از استرس زیاد نمیتونستم یجا بشینم 

همش اتاق کوچیک باربد رو بالا وپایین میکردم که یهو در باز شد همونجا با چشمای درشت شده خشکم زد 

باربد عصبی وارد اتاق شد و با صدای بلندی گفت 

-مگه نگفتم دیگه بیمارستان نمیای ؟! هان؟

تو اون اتاق چیکار داشتی ؟!

با تته پته گفتم 

-بارر بد … من …م  ن 

-تو چی گیتا؟ تو چی ؟

درسته که ازدواجمون صوری بوده ولی من هنوز شوهرتم میفهمی ؟! 

-اما … من کاری نکردم باربد !

پوزخندی زد و ادامه داد 

-که ‌کاری نکردی هان؟ 

خیلی خونسرد کجی روی میز نشست ودست به سینه گفت 

-خب میشنوم؟! 

به معنی نفهمیدن سرمو تکون دادم که گفت 

-دلیل اومدنتو به بیمارستان ! یواشکی چپیدن تو اتاق اون بیمار ! همشو بگو!

لعنت بهت گیتا ،حالا چی ردیف کنم بگم !خدا بگم چیکارت کنه شهلا که هرچی اتیشه از گور تو بلند میشه ..

اخه منه بدبخت چهطور زبون باز کنم و بگم یه زمونی باهاش رفیق بودم همین …

اخه خاک به سرت گیتا برا چی پاشدی به خاطر یه ادم بی ارزش که رهات کرده اومدی اینجا…

وقتی سکوتمو دید از جاش بلند شد وبازومو گرفت وگفت 

– دِ بنال گیتا تا اون رومو بهت نشون ندادم اینجا …

نکنه یواشکی تووو..

سریع پریدم وگفتم 

-نه باربد …به جون جفتمون نه …من … اهاا

 من اومده بودم شهلا رو ببینم که میخواست بره سُرُمه اون مریضه ببنده که دیدم سرش شلوغه خودم رفتم براش بستم 

خودم از خالی که بستم کیف کردم ،نفس راحتی کشید ولی تو چشماش هنوز اثار شک رو میدیدم 

اب دهنشو پایین فرستاد وگفت 

-پاشو برو خونه دیگه هم حق نداری بیای اینجا ، اون بچه چیزیش بشه گیتا من میدونم وتو ..

بغضم گرفت ،یعنی همه ی این نگرانی ها به خاطر بچه ش بود ؟

اخه چه انتظاری داری گیتا ،وقتی ازدواج که صوری باشه همین میشه دیگه خیالات برت نداره …

پوفی کشیدم و یکم ادای حق به جانب گرفتم که اون یکم شَکی هم که مونده بود به یقین تبدیل بشه  گفتم

-خب من تو خونه حوصله ام سرمیره باربد ،این همه مدت رو کار‌میکردم حالا یهو چه طور خونه نشین بشم اخه …

نزدیکم شد وناباور دستاشو دور کمرم حلقه کرد وخیره به لبهام گفت 

-عادت میکنی عزیزم عادت …قول میدم از فردا خودم  اینقدر برات کار درست کنم که دیگه حوصلت سرنره 

چشمامو ریز کردم وگفتم 

– خیلی بی چشم ورویی باربد ادم به زن باردار کار درست میکنه ؟عوض استراحت کردن پاشم کار کنم؟! 

به نوک بینیم زد وگفت 

-افرین حالا ادم شدی ، وقتی خودت میدونی باید استراحت کنی چرا پاشدی اومدی اینجا؟!

-خب …خب اون فرق داره …تازه کار نمیکردم که با شهلا حرف میزدیم !!

لبهامو بین لبهاش قفل کرد وشروع به بوسیدن کرد …

منم از خدا خواسته دستامو دور گردنش گره زدم و همراهیش کردم …

تو فاز رفته بودم که لبهاشو از لبهام جدا کرد ..

با چشمای خمار بهش زل زده بودم که گفت 

-بستته دیگه پرو نشو برو خونه …

با لبهای اویزون پوفی کشیدم که خندش گرفت 

از اتاقش که بیرون زدم با خیالت راحت نفس عمیقی کشیدم …

اینم به خیر گذشت گیتا اخیییش..

یه قدم برنداشته بودم که دستم کشیده شد و با شهلا چشم تو چشم شدم 

دهنمو باز که دوتا خوشگل بارش کنم که سریع دستشو جلوی دهنم گرفت وبه گوشه ای کشوندتم و ملتمس گفت 

-گیتا ببخش توروخدا میخواستم پشت در بمونم که کسی نیاد ولی از بخش صدام کردن ومجبور شدم برم 

ولی لحظه ی اخر باربد رو دیدم میخواستم خودمو برسونم که زودتر از من وارد اتاق شد ! ببینم دعواتون شد؟چیزی گفت؟

-یعنی شهلا میخواستم خفت کنم نزدیک بود لو برم اما یه چی سرهم کردم وگفتم دیگه 

-باور کرد؟! 

-به نظرت باور نکرده بود الان سُرُمورُ گنده اینجا جلوت بودم؟! 

-اهاان خب باشه تو برو منم برم سرکارم 

-اره برو استاد گندکاری هستی دیگه !!!

پشت چشمی نازک کرد وگفت 

-بعله دیگه هرجایی که خراب کاری هست نام زیبای من میدرخشد …

خندیدم وباهاش خداحافظی کردم …

وقتی سوار تاکسی شدم نمیدونم چی شد که فکرم به سمت اون موها وچشم ها کشیده شد من چم شده بود ؟

سریع افکار مو پس زدم وزیر لب گفتم 

-نه گیتا اون یه هوس بچه گانه بود تو گذشته هم تموم شد دیگه تکرار نمیشه …

با یاد اوری لحظات خوبمون با باربد بی اراده لبخندی زدم هنوز چند دقیقه نمیشد که از دور شدم ولی بازم دلم میخواست صداشو بشنوم …

سریع گوشی رو بیرون کشیدم وبهش زنگ زدم 

بعد چند بوق صداش تو گوشم پیچید

-باز چی شده گیتا !! رسیدی خونه ؟! 

-اره یعنی نههه دارم میرسم میخواستم بگم…یعنی بگم که باربد اومدنی یکم گوشت ومرغ بگیر باشه؟! 

-گیتا حالت خوبه من که تازه گرفتم اینارو ؟! 

ای خداا حالا بیا بفهمون که دلتنگت شدم گیج خان..

-خب اگه خریدی که دیگه هیچی دیگه باشه !!

سریع قطع کرد 

بی لیاقت بیشور ، مارو بیین دلتنگ کی میشیم اخه!

رسیدم خونه وبرای اینکه بهونه دستش ندم سریع خونه رو جمع وجور کردم یکمم فسنجون بار گذاشتم وبه خودم رسیدم …

هنوزم یاد اون بوسه های توی.. 

به سمت میز شام رفتیم و از فسنجونی که حسابی جا افتاده بود کشیدم و جلوش گذاشتم 

افرین به خودم با این غذایی که پختم …

مشغول خوردن شدیم ، هنوز دو قاشق از غذای لذیذم نخورده بودم که صدای پیامی که به گوشیم اومد تو سکوت خونه پیچید …

لبخندی به صورتم زدم وبی تفاوت دوباره مشغول خوردن شدیم 

حرف افتاد واز بیمارستان وبچه ها پرسیدم ،هنوز حس فضولیم سر جاش بود

باربدم میدونست که تا جوابمو نده ول کن نیستم واسه همین دهنشو باز کرد ومیخواست حرف بزنه که دوباره با صدای پیام دومی دهنش بسته شد یه نگاه به من کرد ویه نگاه به گوشیم قبل از این که بلند بشم خودش بلند شد 

جلوی چشماش مات برده ی من به سمت گوشیم رفت …

ننمم باشه شک میکنه این وقت شب کی پیام میده  باربد که جای خودشو داره 

سابقه نداشت به گوشیم پیام بیاد خیلی کم پیش میومد اونم این وقت شب…

خودمم از هرجا بی خبر به خوردن غذام ادامه دادم که یهو با دیدن چهره ی سرخ شده ی باربد که از چشماش خون میبارید به سرفه افتادم 

این چِش شد یهو …

سریع دستپاچه یه لیوان اب ریختم وسر کشیدم 

خیلی اروم گفتم 

-باربد ؟ چی شده؟!

خیلی عصبی با قدم های محکم به سمتم میومد 

یا خدا یعنی خبر بدی رسیده ، این چرا اینطوری شد؟!

10 پاسخ به “رمان پرستار شیطان من پارت سی و پنج”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *