوم

_بالاخره به مراد دلت رسیدی

خندیدمو تابی به گردنم دادم

_رسیدم

باهام اومد تو اشپزخونه و صندلی و کشید کنار نشست

_اول صبحی افتاب طلوع نکرده همین و میخواستی بهم بگی چندش؟!

_نه بابا

_خب بنال ببینم چه مرگته

 _ایناز و که یادته؟!

یه تیکه نون برداشت و خورد

_اره همون دختر ریزه میزه بانمکه دیگه؟

که رله  ارش بود؟!

_اره همون

_خب چیشده؟!

_دیشب تو رستوران دیدیش با نازی 

_آآآ اره راستی یادم رفت ازت بپرسم 

ربطشون بهم چیه؟!

_ایناز دوسته ساره بود 

از طریق ساره باهم اشناشدن

_خب 

_باید یه کاری کنی دریا

سوالی نگاهم کرد

_چی تو سرته فاطمه رک بگو 

_میخوام ارش و هرجورشده با خودت اوکی کنی 

اونا اگه رابطشون باز هم درست بشه از طریق ارش و ایناز به راحتی رضا و نازنین دوباره باهم ارتباط برقرار میکنن

و بدتر از همه رضا  میفهمه چیکار کردم 

_فاطمه تاکی واقعا میخوایی ادامه بدی

_منظورت چیه دریا

_ببین برای من کاری نداری دوست شدن و فریب دادن ارش 

مخصوصا که ارش خودشم تنش میخاره

_خب پس مشکل چیه

_چه بخوایی چه نخوایی رضا نازنین و دیده محاله که نفهمه….

_هیس ادامه نده دریا

من نگفتم بیایی اینجا ته دل منو خالی کنی

من اگ شوهرمو تا اینجا نگهداشتم از اینجا به بعدشم نگه میدارم

نازنین

شقیقه هامو مالیدمو گوشیمو گذاشتم تو جیبم

ایناز اومد نزدیک تر

_میدونم ناراحتی

ابروهامو انداختم بالا و سعی کردم حداقل حفظ ظاهر کنم

_نچ اصلا

_اما

خندیدمو هلش دادم 

_اما نداره فنچول

ارمان خیره نگاهم کرد که رومو برگردوندم

ترجیح دادم تاخونه پیاده برم و کمی فکر کنم درنهایت برگشتم سمته بچه ها که ساره سوالی نگام کرد

_چرا سوار نمیشی نازی

_میخوام تاخونه پیام بیام

ساره با مخالفت شدید اومد سمتمو بازومو کشید

_حرف مفت نزن گوسفند تازه از بیمارستان اوردیمت روانی

بازمو کشیدمو با عصبانیت غریدم

_جدیم ساره

خیلیم جدیم میخوام پیاده بیام 

_نمیشه اینوقت صبح نمیشه اونم تنها منم میام باهات

پف میدونستم ساره خیلی بدپیله تر از ایناست

_شمابا ماشین  برین من باهاش میام

برگشتم سمته ارمان 

چطور جرئت کرد اینو بگه

_اصلا و ابدا 

تویکی که اصلا گفتم خودم یعنی خودم

نیشخندی با تمسخر بهم زد و رفت سمته ایناز 

مشتشو باز کرد و سوئیچ ماشین و داد بهش

_یواش بریا ته تغاری 

رسیدیم خبرمیدی اوکی؟!

ایناز خندید و بوسش کرد

_اوکی

ساره هم خندید و سوار ماشین شد

پامو کوبیدم زمین و با اخم داد زدم

_خیلی بیشعوری ساره 

دستشو اورد بالا و سرشو از شیشه بیرون

_نوکرتم به مولا

اینو که گفت انقد قیافش خنده دار بود که نتونستم جلو ی خندمو بگیرمو قهقهه زدم

ارمان ی دونه زد پس کله ی ساره و خندید

_برید دیگه 

ایناز از بغلمون رد شد و بوقی زد 

_کی گفت بامن بیایی ها ها؟!

_خودم تصمیم گرفتم

_بیخود تصمیم گرفتی سوار تاکسی شو برو

_تونمیتونی بمن دستور بدی جوجه

از لای دندونای کلید شدم غریدم

_بهت دستور نمیدم اما دنبالم نیا

تای ابرشو داد بالا

_به چه دلیل اونوقت؟!

لبخنده لج دربیاری زدم

_چون ازت بدم میاد

بعدشم بدون اینکه نگاهش کنم تنه ایی بهش زدمو از کنارش رد شدم

چند ثانیه ایی وایستاد و دوباره پشت سرم راه افتاد

لعنتی چرا ولکن من نیست اه اه

خودشو بهم رسوند که دستشو نیشکون گرفتمو با پام زدم تو ساقش

_بیشعور دیگه چی بهت بگم به غرورت بر بخوره نیایی دنبالم

خندید و همقدم شد باهام

_هیچی نگو چون من اصولا کینه ایی نیستم و چیزیو به دل نمیگیرم

_خیلی بده که غرور نداری عزیزم

_اشتباه نکن فسقل غرور بحثش جداست

نفسمو کلافه دادم بیرون 

_میشه واقعا خواهش کنم دنبالم نیایی؟! 

_اگه به حرفام گوش بدی اره 

واقعا دنبالت نمیام

جلوش وایستادمو دستمو زدم به کمرم

_خب بگو میشنوم

_اینجوری نمیشه باید بریم بشینیم یه جا

کنجکاو باهاش هم قدم و بهتره بگم پشت سرش عین اردک میرفتم

به فضایه سبز که رسیدیم بی حرف رو نیمکت نشست و به بغلش اشاره کرد 

پشت چشمی واسش نازک کردمو با فاصله نشستم

_خب میشنوم

_من ازت خوشم میاد

با تعجب برگشتم سمتش

_ها؟!

نیمچه لبخندی زد

_هاچیه 

_چی میگی تو نمیفهممت

_میگم من ازت خوشم میاد نازنین

لطفا دست از لجاجت بردار با دقت بهم گوش بده

با تمسخر خندیدمو بلند شدم

_اشتباه زدی داداش

دستمو محکم کشید و مجبورم کرد به نشستن

_همینجوری که نشستم و میخندمو حرفاتو به دل نمیگیرم 

همینجوریم میتونم از این رو به این رو بشم عزیزم پس بشین

_اخه داری چرت میگی لعنتی

داد بلندی زد و مچ دستمو فشار داد

_بهت میگم دوستت دارم کجاش چرت و پرته احمق

متقابلا دستمو کشیدمو داد زدم

_همه جاش 

تو اصلا مگه منو چند بار دیدی که فاز گرفتی ها؟!

_واست متاسفم احمق که اینجوری فکر میکنی

_اره من همینجوری فکرمیکنم 

_من همه چیزو راجب تو میدونم نازنین

حتی میدونم که طلاق گرفتی میدونم خیلی چیزارو میدونم نازنین پس دانسته و عاقلانه بهت پیشنهاد دادم  پس بفهم که من دوستت دارم

سکوت کردمو سرمو انداختم پایین

_تونمیفهمی هیچی نمیفهمی 

اگه داری منو به بازی میگیری سخت در اشتباهی

نیشخندی زد و به تمسخر سرشو تکون داد

_تویه احمقی نازنین

خندیدمو دست به سینه روبه روش وایستادم

_اگه احمقم چرا ازم خاستگاری کردی

_چون من احمق پسندم

با عصبانیت دستامو مشت کردمو پشتمو کردم بهش 

خواستم برم که باحرفش وایستادم

_من همه چیزو راجبت میدونم

رضارو ببین  داره زندگیشو میکنه خوشبخته زنشو داره و از کجامعلوم چند وقت دیگه پدر نشه؟!

اما توچی تو دستی چسبیدی به ی خاطره و یه اسم تو گذشتت

_به تو ربطی نداره

_لطفا به پیشنهادم فکرکن من میخوام خوشبختت کنم نازنین

شاید حق با اون بود چرا من داشتم خودمو تباه میکردم وقتی اون تو ارامش و رفاه داشت زندگیشو میکرد 

هه لابد چندصباحی دیگه پدرم میشد

برگشتم سمته ارمان و نگاهش کردم

خوشتیپ بود 

خوشگل بود

پولدار بود 

بابغض خندیدم 

تازه لکنتم نداره 

ارمان اومد نزدیک تر و دستامو گرفت

_من ازت نمیخوام همین امشب بمن جواب بدی نازنین

لطفا فکر کن همه ی جوانب و درنظر بگیر 

من بهت یه هفته فرصت میدم تا فکر کنی و جوابمو بدی  خوبه؟!

دستمو کشیدمو یه قدم رفتم عقب

_باشه

چشماش برق زد و با خوشحالی سرشو تکون داد

_بیا برات تاکسی بگیرم برو خونه

_نه نه پیاده میرم

سری تکون داد و رو نیمکت نشست

_باشه پس من منتظره خبرم

با رفتنه ارمان راهم رو براى رفتن به مقصد كج كردم!

 سرم رو انداخته بودم پايين و با گريه مسير رو تى ميكردم…

 با چشم هاى  اشك الودم  زل زده بودم به زمين!

و مدام چهره رضارو توى ذهنم مجسم ميكردم و باعث ميشد تا سرعت اشك هام بيشتر بشه!

من زندگيم رو بخاطرش تباه كردم و دوسال تمام منتظرش موندم درحاليكه اون با فاطمه يه زندگيه خوب و عالى داشت ..اما من چى ؟!هنوزم با دونستنه تمام اين ها بازم خيلى دوسش دارم..

 

ديگه نميخوام بازنده باشم،من بايد براى خوشبختى قدم بردارم !اما اين زمانى ممكنه كه تمام تلاشم رو براى فراموش شدنه رضا بكنم!

اون توى قلبم فقط جا داره . نه در كنارم ، نه پيشم ،نه توى زندگيم..

بايد پيشنهاد ازدواجه ارمان رو قبول كنم تا بتونم رضا رو فراموشش كنم..

به خونه كه رسيدم كليد رو توى قفل چرخوندم و اروم در رو باز كردم…

همه جا توى تاريكى فرو رفته بود و دريغ از يك زره كور سويى كليد رو از قفل جدا كردم و خواستم گوشيم رو از توى جيبم در بيارم كه دست سنگين و مردونه اى نشست روى دهنم ..

از ترس قلبم مثل قلب گنجشك ميزد !

دستام رو گذاشتم روى دستش و هرچقدر تلاش كردم دستش رو پايين بكشم نتونستم.

نفسم داشت بند ميومد و هرچقدر سعى ميكردم تا جيغ بزنم بيشتر دستشو روى دهنم فشار ميداد از شدت ترس تمام بدنم به يكباره يخ زد..

از اينكه هيچ حركتى از خودش نشون نميداد  و حرف نميزد  وحشت زده ام ميكرد  و اشك هام كه مثل سيل چكه ميكرد روى دستاش  رفته رفته بيشتر و بيشتر ميشد و احساس ميكردم اين عصبيش ميكنه ! 

و فقط صداى نفس هاى عصبيش رو ميشنيدم!

ديگه كم كم نفسم داشت قطع ميشد كه دستش رو از روى دهنم برداشت و حلقه كرد دوره كمرم و محكم بهم چسبيد!!

چشمام داشت روى هم ميرفت كه با صداى خيلى اشناى اونم دره گوشم به خودم اومدم..

_ترس خيلى چيزه بديه نه!!؟ اين كه تا سرحد مرگ بترسوننت خيلى دردناكه،نازنين تو منو بارها و بارها ترسوندى دقيقا با رفتنت با نداشتنت با نساختنت من هربار با  اينا تا سر حد مرگ ترسيدم!

الان درك ميكنى منو ؟! ميبينى ترس چه چيزه وحشتناكيه؟!

وقتى يكى بياد تو زندگيت بهت ابراز علاقه كنه و تورو از دنياى خودت خارج كنه و يك دفعه تركت كنه و بره،اين خيلى ترسناكه نازنين !!

با شنيدنه حرفاى رضا اونم توى تاريكيه شب كمى از ترسم كاسته شد و اون موج خروشان درونم به يكباره اروم گرفت!!

اما حرفاش خيلى ناراحت كننده بود و دلم رو بدجور ميسوزوند ..

دستاش رو اروم از دوره كمرم باز كردم و بدون اينكه برگردم و سمتش صداى دلم رو توى خودم خفه كردم و با بى رحمى تمام گفتم:

از اينجا برو رضا ديگه هم هيچوقت برنگرد

من دارم ازدواج ميكنم!

حرفم كه تموم شد درحالى كه اشكام دونه دونه ميريخت پايين سرم رو انداختم پايين و دندون هام رو محكم روى لبم فشار دادم كه شورى خون رو توى دهنم حس كردم!داشتم جون ميكندم تا بغض لعنتى كه توى گلوم بود نتركه…

با صداى لرزون رضا كه به سختى به گوش ميرسيد شدت اشك هام بيشتر شد..

_ديگه هيچوقت سمتت نميام،هيچوقت حتى اگه در حال مرگ باشى يه روز درست مثل الان پشتم رو بهت ميكنم و ميرم!خ..دا..حافط!!

صداى قدم هاش خبر از رفتنش ميداد و من درست حال دوسال پيش رو كه توى دادگاه با كمال بيرحمى طلاقم داد افتادم و قلبم فشرده شد!

تكونى به پاهاى بى جونم دادم و با گريه برگشتم  و با حسرت خيره شدم به رفتنش!!

رضا:

به ماشين كه رسيدم با خشم درو باز كردم و سوار شدم و با عصبانيت محكم درو بستم و بعد از روشن كردن ماشين با سرعت ماشين  رو به حركت در اوردم به مسيرى نامعلوم و دور…

چشمام از شدته گريه همه جارو تار ميديد!

ماشين رو گوشه اى نگهداشتم و سرم رو گذاشتم روى فرمون و از ته دل گريه كردم..

و همونطور كه اشك ميريختم و  زيره لب مدام تكرار ميكردم:

ديگه حتى اگه به پامم بيفتى، سمتت نمياد !

همراه با سيل اشك هاى كه از چشمام سرازير بود چمدون رو گذاشتم روى تخت و اروم نشستم كنارش و با دست هاى لرزونم سعى در باز كردنه چمدون داشتم !

هميشه از ديدن چيزهاى كه از رضا به يادگار داشتم ترس و حراص داشتم!!

اروم دره چمدون رو باز كردم و قاب عكس عروسيمون رو كه رو گذاشته بود رو برداشتم و با گريه خيره شدم به بچه بسيجى پاك معصومى كه با چشم هاى درياييش انگار زل زده بود بهت..

انگشت هاى ظريفم رو روى عكسش كشيدم و همونطور كه اشك ميريختم از شدت خستگى كنار چمدون خوابم برد!

توى خواب عميقى فرو رفته بودم كه با صداى زنگ گوشيم وحشت زده از خواب بيدار شدم و براى چند لحظه اطراف اتاق رو از نظر ميگذروندم تا موقعيتم رو پيدا كنم!!

كمى كه به خودم اومدم موبايلمو كه همچنان داشت زنگ ميخورد رو از روى عسلى كنار تختم برداشتم و با ديدنه اسم ساره سريع دكمه سبز رو فشردم …

_الو نازى اماده اى؟! امروز كلاس داريم اونم امروز با رضا!

با شنيدنه اسم رضا اونم از زبون ساره با كف دستم يكى محكم كوبيدم رو پيشونيم و لعنتى زيره لب گفتم..

+باشه ساره ده مين ديگه اماده ام.

منتظر جوابى از سوى ساره نمومدم و سريع پتو رو كنار زدم و شروع كردم به اماده شدن…

جلوى اينه كه قرار گرفتم با شيطنت ليخندى روبه اينه زدم و ماتيك قرمزم رو محكم و قليظ كشيدم روى لبم و خط چشم ظريفى پشت پلكم كشيدم و با پوشيدن مانتو تنگ و كوتاهى كه رضا هميشه از اينجور تيپ ها متنفر بود بعد از اماده شدن از خونه زدم بيرون!!

بعد از تصادف سرى قبل ديگه ميلى به ماشين نداشتم و تصميم گرفته بودم يه مدت كلا از ماشين استفاده نكنم..

به دره كلاس كه رسيدم نگاهى به ساعت موچيم انداختم كه دقيق ساعت ٨:٣٠نشوندميداد با تمام استرسى كه از روياروى با رضا داشتم دستم رو گذاشتم روى دستگيره در و نفس عميقى كشيدم و با دست لرزونم در رو باز كردم و وارد كلاس شدم!

 

و سلام بلند بالايى كردم و رفتم نشستم كناره ساره 

 و زير چشمى نگاهى به رضا كه خيلى بى تفاوت مشغول وارسى كيفش بود انداختم و تو دلم گفتم:

گوره پدرت !!

نميدونم چرا از اين همه بى تفاوتى رضا حرصم گرفته بود  !

حتى كوچكترين نگاهى بهم نمينداخت !

انقدر از اين كارش كفرى شده بودم كه با مشت محكم كوبيدم روى ميز و از صداى يكباره اى كه توى كلاس پيچيد صداى اعتراض جلوئيا بلند شد!

 

اما همچنان رضا خودشو به كورى و كرى زده بود..

با جرقه اى كه توى ذهنم زده شد ناگهان و انى با شتاب از روى صندلى بلند شدم و با بالا رفتن دستم با صداى بلند گفتم:

_ببخشيد استاد من يه سوُالـ…هنوز جملمو كامل تموم نكرده بودم كه رضا با كمال بى ادبى با صداى رساى گفت:

_دانشجويان محترم براى امروز كافيه خسته نباشيد!!

بچه ها كه از خوشحالى تو پوست خودشون نميگنجيدن يكى يكى از روى صندلى ياشون بلند ميشدن و ميرفتن…

احساس ميكردم الانه كه از عصبانيت بتركم !بدجور ضايع شده بودم !دستم رو كه هنوز بالا بود رو اوردم پايين و روبه ساره كه سورتش از زوره خنده به قرمزى ميزد اروم گفتم:

+پاشو بريم تا همينجا اين پسره عقب مونده رو نكشتم!

رضا:

توى دلم عروسى بپا بود و كيف ميكردم از اين همه حرص خوردن نازنين! از اول كلاس نگاه خشمگينشو روى خودم حس ميكردم و تمام سعيم اين بود كه ناديده اش بگيرم و مطمئن بودم كه الان داره نقشه  قتلمو ميكشه!!!

با صداى پر حرصش كه انگار ميخواست ازم سوالى بپرسه توى ژست مغرورانه خودم فرو رفتم و با به پايان رسوندن كلاس حرفشو قطع كردم..

دلم براش ضعف ميرفت اما با خودم عهد كرده بودم كه ديگه هيچوقت سمتش نرم…

نازنين:

چه حال مزخرفى داشتم و چقدر پام گرون تموم شد !

بى محلى هاى رضارو كه نصبت به خودم ميديدم از درون اتيش ميگرفتم !!

مگه من خودم اينو نميخواستم كه بره؟!

پس الان چرا محتاج توجهشم و از اين سرد بودنش دلم ميگرفت؟!

پوزخندى به حال داغونم زدم و دست در دست ساره اروم از كنار رضا گذاشتم و پوزخند صدا دارى زدم و از كلاس زديم بيرون!

مشغول بگو بخند با ساره بودم كه صداى زنگ موبايلم بلند شد و با ديدنه شماره ارمان ناخوداگاه اخمام رفت توى هم!!

با عصبانيت گوشيمو پرت كردم داخل كيفم و محكم زيپشو كشيدم كه اين از چشماى تيزبين ساره دور نموند و همونطور كه با نگاهش سعى داشت تا از همه چيز مطلع بشه پرسيد:

+كى بود زنگ زد كه انقدر سرخ و عصبانى شدى؟!!

_ارمانه پيشنهاد ازدواج داد!بهش گفتم بايد فكرامو بكنم،اما دست از سرم برنميداره زرت و زرت ميزنگه ميرينه تو اعصاب و روانم با اين كارش!!!

ساره كه انگار اصلا از پيشنهاد ازدواج ارمان تعجب نكرده بود با بى تفاوتى شونه اى بالا انداخت و در جواب گفت:

+از همون اول ميدونستم كه اين پسره از تو خوشش اومده اما خب تعجبم نميكنم كه سريع اومده بهت پيشنهاد ازدواج داده ،با نگاه اول ميشه فهميد كه چقدر جنتلمنه!!

چقدر تعريف و تمجيد هاى ساره از ارمان برام مسخره بود ! 

راست گفتن وقتى يكى رو توى قلبت داشته باشى ديگه نميتونى  يه چهارتارو اينور اونورت و ده تارو  هم زير سرت داشته باشى!!

5 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و نه”

  1. آدمین جون یه خواهش داشتم…
    میگم شما که با نویسنده در ارتباط هستید…
    پیشنهاد منو برای این رمان بهشون بگید لطفا…
    این که اگه نازنین دوباره از رضا باردار بشه به نظرم رمان رو جذاب تر میکنه!(البته اگر نویسنده ی عزیز دوست داشتن!)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *