بدون توجه به گوشيم كه مدام زنگ ميخور با گريه

 

رفتم بالا و وارد اتاق رضا شدم

اين همه دلتنگيه من بخاطره چى بود؟!!

چقدر سوال بى جواب از خودم مى پرسيدم!

همونطور كه ايستاده بودم وسط اتاق و داشتم با خودم حرف ميزدم..

صندوق اهنى كوچكى گوشه اتاق توجهمو جلب كرد!

با اينكه مى دونستم رضا خوشش نمياد دست به وسيله هاى شخصيش بزنم با كنجكاوى كه مثل خوره به جونم افتاده بود به سمت صندوق رفتم و بعد از برداشتنش رفتم نشستم روى تخت و صندوق روهم گذاشتم روى پام…

دودل بودم كه دره صندوقى كه قفل هم نداشت رو باز كنم يانه..

بعد از كلى كلنجار رفتن با خودم بالاخره دلو به دريا زدم و در صندوق رو باز كردم..

با ديدنه دفترچه رنگ و رو رفته اى كه تو صندوق بود لبخندى زدم و دفترچه رو برداشتم و شروع كردم به خوندنش..چيه مگه حتما خاطرات كودكيشو نوشته بوده تو اين دفترچه!!!

خدايا چى ميشه يه خانواده خوب بياد و منو از اينجا ببره؟

خدايا تورو خدا يكارى كن سرى بعدى از من خوششون بياد و منو به فرزندى بگيرن..

با صداى تحكم اميزه مدير پرورشگاه سريع دفترمو بستم و از جام بلند شدم و جلوش ايستادم

_فردا قراره يه خانواده خوب و خيلى مذهبى بيان اينجا بچه دار نميشن و ميخوان يه  پسر بچه رو به فرزندى بگيرن به نظرم تو گذينه مناسب ترى هستى براشون تو از بين تمام بچه هاى اينجا ايمانت از همه قوى تره و با اين همه علاقه اى كه به خوندنه قران دارى شايد تورو از بين اين همه بچه انتخاب كنن!احتمالا فردا بيان خيلى اراسته و لباس تر تميز بپوش و بيا پيششون.

با تموم شدنه حرف هاى اقاى مقصودى نور اميدى تو دلم روشن شد..

با خوشحالى تشكر بلند بالايى از اقاى مقصودى كردم و با دو رفتم تا اين خبر خوشحال كننده رو به دوستامم بدم!…

تو تاريكى شب نگاهمو دوخته بودم به سقف اتاق و لحظه شمارى ميكردم تا زود صبح بشه و اون خانواده منو بپسندن..

همونطور كه نوشته هاى رضارو ميخوندم اشكامم همراه با خوندن ميومدن پايين ..

باورم نمي شد يعنى رضا يه بچه پرورشگاهى بود كه حاج خانم و حاج اقا به فرزندى گرفتنش!!

بميرم الهى بچه چقدر درد كشيده بود..

رو نوشته هاى دفترش جاى قطره هاى اشك خشك شده به خوبى معلوم بود و اين باعث ميشد تا به سختى بعضى از كلمات رو بشه خوند!!

با شكل گرفتنه اون عكس براى هزارمين بار جلوى نظرم پوزخندى زدم و گفتم:

_همينه ولده زناست كه انقدر پست و كثيفه بچه سر راهى … بعد واسه من ادعاشم ميشه.

با نفرت دفترو بستم و گذاشتمش سره جاش اون حتى لياقت نداره براش دل بسوزونم!!

رضا:

دل تو دلم نبود براى ديدنه نازنين دلم براش پر ميكشيد ديگه حتى يك لحظه هم نميتونستم ازش جدا بشم ..

خداى من چطور اين دختر يهو شد تمام هست و نيست من ..

من بخاطره اون دختر داشتم ايمانمو از دست ميدادم من هيچ كنترلى رو خودم نداشتم!

نيم نگاهى به فاطمه كه با اخم جفتم نشسته بود انداختم و گفتم:

+متاسفم فاطمه مى دونم كارم از انسانيت به دور بود و توهم حق دارى كه از اين وضعيت ناراضى باشى بالاخره توهم زنى و يه نيازايى دارى..اما بهت قول ميدم اين وضعيت خيلى طول نميكشه من نياز دارم كه كمى با خودم فكر كنم و بتونم محبت و توجهمو بين تو و نازنين قسمت كنم!!

+اون دختره ى فتنه تورو چيز خور كرده رضا چرا متوجه نيستى؟!

_بسه فاطمه ادامه نده نميخوام چيزى بشنوم.

+پشيمون ميشى يه روز رضا پشيمون اينجور دخترا فقط به درد ولگردى ميخورن!!!

با نشستن هواپيما روى زمين نگاه پر از نفرتمو ازش گرفتم و ساكارو دست گرفتمو بلند شدم..

هيچ كس حق نداره به نازنين توهين كنه خواهى نخواهى اون زن مورد علاقه من بود نه فاطمه!

رضا

با لبخند دره خونه رو باز کردم ک با دیدنه نازنین و چشمای خیس از اشک رو مبل نشسته بود و ی کتاب دستش بود

دفتر شباهت عجیبی  به دفترخاطرات من داشت 

لبخند رو لبم ماسید و خیره شدم بهش 

با پوزخند اومد سمتم و دفتر و پرت کرد سمتم

_پس تو ی ولدزنا عه حروم زاده ایی 

باریکلا افرین 

حالا مى فهمم اين همه حروم زادگى بخاطره چيه!!

عصبی خندید و ی قدم دیگه اومد سمتم

_ازت متنفرم حروم زاده ی ولد زنا گمشو اونور

باورم نمیشد بامن همچین برخوردی کنه 

چه خربودم من ک توقع اغوش باز داشتم ازش محبت 

خم شدم دفتر و از رو زمین برداشتم 

باز دوباره این حقیقت تلخ کوبیده شده بود تو سرم

_تو ی حروم زاده ایی  ولده زنای اشغال از خونه من گمشو بیرون عوضی 

دیگه نفهمیدم چیشد فقط مشت و لگد بود ک به صورت دیووانه وار تو صورت و بدن نازنین کوبیده میشد

_تو چی گفتی حیووون ها؟

هیچ صدایی ازش درنمیومد عصبی لگد محکممو کوبیدم تو پهلوش 

ک بازم هیچی نگفت دوباره لگده عصبیمو کوبیدم ک دیدم بدنه بیجونش افتاده رو زمین و خون ریزی کرده با ترس تکونش دادم

_نازنین خوبی؟! 

دوباره باترس تکونش دادم 

_نازنین تروخدا ی چیزی بگو

دست پاچه پاشدم بغلش کردم و زنگ زدم اژانس 

سریع مانتو و شال سرش کردم و بغلش کردم 

با رسیدن به اورژانس سریع برانکارد اوردن و گذاشتن روش

دل تو دلم نبود تا ببینم چی شده 

عذاب وجدان مثل خوره افتاده بود تو وجودم کاش نمیزدمش لعنت بمن

دکتر که اومد بیرون از اتاقش دویدم سمتش

_چیشده دکتر 

مشکل جدی هست؟ 

نگاهه بدی بهم انداخت

_چرا روش دست بلند کردی؟! 

کلافه دست کشیدم پشت گردنم 

_دکتر من نگرانم وضعیت همسرمو بگو

پوزخندی  و با تمسخردست زد برام

_بهت تبریک میگم بچتون افتاد و از دستش دادی

با بهت و ناباوری خیره شدم بهش 

باورم نمیشد حرفش

بچم سقط شده به همین راحتی

رو صندلی نسشتم و سرمو بین دستام گرفتم

خدالعنتت کنه نازنین باکینه ازجام بلند شدمو رفتم تو اتاق 

با نفرت بهش خیره شدم

_ازت متنفرم 

نمیدونم چقد بانفرت و کینه بهش خیره شدم و تو دلم بهش فحش دادم که بالاخره بهوش اومد

صدای اخش بلند شد

چشمامو باز کرد تا چشمش بهم خورد زد زیره گریه

_حروم زاده ی کثافت گمشو بیرون

عصبی بلند شدم و خم شدم روش

_حالم ازت بهم میخوره

فهمیدی ؟! حالم ازت بهم میخوره

مردمک چشماش لرزید و چشماش پر از اشک شد 

ی قطره اشک از چشمش چکید

_دیگه برات تره هم خورد نمیکنم 

ازت متنفرم

ی بچه بیگناه بخاطره وراجی های تو و دهنه گشادت از بین رفت

نازنین

باورم نمیشد 

نمیفهمیدم هنوز درک موقعیتم برام سخت بود ک در باز شد و چهره ی خندون رضا نمایان شد 

باحرص و دلتنگی وقتی یاده مسافرتش با فاطمه میوفتادم تمام وجودم

از حرص پر میشد

چشمامو بستم و باحرص شروع کردم به چرت و پرت گفتن قیافه رضا برزخی شده بود و هیچی نمیگفت

من خوش خیال به خیال خام خودم ک الان اره رضا دوباره سکوت میکنه و چیزی نمیگه خواستم چیزی بگم ک با مشت اومد تو صورتم

لبخنده تلخی زدم و تا خواستم از خودم دعوا کنم دیگه جونی تو بدنم نمونده بود و با حس خون بین پام از حال رفتم

وقتیم چشممو باز کردم  رضا با نفرت و کینه بهم خیره شده بود 

حرفاش  عین خنجر توقلبم فرو رفت 

باورم نمیشد این رضا بود ک داشت با نفرت این حرفارو میزد

اما حرف اخرش اب رو اتیش بود و تیره خلاص 

_دیگه برات تره هم خورد نمیکنم 

ازت متنفرم

ی بچه بیگناه بخاطره وراجی های تو و دهنه گشادت از بین رفت

دهنم باز و بسته شد تا چیزی بگم اما قدرت تکلم هیچی و نداشتم

_اره نبایدم چیزی بگه

اصلا چی میتونی بگی ها؟! 

حالا من حروم زاده ام یاتو؟! 

چونمو محکم گرفت و فشار داد

_ی زری بزن تا ردیف دندونای بالاتو تو حلقت نریختم زر بزن

به خودم اومدم و دستم و گذاشتم  تخت سینش

تف کردم تو صورتش

_لشتو ببر اونور اسکل حروم زاده 

کمشو اونور از من فاصله بگیر 

ی هفته دنبال عیش و نوشت بودی ککتم نگزید زن جوونت توخونه تنهاست

الان اومدی دهنه گشادتو بازش کردی گه میخوری ؟! 

ها؟!

 

2 پاسخ به “رمان پسرشیطان/پارت هجده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *