٢سال بعد:

خسته و كوفته به خونه رسيدم ديگه توانى برام نمونده بود واقعا درس هاى اين ترم خيلى سخت بودن و حتى وقت سر خاروندنم برام نمونده بوده..

كليد گذاشتم به در و وارد خونه شدم ..

با ديدنه خاله نيره و مامان كه نشسته بودن تو حياط و داشتن سبزى هاى عيد رو مى شستن با خوش روى سلام بلند بالايى كردم و بعد از بوسيدن هردوشون رفتم داخل..

همونطور كه داشتم مانتومو در مياوردم نگاهى به خونه انداختم و با حرص پامو به زمين كوبيدم..

خونه بخاطره تميز كارى هاى عيد خيلى درب داغون شده بود و تنها يه تيكه موكت تو حال مونده بود از اون همه مبلمان و دم و دستگاه!!

بعد از گرفتن دوش كوتاهى و خوردن غذا اونم به اسرار مامان دراز كشيدم و سعى كردم تا بدون فكر كردن به چيزى بتونم بخوابم..

اما محال بود تامن بتونم گذشته تلخم و فراموش كنم حتى براى يك لحضه..

تو اين دو سال به سختى تونستم خودم و جمع و جور كنم و بتونم به درسم ادامه بدم..

اونم با كمك روانشناسم كه خيلى دكتر خوب و مهربونى بود و من خيلى دوسش داشتم!!

بعد از اينكه به شمال اومديم من روز به روز افسرده تر و ضعيف تر ميشدم و مادر كه حال و روز منو ديد با كمك خاله نيره منو برد پيش يه دكتر روان شناس..

تو اين دو سال هر چند ماه يبار ساره و به همراه مادرش ميومدن و بهم سر ميزدن و روزاى بود كه ساره حتى تا دو سه ماه هم پيشم مى موند..

تو اين دو سال همش منتظر بودم از رضا خبرى بشه و يا حتى از زبون ساره خبرى ازش بشنوم اما اينا همش توهمات ذهن خسته من بود !!ساره حتى اگر چيزيم ميخواست راجب رضا بگه بخاطره حال بد من حرفى نميزد!

رضا:

از دره دانشگاه كه زدم بيرون دستمو وارد جيب شلوارم كردم و بى اهميت به دختر خوشگلى كه با نگاه خيره اش از كنارم رد ميشد سوار پورشه ام شدم و ماشين رو به سمت خونه روندم..

بعد از طلاق از نازنين تصميم گرفتم ادم جديدى بشم اون بچه بسيجيه ساده رو توى خودم كشتم و الان ديگه من يه بچه بسيجى نيستم يه استاد دانشگاه خوشتيپ و لاكچريم!!

شايد اگر دو سال پيش موقعيت الان و داشتم نازنين عاشقم ميشد و تركم نميكرد!..

اروم دنده رو عوض كردم و با خودم گفتم:

_بى خيال رضا اون بچه بسيجيه سرو ساده اون دختره نامرد اينا هردو مردن..

اصلا دوست نداشتم به خونه برسم و چشمم به فاطمه بيفته من هيچ وقت نتونستم اونو به عنوان همسر قبول كنم و به همين خاطره كه من تو اين دوسال حتى دستمم به فاطمه نخورده!!

درسته اونم يه زن و يه حق و حقوقى داره اما براى من..نازنين نميشد من فقط اونو زن خودم ميدونستم انگار به جز اون ادم نامرد همه خواهر من بودن!!

با صداى زنگ گوشيم نگاهمو سمت گوشى چرخوندم و با اسم فاطمه كه روى صفحه گوشى خودنمايى ميكرد پوزخندى زدم تماسشو رد كردم..

به خونه كه رسيدم ماشين و گذاشتم توى پاركينگ  و وارد خونه شدم بعد از جدايى از نازنين حاج خانم حاج اقا حتى حاضر نشدن توى صورتم نگاه بكنن همش منو مقصر مى دونستن.

و اخرين بارى كه با حاج خانم صحبت كردم حاج خانم ميگفت من عشق رو تو نگاه اون دختر ديدم اينكه چطور راضى به طلاق شده رو فقط خدا ميدونه.

کلید و انداختم تو در و وارد خونه شدم 

خسته و بی میل نگاهی به سرتاسر خونه انداختم 

فاطمه رو مبل نشسته بود و مجله هفته مد تودستش بود ورق میزد

طیبه کارگر کم سن و سالی که استخدام کرده بودم واسه کارای خونه خودشو سریع رسوند بهم و کت و کیفمو ازم گرفت

خسته و کلافه کرواتو شل کردم و رو اولین مبل لش کردم

فاطمه مجله رو بست و رومبل صاف نشست

_خسته نباشی عزیزم

بی تفاوت رومو ازش گرفتم

_مرسی

طیبه با صدای نازکش و لهجه ی بامزش کمی با فاصله لب زد

_اقاجان خانم جان ناهار امادست 

چشمامو به معنای تشکر بازو بسته کردم

_من نمیخورم سیرم مرسی 

فاطمه باعصبانیت به طیبه اشاره کرد بره تو اشپزخونه

_که چی رضا؟! ها؟!

از صبح تاحالا گشنه و تشنه لب به چیزی نزدم که توبیایی

بی تفاوت پاهامو گذاشتم رو میز

_مگ من گفتم نخوری ؟! هوم؟!

میخواستی بخوری

_دیگ داری شورشو درمیاری رضا

_اگه تحملش سخته واست ….

از  جام بلند شدم و با پوزخند زل زدم توچشماش دستمو سمته درگرفتم

_راه باز جاده دراز بفرما

کسی با خواهش تمنا نگهت نداشته

با عصبانیت رفت تو اتاق و در و کوبید بهم

خب به جهنم بره به درک

رفتم تو اشپزخونه

_میز و جمع کن طیبه کسی ناهار نمیخوره بزار برای شام

_چشم اقاجان

سری تکون دادم و از تو کابینت دوتا مسکن برداشتم خوردم رفتم سمت اتاق مهمان

کرواتو دراوردم و پیرهن سفیدمو انداختم پایین تخت 

شلوارکمو پام کردم و ساعتمو گذاشتم رو عسلی کوچیک بغل تخت

لامپ و خاموش کردم و خودمو انداختم رو تخت

هرروز هرشب همینجا میخوابیدم تا چشمم به فاطمه نیوفته و دوباره خودش و با لباسای عجق وجق جلوم ظاهر نکنه

پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد

گوشیمو دراوردم و رفتم تو گالری پوشه ی مخصوص عکسای نازنین

عکسایی که یهویی ازش گرفته بودم و عکسای عروسیمون و عکسای دونفرمون

مثل هرشب و هرروز  با حسرت به عکساش خیره شدم

اصلا نمیدونستم کجاست تو چه حالی 

هرچند بمن هیچ ربطی هم نداشت

باصدای دره اتاق از گالری رفتم بیرون و گوشیمو قفل کردم

_بله طیبه

در بازشد و فاطمه با لباس خواب حریری که حتی رنگ قهوه ایی دوره سینشم نشون میداد اومد تو

رژلب قرمزی زده بود

وقتی نگاهه عصبانیمو دید ترسیده پشت چشمی نازک کرد

_چیه لوسیونم تو این اتاق جامونده

بعدشم خم شد جوری که لای پاش به خوبی معلوم شه 

نفسمو دادم بیرون و خودمو بهش رسوندم

موهاشو از پشت محکم کشیدم که جیغ دلخراشی کشید

_چند بار بهت گفتم شبیه جنده پولی ها خودتو بزک دزک نکن نیا تو اتاق خوابم ؟!

ها؟! 

چندبار گفتم جلو طیبه اینجوری نگرد

؟!

ها عوضی؟!

_موهامو ولکن تروخدا ولکن از ریشه دراومد موهام

_جهنم جهنم 

خیلی دوست داری مثله هرزه ها بکنی از خودت؟! اره؟!

_غلط کردم ببخشید رضا موهامو ولکن

موهاشو ول کردم و هلش دادم که افتاد رو زمین

_کاری نکن که با ی لگد عین ی دستمال چرک و نجس پرتت کنم بیرون فاطمه فهمیدی؟!

سری تکون داد و بلند شد

_گمشو بیرون کثافت

نازنین

دستی توموهام کشیدم و قاشق اخرو خوردم و بشقابمو برداشتم

_مرسی مامان خوشمزه بود

نگاهه ناراحتی بهم انداخت

_نوش جونت مادر

بهتری نازنین؟!

از سوال یهوییش برگشتم سمتش

_چطور؟!

_همینجوری مادر حق ندارم حالتو بپرسم؟!

_خوبم مرسی مامان

_راستی نازنین

میدونستم میخواد ی چیزی بگه هی دست دست میکنه

_اونچیزی ک میخوایی بگی هی دنبال موقعتی رو بگو مامان

بگو لطفا

_دایی حامد با زندایی داره میاد 

باعصبانیت پامو کوبیدم زمین

_که چی چرا میاد 

میاد که چی بشه؟! دوباره تعین تکلیف کنه شوهرم بده؟! اره مامان!؟

دوباره حمله های عصبیم اومده بود سمتم

جیغ های هیستیریکی میکشیدم 

یهو افتادم رو زمین چند دیقه ایی لرزیدم تا بالاخره اروم شدم

_مادر میگم نیاد تروخدا اینجوری نشو تو تازه خوب شدی مامان 

دستمو به معنای سکوت اوردم بالا

_بسه مامان بزار بیان ولی من میرم ۰ند روز جایی تا اینا بیان و برن دیگم دختر بچه نیستم که تعیین تکلیف کنه واسم

زنه مطلقه ام

پوزخندی زدم و با کرختی از جام بلند شدم

دیگ اون دختربچه ترسو نبودم که درمقابل دستورای دایی سکوت کنم 

دیگ تموم شد مرد اون دختربچه ی احمق

نازنین

کش قوسی به بدنم دادمو رو تخت نیم خیز شدم 

نفس عمیقی کشیدم و موهامو  دادم پشت گوشم بلند شدم

پاچه ی شلوارم که رفت بودبالا دادم پایین و از اتاق رفتم بیرون

مامان تند تند داشت غذا های مختلف درست میکرد

دوسال بود که بخاطره من دایی حامد و ندیده بود حالا باذوق از خداخواسته داشت غذا درست میکرد

نفس عمیقی کشیدم و پریدم رو اپن نشستم دنبال گوشیم گشتم 

مامان هنوز متوجه من نشده بود

_مامان

از صدای یهویی من دستشو گذاشت روقلبش

_نازنین مادر باز اینکارو کردی تو؟!اره؟!

اخرسر سکتم میدی بخدا تو

دستمو به معنای تسلیم بردم بالا

_خیلی خب مامان ببخشید

نگاهی به غذا های مختلف انداختم

_به به چه کردی زهرا خانمی

واسه ماکه ی وعده ام به زور درست میکنی

خدابده شانس

مامان ناراحت نگاهی بهم انداخت

_تیکه ننداز نازنین

خواهش میکنم تیکه ننداز مامان جان

مگه من گفتم داییت بیاد؟!

دوسال گذشت دیگه نمیخوایی فراموش کنی؟!

نمیخوایی یادت بره؟!کدورتو بزاری کنار؟!

عصبی جبهه گرفتم

_چی میگی مامان تو؟! ها؟! 

چیو ببخشم؟! این که بخاطره داداش احمقت مهر عقد و طلاق خورد تو شناسنامم؟! 

این که دوسال زیره نظره روانشناس قرار گرفتم؟! 

این که مثله دیوونه ها حمله عصبی بهم واردمیشه؟! اره مامان اینارو باید فراموش کنم؟ 

من بهترین روزای عمرمم و به بدختی سپری کردم 

من فراموش نمیکنم مامان فهمیدی؟!

قبل اینکه دوباره حمله ی عصبی بهم وارد شه مامان سریع لیوان اب یخ اورد با قرصای تپش قلبم و الپرازولام که مسکن قویی بود و زیرزبونی واسه اینک جلو حمله ی عصبی رو بگیره 

دسته مامان و پس زدم

_نمیخورم 

درد بخورم مرگه بخورم 

برو واسه داداش عزیزتر از جانت غذا درست کن 

یادت باشه امروز بخاطره اون دوباره منو عصبی کردی درحالی که عصبانی شدن هفته ایی ی بارم واسه من سمه

رفتم تو اتاق و مانتو مشکیمو کشیدم بیرون

شلوار دم پای گشادی هم پام کردم و شال صدفی رنگممو سرم کردم 

از تو جاکفشی صندلای سفید رنگمو برداشتم و با زدن ادکلن و برداشتن کیف پول و سوئیچ از اتاق اومدم بیرون

همزمان مامان از تو اشپزخونه اومد بیرون

_کجا نازنین

قبل از این اینک جوابشو بدم گوشیش زنگ خورد

_الو دادش؟!

نفسمو کلافه دادم بیرون و خواستم برم که باصدای حیغ مامان با ترس دویدم سمتش

_چی چی میگین شما؟! یعنی چی؟!

گوشی و از دستش گرفتم و کمکش کردم بشینه رو مبل

_الو بفرمایید

_سلام از بیمارستان تماس میگیرم

_بفرمایید؟! گوشی داییم دست شما چیکارمیکنه اتفاقی افتاده؟! 

_بله متاسفانه تصادف کردن عزیزم

_کدوم بیمارستان

_ادرس و یادداشت کنید

_……….

مامان محکم زد تو صورتش

_چیشد نازنین؟! 

بگو دیگه تومنو دق دادی

_چرا اینجوری میکنی مامان فداتشم 

چیزی نشده که ی تصادف جزئی بوده دورت بگردم اماده شو ببرمت بیمارستان

_میری مانتومو بیاری اصلا نمیتونم بلند شدم

سری تکون دادم و سریع رفتم تو اتاق

اینم از شانس من اه

روسری و مانتوشو برداشتم و کمکش کردم تنش کنه

زیره بازوشو نگهداشتم و سوار ماشینش کردم 

نشستم پشت فرمون

مامان مدام گریه میکرد خودشو میزد

بارسیدن به بیمارستان سریع پیاده شد 

ماشین و قفل کردم و دویدم دنبالش

یک پاسخ به “رمان پسر شیطان /پارت بیست و دو”

  1. میگم وقتی فاطمه رو نمیخواد خوب طلاقش بده دیگه اگه دوباره نازنین رو ببینه حداقل این فاطمه تو زندگیش نباشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *