وحشت زده نگاهش کردم که خندید و گفت
_می‌خوای من در بیارم واست؟
جوابی ندادم.
بلند شد و به سمت کمد رفت، ما بین لباسام گشت و باز ترین لباس خواب رو برداشت روی پام انداخت و گفت
_بپوش.
متعجب گفتم
_اینو؟
سر تکون داد
_هممم… بپوش خجالتت بریزه. موقع قر دادن با این و اون خجالت نکشیدی موقع لخت شدن جلوی شوهرت خجالت میکشی؟بپوش!

قیافم در هم رفت و گفتم
_نمیشه یه شب دیگه…
وسط حرفم پرید
_واسه چی باهام ازدواج کردی؟هدفمون چی بود؟
سرم پایین افتاد. کنارم نشست. دستشو زیر چونم گذاشت و گفت
_میتونم کنار بکشم بگم امشب نه،اما خوب تهش چی؟
سر تکون دادم و گفتم
_باشه.
لبخند محوی زد و گفت
_ترس نداره اصلا خانوم کوچولو… فقط بزرگ می‌شی.
به اجبار لبخندی زدم.
دستش به سمت زیپ پیراهن عروسم رفت و آروم بازش کرد.
دستمو روی لباس گذاشتم تا از تنم نیوفته.
موهام و پشت گوشم زد و گونه م رو نوازش کرد.
خیلی علنی می لرزیدم.
دستشو روی دستم گذاشت و دستمو پایین انداخت. همراه با پایین افتادن دستم لباس هم رها شد.

سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بلند کرد.
لبخند محوی زد و گفت
_اون پرستار شیطون تو بیمارستان چرا الان عین جوجه ها میلرزه؟
لبخندی اجباری زدم که بی مقدمه بغلم کرد و روی موهامو بوسید.
گفت
_خوبه که تو توی این راه همراهم شدی.
لب برچیدم و گفتم
_نذاشتی تو عروسی برقصم.
کنار گوشم پچ زد
_واسه من برقص. تا صبح نگات میکنم.
باز هم لوس شدمو گفتم
_نمیخوام دیگه رقصم نمیاد.
موهامو از صورتم کنار زد و گفت
_به ما که رسید عروس خانوم رقص نمیاد هان؟
سر تکون دادم.
نگاهش و روی اجزای صورتم چرخوند و سرش آروم آروم نزدیک اومد.
چشمامو بستم و لحظه ای بعد داغی لب هاش روی لب هام نشست.
به آرومی هلم داد که افتادم روی تخت.
چشمامو باز کردم، سرش و توی گردنم برد و کنار گوشم گفت
_نمی‌ذارم اذیت بشی عزیزم

برق آشپزخونه روشن شد و لحظه ای بعد حضورش و کنارم حس کردم.
با نگرانی گفت
_چی شده گیتا؟درد داری؟
بدون این‌که سرمو بلند کنم گفتم
_نه.
دستشو روی موهام گذاشت و گفت
_ببینمت!
سرمو بلند کردم. با دیدن چشمای اشکیم اخماش در هم رفت و گفت
_چی شده؟
بینی مو بالا کشیدم و گفتم
_من کار اشتباهی کردم.زندگیم… زندگیمو نابود کردم
نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت
_پشیمونی؟
_نمیدونم اما حس بدی دارم.
دستش و دور شونه م انداخت و بغلم کرد.
گفت
_من جبران میکنم واست!
لبخند تلخی زدمو گفتم
_آره می‌کنی اما خیلی چیزا تو زندگیم عوض میشه.
دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بلند کرد و گفت
_قول میدم این مسئله با کمترین آسیب به تو تموم بشه. خوب؟
اشکام و پاک کرد
_دیگه گریه نکن
لبخندی زدم و سرتکون دادم که صورتش و جلو آورد. با اخم عقب کشیدم و گفتم
_لازم نیست مثل روجای عاشق هر لحظه بچسبی بهم.
خنده ی شیرینی کرد و گفت
_تازه عروس داماد که هستیم!
تا خواستم اعتراض کنم این بار بدون مکث سر جلو آورد و لب هامو شکار کرد.

دستشو نوازش وار از گردنم تا روی شکمم کشید.

لب هاشو فاصله داد وگفت:

_پاشو برو حموم ضمانت نمی کنم بمونی بتونم جلو خودمو بگیرم تا ده میشمارم…
1
2
3
سریع از جام پریدم که زیر دلم به صورت وحشتناکی تیر کشید.
اما امتناع نکردم باید هرطور که شده بود از جلو دیدش خارج می شدم.

اما از شانس بدم پام گیر کرد به فرش و با ادا آخرین عددافتادم.

مظلوم نگاش کردم اماعین گرگی که منتظر شکار یه بره چاقو خپله منو زد زیر بغلش و به سمت اتاق خواب رفت.
اینبار با وسواس خاصی دونه دونه لباسامو دراورد.

نگاه پر لذتی به بدنم انداخت وگفت:

_موندم بدن شما زنا چی داره که انقدر واسه ی ما مردا جذابه…
با خنده جوابشو دادم:
_چیزای خوب خوب…
لبشو گاز گرفت وگفت:

_جوونننن حالا از قسمت جذاب بالات شروع کنم یا این بهشت پایین…
دستمو روی دلم گذاشتم ناله کردم.
_هیچکدوم بیا و بگذر….

تند تند ابروشو بالا پایین داد وگفت:

_اخه بی انصاف کی از این بدن می گذره که من دومیش باشم؟هوم؟؟
پوفی کشیدم که گفت:

_پوف نکش اونبار چون بار اولت بود درد کشیدی اینبار قول می دم خودتم لذت ببری جوری که بازم خودت بیای سراغم بگی می خوام…

اندرسفیهانه نگاش کردم که برام چشمک زد واومد روم…

جوری که وزنش روم نیوفته لبشو گذاشت روی لبم واینبار ملایم وپر حرارت تر از قبل شروع کرد به بوسیدنم.
اونقدر ملایم که منه بی رغبتو به شور اورد وهمراهیش کردم.
…..
همونطور که خودشو با دستمال کاغذی تمیز می کرد نفس نفس زنون کنارم دراز کشید.

آب دهنمو قورت دادم و نگاش کردم.
راست گفته بود اینبار منم لذت برده بودم.

خم شد وچندتا دستمال کاغذی برداشت مقابل پام نشست لای پامو باز کرد وآهسته شروع کرد به تمیز کردنش.
دستمو روی دلم گذاشتم ونیم خیز شدم.
_من برم حموم.

سرشو تکون داد دستمالای توی دستشو مچاله کرد وانداخت توی سطل وباز روی تخت ولو شد گفت:

_برو زودی بیا بعدش من برم.
هیچی نگفتم که یهو گفت:

_مراقب باش اگه دیدی درد داری و نمی تونی صدام بزن.

واسه یه لحظه ته دلم یه جوری شد اما با یاد اوری تموم قول قرارامون سریع پسش زدم و رفتم حموم….

با صدای پچ پچ حرف چشمام رو باز کردم نگاهم به باربد و بیتاجون مامان باربد افتاد که با لبخند نگاهم کرد

بیتاجون_چطوری عزیزم ؟

خواستم روی تخت بشینم که زیر دلم تیری کشید
_اخ
باربد دستپاچه کنارم نشست

_اروم باش نیازی نیست از جات بلند شی من میرم برات مسکن بیارم

بیتاجون_با شکم خالی میخوای بهش مسکن بدی ؟

باربد دستی داخل موهاش کشید که بیتا جون ادامه داد…

_برو صبحانه خوشمزه ای که مادرزنت زحمت کشیده بیار براش تا بخوره بعدش خود به خود خوب میشه و نیازی به مسکن نیست

لبخند بی جونی زدم و روی تخت دراز کشیدم باربد از اتاق خارج شد مامانش روی تخت نشست

_اذیتت که نکرد ؟

خجالت زده نگاهش کردم و لبمو‌گاز گرفتم … با اینکه اولین بارم بود ولی مطمئن بودم باربد بهترین رفتارو باهام داشته و کامل مراعاتمو کرده بود تو هر دو رابطه

_نه

صدای نه ارومم لبخند روی لب هاش رو پر رنگ تر کرد

_خب پس خدارو شکر من دیگه برم اومده بودم بهتون سر بزنم

از جا بلند شد و گونه م رو بوسید

_مواظب هودت باش عروس

_شما هم همینطور

از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد باربد با سینی صبحانه به سمتم اومد کاسه ای با محتویات قهوه ای رنگ رو به طرفم گرفت

_اول اینو بخور مامانت خیلی توصیه کرد

کاسه ی کاچه رو جلوی صورتم گرفتم و عمیق بو کشیدم
برخلاف اکثر خانوم ها من عاشق کاچی بودم

با اشتها شروع کردم به خوردن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *