با دادى كه رضا زد زبون به دهن گرفتم!

_پياده شو 

رومو كردم طرفش و نيشخندى به صورت خشمگينش زدم و گفتم:

+همچين خوشم نمياد كه بشينم تو ماشينت حتى تنفست هوا رو هم مسموم ميكنه!!  

 احساس ميكنم روى قيل داغ نشستم!!

 اينو كه گفتم سريع از ماشينش پياده شدم و دره ماشين و چنان با حرص محكم بستم كه حساس كردم دستمم همراه دره ماشين رفت!!

بلافاصله بعد از بسته شدنه دره ماشين با سرعت گاز داد و از كنارم رد شد!!

_عوضيه اشغال اسفالتو كند جانماز ابكش!!

رضا:

همش حرفاش تو مغذم تكرار ميشد و مثل يه مَته مغذم و سوراخ سوراخ ميكردن

 نميدونم چرا حرفاش كه از روى غم بزرگى بود؟! و باعث ميشد تا قلبم به درد بياد

 حرفاى كه بغض و گِله ازشون به خوبى معلوم بود..

من هيچوقت فاطمه رو نميخواستم و به اسرار حاج خانم و حاج اقا حاضر شدم كه باهاش ازدواج كنم بارها و بارها فاطمه رو با هزار جور لباس  باز و حتى لخت جلوى چشمام ديدم و اما هيچوقت هيچ نوع كششى نصبت به فاطمه نداشتم اما در عوض نازنين رو با لباس يا بى لباس در حد مرگ ميخواستم و حتى الانم با گذشت دوسال بازم دلم براش ضعف ميره و كشش خاصى نصبت بهش دارم  

اون بچه بسيجى و حتى اين رضاى استاد داشنگاه از ته دل عاشق يه نفر بودن و هستن!!

نميدونم چرا به نازنين گفتم كه فراموشش كردم و شايدم ميخواستم بهش بفهمونم كه اون احمقى رو كه ٢سال پيش لهش كردى الان ديگه فراموشت كرده براى حفض غرورم بايد وانمود كنم كه فراموشش كردم و علاقه اى بهش ندارم..اره اينطورى بهتره

به خونه كه رسيدم با خستگى كيفمو پرت كردم گوشه اى و با بى حالى دراز كشيدم روى زمين ..

حتى يك لحظه  چشماى غمگين رضا از جلوى نظرم كنار نميرفت و حرفاش كه مدام توى مغذم پلى ميشد قلبمو به درد مياورد!!

اون منو ولم كرد و با بى رحمى طلاقم داد و درست بعد از اينكه بهش علاقه مند شدم

 با زنش رفت ماه عسل و عكساى عشق بازياشونو زنش برام فرستاد..

چقدر برام سخت بود كه شوهرمو باكسى قسمت كنم من نتونستم نصبت به اين موضوع بى تفاوت باشم چون عاشقش شده بودم ..

درسته اولش برام مهم نبود اما به مراتب برام خيلى عذاب اور شد..

با صداى در حال و صداى مامان به خودم اومدم و چشمام و از هم باز كردم..

_چى شده مادر؟!بلند شو استراحت كن يكم به خودت برس شب قراره يكى از دوستاى قديمىم همراه خانواده براى شام بيان خونمون..

با اينكه حوصله مهمان رو نداشتم ولى بخاطره اينكه مامان ناراحت نشه چشمى گفتم و از جام بلند شدم و رفتم توى اتاقم و به محض اينكه سرم به بالشت رسيد به خواب عميقى فرو رفتم…

با صداى در رژ لب گلبهى رنگمو آروم كشيدم  رو لبم و همونطور كه مشغول آراسته كردن خودم بودم با داد گفتم :

_چشم مامان الان تمام ميشه اونا كه هنوز نيومدن! 

+باشه مادر بالاخره بايد كه حداقل يه ده دقيقه قبل از اينكه اونا بيان حاضر باشى 

ديگه جوابشو ندادم و سعى كردم زودتر كارمو تموم كنم تامامان كارمو تمام نكرده!!

كمى از اينه قدى اتاقم فاصله گرفتم وخودم و توش برانداز كردم..

 اون دامن شلوارى شيرى رنگ  با شوميز  ابى رنگى كه تنم كرده بودم واقعا بهم ميومد و اندام كشيده و بى نقصم و بيشتر نشون ميداد

 موهاى طلايى رنگمو انداختم پشتم و با خودم گفتم:

خاك تو سرت كه با اين سنت يه زن بيوه هستى و بخاطره ندونم كاريات خودتو و بد بخت كردى!!

 با پخش شدن زنگ آيفون سريع از آينه جدا شدم و از اتاق زدم بيرون…

 با زدن دكمه اف اف توسط دايى منتظر مونديم در ورودى..

 اصلا كنجكاو نبودم كه اون آشناى مامان كيه وچيه فقط دوست داشتم هر چى كه هست هر چه زودترتمام بشه وخودم از اين مهمانى رها كنم!!

با آمدن مهمان ها چشمامو تنگ كردم و به مردى كه كنار مادرش ايستاده بود خيره شده بودم خداى من چه دنياى كوچيكى  اين يكى از استاد هاى دانشگاه ما نبود؟!!

  آره آره  خودشه استاد فرخيه اين… اينجا چيكار ميكنه؟؟

 با نشگونى كه مامان از دستم گرفت به خودم اومدم وبا دوست مامان كه خانوم مهربانى بود دست دادم و رو بوسى كردم..

 به پسرش كه رسيدم بدون اينكه بهش نگاه كنم سرمو انداختم پايين و زير لب بهش سلام آرومى كردم و سريع از اونجا دور شدم و خودم و به آشپز خونه رسوندم

نشسته بودم توى آشپزخونه و به اولين ديدار خودم با استاد فرخى فكر مى كردم!!

 لبخند هاى مهربونش و اون برخورد گرم و صميميش مدام توى ذهنم،تداعى مى شد..

 با قرار گرفتن مامان به داخل آشپزخانه به خودم اومدم و بلند شدم كمك مامان به آماده كردن وسايل پذيرايى..

 همو نطور كه داشتم شربت مى ريختم  با صداى مامان دستم متوقف شد

 

+پسر لاله جوون خوبيه بيچاره همسرش رو از دست داده

 چشمامو گرد كردم با تعجب پرسيدم

_ ىعنى  چى از دست داده ؟

مامان كه از حالت چهره من داشت كم كم مشكوك مى شد گفت:

+دو ساله پيش همسرش بر اثر سرطان ريه از بين رفت و اونطور كه از لاله شنيدم بعد از همسرش ديگه حاضر نشد ازدواج كنه وتشكيل خانواده بده

 سرى از تأسف تكون دادم وتوى دلم گفتم:

 باز خوبه همسر اون مرد همسر من با بى رحمى تمام  طلاق داد و روز به روزم داره پيشرفت مى كنه! انگارى كه فقط سر من بى كلا موند!!

 من بعد از رضا بخاطر زيبايى كه داشتم خواستگار هاى زيادى داشتم ولى ديگه نتونستم و نميتونم قلبم و يك بار ديگه آتيشش بزنم..

 همراه مامان كه ظرف ميوه رو توى دست داشت و من سينى شربت ها ،با هم از آ شپزخونه خارج شديم..

 سينى شربت ها رو كه جلوى دوست مامان كه از غذا اسمش هم لاله بود گرفتم و با تشكر كوتاهى لبخند مهربانش رو نسارم كرد و يكى از ليوان شربت هارو از توى سينى برداشت..

 بدون اينكه به استاد فرخى نگاه كنم سينى رو جلوش گرفتم وخيلى آروم زير لب گفتم  بفرماييد، با برداشتن ليوان شربت با صداى كه خيلى آروم بود طورى كه فقط من بشنوم گفت:

_ خيلى ممنون بانوى زيبا.

با صورتى گر گرفته كه بهتر از هر كسى مى دونستم كه اينجور مواقع مثل لبو سرخ مى شدم

 بلافاصله بعد از برداشتن ليوان شربت سينى رو گذاشتم روى ميز و نمى دونم چطور خودم رو رسوندم به آشپزخونه..

 دستم و گذاشتم يك طرف صورتم و محكم چشمامو روى هم فشار دادم 

چقدر پررو بى پروا بود!! همچنين مرداى خيلى خوب بلدن با استفاده از الفاض اين شكلى  ومدرن چطور يه زن رو مجذوب خودشون بكنن!!

 اما اين در مورد من صدق نمى كرد انگارى!

 كاش رضا هم مثل اين مردا بود و انقدر خشن و بى ادب نبود!! هر چند كه اون رفتارش فقط با من بد بود و بارها ناضر  رفتار و اخلاق خوبش با فاطمه بودم .

اون شب نزديك ساعت١٢بود كه مهمان ها رفتن و من موندم و يه اتاق تنگ و تاريك وكلى فكر و خيالى كه خيال نداشتن دست از سر من بردارن.

هر بار با ياد آورى رفتار هاى بى  ادبانه و كتك خوردنم از رضا مى نشستم و تا خود صبح گريه مى كردم و خودم رو سرزنش ميكردم كه چرا بايد با همچين ادمى ازدواج ميكردم!!

 با صداى زنگ ساعت چشمام و به سختى از هم باز كردم و به سرعت براى رفتن به دانشگاه اماده شدم جلوى آينه كه قرار گرفتم متوجه رنگ زرد صورتم شدم و به خوبى معلوم بود كه از چيزى يا كسى ناراحتم كيف لوازم آرايشمو روى ميز خالى كردم و آرايش غليظى كردم و بعد از پوشيدن مقنعه ،مثل هميشه دسته اى ازموهاى طلايى رنگمو كه بعد از ازدواج عادت كرده بودم به رنگ كردن ريختم بيرون و با دو  از خونه زدم بيرون.

به دره كلاس كه رسيدم دستمو براى باز كردنه در كلاس دراز كردم كه با صداى مردونه اى به سمت صدا برگشتم

_سلام بانوى زيبا

با ديدنه چهره خندان استاد فرخى با خجالت سرم و انداختم پايين و سلام كردم..

_هرموقع كه با اين استاد بداخلاقت به مشكل برخوردى فقط كافيه بهم بگى سريع خودم حلش ميكنم دوست صميميمه!!

با تعجب سرم و اوردم بالا و با ناباورى گفتم:

+واقعا دوست صميمى هستيد؟!!

استاد فرخى كه از حالت ناگهانى من خنده اش گرفته بود همونطور كه با خنده نزديك تر ميومد با لودگى گفت:

+بله تقريبا مثل برادريم اما ..اما الكى نمره به كسى نميده !!

كمى خودم و نزديكش كردم و توى صورتش زل زدم و داشتم معنى حرفاشو از چهرش ميخوندم كه با فهميدنه منظورش از نمره چى بود اخمامو كشيدم توى هم و ازش فاصله گرفتم …

استاد فرخى كه انگار از حرفاش احساس پشيموني ميكرد با خجالت سرشو انداخت پايين..

با ديدنه هيكل مردونه رضا كه داشت از دور ميومد سريع خداحافظى سر سرى كردم و وارد كلاس شدم..

با ديدنه ساره لبخندى زدم و رفتم نشستم جفتش…

ساره كه از اين لرزش دستام و چهره پر از نگرانيم بهم مشكوك شده بود چشماشو برام تنگ كرد و پرسيد:

-چيزي شده؟!

همونطور كه سعى ميكردم تا حد امكان تُن صدام رو پايين بيارم خيلى اروم تورى كه كسى نشنوه گفتم:

_داشتم با استاد فرخى حرف ميزدم كه با اومدنه رضا اونم از دور سريع خداحافظى كردم اومدم توى كلاس!!ميترسم ديده باشه بازم بهم گير بده..

ساره كه از حرفاى ضد و نقيض من گيج شده بود خيلى سوالى نگام كرد و در حالى كه دستاى يخ كردم و توى دست گرفته بود

 و سعى در اروم كردنم داشت گفت:

+خب گيرم كه ديده باشه به اون چه ربطى داره؟!يا چرا بخوات بهت گير بده توكه قبل از اومدنه اون اومدى كلاس!!نگران نباش چيزى نميشه..

من كه از  حرفاى ارامش بخشه ساره كمى خيالم راحت شده بود لبخندى رو بهش زدم و گفتم:

_من اگر تورو نداشتم پيشم تا الان هفت كفن پوسيده بودم!!

مشغول بگو بخند با ساره بودم كه با صداى داد و بيداد كسى همه بام شتاب  يورش بردن سمت دره كلاس…

با بى خيالى شونه اى بالا انداختم و روبه ساره كه كنارم ايستاده بود گفتم:

+مثل اينكه دعوا شده صداى زد و خورد مياد اره؟!!

_اره انگارى دعوا شده بيا ماهم بريم ببينيم چه خبره..

به اجبار ساره رفتيم تا ببينيم چ خبره كه با ديدنه سرو صورت خونى رضا و استاد فرخى كه داشتن هم ديگرو با مشت ميزدن دستم و گرفتم جلوى دهنم ..

با وحشت زل زده بودم به استاد فرخى و رضا كه چند نفر سعى داشتن تا از هم جداشون كنن!

باورم نميشد اين رضا بود كه داشت اينطورى دعوا ميكرد اون بچه بسيجى كجا اين كجا برام غير قابل باور بود چطور يه ادم ميتونه انقدر تغيير بكنه؟!

يعنى رضا انقدر زور داشت و من خبر نداشتم !!

با اومدنه مدير و بغيه استاد ها رضا و استاد فرخى با پيرنهاى تيكه پاره و سرو صورت داغون از هم جدا شدن..

با ناراحتى دستم و بردم توى جيب هاى مانتوم و نگاهمو دوختم به رضا كه داشت با پشت دست خون كنار لبشو پاك ميكرد..

نميدونم چرا اما با ديدن وضعيش دلم به درد اومد و قلبا دوست داشتم ميرفتم و كمكش ميكردم اما..من بايد ازش فاصله بگيرم و تا جاى كه ميتونم حتى باهاش چشم تو چشم هم نشم..

اون زن و بچه داره درست نيست من به يه مرد متاهل حتى فكر هم بكنم..

اشكى كه از گوشه چشمم اومده بود پايين و پاك كردم و به سرعت از دانشگاه خارج شدم

از دانشگاه كه خارج شدم همونطور كه داشتم بدون هدف قدم ميزدم خودم توى كوچه اي خلوت پيدا كردم ..

كيفمو پرت كردم روى زمين و نشتم روي زمين و تكيمو دادم به ديوار و با صداى بلند زدم زيره گريه سرم و گذاشتم روى زانوم و به حال خودم زار زدم..

چند دقيقه تو همون حال مونده بودم و كه با نوازش دستى روى سرم با وحشت سرمو اوردم بالا كه با ديدنه زن مسن سالى  كه با لب خند داشت نگاه ميكرد مواجه شدم همونطور كه پشت مانتوم و ميتكوندم با لرزشى كه توى صدام پيچيده بود با گفتنه ببخشيدى سريع ازش دور شدم..

نشسته بودم روى مبل و داشتم كتاب درسيمو ورق ميزدم كه با صداى زنگ تلفن خونه كتاب رو بستم و داشتم ميرفتم كه گوشى رو بردارم كه مامان زود تر از من رسيد و با نگرانى كه توى حركات و رفتارش به خوبى مشخص بود با گفتنه من بر ميدارم تو به درست برس سريع گوشى رو برداشت و به ارومى شروع به صحبت كردن با شخصى كه پشت تلفن بود كرد…

شونه اى بالا انداختم و خرامان خرامان به سمت اتاقم رفتم ..

رضا:

شقيقه هامو محكم فشردم و لعنتى زيره لب گفتم ..اصلا نميتونستم چهره نگران نازنين رو روى خودم موقع دعوا درك كنم!

چرا انقدر نگرانم شده بود و با نگرانى نگاهم ميكرد مگه نه اون دوستم نداشت و من هيچ وقت مرد روياهاش نبودم..

از روى زمين بلند شدم و به سمت اتاق خوابم رفتم و درشو باز كردم چقدر خوب بود و خونه توى ارامش عجيبى فرو ميرفت وقتى كه فاطمه ميرفت خونه مادرش..

درو كه باز كردم با ديدنه موبايل رنگ و رو رفته اى كه روى تختم بود با كنجكاوى رفتم و از روى تخت برش داشتم و …

گوشى رو توى دستم فشردم و نگاه كلى بهش

 انداختم 

چقدر به نظرم اين گوشى برام آشناست!!

اين گوشى كيه!؟ 

و اينجا رو تخت من چيكار مى كنه؟

صفحه گوشى رو روشن كردم و وقتى ديدم گوشى بدون قفل رمز عبور بود از روى كنجكاوى زدم روى گزينه گالرى گوشى كه با باز شدن ناگهانى در اتاق و نمايان شدن چهره وحشت زده فاطمه هول كردم و گوشى از دستم افتاد روى زمين ..

با افتادن گوشى رو زمين فاطمه با حالت دستپاچگى و رنگ و روى پريده سريع به سمت تلفن اومد و گوشى رو از روى زمين برداشت وبا لبخند مصنوعى كه روى لب داشت با صداى كه به شدت مى لرزيد گفت:

_گ..و..شى..خواهرم…جاموند…اومده بودم اونو بردارم!

اخمى روى صورتم نشوندم 

 برام عجيب ميومد كه اين رفتار فاطمه بخاطر چيه مطمئن بودم كه كاسه اى زير نيم كاسه است.

نگاه بلند بالاى بهش كردم و به اون همه ارايش و لباساى عجق وجقى كه تنش كرده بود پوز خندى زدم و جلوى صورت رنگ پريده اش از اتاق زدم بيرون 

اگر نازنين بود مطمئناً هرگز اجازه نمى دادم كه با همچين سرو وضعى از دره خونه خارج بشه علاقه،عشق،دوست داشتن اينا همه براى يك زندگى مشترك لازمه…

اگه سر هر چيزى به نازنين گير نميدادم الان زندگيمون به مراتب بهتر بود اما من نميتونستم طورى كه نسبت به فاطمه بى تفاوتم،نسبت به اون هم بى تفاوت باشم هنوز كه هنوزه روش حساسم  ،اون لحظه كه استاد فرخى بهم گفت:مى خوام از نازنين خانم خواستگارى كنم  خون جلوى چشمام و گرفت و اگر مردم ردمون نمى كردن حتما زيره مشت و لگدام جونشو از دست داده بود!!

اون لحظه هيچى بجز يه گرگ گرسنه كه به ناموسم حمله كرده بود نمى ديدم. استاد فرخى بهترين دوستم بود و تقريبا مثل برادرم بود و نازنين همه چيز من بود هيچ دوست هيچ عزيزى برام به اندازه نازنين عزيز نبود اون دل يه بچه بسيجى پاك رو برد اون دل يه استاد سردو مغرور رو برد اون جون و دل رضا رو با خودش برد.

فاطمه:

با رفتن رضا از اتاق نفسى از سر آسودگى كشيدم و عاجزانه نشستم روى زمين 

خوب كه براى گالرى گوشى رمز ورود گذاشته بودم وگرنه رضا همه چيز رو فهميده بود

رضا نبايد هرگز اون عكسا كه باعث جداييش از نازنين بود رو ببينه !!

لعنتى من احمق نميدونم چرا عكسارو توى گوشيم نگهداشته بودم؟!اون عكسا ممكن بود زندگى مشترك من و رضا رو به خطر بندازه هر چند كه من و رضا هيچوقت مثل دو تا زن و شوهر زير يك سقف زندگى نكرديم و توى اين دوسال هيچ نوع رابطه زناشوئى نداشتيم من مى خواستم كارى كنم كه با رفتن نازنين كمبود نبودش رو رضا احساس نكنه و فرصت داشته باشه كه عاشق من بشه و منو دوست داشته باشه حتى چادر و حجابمو كنار گذاشتم و تمام سعيم رو كردم كه مثل اون دختره ى عفريته باشم اما انگار نه انگار رضا به هيچ كدوم از اين ها توجه نمى كردو هر بار با ديدن سرو وضعم فقط يه پوز خند از طرف رضا بهم ميرسيد قطره اشكى كه از چشمام اومده بود پايين با سر انگشت پاك كردم و دست بردم عكسا رو توى گوشى پاك كنم كه با خاموش شدن به يكباره  موبايل لعنتى زير لب گفتم گندت بزنن كه تو هم وقت گير اوردى!!براى تمام شدن شارژت با حرص از روى زمين بلند شدم و گوشى رو گذاشتم توى سينم واز اتاق زدم بيرون .

نازنين:

چرخى توى هايپر ماركت به اون بزرگى زدم و به قول مامان هرچى چيپس و پفك و تمرو لواشك بود رو جمع كردم !

چشمم كه به قره و قوروت ميافتاد آب دهنم جمع مى شد و ناخوداگاه تمام غصه هاى توى دلم تبديل به شادى باور نكردنى مى شد!!

 پاى صندوق رفتم و كارت عابرم ر و از توى كيفم برداشتم كه چشمم به عكس كوچيكى كه از رضا هميشه توى كيف پولم داشتم افتاد سريع كارتو از توى كيفم خارج كردم و بعد از تمام شدنه خريدم از هايپر ماركت خارج شدم

سرم و انداخته بودم پایین داشتم قدم زنان به سمت خونه می رفتم که با صدای زنگ گوشیم توقف کردم

گوشی رو که توی جیب مانتوم بود رو در آوردم وبا دیدن اسم ساره که روی صفحه ی گوشی خودنمایی می کرد.سری دکمه ی سبز رو فشردم و تماس رووصل کردم

 گوشی رو در گوشم گرفتم که با صدای گوش خراش ساره كمى گوشى رو از خودم دور كردم 

خنده ای از روی حرص کردم وبا عصبانیت گفتم:

_ هوی الاغ گوشم کر شد!!

ساره که بر خلاف همیشه این دفعه جواب سر بالا بهم نداد با شور و هیجان که توی صداش بود گفت:

+آماده شو چیتان فیتان کن فردا شب به یه مهمانی توپ دعوتیم 

حرف هاش که تمام شد دهنم رو برای مخالفت باز کردم  که با حرفی که ساره زد به معنای کل دهنم وبستم  !!

+نازى فکر شم نکن که بخوای مخالفت کنی نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_چشم دوست عزیزم میام 

ساره که از حرف من که همراه با حرص بود خنده ی کرد و گفت :

+آفرین دختر خوب خوشم میاد که حرف گوش کنی

 گمشوی زیر لب بهش گفتم ووقتی که دیدم به در خونه رسیدم گوشی رو قطع کردم حتما باز هم یکی از همون مهمانی های همیشگی بود که ساره منو مجبور می کرد همراهش برم 

ایستاده بودم جلوی آینه ی قدی اتاقم و لبخندی به خودم که با اون لباس شب مشك رنگى که توى تنم بود؛بسیار زیبا وخانوم شده بودم!!

 تيكه اى از موهای طلایى رنگم رو كه جلوى ديدم رو گرفته بود رو كنار زدم و براى اخرين بار نگاه دقيقى به خودم انداختم و رژ لب قرمز رنگم رو زدم كه صداى زنگ ايفون بلند شد سریع مانتو پانچم رو تن كردم وگوشی و کیف دستیمو بر داشتم و با اون کفش های پاشنه بلندی که پام کرده بودم اهسته اهسته  از اتاق زدم بيرون

به دره خونه دوست ساره كه رسيديم با ديدن خونه به اون بزرگى كه هيچ فرقى با كاخ نداشت چشمام تا در حد ممكن گشاد شد!!

كمى از جايى كه ايستاده بودم چند قدم به عقب برگشتم و با چشماى از حدقه در اومده نگاه دقيقى به خونه انداختم و سوت صدا دارى زدم وگفتم:

_ماشاالله چه خونه اى مطمئنى آدرس رو اشتباه نيومديم ؟!

ساره همونطور كه دستمو مى كشيد دنبال خودش با خنده  گفت:

ادرس رو خيليم درست اومديم اين يكى از دوستاى جديدمه كه خيلى ثروت مندن !!

 قدم هامون رو به داخل حياط خونشون گذاشتيم كه بهتر بگيم باغ خونشون نه حياط،با اون چراغ هاى پر نور و رنگا وارنگى كه دور تادور ساختمون رو فرا گرفته بود جمال فوق العاده اى به خونه بخشيده بود

 به داخل كه رسيديم نگاهم و بين مردا و زناى شيك پوش چرخوندم 

نگاه هاى خيره  بغيه رو روى  خودم به خوبى  حس مى كردم ولى مثل هميشه بى اهميت از كنار اين نگاه ها مى گذشتم.

همونطور كه مشغول وارسى بودم با صداى مردونه و آشناى به خودم اومدم وبا تعجب سرمو رو چرخوندم سمت صدا كه با ديدنه رضا كه تو اون كت و شلوار مشكى رنگى كه تنش كرده بود فوق العاده شده بود

خیلی زود به خودم اومدم و نگاه خیره ام رو ازش گرفتم و از روی عمد با تحقیر نگاهی به سرتاپاش انداختم و پوزخندی صدا دارى زدم وگفتم:

_چرخِ روزگار و ببین از کجا به کجا رسیدى؟!لباساى مارك خيلى شيك و لاكچرى! آقا گرگه هم وقتی داشت میرفت خونه شنگول ومنگول برا همین خودشو آرد آردی کرد که از ظاهر زشت و سیاهش کسی به ذات کثیفش پی نبره!الان که می بینمت می بینم که چقدر به اون گرگی که توی داستان شنگول و منگول بود شباهت عجیبــ… 

هنوز حرفم تموم نشده بود که با دستی که از پشت به شونه ام خورد چشم از رضا گرفتم و برگشتم به عقب که با دیدنه فاطمه نزدیک بود شاخ در بیارم با اون لباس بازى که تنش کرده بودواقعا  من که یه زنم نتونستم چشم از بالا سینه ی لختش بردارم وباعث می شد تا هر آدمی بهش خیره بشه !!

دهن کجی بهش کردم و برگشتم سمت رضا که بلافاصله اومد و کنار رضا ايستاد و  باعشوه دستشو حلقه كرد دوره دست رضا و خنده ای  رو بهم كرد گفت:

+هنوزم تو همچین مهمانی های میای تا راحت تر بتونی مرداى متاهل روفریب بدی!!!

با شنیدن حرفاش شعله هاى اتش خشم و نفرت توى وجودم روشن شد و احساس ميكردم دارم از درون ميسوزم !

ظاهر آرومم رو حفض کردم و لبخندی حرص دراری زدم و رفتم نزدیكش اونقدر نزديك كه نفس هاى داغش پوست صورتم رو لمس ميكرد!

با جديت زل زدم توی چشمای خشمگینش  وگفتم:

_آره یه زمانی توى مسجد و روضه ها دنبالشون بودم اما…اما الان از دست قضا تو مهمانى ها دنبالشون ميگردم!!!

حرفم رو قطع كردم و اشاره ای به دستش که حلقه دست رضا بود کردم و دوباره با قاطعيت گفتم:

_پس ایندفعه خیلی سفت بچسب انقدر سفت که مثل دفعه ی قبل مثل يه اشغال پرتت نكنه يه گوشه!

حرفام كه تموم شد ازش فاصله گرفتم و با گفتنه بوى سوختگى اذيتم ميكنه! جلوى چشماى به خون نشسته اش با ناز از كنارشون گذشتم اما براى لحضه آخر كه چشمام به رضا افتاد حس كردم صورتش از خنده باز شده!

از كنارشون كه گذشتم اون لبخند مصنوعى كه رو لبم بود تبديل شد به بغض شكسته اى كه هيچ جوره نميتونستم نگهش دارم 

اشك جلوى ديدم و گرفته بود و تمام آدم ها رو تار مى ديدم !

احساس مى كردم قلبم تو بدنم سنگينى مىكنه دوست داشتم قلبم رو از توى سينه ام دربيارم وبندازمش دور تا كمتر عذاب بكشم !!

تا كمتر بخاطره ندونم كارياى گذشته ام حسرت بخورم حسرت اينكه اگه فلان رفتا رو نمى كردم فلان اتفاق برام نمى افتاد!اگه فلان حرف و نميزدم رضا بام بد رفتارى نميكرد و اگر جلوى زبونم و ميگرفتم ميدون رو براى فاطمه خالى نميذاشتم..اگه اگه اگه هاى زيادى روح و روانمو ميخورد!!

با گوشه ى شالم اشك چشمامو رو پاك كردم و بلندى لباسم رو يكم بالا گرفتم و قدم هام رو به طرف تراس برداشتم 

به دره تراس كه رسيدم درش رو باز كردم و وارد شدم به محض اينكه درو بستم زانوهام شل شد و نشستم روى زمين نميدون چرا اين روزا خيلى زود زمين ميخوردم!!

سرم رو گذاشته بودم روى زانوهام و داشتم به حرفاى فاطمه فكر مى كردم كه با صداى باز شدنه در تراس با گريه سرم رو بالا اوردم كه با ديدنه مردى كه زيبايى خيره كننده اى داشت سريع از روى زمين بلند شدم .

+چى باعث شده تا بانوى زيبايى مثل شما اشك بريزه حيف اون چشما نيست؟

چقدر پرو و بى پروا بود اخم غليظى بهش كردم و همونطور كه داشتم با پشت دست اشكام رو پاك ميكردم

  با كمال پروى گفتم:

_آخ ببخشيد يادم نبود قبلش بايد از شما اجازه مى گرفتم واقعا شرمنده !!

اون آقا كه انگار از جواب هاى سر بالاى من خوشش اومده بود خنده بلندى سر دادو گفت :

+همه ى زنا اولش تاقچه بالا ميزارن اما بعد از مدتى حاضرن هر كارى بكنن تا بتونن اون مرد رو نگهدارن چون مردا كارشون خيلى زود تموم ميشه

 

خيلى از حرفاش حرصم گرفته بود معلوم بود كه براى زن ارزش قائل نيست.

نيشخندى به حالت برق پيروزى كه توى چشماش بود زدم و گفتم :

+ مردا هم مثل آشغال مى مونن بيشتر از دو روز نگهشون دارى همه جا رو به گند ميكشن!

اينو كه گفتم دهن كجى به صورت سرخ از عصبانبتش زدم واز تراس زدم بيرون.

همونطور که.داشتم توى شلوغی دنبال سارا می گشتم دیدم که اون آقای خوشتیپ از تراس اومد بیرون وبه نظر میومد که با نگاهش دنبال شخص خاصی می گرده !!

بادیدن ساره که بایه دختر قد بلند داشت از اون دور به سمتم میومد چشم از اون مرد گرفتم و رفتم سمتشون

 بعد از سلام و خوش آمد گویی ازطرف دوست ساره كه خودش رو آيناز معرفى كرد یهو دستشو برای شخصی که پشت سر من بود تکون داد و اشاره كرد كه بياد پيشش..

 نیمچه لبخندی بهش زدم و خودم رو سرگرم بازی با دکمه لباسم کردم که با اومدنه شخصی که دوست ساره داشت بهم معرفیش می کرد سرم رو بالا اوردم که با دیدن همون اقاى توی تراس سگرمه هام توى هم رفت!

+ معرفی می کنم نازی جون برادرم آرمان تازه از فرانسه اومده.

پسره که معلوم بود از این تصادف واشنایی خیلی خوشحال شده دستشو جلو اوردوگفت:

+خوشبختم

دهن کجی به دستش که منتظر بود که باهاش دست بدم زدم و بدون این که باهاش  دستم بدم آروم گفتم:

_منم خوشبختم.

مرده که انگار از این کارم که باهاش دست ندادم بدش اومده باشه اخم غلیظی کرد و بدون اینکه بهم نگاهی کنه ببخسیدی گفت و ازمون دور شد!

و من موندم و خط و نشون هاى كه ساره با چشم و ابرو برام ميكشيد!

موقع خداحافظى از دوست ساره كه صاحب جشن در اصل خودش بود محكم دستم رو فشرد و با مهربونى لبخند قشنگش رو نثارم كرد و با محبتى كه توى صداى گرم و دخترونه اش بود گفت:

_خيلى از اومدنت خوشحال شدم اميدوارم بتونيم دوست هاى خوبى براى هم باشيم!

چقدر حرفاش به نظرم پاك و بى ريا ادا ميشد!

من كه ديگه يخم باز شده بود و ديگه احساس خجالت نميكردم خنده شيطنت آميزى كردم و گفتم:

_منم از دوستى باتو خوشحال شدم عزيزدلم ساره هميشه تو انتخاب دوست سليقه اش حرف نداره!!

با تموم شدنه حرفم ساره و آيناز زدن زيره خنده انقدر صداى خندشون بلند بود كه چند نفرى برگشتن و نگاهمون كردن!!

برادره آينار كه متوجه صداى بگو بخند هاى ما شده بود از خدا خواسته با قدم هاى سريع خودش رو به جمع ما رسوند …

_خانوم ها لطفا كمى يواش تر بخنديد!!

نگاه خيره اش كمى معذبم ميكرد و باعث ميشد تا سرم رو پايين بگيرم و خودم خيلي خوب ميدونستم اينجور مواقع مثل دونه هاى انار گونه هام سرخ ميشدن از خجالت..

ساره و ايناز كه غرق حرف زدنه باهم بودن اصلا متوجه حضور ارمان نشده بودن..

همونطور كه سرم و انداخته بودم پايين و داشتم با گوشه شالم ور ميرفتم دوباره گفت:

_صداى خنده هاى شيرينتون ممكنه كشته هم بده!!

من كه ديگه از اين همه بى پروايى به شدت عصبانى شده بودم سرم رو اوردم بالا و خواستم چندتا حرف بارش كنم كه ديدم رضا داره به سمتمون مياد!!

چشمم که به رضا افتاد که داشت میومد به سمتمون لرز به سر تا سر بدنم افتاد

 با نگرانی زل زدم بهش که با قدم های شمرده شمرده و محکم داشت به سمتمون میومد!

آرمان که به نظر میومد پی به آشفتگی ظاهرم برده بود.گفت:

+چیزی شده ؟!خیلی نگران به نظر میای!

با نزدیک شدن رضا با حالت دستپاچگی خدا حافظی دست و پا شکستی ازش گرفتم و سریع بدون اینکه به ساره چیزی بگم از در زدم بیرون 

حتی بر نگشتم که پشت سرم رو ببینم! 

نمی دونم چرا انقدر از رضا می ترسیدم!حتی نمی خواستم چشمم بهش بیفته هر بار که چشمم توی چشمای آبی رنگش میافتاد ترس برم می داشت ترس از اینکه دوباره هوایی نشم مثل خوره به جونم افتاده بود اصلا به خودم اعتماد نداشتم!

 همونطور که داشتم با دو از دره خونه می زدم بیرون یهو دستم توسط شخصی کشیده شد و به عقب پرت شدم!

چشمم که به رضا افتاد  از دیدنه صورتش که از فرت عصبانیت به کبودی میزد و چشماش کاسه خون شده

وحشت کردم

  انقدر فشار پنجه های مردونه اش دوره مچ دستم زیاد بود که بدون شک اشک 

توی چشمام جمع شده.

+معلومه تو این دو سال خیلی بهت خوش گذشته! از من جدا شدی که راحت تر بتونی به هرزگیت برسی؟!

14 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت بیست و شش”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *