وارد بیمارستان که شدیم مامان بلاتکلیف وایستاد

رفتم پذیرش و اسم فامیل دایی و گفتم

_بفرمایید انتهای راهرو بخش بستری هستن

_حالشون چطوره؟! 

_همراهشون اتاق عمل و حالشون خیلی بده اما خودشون خوبن

پوزخندی زدم و برگشتم سمته مامان

بادمجون بم افت نداره

مامان با نگرانی خیره شد بهم

_چیشد نازنین

_دایی خوبه 

منتها خانومش تو کماست حالشم بده

مامان زد تو صورتش

دستشو گرفتمو بردمش سمته بخش 

دایی  ساعدشو گذاشته بود رو صورتش و به دستش سرم بسته بود 

دست چپش و پای چپشم تو گچ بود

شاید بدجنسی باشه اما ی ذره دلم براش نسوخت کاش اش و لاش تر میشد 

مامان دوید سمتش 

_الهی بمیرم داداش چطوری؟! 

دایی حامد با دیدن منو مامان خوشحال شد 

_اومدی ابجی 

_چیشد حامد چرا اینجوری شدی؟!

_مریم خوبه؟! 

پوزخند زدم و با لحن غیردوستانه ایی لب باز کردم

_توکماست احتمال داره بمیره 

مات و مبهوت بمن خیره شد 

_چی میگی نازی؟!

_نازنیم مثل اینکه اسمم یادتون رفته خاندایی

_مریم چطوره نازنین؟!

_گفتم که تو کماست متوجه نشدی دایی

مامان چشم غره ایی بهم رفت

_حامد بهتری؟!

_من اره ولی مریم چی زهرا؟! 

همون موقع همزمان پرستار دوید تو اتاق

دایی سوالی نگاهش کرد

_چیشده خانومم خوبه؟! 

_غم اخرتون باشه فوت کرد

دایی زد تو سرش و مامان وا رفت رو صندلی 

شونه ایی بالا انداختم خب بمن چه 

مرد که مرد 

زندگی من تباه شد ایندم رفت کسی کشش نگزید

باصدای دایی به خودم اومدم و با نفرت نیم نگاهی بهش انداختم

_میشه گوشی تو بدی به خانواده مریم زنگ بزنم

پامو انداختم رو پام و کمی رو صندلی جابه جا شدم

_مگ خودت گوشی نداری؟!

مامان لب گزید و با اشاره ی چشم ازم خواست حرف نزنم

_نمیدونم گوشیم تو تصادف کجا افتاده

_اها

گوشی و تو دستم چرخوندم

_ببخشید دایی اما من خاطره خوبی ندارم از اینکه گوشیمو بدم دستت 

میدونی که…..

گوشی و مامان و بگیر

مامان بخاطره اینک دایی ناراحت نشه

سریع گوشی و دراورد

_شماره رو بگو بگیرم

خسته از این محیط بیمارستان از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو حیاط بیمارستان

گوشیمو از جیبم دراوردم و شماره ی ساره رو گرفتم

_سلام عشق خواهر

لبخند نشست رو لبم از لحنش

_سلام عزیزه دلم خوبی؟!

_ای بگی نگی 

توخوبی؟!

_راستشو بخوایی نه

صداش جدی شد

_چرا چیشده نازنین؟

دوباره حمله ی عصبی بهت دست داد؟!

_دلت خوشه ها

کاش حمله عصبی بهم دست میداد

_درست حرف بزن نازنین

_دایی اومده

چند ثانیه سکوت کرد

_اون به چه رویی پاشده اومده اونجا

_تازه توراهم تصادف کردن 

زنش مرد خودشم و دست و پا شکسته افتاده رو تخت بیمارستان

_ای وای مامان بفهمه حتما میایم اونجا 

توباهاش اصلا حرف نزن باشه؟!

_کاری بهش ندارم 

ولی بخاطره اینده ایی که ازم تباه کرد میدونم چیکارش کنم

رضا

با ویبره گوشیم نفس عمیقی کشیدم و مختومه ی هشدار ساعت و زدم 

از جام بلند شدم و رفتم سمته سرویس اتاقم

دوش سریعی گرفتمو حوله ی تن پوشمو تنم کردم اومدم بیرون

از در اتاق رفتم بیرون‌که فاطمه هراسون داشت با گوشی حرف میزد و راه میرفت

_چیشده حاجی تروخدا بگو

نمیدونم حاجی چی گفت که فاطمه با گریه نالید

_حاج بابا چی داری میگی اخه 

مریم حامله بود میخواست تازه به حامد بگه

اسم حامد که اومد سره جام وایستادم

چیشده بود یعنی 

دخترخاله ی فاطمه زن حامد شده بود 

_باشه حاجی چشم ما الان راه میوفتیم

گوشی و قطع کرد و با گریه دوید سمتم 

خودشو انداخت تو بغلم و کمرمو سفت کرد شروع کرد به گریه کردن

حتی بغلشم نکردم فقط سکوت کردم

_میدونی چیشده

_چیشده

_مریم و حامد تصادف کردن

مریم یه چندساعتی رفت توکما بعدش فوت کرد حامدم اش و لاش رو تخت بیمارستانه

داشتن میرفتن شمال

_مریم حامله بود رضا

وای خدا دارم دیوونه میشم 

التماست میکنم اماده شو بریم شمال

تروخدا

_شمال چخبره؟!

_حامد و مریم داشتن میرفتن شمال 

سری تکون دادم و از خودم جداش کردم رفتم سمته اتاق

شاید میتونستم بعده گذشت دوسال نازنین و ببینم

پیراهن مشکیه مارکمو تنم کردم و شلوار مشکی جذبی پوشیدم 

کفش کالجمو برداشتمو ساعت رولکسم و دستم کردم و خودمو با عطرم خفه کردم

عینک افتابی و کیف پولمم برداشتم رفتم بیرون

دلم میخواست ببینن همه که دیگه اون بچه بسیجیه بی دست و پا نیستم 

از  در که رفتم بیرون همزمان فاطمه هم اومد بیرون

مانتو گیپور مشکی بلندی تنش کرده بود که استینش سه ربع بود و یکمی کوتاه

شال حریری هم سرش کرده بود و موهای هایلاتشو فرق وسط باز کرده بود 

ادکلنشم رو خودش خالی کرده بود

پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم

_حالا خوبه کلی ابغوره گرفتی وگرنه با این طرز لباس پوشیدنت ی درصد هم فکر نمیکردم ککت بگزه به مردنه مریم خانوم

با غضب کنارم وایستاد 

_انقد تیکه ننداز رضا 

توقع نداری که تو با این تیپ و لباست من عین عقب افتاده ها دنبالت راه بیوفتم 

_انقد چرت و پرت نگو فاطمه نه از ریخت و قیافت خوشم میاد نه حوصلتو دارم دهنتو ببند راه بیوفت

با اخم کفش های پاشنه بلندشو برداشت و جلوتر از من رفت بیرون

_طیبه 

_بله اقا جان

_حواست باشه از خونه بیرون نرو کسیم راه نده باشه طیبه؟! 

_باشه چشم اقا جان 

چندتا تروال ۵۰ تومنی بهش دادم و از خونه زدم بیرون

_ انقد بهش پول نده پروش نکن رضا

دیگه داره دم درمیاره به حرفای من زیاد گوش نمیده

_پول خودمه به هرکسی بخوام میدم فضولیشم به تو نیومده خفه لطفا

دستی توموهام کشیدم 

کاش هیچوقت خریت نمیکردمو این زندگی پر ذلت و با این عزرائیل انتخاب نمیکردم

سوار ماشین شدم  و راه افتادم 

نه من حرفی میزدم نه فاطمه بالاخره بعد چندساعت رسیدیم تپش قلبم رفت بالا

نازنین

دستی به موهام کشیدمو شالمو جابه جا کردم و دیس خرما رو برداشتم

مراسم تقریبا شلوغ بود ساره اومد کنارمو دیس حلوای تزئین شده رو قاشق کوچیکی گذاشت توش

_از کجا شروع کنیم نازی؟!

خواستم بگم از بغل ستون که تا سرمو چرخوندم چشمم افتاد به فاطمه

مانتو گیپور مشکی بلندی تنش کرده بود ک استینش سه ربع بود و یکمی کوتاه

شال حریری هم سرش کرده بود و موهای هایلاتشو فرق وسط باز کرده بود

باورم نمیشد این فاطمه باشه اینم بااون سر و وضع

ساره عصبانی برگشت سمتم

_مگه باتو…..

تا فاطمه رو دید ساکت شد و باتعجب و اخم بهش خیره شد 

قبل من به خودش اومد 

_این چه دافی شده نازی

ارنجمو کوبیدم تو پهلوش و غریدم

_خفه ساره هنوزم همون ماره زشته 

ساره ریز و نمکی خندید و شروع کردیم به پذیرایی

به فاطمه که رسیدم اول از همه عطرش مشاممو پرکرد

دیس که گرفتم سمتش دماغشو کشید بالا نگاهم کرد

نگاهه پراز کینه و نفرت 

متقابلا با نفرت نگاهش کردم

_میل ندارم

_به ی ورم 

باتعجب خیره شد بمن

_چیزی گفتی ؟!

_نخیر

اینو گفتم و بقیه خرمارو تعارف کردم

تااخره مجلس نگاهش خیره بمن بود اما 

من سعی کردم اصلانگاهش نکنم

یعنی رضاهم اومده بود؟!

اون چجوری فاطمه رو با این سرووضع قبول کرده بود

امل بازیاش و اسکلیتش مال من بود 

_ساره؟

_جانم

_به نظرت رضاهم اومده؟!

اخماشو کشیدتوهم 

_بمن و تو چه

بی تفاوت شونه ایی بالا انداختم 

_اره خب بمن چه 

اگه واسش په چیزی ارزش داشتم دوسال نمیگذشت بدون هیچ خبری 

بعدشم نگاهه پراز نفرت و کینه مو از رو فاطمه برداشتم 

تا اخره مجلسم ی گوشه نشستم و سرمو به کاارای خودم گرم کردم 

بالاخره مجلس تموم شد و تک تک خانواده ها عذم رفتن کردن 

خسته دستمو به کمرم گرفتم که مامان اومد سمتم

_خسته نباشی مادر 

نمیایی سره خاک؟! 

خسته زار زدم

_وای نه مامان اصلا دارم جون میدم

فقط برم خونه برم دوش اب سرد بگیرم حالم جا بیاد

مامان پیشونیمو بوسید

_مرسی مامان امروز داییتو شرمنده خودت کردی و منو سربلند کردی مرسی مامان که خانمی کردی پذیرایی کردی و اومدی 

سرمو تکون دادم

_مرسی مامان منو ساره میریم خونه

بعدشم دست ساره رو کشیدم و بی توجه به حضور فاطمه که پشتم وایستاده بود سوئیچ و گرفتم رفتیم بیرون 

ماشین و عوض کرده بودم ۲۰۶ سفید خریده بودم

ساره با خنده وایستاد

_رخش سفیدت کجا پارکه

درحالی که خیلی سعی داشتم جلو خندمو بگیرم لب زدم

_اون ور خیابون پارکه 

چشمکی زد و سوار ماشین شدیم 

_به نظرت بهتر نیست دیگه برگردی تهران نازنین؟! 

خسته نشدی از اینجا؟! مگه دوره درمانتم تموم نشده 

ارنجمو گذاشتم لبه شیشه ماشین و سرمو بهش تکیه دادم 

_تموم شده 

_خب پس چرا برنمیگردی؟! 

_سخته برام ساره خیلیم سخته 

تو با امیرحسین فقط نامزد بودی چند ماه بعد از اینکه بهم زدین اونهمه بلا سره خودت اوردی

ولی من زندگی کردم ساره 

نطفه ایی از وجودش تو بدنم شکل گرفت برام خیلی سخته 

_فقط تو ضربه خوردی نازنین 

اونو ببین داره زندگیشو میکنه فاطمه رو دیدی؟! 

اونا خوشن پس چرا تو فقط تاوان بدی؟! 

برگرد تهران این بهترین تصمیمه

دانشگاهم انتقالی بگیر واسه ازاده تهران

_نمیدونم مامان قبول کنه یانه

_خودت میدونی مامانت تابع تصمیم توعه

پس لجبازی نکن به حرفم گوش بده

بی راهم نمیگفت ساره 

چرا من فقط خودمو عذاب بدم اذیت کنم

7 پاسخ به “رمان پسرشیطان/پارت بیست و سه”

  1. ممنون بابت این رمان خوبتون ولی تو رو خدا رضا این فاطمه عفریته رو زودتر طلاق بده خسته شدیم ازش

      1. رویا خانم شما اینستا دارین؟ کارتون دارم اگه داین به ایدیم که همون نامه پیام بدین پیام بدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *