توى حال و هواى خودم بودم كه در اتاق با ضرب باز شد و رضا داخل شد

_مامان اينا اومدن سريع بيا پايين لباس درست هم بپوش!

+اگه من نيام پايين..اگه لباس درست نپوشم چه غلطى مى كن…

با سيلى برق اساى كه توى صورتم زده شد باقيه حرفم و خوردم

_د…ديگه…با…من…اي…اينطورى..ح..حرف..نزن

نفس عميقى از روى درد كشيدم و با پشت دستم اشكامو پاك كردم و زل زدم توى چهره پر از خشمش و با تمسخر گفتم:

+خوب بتاز اين روزا همش روزه تو باشه هرطور كه دلت ميخوات بامن رفتار بكن..من اگه دارم تحملت ميكنم فقط و فقط بخاطره ابروى خانوادمه!من دلخوشم به چند ماه ديگه كه ازت طلاق ميگيرم و تا اخر عمرم از ننگى مثل تو راحت ميشم!!

حرفام كه تموم شد با بدجنسى تمام لبخند حرص درارى رو بهش زدم و دست بردم و تاپمو از تنم در اوردم!!

به خوبى شل شدن پاهاى رضارو حس ميكردم 

و اين چشمام بود كه مدام كشيده مى شد وسط پاى رضا كه حسابى باد كرده بود!!

پسر بسيجيه احمق !!

تمام احساسمو ريختم توى صدام و با ناز تابى به موهاى بلندم دادم و گفتم:

+قفل سوتينمو باز ميكنى برام?!

انقدر محو بدنم شده بود كه احساس كردم كر شده

وقتى ازش جوابى نشنيدم دوباره با صداى  بلند ترى گفتم:

+رضا قفل سوتينمو باز ميكنى؟!

با صداى بلند من انگار كه از دنياى ديگه اى خارج شده باشه نگاه خيرشو از روم برداشت و با پاهاى لرزونش اومد پشت كمرم 

با دستاى لرزونش كه سعى داشت تا قفل سوتينمو باز كنه حس خوبى بهم دست ميداد

تورى كه دوست نداشتم اين لحضه هيچوقت تموم بشه!!

چرا بايد الكى خودمو عذاب بدم؟!! باهاش خوب تا ميكنم تا دهن مردم كه بسته شد دمبمو ميزارم رو كولمو ميرم..

با در اوردن سوتينم توسط رضا نفسمو با صدا دادم بيرون كه دستاى داغش نشست روى سينه هام

كف دستاش درست اندازه سينه هاى گردو كوچيكم بود!!

اه ساختگى كشيدم كه رضا حركت دستاشو روى سينه هام بيشتر كرد..

با فشار دست هاى داغ رضا روى سينه هام 

تاقتمو از دست دادم و اروم چرخيدم سمتش

و بدون اينكه بهم فرصت هركارى رو بده لباشو گذاشت رو لبام 

با حركت لباى خيسش رو لبام حس خوبى بهم دست داد

و همونطور كه دستامو حلقه ميكردم دوره گردنش شروع كردم به همكارى باهاش

رضا که همکاری منو دید با لذت بیشتری شروع به بوسیدنم کرد

اروم انگشت های ضریفمو می کشیدم روی برجستگیش که صدای اه و نالش بلند شد

با صدای در اتاق از هم فاصله گرفتیم 

و رضا سریع رفت تا و درو باز  كنه

نگاهی به سینه های سفیدم که رد کبودی روشون 

به خوبی مشخص بود انداختم و لبخندی زدم و تابمو از روی تخت برداشتم و تنم کردم

کمی به رضا که پشتش بامن بود و مشغول حرف زدن با شخصی بود نزدیک شدم و از پشت بغلش کردم 

که تکون ارومی خورد

با شنیدن صدای فاطمه بغض گلوم و گرفت 

و دستام بود که از دور کمر رضا شل شدن

همون موقع صحبت های رضا با فاطمه تموم شد و در بسته شد

رضا که از حال دگرگون من خبر نداشت با خنده شیرینی 

دستامو گرفت و با شیطنت خاصی گفت

_ خب کجا بودیم؟

با گونه هاى گُر گرفته سرم و انداختم پایین و چیزی نگفتم

رضا که سکوت منو دید با بد جنسی دستمو گرفت و 

 گذاشت روی برجستگی وسط پاهاش

و همونطور که دستمو میکشید وسط پاش

اروم سرشو نزدیک گوشم اورد و با بی تاقتی گفت

چیو میمالیدی حاج خانومم

خواستم دستمو بکشم که مانع شد و 

بایه حرکت ناگهانی بغلم کرد و گذاشتم رو تخت

و خودشم خیمه زد روم 

چند دقیقه بعد صدای گریه و جیغ های که از درد میکشیدم سکوت اتاقو برهم ميزد

با فشار ال*تش داخلم جیغ گوش خراشی کشیدم که رضا با لباش خفم کرد

از سنگينىه هيكلش روى خودم داشتم خفه مى شدم! كه كارش تموم شد و التشو ازم بيرون كشيد و بى حال كنارم دراز كشيد…

رضا:

نگاه عمیقی به چهره معصوم نازنین که تو بغلم به خواب رفته بود انداختم و

گونه های نرمشو که رد اشک های خشک شده روی صورتش به جای مونده بود نوازش کردم

این دختر ناز و شیطون برای من همه چیز بود 

من هربار با بوسیدنه این دختر خودمو خوشبخت ترین مرد جهان حس ميكردم

با این که میدونم اون از من متنفره بازم زره ای از علاقم نصبت بهش کم نشده

متنفرم از وقتای که مجبورم میکنه تا دست روش بلند کنم

اروم توری که بیدار نشه خم شدم و گونشو خيلى نرم بوسیدم

امروز وقتی اشتیاقشو توی رابطه زنانشویمون دیدم 

خیلی تعجب کردم اما من یه مردم به راحتی می تونستم از چشماش بخونم

 که رابطش بامن از روی علاقه نبود

و این موضوع درد ناک برای من چقدر عذاب اور بود

 

که تمام حسم بهم میگفت این فقط برای نازنین یه نیاز بود 

چقدر سخته كسى رو كه عاشقشى روحش ماله تو نباشه!!

نازنین:

تو خواب عمیقی بودم که با نوازش دست های رضا هوشیار شدم

دختره ی کودن تو تو بغل همچین ادمی چیکار میکنی

اه لعنتی من فقط میخواستم کمی دیوونش کنم

اما منه احمق خودم گول نقشه های خودمو خوردم

نواازش دستاش ازارم میداد 

حاضر بودم بايه الاغ هم خواب ميشدم اما اون حتى بهم دست هم نزنه!!

تکونی به خودم دادم و اروم چشمامو از هم باز کردم

چشمم که به بالا تنه لخت رضا افتاد 

همونطور که ملافه رو محکم دوره بدن لختم میپیچیدم بدون اینکه بهش نگاه کنم 

گفتم:

_ میشه لطفا بری بیرون؟! 

رضا که انگار جا خورده بود و انتظار چنین رفتاری رو از من نداشت 

با عصبانیت  تویه چشم بهم زدن لباساشو پوشید و از اتاق رفت بیرون و درو محکم پشت سرش بست

پسره ی منگل این ادا ها اصلا بهت میاد؟!!

با درد از جام بلند شدم و بعد از حاضر شدن رفتم پایین

با ديدنه پدر و مادر رضا كه نشسته بودن تو نشيمن و مشغول صحبت با رضا و فاطمه بودن احساس كردم

يكى قلبمو گرفته و داره فشارش ميده!!

بد يا خوبش هرچى باشه فاطمه عروس واقعى و زن پسر اوناس نه من!!

حاج خانوم كه انگار متوجه اومدنه من شده بود

با خوش رويى به سمتم اومدو محكم بغلم كرد

اما رضاى عوضى حتى نگامم نكرد 

همونطور كه مشغول روبوسى و خوش امد گويى با خانواده رضا بودم صداى نه چندان بلند فاطمه به گوشم رسيد

+دختره ى خود شيرين!!

لبخندى از روى بد جنسى بهش زدم و روبه رضا كه خودشو مشغول بازى كردن با گوشيش نشون داده بود گفتم:

+عزيزم نميخواى كمى فاطمه خانوم روهم تحويل بگيرى ؟!اخه همش خودتو سرگرم گوشيت كردى اون بيچاره هم توجه ميخوات هرچى باشه اون يه زنه!!

فاطمه درحالى كه با عصبانيت باور نكردنى از جاش بلند ميشد گفت:

_همين قدر براى من كافيه

با رفتن فاطمه به سمت اشپزخونه 

رفتم و از لج نشستم كنار رضا و يه دستمم حلقه كردم دوره دستش!

حاج خانوم و حاج اقا كه مشغول حرف زدنه باهم بودن اصلا متوجه ما نشدن!

رضا كه با اين حركت من انگار بزور جلوى خندشو گرفته بود اروم زيره گوشم گفت:

_اينا همش بخاطره حرص دادنه فاطمه است؟!

با نمايان شدن فاطمه از اون دور چشمكى بهش زدمو همونطور كه براى بوسيدن گردن رضا خم ميشدم گفتم:

_نكنه فكر كردى از سره دوست داشتنه?!

رضا

 با سوالى كه نازنین ازم پرسيد بغض بدی نشست توی گلوم

من به خوبی می دونستم نازنین هیچ علاقه ای به من نداره 

و رابطه امروزمون هم همش از روی نیاز بود

و یه هوس زود گذر به حساب میومد برای نازنین

اما اى کاش یه روزی بفهمه این که هروز به دوست نداشتنم اعتراف بکنه چقدر برام سخته

با اومدنه فاطمه نگاه از چشمای نافذش گرفتم و با غمی که تو وجودم نشسته بود سرمو انداختم پايين

و بایه تصمیم انی نگاهی به جمع انداختم و 

گفتم:

_ برای اینکه کمی روحیمون عوض بشه و از این حال و هوا در بیايم

میخوام همراه فاطمه بریم ذیارت مشهد مقدس

حاج خانم كه انگار از تصميم ناگهانى من خوشش اومده باشه با محبت هميشگيش گفت:

+خوبه مادر به سلامتی برید و بیاید ماه عسل هم که نرفتید.!

لبخندی از سره رضایت به مامان زدم و نگاهى به نازنين كه ساكت و مغموم كنارم نشسته بود انداختم و با بدجنسى اروم تو گوشش گفتم:

_خوبیه داشتنه دوتا زن اینکه تا اون استراحت ميكنه ميتونى با اون یکی برى ماه عسل!

+خوبيه شوهره اسكل هم اينكه ميتونى با خيال راحت دوست پسر بازىتو بكنى و خوش بگذرون..

هنوز حرفم تموم نشده بود كه با نشكون محكمى كه رضا از پهلوم گرفت جيغ بلندى كشيدم

یک پاسخ به “رمان پسرشیطان/پارت شانزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *