رضا

_لشتو ببر اونور اسکل حروم زاده 

کمشو اونور از من فاصله بگیر 

ی هفته دنبال عیش و نوشت بودی ککتم نگزید زن جوونت توخونه تنهاست

الان اومدی دهنه گشادتو بازش کردی گه میخوری ؟! 

ها؟!

باورم نمیشد نازنین با حسادت داشت اینارو میگفت 

ی هفته واسه فاطمه جهنم درست کردم و با اینکه هرشب خودشو بهم عرضه کرد نگاهشم نکردم  حالا خانوم داره اینجوری خودشو واسه من جر میده 

دستمو به معنای سکوت اوردم بالا

_دهنتو ببند 

دیگه از این زندگی کذایی خسته شدم 

نازنین فهمیدی؟ خسته ام خسته

حیف فاطمه حیف ک ی هفته بهش دست نزدم و بیخود و بی جهت پسش زدم

انگار ک باورش براش سخت باشه

_جدی میگی 

تو بهش دست نزدی؟! 

پوزخندی زدم و بی توجه به حرفش پشتمو کردم بهش

_اره ولی خاک تو سرم 

برگشتم سمتش و خیره شدم توچشماش

_طلاقتو میدم 

برو هر قبرستونی ک دلت میخوهد 

برو پی هرزه بازیات 

همون مهمونی هایی ک میرفتی برو ببینم میخوایی کجای دنیارو بگیری برو

ناباور خیره شد توچشمام

_چی گفتی تو؟! 

_اره طلاقت میدم مگه این خواسته قلبیت نبود؟! 

برو تو ازادی دیگه

پشتمو کردم بهش و رفتم سمته در 

_میرم کارای ترخیصتو انجام بدم و تا ساعت اداریه برم دادگاه درخواست طلاق توافقی  بدم

نازنین

باورم نمیشد رضا داشت این حرفارو میزد

باورم نمیشد با بی رحمی و سردی و سنگ دلی تمام زل زد توچشمام  و گفت طلاق توافقی میگیریم 

با بغض ناباور خندیدم

چی داشت میگفت این چه حرفای احمقانه ایی بود که میزد 

قبل اینکه بره بیرون صدام لرزید

_تو به چه حقی اینو میگی

ها؟! مگ تو نبودی که منو به زور و اجبار عقدت کردی؟! 

ها لعنتی مگ تو اون عوضیه پست فطرت نبودی که گفتی باید زنم شی؟! 

اشکمو پاک کردمو جیغ کشیدم 

_اونموقع که به زور بهم دست درازی کردی و منو از دنیای دخترونم کشیدی بیرون حرف طلاق نبود کثافت وقتی به زور پای سفره ی عقد منو نشوندی که حرف طلاق نبود الان بعده سفره ی هفته اییت این اتفاق افتاد

_دهنتو ببند 

بس کن نازنین بس کن که حالم ازت بهم میخوره دیگه از چشمم افتادی 

اصلا منه احمق چی پیش خودم فکر کردم که تورو گرفتم ها؟ 

دستشو از بالا تا پایین به صورت مسخره تکون داد

_چیت بمن میخوره اخه؟! ها؟! 

فاطمه همه چیش بامن هماهنگ و رواله اما تو

واسه خودم متاسفام  وقت و زندگیم و صرف یکی کردم 

دقیقا به درخت مصنوعی اب و کود دادم و توقع میوه داشتم عجب احمقیم من 

خاک تو سره من 

خواست بره بیرون که جیغ کشیدم

_نکن رضا پشیمون میشی نکن

پوزخندی زد و برگشت سمتم

_دیگه حماقت دیروزمو نمیکنم شک نکن

اینو گفت و از در رفت بیرون

ملافه رومو  چنگ زدم و گذاشتم جلو دهنم 

چرا اینجوری شدم مگه من همونی نبودم که از خدام بود ازش طلاق بگیرم مگه من لحظه شماری نمیکردم برای جدایی از رضا

حالا چرا دلم سوخته چرا دارم اتیش میگیرم چرا ماتم گرفتم خدایا نه به اون ازدواج زوری نه به این بلایی که داره سرم میاد

رضا

گیج گاهمو فشار دادم و لگدی به سنگ ریزه ی جلو پام زدم 

دستمو بردم تو جیبمو نفس عمیقی کشیدم نمیدونم چرا یهویی انقدر سرد و بی تفاوت شدم 

 انقد  ازش سرد شده بودم که دیگه چشمای اشکیش برام ذره ایی اهمیت نداشت

نمیدونم چرا سقط ی بچه انقدر روم تاثیرگذاشته بود ولی میدونم که دیگه هیچ تمایلی بهش نداشتم 

جلو تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم ادرس دادگاه رو دادم

دوسه باری فاطمه زنگ زد ولی رد تماس دادم 

بعده معرفی خودم و پر کردن دادخواست طلاق فرم و دادم و اومدم بیرون 

۱۵ روز دیگه نوبت طلاق و دادگاه و به ما داده بودن 

دیگه نه میل و رقبتی به فاطمه داشتم نه نازنین 

به خودم که اومدم دیدم جلو یه در خونه ام

نفس عمیقی کشیدم و سرم و انداختم پایین تا با مامان نازنین و حامد روبرو نشم 

سریع خودمو رسوندم به اتاقم و دراز کشیدم 

به پهلو که خوابیدم ساک دستی لباس نازنین و  دیدم 

دست انداختم و ساک و اوردم جلو که چشمم به لباس خواب حریره یاسیش افتاد

چقد تو این لباس خواب خواستنی میشد و دلبر

لعنت به خودشو زبون تلخش که همیشه کار میده دستش

در اتاق زده شد و مامان اومد داخل سریع لباس خواب و گذاشتم تو ساک درشو بستم

_بفرمایید مامان

_سفرخوش گذشت جونه مامان؟!

پوزخند تلخی زدم و سرمو انداختم پایین

_اره عالی 

_نازنین کجاست

_قراره از هم جداشیم امروز دادخواست طلاق دادم ۱۵ روز دیگه نوبت دادگاه داریم

مامان خیلی جدی روبروم وایستاد

_حلالت نمیکنم اگر طلاقش بدی

_حاج خانوم

_ساکت رضا

حلالت نمیکنم اگر دختر به اون دسته گلی و طلاقش بدی

نفسمو کلافه دادم و بیرون و از اتاق اومدم بیرون باید میرفتم از بیمارستان ترخیصش میکردم

نازنین

بدن سنگینمو کمی از رو تخت تکون دادم و خواستم بیام پایین که در باز شد

چهره ی منفوره رضا تو چهار چوب در نمایان شد 

عصبی و کلافه گلدون بغل تخت و پرت کردم سمتش

_برو بیرون 

زود باش برو بیرون بوی لجن از صد فرسخیت پیداست بی غیرت 

گمشو بیرون حالم ازت بهم میخوره

اولش فقط  شکه نگاهم کرد بعد که به خودش اومد نگاهه بدی بهم انداخت و رفت بیرون

با گریه به بدبختی خودمو اوردم پایین و لباسامو تنم کردم 

نگاهم به ایینه پشت در افتاد 

این قیافه رنگ پریده و بیخود واقعا مال من بود 

این من بودم که انقد حقیرشده بودم 

اونم چرا بخاطره ی تخم حروم

از در که رفتم بیرون دیدم تو راهرو داره قدم میزنه تا منو دید با اخم اومد سمتم و محکم بازومو گرفت

_جرئت  داری چموش بازی دربیار تا دندونتو بریزم تو دهنت

بازومو از دستش کشیدم بیرون

_دستتو بمن نزن 

فهمیدی ؟! دسته نجستو بمن نزن وگرنه قلمش میکنم

دستشو کشید تا ی ذره اروم شدم با لحن بدی زمزمه کرد

_۱۵ روز دیگه وقت دادگاهمونه برای طلاق 

عصبی به صورت هیستیریکی خندیدم

_ببین اسکل تو بگو فرداست

تو فکر کردی من التماست میکنم بمونی؟!

اره؟ 

من ازخدامه از زندگیم گمشی بری

پوزخندی زد و پوست لبشو جویید

_اره خب باید بری به هرزه بازیت برسی 

_اره من هرزه ام!

هرزه 

بتوچه ها؟! تو چیکاره ی منی؟! چیکاره ی من باشی اصلا؟!

رضا

صبرم دیگه داشت لبریز میشد 

هرچی دلش میخواست میگفت و زر میزد

خدایا مگ من جز یه زندگی راحت ازت چی خواستم

برگشتم سمتش و با حرص و پوزخند توپیدم بهش

_مقصر منم

منه بی غیرتم که واسه خاطره ابروت و حفظه خانوادت اومدم گرفتمت

فک نمیکردم انقد بی چشم و رو باشی 

پوزخندی زد و وسط حیاط بیمارستان دست به سینه برگشت سمتم

_ببین تو یه اوم بل هوس و بیخودی 

تو ی ذره از خودت اراده نداری 

تویی که قبل ازدواج بهت رو میدادم میخوابیدی روم 

تو دیگه حرف از ابرو و این کو*س شعرا نزن اسکل

محکم کوبیدم تو صورتش که لبش پاره شد و دندونش فرو رفت توش 

مات و مبهوت به خون ریخته شده رو لباس خیره شد

_تو چیکار کردی؟!

توبازم منو زدی؟ها؟!

از صدای جیغ نازنین مردم ریختن دورمون قبل اینکه حرفی بزنم نازنین از حال رفت

دوتا زن زیره بغلش و گرفتن و مردایی که اونجا بودن تیکه بهم انداختن و رفتن

رو نیمکت نشستم و سرمو بین دستم گرفتم

بعد از یک ساعت یکی از اون دوتا زنا اومدن سمتم و نگاهه بدی بهم انداختن

_حاشا به غیرتت 

زنت خوبه ببرتش

نفسمو کلافه رها کردم و رفتم توبیمارستان زیره بغل نازنین و گرفتم فقط تو سکوت وزنشو انداخت رومو تاخونه هیچی نگفت

به خونه که رسیدیم در و باز کردم و جسم بی جونشو بردم تو خونه

نگاهه سردی بهم انداخت و رو مبل دراز کشید

_چیزی میخوری برات بیارم؟

باصدای خش دارش غرید

_فقط گمشو بیرون که حالم داره بهم میخوره 

لگدی به گلدون بغل پام زدم

_به درک  به درک 

لیاقتت همینه 

۱۵ روز دیگه میام دنبالت بریم دادگاه

دستشو گذاشت رو گوشش و جیغ کشید

_فقط برو بیرون

پسر شیطون

4 پاسخ به “رمان پسرشیطان/پارت نوزده”

  1. این رضا کی میخواد به خودش بیاد دیگه خیلی پرو شده خودش بچه رو میکشه به جای عذاب وجدان سر نازنین بیچاره خالی میکنه دیگه ظلم بیشتر از این

  2. اگر داستان اینججوری باشه که طلاق بگیرن و بعدش هر روز همدیگر و ببینن و حرص بخورن خیلی موضوع تکراریه بالای ده تا رمان با این موضوع خوندم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *