عصبی غریدم:

_من دیگه اون دختر چندسال پیش نیستم که بهش امر و نهی کنی و بخوای افسارمو توی دستت بگیری اینو یادت نره مامان…

بدتر از من عصبی گفت:

_اره دختر چندسال پیش نیستی ولی یه زن بیوه ای که باید مراقب رفتار و حرکاتش باشه تا پشتش حرف در نیاد

نیشخندی روی لبم نشست:

_تو داداشت اگه واسه من حرف در نیارین هیچکس اینکارو نمیکنه…

با اومدن رضا از سرویس ادامه ندادم و با گفتن میام خونه صحبت میکنیم قطع کردم…

باشنیدن حرفش ابروهام بالا پرید:

_چرا صبحونه درست نکردی؟ سه ساعت نشستی پای تلفن فک میزنی؟

_کلفت نیاوردیا به من چه که برات صبحونه درست کنم…

دوباره لباش رو کج کرد و نیشخندی روی لبش نشوند‌، از این کارش متنفر بودم…

به سمتم اومد و انگشت اشاره اش رو روی گونه ام کشید که سرم رو از زیر دستش بیرون کشیدم:

_از این به بعد همه کارای خونه گردنته، اشپزی، لباس شستن تمیز کردن خونه همچی…

من نون خور اضافه نمیخوام، در عوض غذایی که بهت میدم تو این خونه کار میکنی…

بغض کردم، میدونستم فقط میخواد غرورمو له کنه؛

_مرتیکه یه لقمه نونتو به رخ من نکش، بدبخت تازه به دوران رسیده…

با چهارتا انگشتاش اروم چندبار روی لبم کوبید که عقب کشیدم، با لبخند گفت:

_مراقب دندونات باش دختر، با حرفات باعث نشی توی دهنت خوردشون کنم…

حالا هم برو اماده شو بریم وسایلتو بیاری

سریع به اتاق رفتم و در رو کوبیدم:

_غرورم شکسته بود‌، به کجا رسیدم خدا…

اماده شدم و با هم به خونه مادرم رفتیم، کوچه پشتی ماشین رو نگه داشت، دستگیره رو فشردم تا پیاده بشم که قفل رو زد، صدای سرد و خشنش توی گوشم پیچید:

_حواستو جمع کن نازنین‌، اخرین فرصتیه که دارم بهت میدم، ببینم بخوای دور بزنی منو همچیو میزارم کف دست خانوادت، میگم یه شب زیرم خوابیدی و الانم حامله ای…

پس خودت ابرو و زندگی خودت رو حفظ کن…

همینجا منتظرتم فهمیدی؟

پلکام رو بهم فشردم، بغض توی گلوم نمیزاشت فحشش بدم و دلم خنک بشه

صدای فریادش توی ماشین پیچید:

_فهمیدی یا نه؟ کری مگه…

سری به نشونه تایید تکون دادم که بلندتر فریاد زد:

_نشنیدم چشم گفتنت رو

بغضم همراه با جیغم شکست و توی فضا پیچید:

_اره اره باز کن خدا لعنتت کنه اشغال اره فهمیدم…

بااین توله ای که کاشتی و تهدیدات سرقبرتم نمیتونم برم…

قفل رو زد که بی تحمل پایین پریدم و ازش دور شدم، نزدیک خونه که رسیدم اشکام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم تا اروم بشم…

وارد خونه شدم که مادرم با اخمایی گره خورده تو چهارچوب اشپزخونه دیدم، دلم میخواست سرش جیغ بکشم…

بگم باعث و بانی تمام بدبختیای من تویی…

راهم رو به سمت اتاقم کج کردم که صدای بلندش توی خونه پیچید:

_کجا سرتو انداختی داری میری؟

نفس عمیقی کشیدم تا اروم بشم، برگشتم و بهش زل زدم که چپ چپ نگاهم کرد:

_انقدر بهت رو دادم که الان به خودت اجازه میدی اینجوری رفتار کنی و نگاهم کنی…

ماشالله به تربیتم، معلوم هست کجایی؟

نه میگی کجا هستی کجا میمونی الحمدالله یادگرفتی شبم خونه نمیای…

مگه تو بی صاحابی هان؟ 

قدمی جلو اومد و انگشت تهدیدش رو بالا گرفت:

_ببین منو نازنین، بخاطرت همیشه سرم پیش برادرم پایین بوده، وای به حالت اگه باابروم مثل اوندفعه بازی کنی…

وسط حرفش پریدم:

_انتقالی گرفتم گچساران، جمع میکنم میرم اونجا، اینجوری دیگه بخاطر من مجبور نیستی پیش کسی سرافکنده بشی…

مخصوصا اون داداشت که زندگیمو به باد داد بااون افکار مسخرش…

منتظر نموندم جوابم رو بده و وارد اتاقم شدم، کیفم روی تخت انداختم و لباسام کتابام همه رو چپوندم داخلش…

حضور مامانو توی اتاق حس کردم؛

_به چه حقی انتقالی گرفتی واسه اونجا، مگه من مادرت نیستم، سرخود شدی نازنین، خیلی بیخودـــ

سریع به سمتش چرخیدم و عصبی نگاهش کردم؛

_از مادری کردن فقط همینو بلدی! دیر خونه نیا، لباس درست بپوش، وای پیش فلانی شرمندم نکن، وای اونکارو نکن…

چرا یبار نگفتی بچه دردت چیه؟

چرا یبار روی زخمم مرحم نزاشتی؟

تو همیشه درد بودی برای من…

مادری کردن این نیست…

کیفم رو برداشتم و بی توجه به مامان و چشمای ناباور و اشکیش از خونه بیرون زدم.

میدونستم توقع این حرفارو ازم نداشت ولی خیلی وقت بود رو دلم سنگینی میکرد…

حرفای خیلی بیشتر تو قلبم بود اما نخواستم که بیشتر از این دلشو بشکنم…

داخل کوچه پیچیدم و سوار ماشین شدم.

چشمای سرخ و اشکیم گویای حال درونم بود.

بی حرف استارت زد و به سمت خونه اش روند.

اب معدنی صندلی عقب رو توی بغلم گذاشت که پرتش کردم جلوی پام…

زمزمه زیر لبیش رو شنیدم که گفت:

_بی لیاقت

پوزخندی زدم که مقابل خونه نگه داشت، هردو پیاده شدیم و بالا رفتیم، حتی کیفم رو از دستم نگرفت..

وارد خونه شدمو توی اتاق رفتم که صداش رو شنیدم:

_چندجا کار کار دارم میرم و برمیگردم، وقتی برگشتم ناهارت اماده باشه، قرمه سبزی میپزی، لباسایی که انداختم اینجا هم میشوری

از اتاق بیرون زدم که نیشخندی زد؛

_درضمن خونه رو هم تمیز میکنی، یدونه لک هم نبینم

سعی کردم اروم باشم و بهش توجهی نکنم، وقتی دید سکوت کردم بی

 حرف از خونه بیرون زد.

مرتیکه یالغوز انگار کلفت گرفته، نمیگه این دختره حامله اس…

وارد اشپزخونه شدم و مشغول اجرای دستورهای فرمانده شدم.

تو دوساعت مگه قرمه سبزی جا میفته اخه؟

همزمان لباسشویی رو روشن کردم و رفتم تا لباساش رو بیارم که حیرت زده سرجام میخکوب شدم!

این همه لباس؟!

نمیدونم چندتا پیرهن و شلوار بود!

اشک توی چشمام جوشید، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم.

به چه روزی افتادم؟! تو خونه این مرتیکه باید کلفتی کنم!

عصبی لباسارو نوبت به نوبت توی ماشین انداختم، خونه رو گردگیری کردم و جارو کشیدم.

حس میکردم الانه که کمرم دونصف بشه.

زیر خورشت رو کم کردم و برنج رو هم دم کردم.

روی کاناپه دراز کشیدم تا یکم کمرم بهتر بشه که کلید توی قفل چرخید و رضا وارد خونه شد.

اومد جلوتر، دنبال من میگشت که من رو دراز کش رو به موت دید.

میدیدم که به زور جلوی خودش رو گرفته نخنده…

از بین دندونای قفل شده ام غریدم:

_زهرمار

صدای خنده اش بلند شد، ازجام با درد بلند شدم تا صورتم رو اب بزنم و ناهار رو بکشم.

نگاهم که تو اینه به خودم افتاد، دلم برای خودم سوخت.

خستگی توی صورتم، موهای پریشونم…

از سرویس بیرون اومدم که نگاهم به رضا افتاد.

جوراباش و پیرهنش رو انداخته بود روی مبل، پاش رو هم دراز کرده بود گذاشته بود روی میزی که سه ساعت دستمال کشیده بودمش…

با بالا تنه لخت لم داده بود و چشماش رو بسته بود.

حس میکردم خون خونم رو میخوره…

نزدیکش شدم که حس کردم و بهم زل زد، نمیدونم تو صورتم چی دید که لبخند شروری کنج لبش نشست.

واقعا نمیتونستم تحمل کنم، من سه ساعت این خونه زندگی رو سابیدم، حتی وقت نکردم یه لیوان اب بخورم!

صدام رو روی سرم انداختم و جیغ کشیدم:

_چیکار داری میکنی، من سه ساعت اون میزو دستمال کشیدم، این جورابای بو گندو، این پیرهن پر از عرق رو چرا اینجا انداختی؟!

سعی کرد خنده اش رو قورت بده؛

_جمع کردنش وظیفه توعه، درضمن اینجا خونه خودمه، هرچیو دلم بخواد هرجا میندازم، پامو میزارم روش، هرکاری که دلم بخواد انجام میدم

حس میکردم الانه که از کلم دود بلند بشه؛

_پس خودتم جمع میکنی وسایلتو، من کلفت تو نیستم

خندید و از جاش بلند شد، دست به سینه با غضب نگاهش میکردم.

منتظر بودم یه کلمه دیگه بگه تا بهش حمله کنم و ترورش کنم که دیدم جوراب و پیراهنش رو برداشت و توی اتاقش برد.

لبخند ریزی روی لبم نشست که خوردمش.

وارد اشپزخونه شدم و غذا رو کشیدم.

با لباس راحتی وارد اشپزخونه شد و پشت میز نشست.

با دیدن چشماش برقی زد.

مگه زنش براش غذا درست نمیکرد؟!

بشقابم رو برداشت و اول برای من کشید، بعد برای خودش کشید و شروع کرد.

متعجب بهش زل زدم، خدایا شفا بده.

صبح مثل برج زهرمار بود الان چه مهربون شده؟!

سنگینی نگاهم رو حس کرد، نمیدونم توی صورتم چی دید که لبخندی روی لبش نشست و با اشاره به بشقابم گفت:

_بخور دیگه، بخور بچه ام جون بگیره، من بچه تپلی دوست دارم.

یه قاشق خورشت روی برنجم ریختم و گفتم:

_بااون همه کاری که تو ریختی سرم هرچقدرم بخورم میسوزونم.

چشماش برقی زد و با اشتیاق گفت:

_کلی تحقیق کردم نازنین، یادم بنداز بریم خرید خوردنی های مقوی بخرم، بعد استراحت زیاد هم زایمانت رو سخت تر میکنه سعی کن یکم تحرک داشته باشی

با شیطنت ادامه داد:

_کار کردن تو خونه باعث میشه تحرک داشته باشی

حس میکردم کم مونده دوتا شاخ روی سرم سبز بشه، هیچوقت این روی رضا رو ندیده بودم.

میدونستم بخاطر بچه اس، اما دل لعنتیم خوشش اومده بود.

نمیخواستم دوباره بهش وابسته بشم، میترسیدم نتونم اون موقع جدا بشم و برم.

میدونستم اون موقع بچه رو ازم میگیره و بیرونم میکنه.

تو افکارم غرق بودم، اشتهام کور شده بود.

دو لقمه خوردم و عقب کشیدم که سرش رو بلند کرد:

_بخور دیگه، چرا نمیخوری؟

بغض کرده بهش خیره شدم، یعنی واسه زنش هم همین کارارو میکرد؟

بخاطر اینکه حالم رو نفهمه تند تند و به زور قورت میدادم.

بعد از ناهار سریع میز رو جمع کردم، بدون شستن ظرفا به اتاقم رفتم.

تمام مدت سعی کردم بغضم رو قورت بدم و باهاش چشم تو چشم نشم.

حتی فکر به اینکه یه روزی این بچه رو بزارم و برم داغونم میکرد، نمیدونستم برای کدوم دردم ناراحتی بکشم.

صورتم توی بالشتم فرو کردم، قطره اشک از گوشه چشمم چکید.

تقه ای به در خورد و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده در اتاق رو باز کرد.

عصبی به سمتش چرخیدم:

_مگه من اجازه دادم بیای داخل؟

بدون توجه به عصبانیت من گفت:

_از فردا میتونی بری دانشگاه، یادم رفته بود بهت بگم

بعدم بدون اینکه منتظر جواب من باشه از اتاق بیرون رفت و دروبست

با چشم هاى از حدقه در اومده خيره شده بودم به دره بسته اتاق!

بشگون محكمى از نرميه دستم گرفتم تا مطمئن بشم كه اين يه خواب نيست و واقعا انگار رضا سره عقل اومده!!

لبخندى به اين همه مهربونيش زدم و با يا اورى رفتاراى اخيرش با خودم اخم غليظى كردم…

دستم رو اروم گذاشتم روى شكمم و با عصبانيت و ناراحتى كه از رضا داشتم با خطاب به شكمم گفتم:

_عزيز مامان توبه اون باباى احمقت نرى !اصلا هرموقع بددهنى ميكنه تو اصلا توجه نكن!!

صبح زود با صداى شر شر اب چشمام و باز كردم   و با ديدنه بالا تنه لخت رضا از توى شيشه دره حمام   با خجالت دستامو گذاشتم روى چشمام و زيره لب گفتم:

_خجالت بكش بى حيا !!

چند دقيقع دستمام رو روى چشمام نگهداشتم و داشت كم كم چشمام گرم ميشد كه با صداى باز شدن دره سرويس بهداشتى با وحشت دستام رو از روى چشمام برداشتم  كه با اندام سرتا پا لخت رضا مواجه شدم!!

از ترس زبونم بند اومده بود نگاه خيره ام ميخكوب پايين تنه لختش بود ..

با شليك خنده رضا به خودم اومدم و با خجالت رو ازش گرفتم احساس ميكردم انداختنم توى درام قيل از شرم خجالت ميسوختم !!

با بالا و پايين شدن تخت با استرس ناخوناى بلندم رو فرو كردم كف دستم كه دستاى خيس و مردونش حلقه شد دوره كمرم و از پشت بغلم كرد

تكون محكمى به خودم دادم و با لرزشى كه توى صدام بود گفتم:

+و…ولم كن لطفا

_نترس نميكنمت مى دونم واسه نى نى مون خوب نيست!!

از اين همه پروئيش هم حرصم گرفته بود هم متعجب بودم ..دستمو گذاشتم روى دستاش كه حلقه كرده بود دورم و همونطور كه سعى ميكردم دستاش رو از دوره خودم باز كنم با حرص گفتم:

+جرأت دارى يبار ديگه دست بهم بزن!!

با تموم شدن حرفم سرشو  گذاشت رو شونه ام و با لرزش و حس خواستنى كه توى صداش بود گفت:

_زنگ بزنم كلاس و كنسل كنم امروز خونه باشيم؟!!

+نه

_چرا نه ?

جوابشو ندادم و خواستم از رو تخت بلند بشم كه حلقه دستاشو تنگ تر كرد و با ناراحتى كه توى صدا بود با لودگى گفت:

_اونسرى تا اخر نكردم !تا اخر ميرفت فكر كنم چند قلو ميشد!!

با گونه هاى اتيش گرفته از شرم حلقه دستاشو از دوره خودم باز كردم و تويه چشم بهم زدن از اتاق زدم بيرون كه صداى خنده هاى بلند رضا تو خونه پيچيد !!

رضا:

با اينكه دلم براى بدنش پر پر ميزد با ديدنه سرخيه گونه هاى شرمگينش دلم براش ضعف رفت و وقتى با سرعت از اتاق رفت بيرون به شدت خنده ام گرفته بود!

_ببينم تاكى ميخواى فرار كنى …فرارى!!

اماده كه شدم از اتاق زدم بيرون كه نازنين رو اماده دم در ورودى ديدم نگاهى به سرتا پاش انداختم و با عصبانيت دستامو مشت كردم و گره كرواتمو كمى شل كردم داشتم خفه ميشدم!!

چشم قره اى بهش كه با اون ارايش اقتضاح داشت با لبخند نگام ميكرد رفتم ! 

ميدونستم تمام اين كارارو بخاطره اينكه حرص منو در بياره انجام ميده !!

من سعى داشتم دلشو به دست بيارم و همه چيزو بينمون حل كنم اما نازنين بدتر ميكرد …

كيف دستيمو توى دستم جابه جا كردم و با صداى كه سعى ميكردم لرزشش رو مخفى كنم روبهش گفتم:

_بريم

رژ لب قرمزى كه زده بود همش حواسم رو پرت ميكرد و نمى تونستم درست رانندگى بكنم

ماشين رو گوشه اى نگهداشتم و بدون توجه به نازنين و نگاه خيره اش كه با كنجكاوى زل زده بود بهم!!

اروم خم شدم روى صندليش و با دوتا دستام سرشو محكم نگهداشتم و لباى داغمو گذاشتم روى لباش و ميك محكمى به لباش زدم …

اعتنايى به مشت هاى ريزش كه فرود مى اومد روى  سينه ام نكردم و پر التهاب تر به بوسيدنش ادامه دادم!!

كم كم دست از زدنم برداشت و همراهيم كرد

دستاى ظريفش كه نشست روى زيپ شلوارم شاديه عميقى سرتاسر وجودمو گرفت كه با صداى زنگ موبايلم نفس زنان از هم جدا شديم

با صداى زنگ گوشيم اروم لبامو از روى لباى خيسش برداشتم و گوشى رو از جلوى ماشين برداشتم و با ديدنه شماره استاد سليمانى با عصبانيت باور نكردنى گوشيرو پرت كردم روى پاى نازنين كه با خجالت سرشو انداخته بود پايين…

نازنين:

دوست داشتم زمين باز ميشد و منو قورت ميداد!

چطورى اخه دستم رفت سمت زيپ شلوارش؟!!

خاك تو سره منه بيجنبه كنن !

همونطور كه توى دلم مشغول سرزنش كردن خودم بودم با پرت شدنه چيزى روى پام با وحشت سرم و چرخوندم كه گوشى رضارو روى پام ديدم كه همچنان داشت زنگ ميخورد

 نگاهى به نيم رخش كه از عصبانيت به كبودى ميزد انداختم و با كمال پرويى رو بهش كه داشت با سرعت رانندگى ميكرد گفتم:

_اين پاى ادمه ها!!

+پاى منو تو نداره!

با ياد اورى صحنه اى كه ميخواستم زيپ شلوارشو باز كنم خون به صورتم دويد و سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم …

تا رسيدن به دانشگاه زيره نگاه سنگين رضا داشتم ذوب ميشدم كه با توقف ماشين خوشحال از اينكه رسيديم سرمو اوردم بالا كه با ديدنه لبخند شيطون رضا مواجه شدم…

_حالا پياده شو بريم به كارمون برسيم بعدن راجب زيپ شلوارو اينا صحبت ميكنيم!!

بى حيايى زير لب گفتم و خواستم از ماشين پياده بشم كه دستمو گرفت و با شيطنت گفت:

_شب خودم نوكر خانومم هم هستم خودم اصلا زيپ شلوارم و باز ميكنم كه زحمتت نشه!

با بدجنسى لبخندى روبه چهره خبيثش زدم و همونطور كه از ماشين پياده ميشدم گفتم:

+من پريودم!!

_چيييييييييى

توجهى به حرصى كه ميخورد نكردم و با خنده ازش دور شدم ..

غرق كتابى كه جلوم گذاشته بود شده بودم و سخت مشغول خوندن بودم كه با زنگ اس ام اس گوشيم چشم از نوشته كتاب گرفتم و مسيج رو باز كردم

+خودتو اذيت نكن نمره برات رد ميكنم عزيزم

با ديدنه مسيج رضا از شدت خوشحالى دوست داشتم بلند بشم بغلش كنم و سرتا پاشو غرق بوسه كنم..

با خوشحالى سرمو اوردم بالا و نگاهى بهش كه داشت درس ميداد انداختم كه سريع متوجه نگاهم شد و لبخند قشنگى بهم زد…

در عين مهربونى چقدر خنگ بود!

چطور نميدونست كه زن حامله سيكل ماهانه نميشه؟!!

سرمو انداختم پايين و دوباره غرق خوندن درس شدم كه با بوىى كه به مشامم رسيد دستمو جلوى دهنم گرفتم و با دو از كلاس خارج شدم و خودم رو به سرويس بهداشتى رسوندم…

انقدر بالا اورده بودم كه جونى توى بدنم نمونده بود از داخل اينه سنگ روشويى نگاهى به صورت رنگ پريده و چشماى قرمزم انداختم و با دست هاى لرزونم مغنعه ام رو روى سرم صاف كردم و از سرويس بهداشتى زدم بيرون…

وارد كلاس كه شدم لبخندى از روى اجبار به رضا كه با نگرانى داشت نگام ميكرد زدم و رفتم نشستم..

احساس ميكردم تمام كلاس دوره سرم ميچرخه و وحشت ناك سرم گيج ميرفت…

سرم رو گذاشتم روى ميز و كم كم چشمام داشت گرم ميشد كه رضا با جور كردن بهانه اى كلاس رو به پايان رسوند

به سختى از روى ميز بلند شدم و كتاب و خودكارمو انداختم تو كيفم و نگاهى به رضا كه دانشجوها احاطه اش كرده بودن انداختم و از كلاس خارج شدم

تكيه داده بودم به ماشين و منتظر رضا شدم كه با نمايان شدنش از دور نفس عميقى كشيدم..

به ماشين كه رسيد با نگرانى به سمتم اومد و با صداى لرزون و لكنت زبانى كه داشت گفت:

_خ…خوبى…ح…حالت خوبه؟!!

+خوبم سرم يكم گيج ميـ

حرفم هنوز تموم نشده بود كه رضا با حالت دستپاچگى سريع در جلو رو برام باز كرد و همونطور كه سوار ماشين ميشد گفت:

_بريم بيمارستان شايد بچه چيزيش شده!!

با شنيدن حرفش تمام وجودم به يكباره يخ بست و چيزى درونم شكست و خورد شد

بغض گلوم و چنگ ميزد و اشك تو چشمام حلقه زد اما بخاطره اينكه رضا چيزى نفهمه به روى خودم نياوردم و نم چشمام رو پاك كردم…

چقدر بدبخت بودم ، خودم خودم رو بدبخت كردم با رضا!!

اين بچه هم كه به دنيا اومد بايد بدمش به پدرش و برم مثل هميشه كه از هرچى كه داشتم مجبور شدم بگذرم چون اونا ماله من نبودن البته اوناهم منو نخواستن، مطمئنا اين بچه هم كه از خون منه  منو نميخواد.

با صداى زنگ موبايل رضا به خودم اومدم كه رضا تلفن رو جواب داد

صداى فاطمه انقدر بلند بود كه منى كه پشت گوشى نبودم به راحتى ميتونستم صداى جيغ و داد هاى كه پشت تلفن ميزد رو بشنوم.

+كجاى ها

+باز با اون زنيكه فاحشه اى كه زن و بچه خودتو ول كردى و رفتى؟!

با شنيدن حرفاى فاطمه بغض بدى گلوم رو فشرد و نتونستم اشكام رو كنترل كنم با چشم هاى اشك الودم زل زده بودم به بيرون و شاهده بگو و مگو رضا و فاطمه شدم…

با ترمز وحشت ناك ماشين تكون سختى خوردم !

اصلا دوست نداشتم تو صورت رضا نگاه كنم تا ببينم حالت صورتش وقتى داره با فاطمه مشاجره ميكنه چطوريه!

با گريه دستگيره در رو فشردم و سريع پياده  شدم و با دو خودم رو به كنار  جاده رسوندم و سوار تاكسى شدم و خودم رو دور كردم انقدر دور كه رضا وقتى ميدويد دنبال ماشين ناپديد شد .

همونطور كه داشتم اشك ميريختم به دره خونه ساره كه رسيدم از ماشين پياده شدم و با دست هاى لرزونم پول كرايه ماشين رو حساب كردم.. زنگ ايفون رو فشردم و طولى نكشيد كه ساره درو برام باز كرد و با نگراني سرتا پام رو نگاهي انداخت و دستم و كشيد و بردم  داخل … _چرا دارى گريه ميكنى؟!! چي شده بهت دوباره

درحالى كه زجه ميزدم نشستم وسط حياط و با گريه گفتم:

_اون منو نميخواد ساره اون…اون فقط اين بچه رو ميخواد!

اون فقط نگران اينه كه بلايى سره بچه نياد

ساره با كلافگى دستامو گرفت و همونطور كه  سعى داشت از روى زمين بلندم كنه با عصبانيت گفت: +ده اخه احمق اگه هدفش بچه باشه كه فاطمه هم بارداره پس بچه تورو ميخواد چيكار؟!! _نه ساره همش بخاطره احساس مسئوليتشه كه بچه رو ميخواد منو نميخواد!

بهم گفت بچه رو به دنيا بيار تحويلم بده بعد گورتو گم كن برو.

چشماى ساره از تعجب گرد شد و گفت:

_باهاش توافق كن كه تا به دنيا اومدن بچه برات خونه جدا بگيره و وقتى بچه به دنيا اومد ساپورتت كنه برى خارج از كشور !

در حال رو باز كرد و منو كه با دهان باز داشتم به حرفاش فكر ميكردم هل داد داخل و خودشم با حرص رفت سمت اشپزخونه… به خودم كه اومدم رفتم دنبالش تو اشپزخونه و با بغض رو بهش كه داشت شربت درست ميكرد گفتم:

_چطور از بچم بگذرم؟!نميتونم ساره …نميتونم

ساره كه با ديدنه اشكام و بغضى كه توى صدام بود دستمو گرفت و كمكم كرد تا بشينم روى صندلى ..

و همونطور كه ليوان شربت رو ميذاشت جلوم گفت:

_اين بچه بخاطره حماقتى كه شما دوتا كرديد شكل گرفته پس بخاطره اين بچه هم كه شده تا به دنيا اومدنش دست از لج و لجبازى برداريد!!

اشكى كه از چشمام فرود ميومد و ميريخت رو گونمو با پشت دست پاك كردم و گفتم:

+ساره من نميتونم با رضا زندگى كنم انگار كه هيچ اتفاقى نيفتاده و هيچى نشده! من نميتونم خودم رو به نفهمى بزنم …

مشغول حرف زدنه با ساره بودم كه با صداى زنگ ايفون ساره بلند شد و همونطور كه از اشپزخونه ميرفت تا ببينه كيه با صداى بلند گفت:

يعنى كى ميتونه باشه !

ساره كه رفت با خستگى سرم رو گذاشتم روى ميز و نفس عميقى كشيدم كه با صداى ساره با وحشت سرم رو از روى ميز بلند كردم

_نازى رضا پشت دره

با هول از پشت ميز ناهار خورى بلند شدم و رفتم پيش ساره كه گوشى ايفون دستش بود..

با عصبانيت گوشى ايفون رو از دست ساره گرفتم و   خطاب به رضا كه داشت يه سره حرف ميزد داد زدم

_چرا اومدى اينجا چى ميخواى ازم؟!!

+تا پنج دقيقه ديگه نياى جلوى در ميرم با مأمور ميام!

پوزخند صدا دارى زدم و با مسخرگى گفتم:

_نه بابا برو باهركى دلت خواست بيا فكر كردى چه نصبتى بامن دارى؟!!

+من چيكار به كاره تو دارم بچم تو شكمته من بچمو ميخوام نه تورو!

با شنيدن حرفاى تلخش اشك تو چشمام جمع شد و بغض بدى گلوم رو فشرد …ساره كه مطمئنن صداى رضا رو  شنيده بود با مهربونى گوشى ايفون رو از دستم گرفت و گذاشت سرجاش و اروم بغلم كرد و مدام دلداريم ميداد…

_برو فعلا باهاش بخاطره اين بچه هم كه شده برو!

با چشمای اشکی با ساره خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم…

رضا به ماشینش تکیه داده بود و مثل شمر نگاهم میکرد..

سوار ماشین شدم و در رو محکم کوبیدم که خودش محکمتر از من در رو بست…

هرقطره اشکی که پاک میکردم یکی دیگه جایگزینش میشد..

صدای پر حرصش سکوت بینمون رو شکست:

_بار اخرت باشه اینجوری میدویی و میری، دفعه بعدی قلم پاتو میشکنم که نتونی از کنارم جم بخوری فهمیدی یا نه؟

هزار بار تکرار کردم اینم برای بار هزار و یکم، هرجا خواستی بری بعد به دنیا اومدن بچم گورتو گم میکنی و میری…

مقابل خونه پارک کرد، بدون اینکه جوابی بهش بدم وارد خونه شدم، مانتو مقنعمو برداشتم و خودمو روی تخت انداختم…

انقدر هق زدم که نفهمیدم چجوری خوابم برد…

(فاطمه)

بغض توی گلوم داشت خفم میکرد…

برگشتم و توی ماشین نشستم…

بغضم با صدای بلند ترکید و به حال بخت سیاهم اشک ریختم…

دوباره زندگی که به زور درستش کرده بودم رو بهم ریخت…

حرفاش توی گوشم مثل ناقوس مرگ  بود…

_کلاست تموم شد بشین تو ماشین تا برگردم بریم سونوگرافی، زنگ زدم وقت گرفتم میخوان چکاپ کنن، بعدش غذا میگیرم میریم خونه، اگه کلاست مهم نبود نمیزاشتم بیای…

تموم شبایی که خونه نمیومد پیش این زنیکه هرجایی بود…

دوباره اومده زندگیمو بگیره…

استارت زدم و به سمت خونه روندم…

دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم، چجوری زندگیمو حفظ کنم…

پر حرص فرمون رو چرخوندم و به سمت خونه اشون حرکت کردم، خدا کنه از اونجا نرفته باشن..

ماشین رو پارک کردم و نگاهی به ساختمون انداختم…

زنگ رو فشردم که همزمان در باز شد و مادر نازنین بیرون اومد…

متعجب و کنجکاو بهم چشم دوخت؛

_باکسی کاری داشتین خانم؟

سرد باصدایی گرفته گفتم:

_من فاطمه ام، همسر رضا…

حس میکردم اگه چشماش رو گرد تر کنه قرنیه چشمش کف دستش میفته…

_اینجا چیکار میکنی فاطمه خانم؟

قبل از اینکه چیزی بگم صدای برادرش رو شنیدم که نزدیک میشد؛

_کیه پشت در ابجی؟

نگاهش که بهم افتاد یکه خورده نگاهم کرد، بی توجه بهش به مادر نازنین چشم دوختم و گفتم:

_چرا دخترتو جمع نمیکنی؟ عادت کرده خودشو وسط زندگی مرد متاهل بندازه؟من حامله ام بچه ام تو راهه ولی دخترت دست از سر زندگی من برنمیداره، مگه این دخترو تربیت نکردی؟

هرزه تحویل جامعه دادی

چرا نمیره دنبال یکی مثل خودش؟ 

چرا دست ازسر شوهر و زندگی من بر نمیداره؟

نگاه اشکیم رو به سمت داییش چرخوندم و با گریه گفتم:

_تقصیر شماست، شما این آشو واسه زندگی من پختی و برادر زادتو انداختی وسط زندگی من، هیچوقت حلالت نمیکنم

برگشتم و به سمت ماشینم قدم تند کردم، توی ماشین نشستم و در رو محکم کوبیدم، با بیچارگی هق میزدم، زندگیم دوباره داشت از دستم میرفت…

تقه ای به شیشه خورد، پائین کشیدمش که گفت:

_گریه نکن فاطمه خانم، حق با شماست، من خودم باعث شدم زندگیت خراب بشه خودمم درستش میکنم، میتونی منو ببری پیش این دختره بی ابرو؟

میدونستم کجا هستن، انقدر رضا رو تعقیب کرده بودم تا ادرسشون رو فهمیده بودم.

سری به نشونه تایید تکون دادم که خواهر و برادر توی ماشین نشستن…

میتونستم اضطراب رو از چهره مادرش بخونم، رنگش حسابی پریده بود…

میدونستم قراره حسابی کتک بخوره…

مقابل ساختمون پارک کردم و نشونشون دادم که پیاده شدن و با سرعت به سمت ساختمون رفتن…

(نازنین)

دراز کشیده بودم، کمرم حسابی روی اون صندلی های سفت دانشگاه درد گرفته بود…

دردم انقدر زیاد بود که بیخیال شدم و اومدم خونه…

نگاهی به ساعت انداختم، تا یک ساعت دیگه حتما خودشو میرسونه که به سونوگرافی برسیم…

سعی کردم چشمامو ببندم و یکم بخوابم که صدای زنگ ورودی بلند شد..

پوفی از کلافگی کشیدم، باز همراه خودش کلید نبرد…

مریضه مریض، با غرغر از جام بلند شدم و در رو باز کردم…!

حس میکردم اکسیژن بهم نمیرسه…

خشک شده به دایی و مامان خیره بودم…

نگاه خیس مامان سرتاپام رو رصد کرد و بغضش با صدای بلندی ترکید…

صورت سرخ و عصبی دایی تو دلمو خالی کرد…

خواستم در رو سریع ببندم که فهمید، تنه ای به در زد و وارد خونه شدن…

وحشت زده عقب عقب رفتم و ناخوداگاه دستم برای محافظت از بچم روی شکمم نشست…

نگاهش به سمت دستام کشیده شد‌، حس کردم الانه که از گوشاش دود بیرون بزنه…

صدای فریادش بندای قلبم رو پاره کرد:

_چیکار کردی دختره هرزه، بی آبرو…

قبل از اینکه بتونم کاری کنم سیلی محکمش توی گوشم نشست..

6 پاسخ به “رمان پسر شیطان/پارت سی و دو”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *